آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

که آفتاب بود آفتاب بر سر دست/ نصراللّه مردانى
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، نصرالله مردانی

قسم به جان تو اى عشق ، اى تمامى هست
 که هست هستى ما از خم غدیر تو مست

در آن خجسته غدیر تو دید دشمن و دوست
که آفتاب بود آفتاب بر سر دست

نشان ز گوهر آدم نداشت هر که نبود
به خم سراى ولایت خراب و باده پرست

به باغ خانه تو کوثرى بهشتى بود
 که بر ولاى تو دلبسته بود صبح الست

در آن میانه که مستى کمال هستى بود
 به دور سرمدیت هر که مست شد پیوست

بساط دوزخیان زمین ز خشم تو سوخت
چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست

هنوز اشک تو بر گونه زمان جارى است
ز بس که آه یتیمان، دل کریم تو خست

ز حجم غربت تو مى گریست در خود چاه
از آن به چشمه چشمش همیشه آبى هست

هنوز کوفه کند مویه در غریبى تو
زمانه از غم تنهایى ات به گریه نشست

دمى که خون تو محراب مهر رنگین کرد
دل تمامى آیینه ها ز غصه شکست

نصراللّه مردانى