آن روزها دیوار هم تعبیری از دَر بود
در آسمان چیزی که پَر میزد، کبوتر بود
پسکوچهها در عطرِ قرآن چفیه میبستند
در کوچهها هر عابری با تو برادر بود
تقویم و درس و زندگیمان رنگ قرآن داشت
ساعاتمان با آیههای آن برابر بود
نه حرص بود و نه تکاثُر ... عشق بود و عشق
دستِ دعا سرچشمه جوشانِ کوثر بود
از شهر، مرگی رد نمیشد... در عوض، تا بود،
حرفِ شهادت بود و آن هم شادیآور بود
تو زنده بودی... چهرهات را خوب یادم هست
تسبیح دستت داشتی و گونهات تَر بود
آن روزِ بارانی تو قرآن خواندی و رفتی
لبخند بر لب داشتی و بارِ آخر بود
این بارِ آخر بود که میدیدمت... آری
لبخندت انگار از همیشه آشناتر بود
با عشق، بالا رفتی و با عشق برگشتی
برگشتی و اسمِ تو روی سنگِ مرمر بود
امروز هم اسمِ تو روی کوچه ما هست
اما زمانه کاش فردا طورِ دیگر بود
ای کاش فردا روزهای رفته برمیگشت
ای کاش برمیگشتی و دستت کبوتر بود
تو گفته بودی راهِ فردا راهِ دشواریست
تو رفته بودی و صدا در گوشِ سنگر بود
محمدجواد شاهمرادی