آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

دل‌نوشته‌های شاعر مقاومت فلسطین از جنگ 33 روزه لبنان/ محمود درویش
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر عرب ، شعر مقاومت اسلامی

 تابستان برای سرودنِ شعر زمانِ مناسبی نیست. تابستان، شعری سپید است که به کرکس‌های اوج گرفته در آسمان، وقعی نمی‌نهد...می‌دانم که هیولا از من نیرومندتر است، در جنگِ پرنده و هواپیما...در آسمان لبنان، کبوترانِ زیادی را می‌بینم که در دودی غوطه‌ورند که از سمتِ نیستی برمی‌خیزد! 
   
 
«مهدی فرطوسی» مترجم ادبیات عرب، بخشی از ترجمه‌های منتشرنشده‌اش از دل‌نوشته‌های شاعر مقاومت «محمود درویش» را به صورت اختصاصی به خبرگزاری فارس سپرده است.
این دلنوشته‌ها به همراه اشعار محمود درویش از جنگ 33 روزه در قالب کتابی با نام «خاطرات روزهای جنگ» توسط نشر افراز منتشر می‌شود.


«مگس‌های سبز»
--------------------
چشم‌انداز، همان است، همان... تابستان و عرق‌ریزان. و رؤیایی کوته‌بین که از دیدنِ آن سوی افق درمی‌ماند، و امروز بهتر از فرداست... امّا این قربانیانند که نو می‌شوند... هر روز از نو زاده می‌شوند. به گاهِ آرمیدن، مرگ، آن‌ها را از خواب‌شان، به سوی خوابی بدون رویا، می‌رباید.
اعداد، بی‌ارزشند. هیچ‌کدام از دیگری یاری نمی‌جوید: صداهایی که به دنبال واژه‌گان می‌گردند و پژواک، آشکار و زخم‌زننده باز می‌گردد: کسی نیست. ولی کسی می‌گوید: «این حقِّ قاتل است که از شهوتِ کشتن دفاع کند» قربانیان امّا - هر چند با تأخیر - بانگ بر می‌آورند: «این حقِّ قربانیان است که حقِّ فریاد کشیدن را برای خویش محفوظ بدارند.»
به هنگامِ نماز بانگِ اذان به سوی جنازه‌هایی همسان بر می‌خیزد: تابوت‌هایی که با شتاب تشییع می‌شوند تا با شتاب به خاک سپرده شوند، که از هجومی دیگر، قربانیان دیگری در راه‌اند ... تک تک می‌آیند و دسته‌دسته ... خانواده‌ای که حتی یتیم یا مادر داغداری از آن‌ها بر جا نمانده است. آسمان خاکستری است؛ به رنگِ سرب. و دریا، خاکستری است و به آبی می‌زند. ولی رنگِ خون را دسته‌های مگسِ سبز از لنزِ دوربین‌ها پنهان داشته است.


«همچون شعری سپید»
--------------------------
تابستانِ پائیزگون، روی تپه‌ها، به شعری سپید می‌ماند. نسیم، ضربی است نامحسوس، در تواضعِ درختچه‌ها که حس‌اش می‌کنم ولی آن را نمی‌شنوم.
سبزه‌هایی که به زردی می‌زنند، تصاویری هستند که ریاضت می‌کشند، و شیوایی را اغوا می‌کنند که از تشبیهات ماکرانه‌شان بهره برد. تمام این‌ها را هیچ‌کس به پیشواز نمی‌رود جز گنجشککان ... با تلاشی که میان معنا و بیهودگی سرگردان است... طبیعت، پیکری است که خود را از زر و زیور می‌تکاند و صبر می‌کند تا انجیر و انگور و انار برسند و شهوت‌هایی که باران بیدارشان کرده است، فراموش شوند. «اگر نیازِ گنگِ من به شعر نبود، دیگر به هیچ چیز نیاز نداشتم» این را شاعری می‌گوید که از شور و حرارتش کاسته شده است و از خطاهایش نیز. پیاده‌رَوی می‌کند، زیرا پزشکان پیاده رَوی بی‌هدف را به او توصیه کرده‌اند تا قلبش را به بی‌تفاوتی عادت دهد، که پیاده‌رَوی برای سلامتی بسیار سودمند است. اگر هم چیزی به ذهنش خطور کند، نباید بیش از یک خاطره بی‌زیان باشد، از گذشته‌ای ... تابستان برای سرودنِ شعر زمانِ مناسبی نیست. تابستان، شعری سپید است که به کرکس‌های اوج گرفته در آسمان، وقعی نمی‌نهد.


«فراتر از توهُّم»
----------------
روبه‌روی تلویزیون می‌نشینم، زیرا کار دیگری نمی‌توانم بکنم. روبه‌روی تلویزیون، احساساتم را باز می‌یابم. می‌بیینم که چه بر من می‌گذرد و برایم رقم می‌خورد. دود از من بر می‌خیزد. دست‌بریده خویش را دراز می‌کنم تا دیگر اعضای از هم پاشیده‌ام را جمع کنم ... چیزی نمی‌یابم. از شدّت جذبه‌ای که در درد نهفته است، فرار نمی‌کنم. منم من، که از هوا و زمین و دریا محاصره شده‌ام. واپسین پرواز از فرودگاه بیروت بر می‌خیزد و مرا در برابرِ تلویزیون می‌نشاند، تا ادامه مرگِ خویش را با میلیون‌ها بیننده دیگر به نظاره بنشینم. هنگامی که با دکارت به اندیشه در می‌آیم، هیچ چیز ثابت نمی‌کند که وجود دارم. بلکه اکنون که در لبنان قربانی می‌شوم، هستم. وارد تلویزیون می‌شوم. من و هیولا. می‌دانم که هیولا از من نیرومندتر است، در جنگِ پرنده و هواپیما. من امّا شاید بیش از آن چه باید، به قهرمانی‌های مجازی خو گرفته‌ام. هیولا مرا بلعید و هضمم نکرد. چندین بار بیرون آمدم. روحِ من که از کالبد من و هیولا، با هم، چونان نوری بیرون جست، و به کالبد دیگری درآمد که سبک‌تر بود و نیرومندتر. اکنون نمی‌دانم که کجایم: روبه‌روی تلویزیون، یا درون آن. امّا قلب‌ام را می‌بینم که چون میوه صنوبری، از کوهی لبنانی به غزه فرو می‌غلتد.


«دشمن»
----------
یک ماه پیش آن جا بودم. و یک‌سال پیش‌تر نیز. همیشه آن‌جا بوده‌ام. تو گویی هیچ‌گاه جای دیگری نبوده‌ام. در سال 82 از قرن گذشته، چیزی بر ما گذشت شبیه آن چه امروز می‌گذرد. محاصره شدیم، کشته شدیم، و مقاومت کردیم در برابر آن چه از جهنم به ما عرضه شد. قربانیان - شهدا به هم شبیه نیستند. هر کدام مشخصات ویژه خود را دارند. خطوط چهره‌هایشان با هم تفاوت دارد و هر کدام نامی دارند و سنی و چشمانی دارند که شبیه دیگری نیست. این قاتلان‌اند که به هم شبیه‌اند. همه آنان یکی هستند که به تعداد ماشین‌های فولادی تقسیم شده است . کلیدی الکترونیکی را می فشارد . می کُشد و پنهان می شود. ما را می بیند و ما او را نمی‌بینیم. نه از این رو که به اشباح می‌ماند، بلکه بدین خاطر که نقابی است فولادی که یک اندیشه را پشت خود پنهان می‌کند ... نه مشخصاتی دارد و نه چهره‌ای و نه چشمانی و نه سنی و نه نامی . او ... او خود چنین برگزیده است که تنها یک نام داشته باشد: دشمن.


«نرون»
-------
در ذهنِ نرون چه می‌گذرد، آن دم که آتش سوزی لبنان را به نظاره می‌نشیند؟ مردمکان‌اش از فرط لذّت گشاد می‌شوند و راه رفتنش رقصی شاد را تداعی می‌کند: این دیوانگی من است. بگذار هر آن چه را که در توانم نیست، در آتش بسوزد... کودکان نیز باید تربیت شوند و ادب بیاموزند تا در آستانِ آهنگِ با شکوهِ من فریاد نزنند!
در ذهن نرون چه می‌گذرد آن دم که به تماشای عراق در آتش می‌نشیند؟ او خرسند است از این که در تاریخ جنگل حافظه‌ای را بر می‌انگیزد که نامش را چونان دشمن حمورابی، گیلگمش و ابو نواس به خاطر سپارد: مذهب من، مادرِ تمام مذاهب است. گیاهِ جاودانگی است این که در کشتزارِ من می روید. و شعر ... به راستی این واژه به چه معناست؟
در ذهنِ نرون چه می گذرد ، آن گاه که به آتشِ افتاده به جانِ فلسطین می‌نگرد؟ شادمان است که نامش همچون پیامبری که تاکنون هیچ کس به آئین او در نیامده است، در فهرستِ پیامبران ثبت می‌شود. پیامبری که از سوی خدا و برای پالایش گناهان مردم به کشتارِ آنان کمر بسته است. گناهانی که دیگر تنها کتب مقدس نیستند که آن‌ها را تبیین می‌کنند: «من نیز با خدا سخن گفته‌ام!» در ذهن نرون چه می‌گذرد هنگامی که جهان را در آتش می‌بیند؟ «من مالکِ آخرت‌ام» و پس از آن از دوربین‌ها می‌خواهد که تصویربرداری را متوقف کنند، زیرا نمی‌خواهد در پایانِ این فیلمِ آمریکایی بلند ،کسی آتشِ شعله‌ور در سرانگشتانش را ببیند.


«کبوتران»
----------
دسته‌ای از پرنده‌گان، ناگهان از میانِ دود برمی‌جهند و به سانِ امیدی آسمانی به صلح، می‌درخشند. میان خاکستری و پاره‌های آبی بر فرازِ شهری از دود، اوج می‌گیرند و به ما یادآور می‌شوند که زیبایی هنوز وجود دارد و نابودی ما را یکسره در برنگرفته است و به ما وعده می‌دهد یا گمان می‌بریم که به ما وعده می‌دهد که به‌زودی تفاوتش را با نیستی برای ما آشکار خواهد ساخت. در جنگ هیچ کس مرگ را حس نمی‌کند اگر درد به سراغ‌اش آید... مرگ زودتر از درد فرا می‌رسد. درد تنها نعمتِ جنگ است، و با اعلامِ آتش‌بس از کویی به کوی دیگر، همه‌جا را پُر خواهد کرد. اگر بخت با کسی یار باشد، طرح‌ها و برنامه‌های بلندمدت خود را فراموش می‌کند و نابودی را انتظار می‌کشد و شاید در میان دسته‌ای از کبوترانِ در حال پرواز دیده شود. در آسمان لبنان، کبوترانِ زیادی را می‌بینم که در دودی غوطه‌ورند که از سمتِ نیستی برمی‌خیزد!


«خانه‌ها کشته می‌شوند»
------------------------------
به آنی، همه زندگی یک خانه به پایان می‌رسد. خانه خود نیز کشته می‌شود. خانه نیز گرفتارِ کشتارِ جمعی است، حتا اگر خالی از ساکنان‌اش باشد. مقبره‌ای جمعی برای مواد اولیه ساخت ِ یک معنا ... یا چکامه‌ای نامربوط در زمان جنگ . "خانه ی مقتول" بریدن اشیاء از رابطه های شان است و از نام ِ احساسات... و نیاز تراژدی است به وسوسه ی شیوایی برای تعمق در زندگی شیء. در هر شیءای موجودی است که درد می کشد ... خاطره ی انگشتانی و خاطره ی بوئی و یادِ تصویری ... خانه ها نیز کشته می‌شوند ، هم آنگونه که ساکنان‌شان... و حافظه اشیاء هم کشته می شود: سنگ ، چوب و شیشه و آهن و سیمان همچون موجودات زنده تکه تکه می شوند ... پنبه و ابریشم و کتان و دفتر ها و کتابها همچون واژه گانی که صاحبان‌شان نتوانستند آن‌ها را بر زبان بیاورند، پاره‌پاره می‌شوند... و بشقاب‌ها و کاسه‌ها و بازیچه‌ها و صفحه‌های گرامافون و لوله‌های آب و یخچال و لباسشویی و گلدان‌ها و خمره‌های زیتون و ترشی، می‌شکنند، به سانِ صاحبان‌شان ... سپیدی نمک و سپیدی شکر و ادویه و جعبه‌های کبریت و داروها و قرص‌های پیشگیری و شربت‌های ویتامین و بندهای سیر و پیاز و سیب‌زمینی و بامیه خشک و برنج و عدس، زیرِ پا له می‌شوند، آن چنان که صاحبان‌شان هم... قراردادهای اجاره و سند ازدواج و گواهی ولادت و فیش آب و برق و کارت‌های شناسایی و پاسپورت‌ها و نامه‌های عاشقانه، مانند دلِ صاحبانشان پاره‌پاره می‌شوند ... عکس‌های خانوادگی و مسواک‌ها و شانه‌ها و وسایل آرایش و کفش‌ها و لباس‌های زیر و ملحفه‌ها و حوله‌ها همچون اسراری خانوادگی روی خرابه ها و پیشاپیش نگاهِ همگان پهن می‌شوند. همه این چیزها حافظه مردم است که از اشیاء تهی شده است... و حافظه اشیاء است که از مردم تهی شده است... به آنی همه چیز به پایان می‌رسد. اشیاء ما نیز مانند ما می‌میرند، هر چند با ما دفن نمی‌شوند!


«خنه»
-------
امروز، یعنی روز 26 ژوئیه، 21 قربانی-شهید در غزه، که دو کودک شیرخوار نیز در میان آنان بودند، توانستند از موانعِ نظامی و سیم‌خاردارها بگذرند.... و به «اخبار» راه یابند! هیچ توضیحی درباره آن‌ها داده نشد، زیرا که درد، پیش از هر واژه‌ای فرا رسید. نام آن‌ها از فرطِ عادی بودن و سادگی اعلام نشد و پرچمِ پیروزی در برابرِ دوربین‌ها به اهتزاز در نیامد، زیرا که لنز دوربین پُر از تصاویری بود که هیجان‌انگیزتر بودند.
جنگ هیجان است. سریالی است که در آن، قسمت جدید، بر قسمت گذشته، پیروز می‌شود. هنگامی که قتل هر روز رُخ دهد، عادی می‌شود و قربانیان، تبدیل به اعداد می‌شوند. مرگ تبدیل می‌شود به روزمرّه‌گی، و دیگر احساسات را برنمی‌انگیزد. روزمرّه‌گی کسل‌کننده است. و برنامه‌های کسل‌کننده، بیننده را از جلوی تلویزیون دور می‌کند، و خبرنگاران را بیکار. هنگامی که بیننده‌ها کم شود، آگهی‌های بازرگانی کم خواهد شد، و صنعت تصاویر ورشکست می‌شود. تازه: لوکیشن‌های غزه دیگر تکراری شده‌اند و آن حسّ ِ سابق را منتقل نمی‌کنند. آسمانی سربی رنگ بر فرازِ کوچه‌هایی باریک در اردوگاه هایی که به دریا راه ندارند . هیچ کوهی آن جا نیست. هیچ چشم انداز طبیعی ِزیبایی وجود ندارد که بیننده را سرگرم کند . همه چیز عادی است. قتل عادی است،جسد عادی است، و خیابانهای خاکستری . امّا آن چه امروز غیر عادی می نماید این است که بیست و یک نفر قربانی - شهید شجاعانه و بدون هیچ راهنمایی توانستند به اخبار نفوذ کنند!


«پشه»
--------
پشه ، که نمی‌دانم نام دیگری دارد یا نه، ویران‌کننده است. به مکیدن خون بسنده نمی‌کند، بلکه تو را وارد جدالی فرسایشی می‌کند. پشه تنها در تاریکی می‌آید. همچون هواپیماهای جنگی ویراژ می‌دهد و وزوز می‌کند، و صدایش را تنها بعد از اصابت هدف خواهی شنید. هدف، خونِ شماست. چراغ‌ها را روشن می‌کنی تا پشه را ببینی. ولی در گوشه‌ای پنهان می‌شود و از آن پس روی دیوار آرام می‌گیرد... آرام و صلح‌طلب... گویی دیگر تسلیم شده است. تلاش می‌کنی با لنگه کفشت پشه را بکشی، ولی جا خالی می‌دهد و فرار می‌کند و بعد گویی که تو را مسخره می‌کند، با شماتت دوباره پیدا می‌شود. باز هم تلاش می‌کنی و شکست می‌خوری. با صدای بلند ناسزایش می‌گویی ، امّا اهمیتی نمی دهد. به آرامی و دوستانه با او وارد مذاکره می شوی : بخواب تا من هم بخوابم! گمان می کنی که قانعش کرده ای . چراغ ها را خاموش میکنی و می خوابی. ولی پشه که این بار خونِ بیشتری مکیده است، دوباره وزوز می کند، که آژیر اعلام حمله ای جدید است. و تو، درگیر جدالی جانبی با بی خوابی می شوی. باز هم چراغ ها را روشن می کنی و در برابرشان مقاومت می کنی : در برابر پشه و بی خوابی . این بار با مطالعه. پشه امّا بر صفحه ای که می خوانی می نشیند ،و تو در درون می خندی : بالاخره در تله افتاد. و کتاب را محکم می بندی : کشتمش...کشتمش! و هنگامی که کتاب را می‌گشایی که پیروزی‌ات را جشن بگیری، پشه را نمی یابی و واژه ها را نیز .کتاب تو سفید است . پشه - که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه - نه استعاره است و نه کنایه و نه دو پهلوگویی. پشه حشره‌ای است که خونِ تو را دوست دارد. از فاصله بیست مایلی آن را بو می‌کند. و هیچ راهی برای مذاکره با او بر سرِ آتش بس وجود ندارد، جز یک راه : گروه خون‌ات را تغییر بدهی!


«قانا»
------
بامداد امروز ، سی‌ام ژوئیه، حکومت اسرائیل به برتری نظامی قاطعی دست یافت! بر کودکان قانا پیروز شد، و آن‌ها را تکه تکه کرد. کودکان خوابیده بودند و رؤیای بازگشت به خانواده اصلی‌شان را می‌دیدند، و شاید رویای صلحی کوچک در این زمینِ کوچک، تا آرام آرام بزرگ شوند، و اول پائیز به مدرسه بروند، و گه‌گاه از مدرسه فرارکنند، و البته نه از ترس بمباران... بلکه از ملال درس جغرافی. ولی بدون این که متوجه شوند، کشته شدند. بی هیچ ترسی، بی هیچ فریادی. خواب بودند و خواب ماندند ... دست بعضی‌ها روی سینه‌هاشان بود و دست بعضی دیگر قطع شده بود. خیلی وقت است که گریه نکرده‌ام. درست از زمانی که فهمیدم اشک من کسانی را خوشحال می‌کند که مرگِ مرا می‌خواهند. ولی کسانی که مرگ ما را می‌خواهند امروز با پیروزی‌شان، شکست خوردند ... با پیروزی غریزه نفرت و قتل بر فطرت ِ عشقِ کودکان به مادران‌شان.
پس بگذار بی‌هیچ ترسی از سرزنش، بگریم. قاتلانی که از قانای اول باز می‌گردند، از آن می‌هراسند که ما از یاد ببریم، پس باز هم می‌کشند تا مبادا گمان بریم که رؤیای کودکانِ ما برای رسیدن به صلح امکان‌پذیر است. این بار عذر خواهی نکردند، تا مبادا ما آن‌ها را به برابری اخلاقی میان قاتل و مقتول متهم کنیم. نه، نه، نمی‌توانم با کسی صحبت کنم؛ تا از من نپرسد: چه می‌نویسی؟ «وصف» را هیچ اخلاقی نیست اگر زبان به شیوایی گرایش یابد، زیرا زبان حق ندارد که تصویر را بازگوید... تصویری که از فرطِ تراکمِ تکه پاره های فرشتگانِ کوچک ، تنگ می‌نماید. مگر یک عکس، گنجایشِ چند مسیحِ کوچک را دارد؟ هر کسی که امروز بتواند شعری بسراید یا تابلوئی رسم کند و رمانی بخواند یا گوش بدهد به موسیقی...گناه کار است. امروز ، روز عیدِ حکومتی است که بر فرشتگان پیروز شد، و به ما یادآور شد که آتش‌بس، تنها استراحت کوتاهی است میانِ دو کشتار!

«محمود درویش»
رام‌الله، ژوئیه 2006

خبرگزاری فارس