آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

خدا زیاد کند غمزه‌ی‌فریبا را/ کاووس حسن لی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، کاووس حسن لی

فرشته‌می‌وزد امشب‌دوباره‌از هر سو
ظهور می‌کند اینک‌ستاره‌از هر سو

«که‌برگذشت‌که‌بوی‌عبیر می‌آید ؟
که‌می‌رود که‌چنین‌دلپذیر می‌آید؟»

چه‌خوب‌شد که‌خدا در ازل‌به‌فکر افتاد
که‌گل‌کند به‌تجلی‌در این‌خراب‌آباد

همین‌که‌در تن‌این‌خاک‌نور جان‌پاشید
به‌یک‌دم‌این‌همه‌آیینه‌در جهان‌پاشید

همین‌که‌نور تجلّی‌رسید در عالم‌
هزار چشم‌فریبا دمید در عالم‌

همین‌که‌نور تجلّی‌رسید در عالم‌
هزار لیلیِ شیرین‌وزید در عالم‌

برای‌من‌که‌تمام‌جهان‌پر از لیلاست‌
برای‌من‌که‌زمین‌و زمان‌پر از لیلاست‌

چگونه‌چشم‌ببندم‌بر این‌همه‌لیلا
چگونه‌نور ننوشم‌از این‌همه‌دریا

«کس‌این‌کند که‌دل‌از یار خویش‌بردارد؟
مگر کسی‌که‌دل‌از سنگ‌سخت‌تر دارد»

نگاه‌آینه‌پُر کرده‌است‌دنیا را
چگونه‌وا نکنم‌دیده‌ی‌تماشا را

«که‌گفت‌بر رخ‌زیبا نظر خطا باشد؟
خطا بود که‌نبینند روی‌زیبا را»

برای‌آن‌که‌گره‌وا شود تماشا را
خدا زیاد کند غمزه‌ی‌فریبا را

خدا زیاد کند دیده‌ای‌که‌هر ساعت‌
به‌یک‌کرشمه‌بر آتش‌کشد دلِ ما را

ببین‌چه‌عطر خوشی‌در هوا پراکنده‌است‌
ببین‌درخت‌چقدر از فرشته‌آکنده‌است‌

پرنده‌ها که‌بر این‌شاخه‌راز می‌خوانند
ببین‌چه‌ساده‌و شیرین‌نماز می‌خوانند

ببین‌چه‌صوت‌خوشی‌در ترانه‌ها جاری‌ست‌
خدا همیشه‌در این‌عاشقانه‌ها جاری‌ست‌

ببین‌چه‌نم‌نم‌بارآوری‌فراگیر است‌
خدا همیشه‌از این‌ابرها سرازیر است‌

خدا نهان‌شده‌در پشت‌هر چه‌زیبایی‌ست‌
جمال‌اوست‌که‌این‌گونه‌در فریبایی‌ست‌:

یکی‌به‌شکل‌درخت‌و یکی‌به‌شکل‌گیاه‌
یکی‌به‌شکل‌ستاره‌، یکی‌به‌هیأت‌ماه‌

یکی‌به‌شکل‌پرنده‌، یکی‌به‌شکل‌پری‌
یکی‌به‌شکل‌صدیقه‌، یکی‌به‌شکل‌زری‌

چه‌فرق‌می‌کند این‌ها تمام‌یک‌نورند
شبیه‌پرتو برتافته‌ز منشورند

چه‌فرق‌می‌کند این‌ها تمام‌یک‌جانند
اگرچه‌در نظرت‌ظاهراً فراوانند

اگر وجود کسی‌دلربا و دلبند است‌
خدا گواست‌که‌یک‌تکّه‌از خداوند است‌

«منم‌که‌شهره‌ی‌شهرم‌به‌عشق‌ورزیدن‌
منم‌که‌دیده‌نیالوده‌ام‌به‌بد دیدن‌»

اگر غبار هوس‌از نگاه‌برچینی‌
زلال‌می‌نگری‌هرچه‌را که‌می‌بینی‌

کسی‌که‌چشم‌و دلش‌را هوس‌نیاکنده‌ست‌
هزار آینه‌دور و برش‌پراکنده‌ست‌

برای‌دیدن‌او کاش‌فرصتی‌باشد
چه‌فرق‌می‌کند او در چه‌هیأتی‌باشد

«طفیل‌هستی‌عشقند آدمی‌و پری‌
ارادتی‌بنما تا سعادتی‌ببری‌»

کسی‌که‌ثانیه‌ها را سیاه‌می‌بیند
طلوع‌خنده‌ی‌ما را گناه‌می‌بیند

اگر چه‌در نظر خویش‌صاحب‌بصر است‌
به‌دیده‌ی‌تو قسم‌اشتباه‌می‌بیند

به‌راهِ دوست‌رها کرده‌ام‌سرِ خود را
و دل‌خوشم‌که‌مرا سر به‌راه‌می‌بیند

و دل‌خوشم‌که‌به‌چشم‌عنایتش‌گاهی‌
مرا به‌قدرِ یکی‌برگِ کاه‌می‌بیند

شنیدم‌از لب‌خورشید عاشقانه‌شبی‌
ترانه‌ی‌«سَبَقَتْ رَحْمَتی‌عَلی‌' غَضَبی‌»

چنان‌شدم‌که‌دگر از خدا نمی‌ترسم‌
از آن‌عنایت‌بی‌انتها نمی‌ترسم‌

بهشت‌می‌وزد این‌سان‌هماره‌از هر سو
در این‌کرانه‌ی‌رحمت‌چرا بترسم‌از او؟

از او که‌در همه‌ی‌تار و پود من‌جاری‌ست‌
از او که‌در دلِ بود و نبودِ من‌جاری‌ست‌

از او که‌بی‌خبر از من‌مرا نگهبان‌است‌
از او که‌مهرِ عیان‌است‌و لطف‌پنهان‌است

چنان‌که‌با مَنَش‌این‌عشوه‌های‌پنهانی‌ست‌
مسلّم‌است‌مرا جز بهشت‌جایی‌نیست‌

«چه‌مستی‌است‌ندانم‌که‌رو به‌ما آورد
که‌بود ساقی‌و این‌باده‌از کجا آورد»

خوشا به‌حال‌خودم‌کز خطر رها شده‌ام‌
از این‌جماعتِ سودانگر جدا شده‌ام‌

بَدا به‌حال‌کسانی‌که‌بی‌خبر ماندند
سفر به‌سر شد و در صورتِ سفر ماندند

دوباره‌کعبه‌پر از ازدحامِ مردم‌شد
در ازدحامِ سفرکردگان‌خدا گُم‌شد

کسی‌نکرد از این‌غافلان‌سفر در خویش‌
کسی‌ندید خدا را زلال‌تر در خویش‌

کسی‌نخواست‌که‌از خویشتن‌رها باشد
کسی‌نخواست‌که‌بیننده‌ی‌خدا باشد

یکی‌که‌خوابش‌از این‌دردها برآشفته‌ست‌
چقدر ساده‌و شیرین‌برای‌ما گفته‌ست‌:

«گناه‌کردنِ پنهان‌به‌از عبادت‌فاش‌
اگر خدای‌پرستی‌، هواپرست‌مباش‌»

 کاووس حسن لی