آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!/ مرتضی امیری اسفندقه
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غزل ، مرتضی امیری اسفندقه
برای استاد زنده‌یاد محمد قهرمان



چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یک دو بیتی گفتم اما سست با اکراه گفتم

امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یک رباعی، یک قصیده، یک غزل دلخواه گفتم

شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم

نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشکی فشاندم
وقت رفتن یک غزل هم با ردیف آه گفتم

بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم

قطعه‌ای را هم که می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم

***
مثل درخت تازه‌نشانده، جوان بمان
دور از هجوم و حمله باد خزان بمان

طبع بهاری تو، زمستان ندیده است
ای باغ پر شکوفه! همیشه جوان بمان

برگشته‌ای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر هم‌چنان بمان

پیری و از جوانی حافظ جوان‌تری
ای صائب زمانه! کلیم زمان! بمان

می‌خواهم از خدا که هزاران هزار سال
ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!

دریا که هیچگاه به پیری نمی‌رسد
پرجوش و پرخروش، کران تا کران بمان

از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان

روی زمین فرشته شدن کار مشکلی‌ست
ای بهتر از ملائک هفت آسمان! بمان

اسفند دود می‌کندت عشق، هر سحر
از چشم‌زخم مدعیان در امان بمان

 مرتضی امیری اسفندقه


 
اجازه؟ بشکند بادام چشمم جزر و مدها را/ زهرا حسین زاده
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غزل ، زهرا حسین زاده

افتد گذرش سمت دوراهی که منم
باران بدهد دست گیاهی که منم
با طرح محرم به خیابان بزند
این چادر کشدار سیاهی که منم

***
عجب تحویل می‌گیری نماز نابلدها را
به شور آورده‌ای در من هوالله أحدها را

دِهم را جنگ با خود برد آهی در بساطم نیست
برایت مو به مو گفتم حدیث آن جسدها را

پدر پیوسته گاری را نصیب سد معبر کرد
و پنهان خانه آورد آخرین مشت و لگدها را

کسی با نان افغانی نمک‌گیرم نخواهد شد
خیابان تا خیابان خسته کردم این سبدها را

همین امضای سروان رد مرزم می‌کند فردا
به شهرت باز دعوت می‌کنی ما نام‌بدها را؟

چه کیفی دارد آب از حوض‌تان برداشتن آقا
اجازه؟ بشکند بادام چشمم جزر و مدها را؟


 
پر از الله اکبر می‌شود بغض منادی‌ها/ حسنا محمدزاده
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، حسنا محمدزاده

صدایت می‌کنم در ظهر مردادی عرق‌ریزان
صدایت می‌کنم در گیر و دار باد پاییزان

به لحن سربه‌داران و به سوز بی‌قراران و
به یاد قلب‌های در هوای سینه آویزان

ورق خورده‌ست تاریخ از رضاخان‌ها و برگشته
به نادرها، به افغان‌ها، به خواب تلخ چنگیزان

به چشمم می‌کشم با سرمه این خاک مقدس را
که دیگر نیست حتی لحظه‌ای پامال شبدیزان

بیا و استخوان‌های سر دلداده‌هایت را
شبی از خواب بازوی پر از مهرت برانگیزان

برای خالی آغوش دخترهای بی بابا
عروسک‌های خون‌آلود را از خاک برخیزان

چه آتش‌ها که افتاده‌ست روی دامن صحرا
کنار رود رود تو، کنار فصل گلریزان


فقط می‌آید از این عرصه بوی نامرادی‌ها
که بازار رقیبان خورده بر پست کسادی‌ها

تمام خشت‌هایی را که می‌چینند روی هم
به ویرانی مبدل می‌شود از کج‌نهادی‌ها

هلا خانه‌خرابان! آتش‌افروزان این میدان!
که می‌کوبید بر دف‌هایتان با شور و شادی‌ها

اگر گلدسته‌ها را باز هم ویران کند طوفان
پر از الله اکبر می‌شود بغض منادی‌ها

قلم بردار همسنگر بزن در جوهر جانت
که ظلمت گم شود پشت مداد بامدادی‌ها


 
بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: محمد کاظم کاظمی

بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد

شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید
این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران
یک خاکریز بین تو و من درست شد

بین تمام مردم دنیا گل و چمن
بین من و تو آتش و آهن درست شد

آن طاق‌های گنبدی لاجوردگون
این‌گونه شد که سنگ فلاخن درست شد

آن حله‌های بافته از تار و پود جان
بندی که می‌نشست به گردن درست شد

آن حوض‌های کاشی گلدار باستان
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد

آن لایه‌های گچبری رو به آفتاب
سنگی به قبر مردم قزنین و فاریاب
سنگی به قبر مردم کدکن درست شد

سازی بزن که دیر زمانی‌ست نغمه‌ها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد

دستی بده که گرچه به دنیا امید نیست
شاید پلی برای رسیدن درست شد
 
شاید که باز یک نفر از بلخ و بامیان
با کاروان حله بیاید به سیستان

وقت وصال یار دبستانی آمده‌ست
بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان

سیمرغ سالخورده گشوده‌ست بال و پر
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان

ما شاخه‌های توام سیبیم و دور نیست
باری دگر شکوفه بیاریم توامان

با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را
در حوض‌های کاشی گلدار باستان

بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم
از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران
    
تیر و کمان به دست من و توست هموطن!
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان


 
مرگ باید برادرت باشد!/ حمیده سادات غفوریان
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر حماسی ، حمیده سادات غفوریان ، شعر انقلاب اسلامی

چشم‌ها را به روی هم مگذار
که سکون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است
 
گوش کن؛ در سکوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
 
پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینک اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی که حیله بیدار است
چه کسی گفته وقت لالایی است؟!
 
گوش کن؛ دشمن از تو و خاکت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!
 
دشمنت مار خوش خط و خالی است
که فقط خون تازه می‌نوشد
هر کجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
 
به درستی نگاه کن پسرم
هر کمان‌برکفی که آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای که پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست
 
چشم وا کن که دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر کفتار
در لباس پلنگ می‌آید
 
پسرم! ممکن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
که پدر قاتل پسر باشد!
 
تو ولی شک نکن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای کوچک گنجشک
قدرت بال‌های ققنوس است!
 
دست‌های تو مکر دشمن را
به جهنم حواله خواهد کرد
نفس آتشین این ققنوس
کرکسان را مچاله خواهد کرد!
 
آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاک
مرگ باید برادرت باشد!
 
شک ندارم به این حقیقت که
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
کربلا را دوباره می‌سازی
 
مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم که چطور
قهرمان جهان خود باشی
 
پسرم! قهرمان کوچک من!
نقش خود را درست بازی کن
هر کجا دور، دور خاموشی است
با سکوتت حماسه‌سازی کن!
 
دشمن از دست‌های کوچک تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط کوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!
 
من برای دلیر کوچک خود
تا قیامت چکامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم...

حمیده سادات غفوریان


 
امروز آه تو دامن عالم را گرفته است .../ حسن بیاتانی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

مولا
شاید هیچ کس در جهان به اندازه ی تو درخت نکاشته باشد؛
مدینه را تو نخلستان کردی

اما 
تو نیامده بودی که فقط درخت بکاری ...
شاید هیچ کس درجهان به اندازه ی تو چاه نکنده باشد؛

اما
این همه چاه عمیق
حتی برای یک آه عمیق
چقدر کوتاه بود

آه ...
امروز آه تو دامن عالم را گرفته است ...

 

حسن بیاتانی