آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

هرکسی را خوب می دیدم گدای شعر بود/ محسن جلالی فراهانی
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، محسن جلالی فراهانی

هرچه می دیدم، نمی دیدم، برای شعر بود
ارتباطی خالصانه با خدای شعر بود

سرپناهم بعد هرروز پر از آشفتگی
کلبه ای در کوچه و پس کوچه های شعر بود

چشم هایم را که از نو می گشودم روی شهر
هرکسی را خوب می دیدم گدای شعر بود

اتفاق دیگر آن روزها این بود که:
آرزوهایم بکلی لابلای شعر بود

مرهم زخم تنم در آنهمه بیچارگی
شهد شیرین شفابخش ندای شعر بود

هیچ چیزی از خودم در این خراب آباد نیست
آنچه را هم که خدا داد از دعای شعر بود

خواستم خالی شوم فریاد گرمی گفت: نه
آشنا بود آن صدا، آری صدای شعر بود

محسن جلالی فراهانی


 
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را.../ حسن بیاتانی
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، حسن بیاتانی

نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را
 

نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی
نگاه کن!
حرم سرور شهیدان را...

 

 


 
خدا قسمت کند بر شانه‌ی من .../ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری ، اشعار عاشقانه

سرودم از غم دستی که هرگز...
شکوه ماتم دستی که هرگز...
خدا قسمت کند بر شانه‌ی من
بماند پرچم دستی که هرگز

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
بگیرد دست بابا را چه دستی؟/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری

رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دست‌هایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
بدون دست‌های مهربانت/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دوبیتی ، شعر عاشورایی ، سید حبیب نظاری

من و یک درد، یک اندوه رایج
و بیم روز اعلام نتایج
بدون دست‌های مهربانت
چه خواهم کرد، یا باب‌الحوائج؟

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
به روی شانه پرچم داشت باران/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری

به دل شور محرم داشت باران
هزاران قطره ماتم داشت باران
خودم دیدم، میان دسته آن شب
به روی شانه پرچم داشت باران

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
دل باران اگر می‌سوخت می‌شد.../ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری

اگر هر چشم تر می‌سوخت
می‌شد...

دل از این بیشتر می‌سوخت
می‌شد...

به حال غنچه‌های تشنه‌ی باغ


دل باران اگر می‌سوخت
می‌شد...


"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
یکی از سینه‌زن‌ها بود باران/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری

هزاران چشم اشک آلود، باران
دوتا دست و تن یک رود، باران
همین دیشب میان هیئت ما
یکی از سینه‌زن‌ها بود باران

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
دو قطره اشک زینب بود باران/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دوبیتی ، شعر عاشورایی ، سید حبیب نظاری

چه یکدست و مرتب بود باران
دلی از غم لبالب بود باران
رها، یکریز، با احساس، انگار
دو قطره اشک زینب بود باران

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
خود را برسانید که داغ است خبرها/ حسن بیاتانی
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر عاشورایی ، حسن بیاتانی

از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها

از مکه خبر آمده از رکن یمانی
نزدیک اذان ناله بلند است سحرها

داغ است خبرها نکند باد مخالف
در شهر بپیچد بزند شعله به درها

نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا
ماندیم دوباره من و اما و اگرها

باید بروم زود خودم را برسانم
حتی شده حتی شده از کوه و کمرها

از مکه خبر رفته رسیده ست به کوفه
حالا همه با خیره سری، خیره، به سرها

بر خاک، عزیزی ست... ولی پیرهنش را...
سربسته بگویند پسرها به پدرها

برخاک، عزیزی ست و در راه، عزیزی ست
خود را برسانید که داغ است خبرها

حسن بیاتانی


 
ما پای این گهواره عمری گریه کردیم/ حسن بیاتانی
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، حسن بیاتانی

هر روز می سوزی و خاکستر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی
دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری

برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد
برگشته ای؛ این را خودت باور نداری

می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی
از لایی لایی واژه ای بهتر نداری

هر بار یاد غربت مولا می افتی
می سوزی از این که علی اصغر نداری

این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست
«سخت است آری سخت تر از هر نداری»*

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم
یک وقت دست از لای لایی برنداری


* مصرع داخل گیومه، وامی ست از برادرم سید محمد جواد شرافت


حسن بیاتانی


 
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست/ حسن بیاتانی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، حسن بیاتانی

گرفته مه همه ی جاده را
 ـ مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟
ـ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
نمی شود که ببارم... چرا؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی
صحیح می رسی آیا ؟ و یا ... مشخص نیست

... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

صدای روشن او از ورای مه پیداست:
نگاه کن به افق! راه نامشخص نیست

 ...

تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست

حسن بیاتانی


 
این خبر را برسانید به کنعانی ها/ مهدی جهاندار
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مهدی جهاندار ، غزل ، شعر انتظار

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها

مهدی جهاندار