آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه/ مهدی زارعی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی زارعی

تو یک غروبِ غم انگیز می رسی از راه
که می بَرند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه

به گوش یخ زده اَم می رسد وَ فریادی
شبیهِ حُرمَتِ این لااِلهَ اِلا الله!

وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند!
-اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه-

وَ بغض می کند آن جا جنازه ی من که
«تو» را همیشه «نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !

بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد:
دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه

اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه –

که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
«غروب جمعه» و «مرگ» و «وجود من‌» همراه!

برای بدرقه ی نعشِ من بیا هر روز
که کارِ من شده سی بار مرگ در هر ماه  

وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز  می رسی از راه

مهدی زارعی


 
سرخ از شراره های کدامین کشیده اند؟!/ سید محمد مهدی شفیعی
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر فلسطین ، سید محمد مهدی شفیعی

این گونه ها که ماتم دیرین کشیده اند
سرخ از شراره های کدامین کشیده اند؟!

این کودکان که گشته زمستان نصیبشان
قد در بهار خاک فلسطین کشیده اند

در دفتر سپیده خطِ خون نوشته اند
خط بر سیاه مشق دروغین کشیده اند


فرعون های شومِ پیمبر نقاب را
از تخت های شب زده پایین کشیده اند

با سنگ های خویش، ابابیل های شهر
از زیر پای ابرهه ها زین کشیده اند

تا این درخت کهنه ی زیتون ثمر دهد
دور تمام باغچه پرچین کشیده اند

این شاعران کوچک از عشق شعله ور
آرایه را به بند مضامین کشیده اند

سید محمد مهدی شفیعی


 
در سکوت ایستاده بی حرکت/ حمیدرضاحامدی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: چارپاره ، حمیدرضا حامدی

در سکوت ایستاده بی حرکت
چهره در چهره یک نفر با من
بسته آیا مسیر من را او ؟
یا که راه عبور او را من ؟

ناگهان چشمهای هر دوی ما
خیره شد در نگاه یکدیگر
دو دریچه به روی هم شد باز
گرچه بستیم راه یکدیگر

من در او با وضوح، تلفیقی
از غم و اضطراب می بینم
گاه شک می کنم که بیدارم
گاهی انگار خواب می بینم

دروجودش هراس و اندوهیست
که ندیدم مشابه آن را
قاب کرده ست بُهت چشمانم
همچنان عکس آن پریشان را

هر چه پرسیدم او سؤالم را
همزمان باز از خودم پرسید
هرچه انجام می دهم، به شتاب
درهمان لحظه می کند تقلید!

نه خودش می رود کنار، نه من
می گذارد از او عبور کنم
چه سرانجام مضحکی!؟ ازخویش
این سِمِج را چگونه دور کنم؟

صبر و خواهش نداشت تأثیری
کارم آخر کشیده شد به جنون
عاقبت مُشت محکمی پاشید...
همه جا خرده شیشه، آینه، خون

صورتش در شکسته ها پیداست
چارۀ من نه خشم بود و نه مُشت
می دهندش به من هنوز نشان
تکّه آیینه های ریز و دُرشت!

حمیدرضاحامدی


 
بر خاکِ شب می گسترانَد نور با فـانوس/ حمیدرضاحامدی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، حمیدرضا حامدی

درخواب های من کسی از دور با فانوس
بر خاکِ شب می گسترانَد نور با فـانوس

از مُحکمی، رعدِ صدایش جُفت با طوفان
در روشنی، رنگِ ردایش جور با فانوس!

در هیأتِ یک نوعروس آهسـته می گیــرند
او را میانِ خویش، تاج و تور با فانوس

باجذبه،من را می کِشد سمتِ خوداین تلفیق:
" مژگانِ زرد و گیسـوانِ بور با فـانوس "

نور از بلورِ پیـکرش رد می شود شفّـاف
من ماتِ بازی های این مَنشور با فانوس!

بی ردِّ پا نزدیک می آیـد شبیـــهِ مــرگ
سر کرده بیـرون از دهانِ گور با فـانوس

ازترس، خُشکم می زند وقتی که می پیچد
بـوی غلیــظِ مُـرده با کــافـور بـا فـانـوس

دستش تکانی می خورد آنگاه و می بینم
تصویـری از فهماندنِ منظور بـا فـانوس

درسایه روشن ها، به دستم می سپارد طِیف
تاریــــکی ام را می زند هاشـــور با فـانوس

چیزی به این آسانی امّا کم نخواهد شد
از خوفِ این خاموشی منفور با فانوس

وهمِ سکوت و خِش خِشی مرموز، می گردم
اطراف را از هولِ مار و مور با فــانوس!

برق نگاهش می رود ناگاه و من تنها...
گُم می شوم در دَخمه های کور با فانوس

حمیدرضاحامدی


 
سیلی موج که بر گونه ی بندر خورده/ عبدالحسین انصاری
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عبدالحسین انصاری ، غزل ، اشعار عاشقانه

لنگر انداخته در اسکله، کنگر خورده
این عقابی که مسیرش به کبوتر خورده

موج با شوق تو می آید و برمی گردد
متلاشی شده، بی حوصله و سرخورده

گاه یک صخره ی پنهان شده را رد کرده ست
گرچه هر بار به یک صخره ی دیگر خورده

بوسه ات سرخ ترین میوه ی فصل است انگار-
سیلی موج که بر گونه ی بندر خورده

«بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم»
هر که بد گفت به چشمان تو شکَّر خورده!

چشم تو معدن الماس ولی لبخندت-
سینه ی ترد اناری ست که خنجر خورده

غزلی گفته ام از گونه ی گل نازک تر
من بجز شعر چه گفتم که به تو برخورده!؟

عبدالحسین انصاری



 
خنده دار نیست؟/ حسن بیاتانی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی ، حسن بیاتانی

این که با کسی که بی قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست
                                 خنده دار نیست؟
....
خنده دار نیست؟
این که با کسی که در دلش قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست؟

حسن بیاتانی


 
ای عید! بیا و جمعه دیگر باش.../ احسان کاوه
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر فلسطین

ای مهر! بیا و ماه شهریور باش
ای جمعه! بیا و جمعه آخر باش
ما منتظر حلول ماه از قدسیم
ای عید! بیا و جمعه دیگر باش...

احسان کاوه