آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست/ سعید بیابانکی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سعید بیابانکی

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست

به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است!

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
"چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "

سعید بیابانکی


 
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم/ مهدی جهاندار
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی جهاندار

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله نور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم

سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم

گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

مهدی جهاندار


 
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، علیرضا قزوه

" رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه ی دل"
غزل زیر استقبالی ست از مطروحه رهبر جانباز و ادیب مان که تقدیم مقام جانبازان سرافراز می شود.

فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل

دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم
داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل

فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل

از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه های شکسته پر شد پریخانه ی دل

جمعی حقیقت ندیده افسانه  گفتند و خفتند
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل

دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانه ی دل

مستان یکدست لبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانه ی دل

علیرضا قزوه


 
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است/ کاظم بهمنی
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، کاظم بهمنی

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

کاظم بهمنی


 
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند/ کاظم بهمنی
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کاظم بهمنی ، غزل

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

کاظم بهمنی


 
ما هم خماریم ای گل نرگس! گل مریم!/ مهدی زارعی
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مهدی زارعی ، قصیده ، شعر انتظار

این بار اگر تنها بمانم بی تو و با غم
پشت تمام واژه ها را می نویسم خم

بی تو بهار است و بهار است و بهار اما
باران نمی بارد به جز از چشم ها نم نم

این کوزه ی لب تشنه ی روح من است ای رود!
بی تو به هر سو رو کنم، پر می شود از سم

بی تو جهان معکوس می گردد مدارش را
افتاده بر پاهای شیطان حضرت آدم

پروانه ها حیران که این ویرانه یا باغ است؟!
بر غنچه های سوخته سرب است یا شبنم؟!

ماهی مردد مانده بین آب با مرداب
بوی تعفن می وزد از سمت دریا هم

دنیای بی تو زخم چرکینی ست بی درمان
ای نوش دارو! ای شفا! ای آخرین مرهم!

حتی لباس جشن های نسل ما مشکی ست
بی تو عروسی هایمان هم می شود ماتم

ای محرم راز جهان! یک عده بعد از تو
مستانه می رقصند  با ابلیس نامحرم

آنان که صیادان هر آب گل آلودند
با دست هایی پشت پرده، چهره ای مبهم

بر کوخ هامان قارچ های کاخشان رویید
هی سهم آنها بیشتر شد، سهم ما هم کم

دنیا پر است از مدعیان دروغین، آه!
یک مشت کرم داده بر تخت کرامت لم

دیریست بار کاروان ها مرگ و افیون است
تحقیر شد دیگر شکوه راه ابریشم

هر کس که می آید به اسم دوستی اینجا
بر دوش ما جاپای خود را می کند محکم
 
مانند آن "شیخی که انسان آرزویش بود"
در بینشان می جویمت اما نمی یابم
 
پس کی بساط جورشان را می کنی ناجور؟
پس کی نشاط بزمشان را می زنی بر هم ؟

آن سو اگر دیو و زن جادوست، در این سو
کوچک ترین سربازتان رستم تر از رستم

وقتش رسیده تا که آن یار خراسانی
بر دست گیرد - مرگ هر ضحاک را- پرچم

تا تو بیایی و به یک شوراندن شمشیر
گردن زنی این دیوهای پیر را از دم

 آنان اگر از ادکلن های عبث مست اند
ما هم خماریم ای گل نرگس! گل مریم!

باید لباسی را که تارش نور و پودش نور
با هم ببافید و بپوشانید بر عالم

مهدی زارعی