آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

کاش در باغ زمین هم میوه ی ممنوعه بود/ سید صابر موسوی
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید صابر موسوی

باغ ها در خویش می خواهند مدفونم کنند
تا درختان هم چو یاران پنجه در خونم کنند

کاش در باغ زمین هم میوه ی ممنوعه بود
بلکه آدم ها از این ویرانه بیرونم کنند

عشق نایاب است اینجا گرچه لیلی های شهر     
با فریب رنگ می خواهند مجنونم کنند

بگذر از خیر حسابم با کرام الکاتبین
امر کن فکری به حال زار اکنونم کنند

گوشه ویرانه ام امشب درختی سبز شد
باغ ها در خویش می خواهند مدفونم کنند

سید صابر موسوی


 
این دو راهی‌ِ یقین است که یا تو یا تو/ سید صابر موسوی
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید صابر موسوی

دلم آنقدر گرفته‌ست که چشمم را تو
پل زده از دل این کاسه‌ی پرخون تا تو

مشکلی هست که این گونه مردد ماندم
آن طرف منتظرم نیست کسی حتی تو

دو نگاهند یکی شاد و یکی ناباور
این دو راهی به یقین است که یا تو یا تو

راه افتادم و یک آن پل... پایم لرزید
پس خداحافظی نیمه‌تمامی با تو

دلم آنقدر گرفته‌ست که هی می‌خندم
کارم از گریه گذشته‌ست چرا؟ زیرا تو...

سید صابر موسوی


 
لایق آواره بودن هم خدایا نیستم/ سید صابر موسوی
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید صابر موسوی

هرچه می گردم نمی یابم خودم را، نیستم
یا اگر باشم به غیر از یک معما نیستم

گیج و سرگردان، غباری در اتاق آینه
هر طرف چشمم می افتد هستم اما نیستم

گر چه بر دوش زمین از بیستون سنگین ترم
لیک جز خاری به چشم خلق دنیا نیستم

باد هم دیگر سراغم را نمی گیرد ز خاک
لایق آواره بودن هم خدایا نیستم !؟

آه! مستی کاش این آیینه ها را بشکند
نیستم، هرگز نبودم، نیستم، ها، نیستم

سید صابر موسوی


 
امشب خدای من چه بر این دل گذشته است/ سید صابر موسوی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید صابر موسوی

از خیر بازگشت به ساحل گذشته است
موجی که از کران مقابل گذشته است

مثل نسیم هستی‌اش از رفتن است موج
کار از «سلوک» و«سیر منازل» گذشته است

تا صخره دل سپرد به موجی که می‌رسید
یک باره دید ای دل غافل گذشته است

دریا! چه سود از این همه دست نوازشت
دیریست آب از سر ساحل گذشته است

دریا... دلی که با شفق از خون خود گذشت
امشب خدای من چه بر این دل گذشته است

سید صابر موسوی


 
در غربت شهر، زنده ماندن سخت است/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور

ای موج به موج در پی کشف و شهود
از رنگ و ریای ما نخواهی آسود
در غربت شهر، زنده ماندن سخت است
هرچند که زنده رود باشی  ای رود!

میلاد عرفان پور


 
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!/ فاضل نظری
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، عشق

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

فاضل نظری


 
ناگهان پرستو شد، از بهار دیدن کرد/ هادی فردوسی
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، چارپاره ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی

یک بسیجی کوچک
زیرلب دعا می‌خواند
بین خواب و بیداری
روز و شب دعا می‌خواند

لحظه دعا کردن
بی‌قرار و گریان بود
شانه‌هاش می‌لرزید
مثل مو پریشان بود

ناگهان پرستو شد
از بهار، دیدن کرد
این پرنده عمرش را
صرف پرکشیدن کرد
 
بلبلی غزل‌خوان بود
قطعه قطعه پرپر شد
از صدای ایثارش
گوش آسمان کر شد

رفت و جای او در دشت
لاله‌ای دمید از خاک
آن جوان خاکی پوش
آن دلاور بی‌باک

گرچه رفته است، اما
این به جز سعادت نیست
زنده کردن یادش
کمتر از شهادت نیست

هادی فردوسی


 
آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی

ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم
با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم

زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت
من خاموش سراپا همه خاکستر داغم

بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم-
که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم

بیت در بیت بیا پیرهنم باش از آن پس
آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم

حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع *
واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم

سید حمیدرضا برقعی


 
شگفت است مهمانی چشم تو/ سید حسن حسینی
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید حسن حسینی

هلا روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو

به مهمان شراب عطش می‌دهد
شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو

پر از مثنوی ‌های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو

تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو

دلم نیمه شب ها قدم می‌زند
در آفاق بارانی چشم تو

شفا می‌دهد آشکارا به دل
اشارات پنهانی چشم تو

هلا توشه‌ راه دریا دلان
مفاهیم توفانی چشم تو

مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو

از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو

سید حسن حسینی


 
بــیـدار نمی شـویم الا با مرگ/ میلاد عرفان پور
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور

فرداست که زیر بارش تند تگرگ
نه ساقه به جا بمانَد از ما و نه برگ
القصه چنین که خواب ما سنگین است
بــیـدار نمی شـویم الا با مرگ

میلاد عرفان پور


 
چون چشمه پشت پای خودم گریه می‌کنم/ علی محمد مودب
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

آرام در رثای خودم گریه می‌کنم
در مجلس عزای خودم گریه می‌کنم

زانو بغل گرفته و مانند کودکان
لج می‌کنم برای خودم، گریه می‌کنم

چونان مسافری که کسی نیست خویش او
چون چشمه پشت پای خودم گریه می‌کنم

پیش چراغ‌های جهان سرخ می‌شوم
از شرم چشم‌های خودم گریه می‌‌کنم

بسیار ساده‌ام من آواره، مدتی است
با یاد روستای خودم گریه می‌کنم

ای دل عجیب خسته‌ام از درد مردمان
امشب فقط به ‌جای خودم گریه می‌کنم

علی محمد مودب


 
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی ، شعر طنز اجتماعی

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌
لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌
چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌
اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟
صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود
او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد
این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌
لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

محمدکاظم کاظمی


 
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...
نوشت نام تورا، نام آشنایی که ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه؛ یعنی، خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا-

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور "کوثر" و "تطهیر" و "نور" باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهَیکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم: از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه، خانه ی توست
 
سید حمیدرضا برقعی

 


 
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى/ آیت الله وحید خراسانی
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

اى بلند اختر که ناموس خداى اکبرى
عقلِ کل را دخترى و علمِ کل را همسرى

زینت عرش خدا پرورده دامان توست
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى

آن که بُد منّت وجودش بر تمام ما سوا
گشت ممنون عطاى حق که دادش کوثرى

تاج فرق عالم و آدم بود ختم رسل
بر سر آن سرور کون و مکان تو افسرى

از گلستان تو یک گُل خامس آل عباست
اى که در آغوش خود خون خدا مى‌پرورى

مقتداى حضرت عیسى بود فرزند تو
آن چه در وصف تو گویم باز از آن برترى

در قیامت اولین و آخرین سرها به زیر
تا تو با جاه و جلال حق، ز محشر بگذرى

بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى
تو بر او هستى مقدم، گرچه او را دخترى

کهنه پیراهن چو بر سر افکنى در روز حشر
غرقه در خون خدا برپا نمایى محشرى

با چه ذنبى کشته شد مؤوده آل رسول
بود آیا اینچنین، أجرِ چنان پیغمبرى

قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر
جز خدا در حق تو کس را نشاید داورى

آیت الله وحید خراسانی


 
ابرها هنوز روی حرف آفتاب حرف می زنند/محمد حسین نعمتی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: محمدحسین نعمتی ، شعر نو نیمایی ، شعر انتظار

نیستی و سالهاست
 دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها
                        مواجه اند

 نیستی و کودکانمان
-با کمان-
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
آسمان
غیر جای خالی
         پرندگان مرده را
                        نشان نمی دهد
هیچکس برایمان
             دست دوستی
                       تکان نمی دهد

نیستی و
موجها هنوز
سنگ خاک را
           به سینه می زنند
ابرها هنوز
       روی حرف آفتاب
                     حرف می زنند

محمد حسین نعمتی


 
شعر می خواندی و به شور غزل٬ تار میزد دل پریشان ات/ مریم پیله ور
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، مریم پیله ور ، اشعار عاشقانه

سوختم در تبی که از عشق است٬ شعله در شعله در گلستان ات!
مثل رسم خدا و ابراهیم٬ مثل گنجشک، زیر باران ات

نفس ام را شماره می کردم٬ نفس ات را شماره می دادی
حسِ پس لرزه های بم را داشت٬ دیدن دست های لرزان ات

بیقرار شنیدن ات بودم٬ مثل آواز عاشقانه ی قو
شعر می خواندی و به شور غزل٬ تار میزد دل پریشان ات

¤

روزها می گذشت و از تقویم آنچه می ماند چند کاغذ بود
هفته وماه وسال من شده بود دست مرداد و چشم آبان ات!

من که کفر برادرانم را مثل پیراهنی در آوردم
با کدام آیه قبله ات خواندم؟! به چه وردی شدم مسلمان ات؟!

دل و دینی نداشتم هرگز٬ که نماز تو را اقامه کند
تو چگونه خدای من شده ای٬ با دو گوی سیاه شیطان ات!؟

من ِ لیلی برات مجنونم٬ من ِ مجنون برات می میرم
قصه ی عاشقانه ای داری٬ مثل "ابسال" با "سلامان"ات !

من حسودم حسود٬ آری! -عشق- این بلا را سر من آورده
قلبم آشوب می شود وقتی دست های کسی به دستان ات...

می رسد یا نمی رسد روزی٬ که تو مال خودِ خودم باشی!؟
طالع ما دو تا یکی بشود٬ شکل یک قلب کنج فنجان ات...

¤

...کاش آن سوزنی که مدتهاست٬ توی انبار کاه جا مانده
با سر انگشت یک پری می دوخت٬ دست های مرا به دامان ات

 مریم پیله ور