آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

در دلم حادثه عشق، آغاز شده ست/ پروانه پرتوی
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، پروانه پرتوی

به ستاره اردیبهشتی:

ابرها مشت گره خورده‌ یک بغض ترند
که پس از صاعقه ای، سخت به خود می لرزد
و دم حادثه‌ عشق فرو می ریزد
راز سربسته دل، 
                    ناگهان می ترکد ...

و هوای دل من ابری نیست؛
بلکه بارانی ست
پیش تو مشت دلم باز شده ست
پاک دل باخته ام
مدتی ست
در دلم حادثه عشق
                        آغاز شده ست

پروانه پرتوی


 
تاریخ دروغ تازه ای آورده ست/ سید محمد مهدی شفیعی
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر سیاسی ، سید محمد مهدی شفیعی

 به خواهرم آیات:

این باغچه را خزان نخواهد فهمید
صد جنگل بیکران نخواهد فهمید
افسوس که مثل گریه ی اقیانوس
لبخند تو را جهان نخواهد فهمید!


اندوه بهار از دهنت می ریزد
از شیوه ی سرخ سخنت می ریزد
آیات جهاد است که قطره قطره
بر دفترم از زخم تنت می ریزد!

 

همدست شدند و چاه را دزدیدند
این یوسف بی پناه را دزدیدند
شب بود و به خواب رفت این بار پلنگ
یک قافله گرگ ماه را دزدیدند!

 

مرثیه ی بی اجازه ای آورده ست
بر دوش خودش جنازه ای آورده ست
تو زنده ای و صدات در من جاریست
تاریخ دروغ تازه ای آورده ست...!

 سید محمد مهدی شفیعی


 
صدا صدای تو بود این، خود خود تو هنوز/ عباس چشامی
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، عباس چشامی

صدایت از تلفن می رسد؛ فقط گوشم
تو حرف می زنی و جرعه جرعه می نوشم

تو حرف می زنی و داغ داغ داغم من
تو نیستی که ببینی چقدر می جوشم

به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی
سلام می کنی و می پری در آغوشم

سلام سرد شده روزگار من، گل من!
برای من نگران نیستی چه می پوشم؟

 چگونه ای؟ چه عجب شد که یاد من کردی؟
منی که بیشتر از مرده ها فراموشم

 صدا صدای تو بود این، خود خود تو هنوز
نکرده باور اما اتاق خاموشم

عباس چشامی


 
هر کجا باشم به خورشید خراسان زنده ام/ عباس چشامی
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، عباس چشامی

تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده ام
تازه فهمیدم نه با جسم و نه با جان زنده ام

تازگی ها باورم شد اینکه مثل هر غریب
دورتر از خود دلی دارم که با آن زنده ام

هر کجا رفتم به چشمان من آمد خاک او
دور نزدیکی که از او سخت حیران زنده ام

گرم او بودم دریغا دیر فهمیدم که من
با چه گرمایی در آغوش زمستان زنده ام

کم نمی آرم که در امروز و در فردای خود
از سرانگشتان آن لطف فراوان زنده ام

سایه وار از خود ندارم هیچ دور از آفتاب
هر کجا باشم به خورشید خراسان زنده ام

عباس چشامی


 
بتهای بدتر از هبل و لات زنده اند/ سید محمد حسینی
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی ، سید محمد حسینی

هر چند با هزار مکافات زنده اند
اما هنوز اهل مناجات زنده اند

اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زنده اند

پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زنده اند

آل خلیفه اند دلیلی که در جهان
اصحاب آن سقیفه ی بد ذات زنده اند

با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم آیات زنده اند

آیات یک نشانه که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زنده اند

سید محمد حسینی


 
گفت: یک روز یک نفر اما.../ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

گفت : در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا، نه صدای طوفان است
 مزن این خانهء مسلمان است
مادرم رفت پشت در، اما
 

گفت: آرام ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم
 و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم
پشت در سوخت بال و پر، اما

 

آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند
بازوی مادرم سپر، اما
 

بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
گفت: یک روز یک نفر اما...

سید حمیدرضا برقعی


 
رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، محمد کاظم کاظمی ، شعر سیاسی اجتماعی ، شعر انقلاب اسلامی

و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیریست که سر سنگین است

گفت: با زخم جگرکاه قدم باید سود
بر نمک پوش ترین راه قدم باید سود

گفت: ره خون جگر می دهد امشب همه را
آب در کاسه ی سر می دهد امشب همه را

سایه ها گزمه ی مرگند، زبان بر بندید
بار -دزدان به کمینند- سبک تر بندید

مقصد آهسته بپرسید، کسان می شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می شنوند

گردباد است که پیچیده به خود می خیزد
از پس گردنه ی کوه احد می خیزد

نه تگرگ است؛ که آتش ز فلک می جوشد
و ز خشکای لب رود نمک می جوشد

زنده ها از لب تف سوز عطش، دود شده
مرده ها در نفس باد، نمک سود شده

دشت سر تا قدم از خون کسان رنگی است
و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
 

 *

خسته ای گفت که زاریم، ز ما در گذرید
هفت سر عائله داریم، ز ما درگذرید

گفت: گفتند و شنیدم که گذر پر عسس است
تا نمک سود شدن فاصله یک جیغ رس است

چیست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟
سر بی دردسر خویش به درد آوردن

پای از این جاده بدزدید که مه در پیش است
فتنه ی مادر فولاد زره در پیش است

پای از این جاده بدزدید، سلامت این است
نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟

*

و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید
نه دلیری، که از این بادیه شیری غرید

گفت: فریاد رسی گر نبود ما هستیم
نه بترسید، کسی گر نبود ما هستیم

گفت: ماییم ز سر تا به شکم محو هدف
خنجری داریم بی تیغه و بی دسته به کف

نصف شب خفتن ما پاس دهی های شما
بعد از آن پاس دهی های شما خفتن ما

الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار
خنجر از کف نگذاریم مگر  وقت فرار...

 
*

و کسی گفت: بخسپید، فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گفت: ایام برات است، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است، مبادا بروید

گفت ما از حضراتیم، به ما تکیه کنید
مستجاب الدعواتیم، به ما تکیه کنید

گفت: جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید
ریگ در نعل فرو هشته ی ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

سفره باید کرد ... اما علم رفتن را
روضه باید خواند تا آب برد دشمن را


الغرض در همه ی قافله یک مرد نبود
یا اگر بود شایسته ی ناورد نبود

همه یخ های جهان را، همه را سنجیدیم
مثل دل های فرو مرده ی ما سرد نبود

رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست
ورنه سر باخته را زحمت سر درد نبود

آه از آن شب -شب عصیان- که در این تنگ آباد
غیر آواز گره خورده ی شبگرد نبود

آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

یادگار -آن علم سوخته- را گم کردیم
آخرین آتش افروخته را گم کردیم


در هفتاد رقم بتکده وا شد از نو
چارده کنگره ی طاق بنا شد از نو

آن چه آن پیر فرو هشت، جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند

بس که خمیازه گران گشت، وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته ی ما منزل شد

 
باز ماییم و قدم سای به سر گشتن ها
مثل پژواک، خجالت کش برگشتن ها

از خم محو ترین کوچه پدیدار شده 
«و به خال لبت ای دوست گرفتار شده»

 و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»

محمدکاظم کاظمی

 


 
مدتی این مثنوی تاخیر شد
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اول و آخر کلام نام دوست.

... مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیر شیرین خوش شنو


و بعد از سلام؛ عرق شرم از هواخواهان این مثنوی مغازله، آیات غمزه
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو می رسم اینک به سلامت نگران باش


هرچند؛
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
 در همه عمر از آن پشیمانیم

و اما بعد:
کاش می شد دفتری نو باز کرد
حرف دل را باید از اول نوشت
کاشکی می شد تمام درد را
در سکوتی ساده و مجمل نوشت...