آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

آنچه خدا خواست همان می‌شود/ علامه سید محمد حسین طباطبایی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، علامه سید محمد حسین طباطبایی ، شعر عرفانی

دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

کاو به کف آیینه تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!

رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!

زانچه نداری ز چه افسرده‌ای
وز غم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم

آنچه خدا خواست همان می‌شود
وانچه دلت خواست نه آن می‌شود

علامه سید محمد حسین طباطبایی


 
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد/ علامه سید محمد حسین طباطبایی
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علامه سید محمد حسین طباطبایی ، غزل ، شعر عرفانی

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

علامه سید محمد حسین طباطبایی


 
گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم/ علامه سید محمد حسین طباطبایی
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علامه سید محمد حسین طباطبایی ، شعر عاشورایی

گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم
با همین قافله ام راه فنا می پویم
دست همت ز سراب دو جهان می شویم
شور یعقوب کنان یوسف خود می جویم
که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم

گفت هر چند عطش کنده بن و بنیادم
زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم
هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم
«فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»

من به میدان بلا روز ازل بودم طاق
کشته یارم و با هستی او بسته وثاق
من دل رفته کجا و کجا دشت عراق!
«طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم»

لوحه ی سینه من گر شکند سُم ستور
ور سرم سیر کند شهر به شهر از ره دور
باک نبود که مرا نیست به جز شوق حضور
 «سایه طوبی و غلمان و قصور و قد حور
به هوای سر کوی تو برفت از یادم»

تا در این بزم بتابید مه طلعت یار
 من خورم خون دل و یار کند تیر نثار
پرده بدریده و سرگرم به دیدار نگار
«نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم»

تشنه وصل وی ام آتش دل کارم ساخت
 شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت
از چه از کوی توام دست قضا دور انداخت
 «کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟!»

علامه سید محمد حسین طباطبایی


 
بود کیش من مهر دلدارها/ علامه سید محمد حسین طباطبایی
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علامه سید محمد حسین طباطبایی ، شعر عرفانی

همی گویم و گفته‌ام بارها
 بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی‌ست در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل‌افگارها

بجز اشک چشم و بجز داغ دل
 نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان
  میان دل و کام دیوارها

چه فرهادها مرده در کوه‌ها
 چه حلاج‌ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار
 مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان
 نبازند هرگز به مردارها

مهین مهرورزان که آزاده‌اند
  بریدند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند
 چه گل‌های رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر
 به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت سبزه به هامون و دشت
  زند بارگه گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبار
  در آیینهٔ آب رخسارها

رود شاخ گل دربر نیلُفر 
برقصد به صد ناز گلنارها

دَرَد پردهٔ غنچه را باد بام
 هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ
  خروشد ز سرو و سمن تارها

به یاد خم ابروی گلرخان 
بکش جام در بزم می‌خوارها

گره را ز راز جهان باز کن
 که آسان کند باده دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان
  که بسته است چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز 
که آینده خوابی‌ست چون پارها

فریب جهان را مخور زینهار
 که در پای این گل بود خارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش
  بهل گر بگیرند بیکارها

علامه سید محمد حسین طباطبایی


 
سوره‌ای قطعه قطعه در دستش، رفت شق‌القمر نشان بدهد/ محمد حسین انصاری نژاد
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، محمد حسین انصاری نژاد

مشک بر دوش سوی علقمه رفت، تا که شق‌القمر نشان بدهد   
تا که چشمش هزار معجزه را، بین خوف و خطر نشان بدهد 

شیهه در شیهه اسب وگرد وسوار، آسمان مکث کرده تا چه کند؟ 
خیمه در خیمه گریه می شنود، آب را شعله ور نشان بدهد؟! 

مشک لب‌تشنه گرم زمزمه شد، گریه‌های رقیه در گوشش 
تا که یک دشت لاله‌عباسی، غرق خون جگر نشان بدهد 

قبضه ی ذوالفقار در مشتش، خشم دریاست در سر انگشتش
کربلا قلعه قلعه خیبر شد، رفت مثل پدر نشان بدهد 

با خودش فکر می‌کند که فرات، عطش باغ را نمی‌فهمد   
می‌رود معنی شکفتن را، فوق درک بشر نشان بدهد 

همه ی خشم خونفشان علی، در صدایش وزیده، می‌خواهد   
خطبة شقشیقه‌ای دیگر،‌ با رجز‌ها مگر نشان بدهد     

ساعتی بعد آفتاب گرفت، لحظة بعثتی شگفت آمد   
سوره‌ای قطعه قطعه در دستش، رفت شق‌القمر نشان بدهد

محمد حسین انصاری نژاد


 
می گذاری حس کنم ترکیب بند گریه را/ محمد حسین انصاری نژاد
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، محمد حسین انصاری نژاد

این صدای کیست می خواند لهوف از قتلگاه
خون می افتد بر تمامی حروف از قتلگاه

ابن طاووس است آن سو تر می آشوبد مرا
روضه خوان تشنه می بیند کسوف از قتلگاه

جاده امشب از شمیم لاله عباسی پر است
می وزد حس علمداری رئوف از قتلگاه

نیزه ها ابن زیادند و سنان ها حرمله
دشنه پی در پی می آید در صفوف از قتلگاه

هیزم آوردند رقص شعله ها بر نیزه هاست
ریخت دستی طرح صحرایی مخوف از قتلگاه

"کاف، ها،..." این سوره ی بر نیزه، یحیای نبی ست!
گل می اندازد تمام این حروف از قتلگاه

ساعتی بعد آن طرف تر راهبی با اضطراب
پشت هم می خواند آیات خسوف از قتلگاه

این قوافی کرده زنجیرم کمک کن ابر بغض
تا بخوانم روضه ای تنگ غروب از قتلگاه

خونی است اوراق مقتل بر گلویم آتش است
می وزد مصرع به مصرع سنگ و چوب از قتلگاه

خط شان کوفی ست مهر نامه شان شام خراب
شرمشان باد از عبور پایکوب از قتلگاه

این نزول سوره ی کهف است بی سر دیدنی ست
جشن گرگان را می آشوبد چه خوب از قتلگاه!

 می گذاری حس کنم ترکیب بند گریه را
تا که دارم یک سر مویی وقوف از قتلگاه

می نشینم در مدار خیمه های سوخته
با دو تکه ابر میخوانم لهوف از قتلگاه

محمد حسین انصاری نژاد


 
بیهوده ترک نخورده لب های کویر/ میلاد عرفان پور
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، رباعی ، میلاد عرفان پور

حق دارد اگر ز خلق دامن چیده ست
از داغ عزیزی ست اگر خشکیده ست
بیهوده ترک نخورده لب های کویر
لب های حسین بن علی را دیده ست

میلاد عرفان پور


 
تبرُّک می‌کند بال و پرش را/ سید حبیب نظاری
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سید حبیب نظاری

به نیزه می‌کشد دائم سرش را
دل از برگ گل نازک‌ترش را
به بوی لاله، گنجشک غریبی
تبرُّک می‌کند بال و پرش را

سید حبیب نظاری


 
زن و پیغمبری؟ الله اکبر!/ قیصر امین پور
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، مثنوی ، قیصر امین ‌پور

دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبر ِزینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنین ِموج آیات خدا داشت

زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود

چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ:

حلول روح او، درجسم زینب
علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیامبر
زن و پیغمبری؟ الله اکبر!

قیصر امین پور

 


 
سرها جداشده است، بدن ها رها شده است/ زهرا بشری موحد
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، زهرا بشری موحد ، شعر عاشورایی

در مسجد الحرام محرم به پا شده است
کعبه، چهار ماه حضور شما شده است

کوفه وفا ندارد اگر کوفه کوفه است
این سرزمین وحی چرا بی وفا شده است؟

با عمره های مفرده ات جمع می شوند
وقتی تمتع ات سفر کربلا شده است

داری به آرزوی خودت می رسی و کوه
از روز تکیه اش به تو کوه منا شده است

در آخرین طواف تو در سرزمین طف
سرها جداشده است، بدن ها رها شده است

 زهرا بشری موحد


 
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟/ زهرا بشری موحد
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، زهرا بشری موحد

این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای  قاسم بود

عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچه های کوچه های آل هاشم بود

از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود

پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود

سر را جدا کردند اما عمه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟


زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است...

 زهرا بشری موحد


 
از نسل ماهی های دریاهای آزاد است/ زهرا بشری موحد
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، زهرا بشری موحد

قنداقه اش را بست، حالا اصغرآماده است
سرباز آخر را خودش میدان فرستاده است

از موج آغوش پدر تا اوج خواهد رفت
از نسل ماهی های دریاهای آزاد است

نه ضربت شمشیر می خواهد نه نعل اسب
شش ماهه خیلی اربا اربا کردن اش ساده است

تیر سه شعبه کار خنجر می کند اینجا
سر، با همین یک تیر روی شانه افتاده است

از رنگ سرخ آسمان پیداست اینجا هم
سالار زینب امتحان را خوب پس داده است

زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است

 زهرا بشری موحد


 
باید سر قولی که داد ام البنین باشی/ زهرا بشری موحد
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، زهرا بشری موحد

باید تو عباس امیر المؤمنین باشی
باورندارم این چنین روی زمین باشی

این تیر باچشمان زیبایت چه ها کرده
بی دست اگر افتاده از بالای زین باشی

اولاد زهرا تشنه ی آب اند کاری کن
باید سر قولی که داد ام البنین باشی

بوی بهشت زیر چادر می دهی، شاید
با کوثری که رو گرفته هم نشین باشی

زانوی مولا و زمین؟ خواهر نبیند کاش
حالا چرا باید تو مقطوع الیمین باشی؟

زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است

 زهرا بشری موحد


 
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است/ زهرا بشری موحد
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زهرا بشری موحد ، شعر عاشورایی

پیچید دربین عبای اش جسم اکبر را
"یا ایها المزّمّل" ی عین پیمبر را

صورت به صورت آیه هایش را تلاوت کرد
از بای بسم الله تا لبخند آخر را

دارد تمنا می کند  از چشم خونینش
یک پلک، یک گوشه و یا یک ناز دیگر را

شان نزول لحظه ی "امن یجیب" این جاست
اینجا که می بوسد لبش، لب های مضطر را

مانده است برگرداند از میدان شهیدش را
یا نه!  بگیرد زیر بازوهای خواهر را


زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است


 زهرا بشری موحد


 
داغ تو پر روح الامین را سوزاند/ سید محمد مهدی شفیعی
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید محمد مهدی شفیعی ، شعر عاشورایی ، رباعی

این زاغ، کبوتر حرم خواهد شد
این مرده مسیح پاک دم خواهد شد
لطف تو اگر شامل حالش بشود
این شاعر ساده محتشم خواهد شد

 

یک مرتبه بین راه پایش لرزید
مبهوت شد، از بغض صدایش لرزید
زینب به چه خیره شد که اینگونه زمین
از ناله ی "وا محمدا"یش لرزید؟!

 


تا شعله برآورد زمین را سوزاند
تنها نه زمین، عرش برین را سوزاند
میلاد تو بال و پر به فطرس پس داد
داغ تو پر روح الامین را سوزاند!

سید محمد مهدی شفیعی

 


 
تا نهایت تنهاست/ محمدرضا عبدالملکیان
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: محمدرضا عبدالملکیان

من در آینه نگاه کردم
دیدم هیهات
تا نهایت تنهاست

محمدرضا عبدالملکیان

 


 
از بس که رفته این­همه این زن به مادرش/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، غزل ، شعر عاشورایی

قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده­ اند
«آیینه ­ایی که آه نسازد مکدّرش»

واحیرتا! که این دو جوانان زینب­ اند
یا ایستاده تیغ دوسر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می­کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشم­هاش
مشغول عطر و شانه­زدن دست دیگرش

چون تکیه­ گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده­است
از بس که رفته این­همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته ­بود دگر آب از سرش

سیّد حمیدرضا برقعی


 
چرا وقتی عطش بارید، باران.../ سید حبیب نظاری
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حبیب نظاری ، دوبیتی ، شعر عاشورایی

چرا از یاد بردی نینوا را؟
نبوسیدی زمین کربلا را؟
چرا وقتی عطش بارید، باران!
رها کردی دل گنجشک ها را؟

سید حبیب نظاری


 
از این دست... علــم کــردی به عالم دستِ خود را/ سید حبیب نظاری
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حبیب نظاری ، دوبیتی ، شعر عاشورایی

دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار

علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم،  اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...

تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود

برادر با برادر دست می‌داد
برای بار آخر دست می‌داد
چه احساس قشنگی ظهر آن روز
به عباس دلاور دست می‌داد

می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من

به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زد
به روی سینه با هر بوسه، می‌زد
به قرآن؟ نه، برادر داشت انگار
به دستان برادر بوسه می‌زد

به چشمش تیر بود اما نگاهش…
چه رازی داشت با مولا نگاهش؟
بدون دست می‌گیرد در آغوش
تمام خیمه‌ها را با نگاهش

دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله

دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت 
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت 
تو دست رود را رد کردی آن روز 
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت

امــام عـشـق را مــاه مـنـیری 
وفــاداران عـالــم را امـــیــــری 
دو دستت گرچه افتادند بر خاک 
به خاک افتادگان را دست گیری

کسی جز دست تو آب آورش نیست
کسی سقّـای باغ پرپرش نیست 
دریــغ از او چــرا کــردنــد آن قــــوم 
مگر این آب، مهر مادرش نیست؟

عطش را با نگاه آورده بودند 
ولی سرشار آه آورده بودند 
تـمـام کودکان تشنه آن روز 
به دست تو پناه آورده بودند

من از تو شرم دارم دستِ خود را 
تو دادی هم دل و هم دستِ خود را 
عــلــم از دســت تــو افـتـاد امـا 
علــم کــردی به عالم دستِ خود را

سید حبیب نظاری

 


 
که خون بایست با خون خون بماند/ سید اکبر میرجعفری
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سید اکبر میرجعفری

که خون جاریست تا خون خون بماند
که خون بایست با خون خون بماند
بگو تا خونِ خونت را بریزند
که با خون شما خون خون بماند

سید اکبر میرجعفری

 


 
حالا که میشود سر او تاج نیزه ها/ سید محمد حسینی
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید محمد حسینی

بعد از هجوم خنجر و تاراج نیزه ها
آرام رفته بود به معراج نیزه ها

تصویر سبز صورت او سرخ شد ولی
خندید لحظه ای که شد آماج نیزه ها

خنجر به روی حنجرش امد ولی سرش
رفت و نشست بر سر مواج نیزه ها

گودال نیست تخت سلیمان کربلاست
حالا که میشود سر او تاج نیزه ها

شعر بلند پیکر او نیزه نیزه شد
آرایه کرده بود به خود واج نیزه ها

سید محمد حسینی


 
محرم است سلام ای طنین سینه زنی/ سید علی لواسانی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید علی لواسانی

برای سائلِ شاعر، حسینی و حسنی
چگونه از تو نگویم؟ تو بهترین سخنی!

چه دلبری! به همه آنقدَر نظر داری
که هر که آمده گفته فقط برای منی!

به چشم روشنی من شمیمی ازحرمت
بیاور از کرمت ای که پاره پیرهنی

مرا به کرببلا می بری یقین دارم
دل مرا تو ـ به فرقت قسم ـ نمی شکنی


محرم است خداحافظ ای سرودِ سرور*
محرم است سلام ای طنین سینه زنی...

سید علی لواسانی
----------------------------------------------
*تو ای خزان زده جنگل،مخوان سرود سرور
صبور باش که فصل درخت سوزان است/ محمد مهدی سیار

 


 
گریه هایی دارم از سوز دعای برگها/ حسین سجادی
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل

گریه هایی دارم از سوز دعای برگها
بازمی گردم به دنبال خدای برگها

گر درخت باغ با صدها زبان آواز کرد
باد می خواند دلم را با صدای برگها

کو غم دستی برای چیدن تنهاییم
مثل سیبی مانده ام در لابلای برگها

آنقدر دلمرده ام که می شود پاییزها
آرزوهای مرا جا زد به جای برگها

بر ورقهای سفید دفتر سرد دلم
حرفها ننوشته دارم در رثای برگها

مثل مه با دیدن خورشید بالا می روم
مثل شبنم می چکم از انتهای برگها

حسین سجادی


 
یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام/ محمد رضا ترکی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظه ویرانی ام

خوب، نه آن گونه خوب، تا به بهشتم بری
بد، نه بدانگونه بد، تا که بسوزانی ام

سایه اهریمن است یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام
                                         
محمد رضا ترکی


 
با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت/ محمدرضا عبدالملکیان
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: محمدرضا عبدالملکیان ، شعر نو نیمایی

با هرچه عشق
نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود
 راه تو را می توان سرود
 بیم از حصار نیست
که هر قفل کهنه را
با دست های روشن تو
می توان گشود

محمدرضا عبدالملکیان

 


 
عاقبت با ناله سودا می شود آهی که نیست/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: محمد کاظم کاظمی ، غزل

عاقبت با ناله سودا می شود آهی که نیست
زیر گام ما به منزل می رسد راهی که نیست

از کرامت های بسیارت همین ما را رسید
شاخه ی خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست

خوب می دانیم و می دانی که چندین سال قحط
آبمان در کاسه ی سر دادی از چاهی که نیست

آخر اما صبر کن، ای آسمان! خواهی شنید
نور صد خورشید می گیریم از این ماهی که نیست

دست اگر آن دست دیروزین ما باشد ـ که هست ـ
باز هم گندم برون می آرد از کاهی که نیست

کُشته ی خود می شود این ایل، حتی در شکست
تا نبندد دست امّیدی به خونخواهی که نیست

محمد کاظم کاظمی

 


 
رفتنش صبح را با خبر کرد/ میلاد عرفان پور
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، میلاد عرفان پور ، شعر انقلاب اسلامی

برای استاد شهید مجید شهریاری
به پاس دینی که بر گردن ما دارد

قصه ی صبح یک روز آذر
 سوز پاییز را بیشتر کرد
یک ستاره از این شهر پر زد
رفتنش صبح را با خبر کرد


مردی آنگونه عاشق که دریا
مردی آنگونه عارف که باران
عالمی از تبار گل سرخ
اوستاد کلاس بهاران


آتشی شعله ی نفرت افروخت
تا مگر عشق پایان بگیرد
غافل از اینکه او مثل ققنوس
تازه در شعله ها جان بگیرد


ما چنان شیشه ی عطر هستیم
عطر ما را شکستن نگیرد
منتشر می شویم از شهادت
دشمن از خشم باید بمیرد


 خصم اگر با سلاح شب آید
ما همه غیرت آفتابیم
چشم در راه خورشید موعود
شهریاران این انقلابیم

 میلاد عرفان پور


 
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سید حمیدرضا برقعی

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

مانند مرده ای متحرک شدم، بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت

دنیا که هیچ، جرعه آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه من، مثل سم گذشت

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت

مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت

حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت

سید حمیدرضا برقعی


 
ولی اینجا گلستانی در آتش/ اصغر عظیمی مهر
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، اصغر عظیمی مهر ، شعر آیینی

کویری کشتزاری یافت در خود
زمستانی بهاری یافت در خود
دو دست ِ در هوا یک رشته کوهند
   بیابان آبشاری یافت در خود!


محمد گفته دینی جز علی نیست!
خلافت را امینی جز علی نیست
همه الحق و الانصاف گفتند
امیرالمؤمنینی جز علی نیست


نبی را با صداقت می شناسند
ولی را با ولایت می شناسند
عبادت جای خود را دارد اما
علی را با عدالت می شناسند


همه اصحاب، جمع و مشکلی نیست
همه جویای حقّ و باطلی نیست
تو در دریایی از آدم ولی حیف-
کنارت آدم دریادلی نیست!!


گَـَهی رحمان، گـَهی جبار می شد
گـَهی قهار و گـَه غفار می شد
عبایش را که می پوشید مولا
خودش یک کعبه ی سیار می شد


کسی اهل نظر را می شناسد؟
صدای پشت در را می شناسد؟
کسی با کیسه ای از کوچه رد شد
کسی این رهگذر را می شناسد؟


نباریده ست بارانی در آتش
دری می سوخت پنهانی در آتش
بر ابراهیم آتش شد گلستان
ولی اینجا گلستانی در آتش ...


شب از تنهایی اش لبریز می شد
فضای کوفه وهم انگیز می شد
علی وقتی که سر در چاه می برد
میان چاه رستاخیز می شد


علی جز با خدا رازی ندارد
به غیر از گریه دمسازی ندارد
میان جمع تنها بود مولا
چه سرداری که سربازی ندارد!


" تعصب " خونبهای این خمیره ست
عرب پابند قانون عشیره ست
در اسلام ابوسفیان گمانم -
عدالت از گناهان کبیره ست!

اصغر عظیمی مهر


 
یک چتر، برای هردوتامان کافی ست/ مریم پیله ور
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، مریم پیله ور

دست تو و یک غروب آبان کافی ست
  حالا که دلم گرفته، باران کافی ست
  مثل دوقلوهای به هم چسبیده-
  یک چتر، برای هردوتامان کافی ست!...

مریم پیله ور


 
شبیه توست اگر ماه کاملی باشد/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، نغمه مستشار نظامی

دل شکسته اگر باز هم دلی باشد
بگو چگونه نگهبان قابلی باشد

چگونه در خودش این راز را نگهدارد
چگونه باز درین خانه گلی باشد؟

چگونه آه! چه قدر آه منفجر نشود
درین صبوری و دوری چه حاصلی باشد؟

هنوز منتظرم مثل سنگ پشتی که
درون خانه به دنبال منزلی باشد

هنوز دربه درم موج موج طوفان را
به این امید که باشی...که ساحلی باشد

اگر تو چشم بدوزی به روی نیمه ماه
 شبیه توست اگر ماه کاملی باشد

نغمه مستشار نظامی


 
موسی! چهل شب شد؛ تو سی شب وعده کردی/ رضا امیرخانی
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، دفاع مقدس ، رضا امیرخانی

موسی! چهل شب شد؛ تو سی شب وعده کردی
چشمم مُکَوْکَب شد؛ تو سی شب وعده کردی...

... موسی! بلا در خانه افتاده ست؛ برگرد
محصولِ حیرانیت بر باد است؛ برگرد

دستت تقلب؛ اژدهایت ساحری شد
شیطانمان هارون؛ خدامان سامری شد...

...هی محتسب! مستی مگر؟ بد می زنندم
گویا به جرم مستی ام حد می زنندم

گفتند: مستی تو! سیه مستی تو مسکین
علامةُ المهدیِّ رحمٌ بالمساکین

هر شیعه ای اینجا نه مسکین؛ مستکین است
آقا! دل مردم؛ دل مردم غمین است

زنگار غم بر نقش بشکوه اوفتاده
صد تیشه بشکسته در کوه اوفتاده

شیرین؛ سیه عاشق؛ از اندوه اوفتاده
از خستگی فرهاد نستوه اوفتاده

فرهاد؛ کوهی مَردِمان خانه نشین است
آقا! دل مردم؛ دل مردم غمین است...

آقا زبان شاعری در کام خشکید
خون قلم در بندهای دام خشکید

اسطوره های شاعریمان مرده بودند
حق خدا، حق بشر را خورده بودند

دیگر سکوتم مولوی دیگر نیرزد
در گور باشی استخوان­هایت بلرزد

سنگینی دوران که حشر کاینات است
کی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات است

دیگر زمانه­ی شمس تو دیگر گذشته­است
این آب یا نه بلکه خون از سر گذشته­است

وقتی که خون در قلب شمسم تخته می­شد
ای مولوی دکان شمست تخته می­شد

شمست اگر با پای دل بر آب می­رفت
در فاو شمس من ته مرداب می­رفت

گر عشق شمست را به میدان یکه­اش کرد
میدان مین شمس مرا صد تکه­اش کرد

شمست طبیب حاذق دل­ها اگر بود
در هور عمران شمس من امدادگر بود

وقتی گمان بردی که شمست در بهشت است
در جبهه شمس من وصیت می­نوشته­است

بگذار در کنج خراباتش بمیرد
تا شمس من سهم غذایش را بگیرد

...

رضا امیرخانی


 
من و تو هر دو گنجشکیم اما.../ سید حبیب نظاری
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سید حبیب نظاری

به شوق پر زدن... یک فوج گنجشک
غریب و بی وطن... یک فوج گنجشک
من و تو هر دو گنجشکیم اما
تو یک گنجشک و من یک فوج گنجشک

سید حبیب نظاری


 
اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه؟/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه
بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!

من استغفار کردم از نگاه تو نمی دانم
اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه

برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است
همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه

...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم
اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه

  واما بیتی در حاشیه این غزل:

مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود
چنان تحریم تنباکو برای ناصرالدین شاه

سید حمیدرضا برقعی


 
امشب خودت بیا و خودت را بگو به من/ حسین زحمتکش
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، حسین زحمتکش

کاش آن شبی که چشم تو انداخت رو به من
می گفت راز زلف تو را مو به مو به من

معلوم شد از این همه دوری و بی کسی
خیری نکرده ناز به تو... آرزو به من...!

آن خاطرات تلخ که از من٬ تو را گرفت
حالا رسانده است تو را کو به کو به من

هرکس برای من غزلی از تو گفته است
امشب خودت بیا و خودت را بگو به من...

حسین زحمتکش