آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

آری آن آتش که می سوزاند آنی بیش نیست/ پروانه پرتوی
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، پروانه پرتوی

سرگذشتی بی سرانجام است و آنی بیش نیست
بشنو اما از زبان بی زبانی بیش نیست

پرتوی یک لحظه آمد در دلم تابید و رفت
آری آن آتش که می سوزاند آنی بیش نیست

سالهای سال دنبال کسی بودم ولی
آنچه در دل می نشیند بی نشانی بیش نیست

عشق را بر بیستون بادها حک کرده اند
قصه قرهاد و شیرین داستانی بیش نیست

قصه پروانه جانا آخرش خاکستر است
داستان های حماسی هفت خوانی بیش نیست

عشوه معشوقه باید خاک را آتش کند
آنکه اخمی می کند نامهربانی بیش نیست

پیش آن آتش نشان باید شبی بر باد رفت
آنکه سرگردان شود بی خانمانی بیش نیست

راه دل را پای سر پیماید اما آنچه را
عقل من قد می دهد از نردبانی بیش نیست

عاقلان گفتند فکر آب و نان باشم ولی
شکر، در خورجینم از غم آب و نانی بیش نیست

پیش از این گفتم که جانم را نثارت می کنم
من غلط کردم پشیمانم که جانی بیش نیست

عشق، عالم را سراسر دست نابودی دهد
حیف در دستان این عالم توانی بیش نیست

من نمی گویم که دیدم عشق با جانم چه کرد
آنچه را گفتیم و گفتند از گمانی بیش نیست

قصه از این باب می گویم که شبها بگذرد
ورنه فصل بی تو بودن ها خزانی بیش نیست

راست می گویند حرف عشق کار حرف نیست
هرچه گفتم خوب می بینم بیانی بیش نیست

پروانه پرتوی


 
دلـی داریـم و دریــای غم تـو/ قیصر امین ‌پور
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ترانه ، قیصر امین ‌پور

دو دستم ساقه سبز دعایت
گـل اشـکم نثـار خاک پایـت

دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت

به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم

چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن

همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار

سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو

غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو

قیصر امین ‌پور


 
آیین آینه، خود را ندیدن است/ قیصر امین پور
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است

قیصر امین پور


 
چیزی شبیه بال، احساس می‌کردم/ قیصر امین پور
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور ، شعر نو نیمایی

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می‌کشیدم
و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می‌زد

آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه
بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم
بر شانه‌هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می‌کردم!

قیصر امین ‌پور


 
ای شما! ای تمام عاشقان ِ هر کجا!/ قیصر امین ‌پور
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور ، شعر نو نیمایی

ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟

یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود
آه را نمی‌سرود
شعر شانه‌های بی‌پناه را
حرمت نگاه بی‌گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی‌سرود
نیمه‌های شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

ای شما!
ای تمام نام‌های هر کجا!
زیر سایبان دست‌های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می‌دهید؟

قیصر امین ‌پور


 
این شعر استعاره ندارد برای او/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، غزل ، شعر آیینی

مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

سید حمیدرضا برقعی


 
شیرین شدی اما دهنم آب نیفتاد/ سید علی لواسانی
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سید علی لواسانی

حیرت زده شد آینه از من، که چه رنگم؟
یک عمر مرا دید و نفهمید که سنگم!

مهتاب هم از دست من آشفته شد،اما
تقصیر خودش بود گمان کرد پلنگم

شیرین شدی اما دهنم آب نیفتاد
من پیر شدم دیگر زشت است، قشنگم!

از درد لبالب شده بگذار بریزد
ای اشک! بیا این تو و این دل، دل تنگم

در جمع چرا نام مرا باز نیاورد
او سنگدلی کرد؟ نه! من مایه ی ننگم...

سید علی لواسانی


 
تو قدر غباری به رویش نیاور/ حسین زحمتکش
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، حسین زحمتکش

کشاندت به خواری؟! به رویش نیاور
خطا کرده؟ آری؟ به رویش نیاور

اگر قلب آیینه ات را شکسته
تو قدر غباری به رویش نیاور

دل من، اگر سنگدل بود و ساکت
تو که آبشاری به رویش نیاور

اگر شادی هر شبت را گرفته
تو غم را که داری! به رویش نیاور

تو که بار آخر قسم خورده بودی
به رویش نیاری... به رویش نیاور

حسین زحمتکش


 
به شعرم بارها گنجشک دادی/ سید حبیب نظاری
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حبیب نظاری ، دوبیتی

همین شوق دمادم می‏تواند...
و بارانی که نم نم می‏تواند...
دلم را - بس که گنجشک است - حتا
نگاه ساده‏ای هم می‏تواند...


نه مثل یک دوبیتی از بَرَم کرد
نه حتی لحظه‏ای هم باورم کرد
پَری از بال یک گنجشک بودم
نسیم آورد و باران پرپرم کرد

 

به گل‏ها، خارها، گنجشک دادی
به گندم‏زارها گنجشک دادی
تشکر می‏کنم، در قحطی عشق
به شعرم بارها گنجشک دادی

اگر زخم تنت پیراهنم بود...
پر از رقصیدنت پیراهنم بود...
من و تو هر دو یک گنجشک بودیم
اگر پیراهنت پیراهنم بود

نمی‌دانم در این‌جا چند گنجشک...
گره خورده دلم با چند گنجشک؟
دوبیتی در دوبیتی عاشقی را
ادامه می‏دهم تا چند گنجشک؟


برای تو نگاهی تر نکردند
گلی را قد تو پرپر نکردند
«دل گنجشک‌ها تُرد است» صد بار
به مردم گفتم و باور نکردند


چرا شعری نخوانم، سنگ باشم
فقط ساکت بمانم، سنگ باشم
نگاهم لهجه‌‌‌‌‌ی گنجشک دارد
چگونه می‌توانم سنگ باشم؟

تو می‏خواهی مرا انگار گنجشک
نگاهم می‏کنی هر بار گنجشک...
چه احساس عجیبی با تو دارم
کمی انسانم و بسیار گنجشک


دو دست خالی ام را می پسندند
دل پوشالی ام را می پسندند
فقط گنجشک های پرشکسته
شکسته بالی ام را می پسندند


به من، غم های دنیا را سفر داد
سفر، باران به چشمم بیشتر داد
سفر می خواست من تنها بمانم
سفر گنجشک ها را بال و پر داد

مرا دیوانه و شبگرد، او کرد
مرا غمگین، مرا دلسرد، او کرد
سفر، با دست خود گنجشک را برد
"به او نفرین" که هر چه کرد، او کرد


نه تنها دامنت گنجشک دارد
گل پیراهنت گنجشک دارد
دوبیتی گفتنت را دوست دارم
دوبیتی گفتنت گنجشک دارد


پر از احساس باران باشد اما...
درختی در خیابان باشد اما...
مرا بنویس: گنجشکی که یک عمر
دلش می خواهد انسان باشد اما...

نجیب و بی ریا بودیم اما...
و با درد آشنا بودیم اما...
منِ دلتنگ و باران و دوبیتی
سه گنجشک رها بودیم اما...


جهان چشم تری دارد که انگار 
دل  ناباوری دارد که انگار
ولی من، هر چه بی  گنجشک باشم
دلم بال و پری دارد که انگار...


من و تو هیچکس را دوست داریم
بهار خار و خس را دوست داریم
نمی کوچیم از این غربت، من و تو
هوای این قفس را دوست داریم


به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟

ببین، برشاخه ها کال است گنجشک
رها، افتاده، پامال است گنجشک
بیا، بی دست های مهربانت
فقط مشتی پرو بال است گنجشک


چرا بال و پر گنجشک ها را...؟
چرا چشم تر گنجشک ها را...؟
چرا باید بسوازانیم، از گل
دل نازکتر گنجشک ها را؟

نخواهم شد پرو بال کسی که...
نمی گریم بر احوال کسی که...
اگر گنجشک من باشی، از امشب
نمی گردم به دنبال کسی که...

من و تو، خسته و ناچار، در شهر
دوتا گنجشک بی آزار، در شهر
دعا کن لااقل بعد از من و تو
نروید این همه دیوار در شهر!

رها باشیم از غم ها نترسیم
وَ از آوار ماتم ها نترسیم
بیا گنجشک هم باشیم، یک عمر
ولی از چشم آدمها نترسیم!


تو باید بوی نیلوفر بگیری
مبادا رنگ خاکستر بگیری
تو باید آنقدر گنجشک باشی
که با هر قطره باران پر بگیری


به من، ای شوق بی پایان، کمک کن!
به این گنجشک سرگردان، کمک کن!
بلد هستی زبان قطره ها را
به من در خواندن باران کمک کن!


چه خوب این همصدا را می شناسی
نگاه آشنا را می شناسی
من از تو دل نخواهم کند، باران!
تو که گنجشک ها را می شناسی

«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است

پر از رقصیدن گنجشک ها باش
همیشه بر تن گنجشک ها باش
به مردم اعتمادی نیست، باران
خودت پیراهن گنجشک ها باش

نمی ماند تناور شانه ی من
فرو می ریزد آخر شانه ی من
مترسک هستم و بار گرانی ست
پر گنجشک ها بر شانه ی من


به یک رنگی تظاهر کرده بودند
حیاط خانه را پر کرده بودند
تو بودی، آن همه گنجشک اما
مرا بی تو تصور کرده بودند.

هوا سرد و پر گنجشک ها خیس
دو هم درد و پر گنجشک ها خیس
تمام شهر، ما را زیر باران
رها کرد و  پر گنجشک ها خیس


من و تو تا کجا بی چکمه و چتر؟
دو در باران رها، بی چکمه و چتر
یکی از عابران حتا نپرسید:
چرا تنها، چرا بی چکمه و چتر؟

تو که هر شب غزل می خوانی از من
نگاهت می شود بارانی از من
مترسک نیستم، گنجشک ها را
چرا بیهوده می ترسانی از من؟

بگو گنجشک ها از من نترسند
از این یک تکّه پیراهن نترسند
بگو کاری ست زخم عشق، امّا
برای عشق از مردن نترسند

سید حبیب نظاری


 
لب از حکایت شبهای تار می بندم/ امام خامنه ای
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپند وار زکف داده ام عنان بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ 
زجام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی
پراست سینه ام از انده گران بی تو
 
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
ســــر بهـــار ندارند بلبـــلان بی تو

لب از حکایت شبهای تار می بندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نمی زندسخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

امام خامنه ای