آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

نام خدا را سنگ روی سنگ نشمارید/ محمدمهدی سیار
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمدمهدی سیار

غیر از کمین تازه نیرنگ نشمارید
رنگین کمان صلح را جز رنگ نشمارید

ما را خبرهایی است ... پیش رو خطرهایی است
آن «خاطرات» پشت سر را «جنگ» نشمارید

سنگی برای «رمی» از آن تسبیح برگیرید
نام خدا را سنگ روی سنگ نشمارید

خود، حلقه دار است این زنجیره تکرار
تکرارها را باز چون آونگ نشمارید

سودای ما «سیر من الحق الی الخلق» است
برگشتن فواره‌ها را ننگ نشمارید

محمدمهدی سیار


 
هر جا که هست آینه ای، سنگ نیز هست/ سید علی لواسانی
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سید علی لواسانی

در شعر من اگرچه شباهنگ نیز هست
گاهی ردیف و قافیه ی تنگ نیز هست

تا اینکه بی نصیب نماند کسی زمن
در نامم افتخار اگر، ننگ نیز هست!

با پرچم سفید درست است آمدم
در نیتم اگر بشود جنگ نیز هست!

بی آب و رنگ گرچه قشنگ است آسمان
دست من و تو نیست، دراو رنگ نیز هست

بیهوده کاری است اگر جا عوض کنی
هر جا که هست آینه ای، سنگ نیز هست

سید علی لواسانی


 
عصری حساس لاجرم در پیش است/ احسان کاوه
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از پشت حرامی و حرم در پیش است
بر پشت سلاح و پس قلم در پیش است
در معرکه گرم جنگ نرمی سختیم
عصری حساس لاجرم در پیش است

احسان کاوه


 
اشکی بریز از دل زمزم زلال تر/ سیدمحمد جواد شرافت
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سیدمحمد جواد شرافت

حسی زلال داری و حالی زلال تر
چشمان تو شده ست از این حس و حال، تر

آری به خاکبوسی کوثر نشسته ای
اشکی بریز از دل زمزم زلال تر

آیینه ی نگاه تو تصدیق می کند
در روشنی ندیده از او بی مثال تر

لطفش به مرز معجزه نزدیک تر شده ست
هر قدر آرزوی تو بوده محال تر

دستان گرم او شده پاسخ ترین جواب
وقتی که دست توست ز پرسش سوال تر

پر می زند دلم به هوای زیارتش
هر روز خسته حال ترم خسته حال تر

خود را کبوتر حرمش فرض می کنم
هرگز ندیده ام ز خودم خوش خیال تر

من نیز می روم که ببینم به چشم خود
حسی زلال دارم و حالی زلال تر

سیدمحمد جواد شرافت


 
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد/ مجتبی احمدی
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مجتبی احمدی ، غزل ، شعر آیینی

پیشکش به هشتمین پیشوای مهربانی ها؛ حضرت رضا علیه السلام

آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گهگاهِ انبیاست

شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست

آنجا که « راه » می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست

حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست

پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست

حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست

جان ها گرسنه اند... چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟

ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست

خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست

آنها که دست کم، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم؛ آیین مان ریاست

تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست

غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست

 دوریم و دست مان به ضریح تو متصل،
سیریم و عادت لب مان، ذکرِ «ساقیا»ست


ها... راستی... بلیت، غذا، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست ؟!


آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد

مجتبی احمدی


 
توکه باشی برای من کافی است، چه نیازی است هیچ کس ها را/ زهرا بشری
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، زهرا بشری موحد

باهمان دست راست ات بشکن آخرین قفل این نفس ها را
بال های شکسته می دانند رمز محکم ترین قفس ها را

هرچه را پیش از این نمی خواهم، تازه در ابتدای این راهم
ببرم هرکجا که می خواهی، تو نشانم بده سپس ها را

کاش زیبا نبود چشمانت، آه از این نابرادران حسود
پلک هایت  ورق ورق زده است شرحی از احسن القصص ها را

کوسه ها تکه تکه ام بکنند باز دست از تو برنخواهم داشت
وارث ماهیان  اروندم، می روم تا ته ارس ها را

درد و تنهایی  و غریبی که سرنوشت تمام عاشق هاست
توکه  باشی برای من کافی است، چه نیازی است هیچ کس ها را

زهرا بشری


 
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد/ فاضل نظری
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت
بال تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

فاضل نظری


 
به تیغ غمزه ی یارانت، به تیغ یار خراسانی/ مهدی زارعی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، مهدی زارعی ، شعر سیاسی اجتماعی ، شعر انتظار

غزل نوشته نمی شد با
حروف گنگ و عبث ، یعنی :
دوباره مصرع نامفهوم
دوباره جمله ی بی معنی !
 
شبیه لحظه ی جان دادن
دوباره شاعر بی چاره
سکوت کرد و فقط افتاد
کنار چند ورق پاره

ولی اتاق هراسان بود
دقیقه ها نگران بودند
خطوط مضطرب ساعت
لبالب از هیجان بودند

که ناگهان تن شب لرزید
به وزن و قافیه جان دادند
هرآنچه را که نمی شد  دید
به چشم شعر نشان دادند

همین که پرده به سمتی رفت
و دید آنچه نباید را
نوشت بی تو جهان مرده ست
تمام کن غم بی حد را

در این دیار غزلگویان
نمانده هیچ غزلگویی
نمانده شوق نوشتن از
" شراب و یار و لب جویی "

بیا که بی تو لب این جو
سیاه  و لب به لب از قیر است
شراب بی تو شرنگ مرگ
هوای یار نفسگیر است

چراغ های زمان خاموش
اجاق های زمین ویران
در آسمان سیاه شهر
ستاره ها همگی بی جان

ببین که فطرت انسان ها
چقدر زخم به تن دارد
به ذهن پوچ بشر " شهوت "
"شرافتی " ست که زن دارد

زنان ، زنان خیابانی
زنان عرضه ی عریانی
هرآنچه مرد ، سگ ولگرد
به فکر طعمه ی مجانی

" ربا و رشوه و غش " پول و
" دروغ و دوز و دغل " پارو
" گناه های ثواب " این سو
" حرام های حلال " آن سو

رواج بردگی پنهان
به زیر سایه سرمایه
رییس ها شبح فرعون
برای نیروی دون پایه

فرشته های زمین دیری ست
اسیر پنجه ی ابلیسند
ببین که سر به کجا دارند ؟!
چه کاسه ای ست که می لیسند؟!

به جای بارش باران : بمب !
به جای رویش گندم : مین !
نشسته کنج قفس قمری
شکسته بال و پر شاهین

اگر چه یک به یک آهو ها
و بره ها همه جان دادند
نشان صلح جهانی را
به گرگ بیشه ی مان دادند

زمین ؟ نه ، جنگل بی قانون !
زمین؟ نه ، دهکده ی وحشت !
زمین سپرده عنانش را
به دست چند ابرنکبت

" یقین "  معادل  " خود بینی "
" خدا "  معادل  " تردید " است
خطوط خنجر شرک و شک
به روی شانه ی توحید است

در این زمانه که سلمانش
شده ست ننگ مسلمانی
خدا نوشته کتابی با
خطوط مرتد و شیطانی

" کشیش جونز " مترسک هم
که فیل ابرهه را زین کرد
دوباره مریم و عیسی را
سیاه پوش غم دین کرد

کشیش اگر چه که چشمش را
به چشم وحشی شیطان دوخت
کشاند آتش جهلش را
به کاغذی که نخواهد سوخت

بهشت ، گم شده و انسان
گرفته راه جهنم را
به دست تشنگی ات یاران
نمی دهند به جز سم را

به اختیار خودت شاعر
نگو که کاش نباشد جبر
زمین اگر چه که تفتیده
نگو  که کاش ببارد ابر
 
زمین اگر که به تو خندید
بدان به زلزله اش میل است
اگر که ابر ببارد هم
به قصد آمدن سیل است

خلاء گرفته جهان را ؟ نه
جهان پر است ، پر از جانی
دو گوی سرخ ؟ نه ، باید گفت :
دو چشم خونی سفیانی

نبود و نیست از این بد تر
که شعر پر بشود از درد
قبول کن که زمان ، دیگر
زمان آمدن است ای مرد !

نگو که چاره این شاعر
فقط سکوت و فقط صبر است
که صبر می کشدش بی تو
که صبر قافیه اش قبر است

به زیر پای خودت او را
بکش به نیت قربانی
به تیغ غمزه ی یارانت
به تیغ یار خراسانی !

مهدی زارعی


 
سپید گفتن من هم همه تغزل بود/ علی محمد مودب
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

غزل ببخش نگفتم تو را و رد کردم
به عذر پیش تو باز آمدم که بد کردم

سپید گفتم اما نه این که فکر کنی
خدا نکرده گل سرخ را لگد کردم

سپید گفتم اما نه روسیاه نیم!
در آن سیاق سخن هرچه می شود کردم

سپید گفتن من هم همه تغزل بود
به قصد صید غزال آن کران رصد کردم

اگر چه با تو نبودم، هر آن‌چه بی تو گذشت
همه به حکم دل خویش مستند کردم

صنم پرست مخوانم! که در کنشت سپید
هر آنچه کردم با نیت صمد کردم

هنوز قافیه جز درس کودکی‌ها نیست
که زیر سنگ زمانه "احد احد" کردم

علی محمد مودب


 
جان دادن ما برای او باشد کاش/ میلاد عرفان پور
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور

ما را دم مرگ، آبرو باشد کاش
با دوست مجال گفتگو باشد کاش
عمری به هوای دل خود زیسته ایم
جان دادن ما برای او باشد کاش

میلاد عرفان پور


 
گلها همگی دست تکان می دادند/ محمدحسین امیدی
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی

می آمدی و تو را نشان می دادند
دل را به دم گرم تو جان می دادند
می رفتی و می وزید بر دشت، نسیم
گلها همگی دست تکان می دادند

محمدحسین امیدی


 
منی که عمریه پایین پاتون .../ حسن بیاتانی
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، حسن بیاتانی

دلم -شاید یکی از کفتراتون-
حسابی خو گرفته با هواتون

شبا وقتی که می بندن درارو
دلم می مونه تو صحن و سراتون

یه عمره گنبدت خورشیدمونه
کجا خورشید کجا گنبد طلاتون

یه عمره عاشقونه هر شب و روز
توی شادی و غم کردم صداتون

صُبا گفتم : سلام ، خورشید بانو !
شبا گفتم : سلام ، مهتاب خاتون !

ببخش از اینکه گفتم عاشقونه
نه خانم ، ما کجا و عاشقاتون ؟

سر راه حرم گاهی اگر چه
دوتا شاخه غزل چیدم براتون...

همه ش تقصیر خوبیتونه خانم
که کرده ما بَدارم مبتلاتون

همیشه درد دل کردیم و رفتیم
نشد با ما بگید از ماجراتون

اگر چه ؛ تو دلا می پیچه گاهی
مناجات رضا جانم رضا تون

وَ یا بین صدای ندبه خونا
صدای ناله ی آقا بیاتون

یه عمره سائلم اما یه بارم
شما چیزی بخواین از این گداتون

مگه تا کی قراره زنده باشم
بیام تا کی بگم جونم فداتون ؟

چی می شه زیر پاهاتون بشم خاک
منی که عمریه پایین پاتون ...

حسن بیاتانی

 


 
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تقدیم به حضرت فاطمه معصومه(س)

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست، چادرت خیس می شود اما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو
 
گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو
 
باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خورد و زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
 
شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
 
این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان بانو...

سید حمیدرضا برقعی


 
جالیز را به مزرعه داران فروختند/ سعید بیابانکی
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سعید بیابانکی

ما را به یک کلاف به یک نان فروختند
ما را فروختند و چه ارزان فروختند

اندوه و درد ازاین که خداناشناس ها
ما را چقدر مفت به شیطان فروختند

ای یوسف عزیز! تو را مصریان، مرا
بازاریان مومن ایران فروختند

یک عده خویش را پس پشت کتاب ها
یک عده هم کنار خیابان فروختند

بازار مرده است ولی مومنین چه خوب
هم دین فروختند هم ایمان فروختند

بازاریان چرب زبان دغل به ما
بوزینه را به قیمت انسان فروختند

وارونه شد قواعد دنیا مترسکان
جالیز را به مزرعه داران فروختند!

سعید بیابانکی


 
بگو حرف حسابت چیست ای عشق/ ایوب پرندآور
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایوب پرندآور ، رباعی ، عشق

تو آیین و کتابت چیست ای عشق؟
دلیل انتخابت چیست ای عشق؟
دلم با وعده هایت خون شد آخر
بگو حرف حسابت چیست ای عشق؟

ایوب پرندآور


 
همین جاها مطب وا می کند عشق/ ایوب پرندآور
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایوب پرندآور ، رباعی ، عشق

دوباره شور برپا می کند عشق
و غم ها را مداوا می کند عشق
برای درد بیماران قلبی
همین جاها مطب وا می کند عشق

ایوب پرندآور


 
جز پاره ای از عشق دگر هیچ نداشت/ وحید امیری
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، وحید امیری

مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت
هنگام که می رفت سفر هیچ نداشت
گمنام ترین شهید را آوردند
جز پاره ای از عشق دگر هیچ نداشت

وحید امیری

 


 
دو چشمم بعد تو زاینده روده / علیرضا قزوه
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، علیرضا قزوه

زمین بازیچه بود و نبوده
همیشه چشم این گنبد کبوده
کنار رود کارون جون سپردی
دو چشمم بعد تو زاینده روده

علیرضا قزوه

 


 
دیوانه‌های سنگ‌پران نیز با سنگ‌ها به چاه می‌افتند/ امید مهدی نژاد
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، امید مهدی ‌نژاد

وقتی که زاهدانِ خداجو دنبال مال و جاه می‌افتند
مردم به خنده‌های نهانی، رندان به قاه‌قاه می‌افتند

یک عده اهل مال و منالند، یک عده اهل حیله و حالند
در انتخاب اصلح مردم، بعضاً به اشتباه می‌افتند

وقت حساب، دانه‌درشتان از فرط التفات به مردم
مثل سه چار دانه گندم در توده‌های کاه می‌افتند

امروزه روز جمعی از ایشان فرماندهان هنگ خروجند
لب تر کنند خیل پیاده از هر طرف به راه می‌افتند

اما همین گروه سواره، این ساکتانِ عربده‌فرمای
شب‌های بار، با کت و شلوار، در صحن بارگاه می‌افتند

یعنی برای آخر بازی، بسته به موقعیت صفحه
شد این‌طرف،‌ نشد طرف خصم، رسماً به پای شاه می‌افتند


این روزها به دل نه امیدی، نه اشتیاق حرف جدیدی
تنها همین دو رشته اشکند کز چشم گاه‌گاه می‌افتند

عاقل شدیم و گوشه گرفتیم تا با خیال تخت ببینیم
دیوانه‌های سنگ‌پران نیز با سنگ‌ها به چاه می‌افتند

امید مهدی نژاد


 
یادت نرود اجازه از عشق بگیر!/ مصطفی علیپور
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، عشق ، مصطفی علیپور

یکرنگی و بوی تازه از عشق بگیر!
پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر!
در هر نفسی که می تپی ای دل من
یادت نرود اجازه از عشق بگیر!

 مصطفی علیپور


 
گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است/ عباس احمدی
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، عباس احمدی

-خط دوم شکست فرمانده! احتمال شکست بسیار است
پس مهماتمان چه شد... سید؟ هیچ امّید هست؟ -بسیار است

روزهای حماسه و ماسه، بوی باروت و ام یک و ژ٣
داغ سیصد هزار لاله ی سرخ؛ به گمانت کم است؟ بسیار است

دهه ی بی هویت هشتاد، بام ها در تصرف بشقاب
داخل آلبومش ولی عطر دهه ی سرخ شصت بسیار است

چهره پشت نقاب ها خالی، جیب ها پر، خشاب ها خالی
گرچه دوران جاهلیت نیست، مشرک و بت پرست بسیار است

ساکنان حضیض بالاشهر طعنه اش می زنند گاه اما
گاهی اوقات درّه در اوج است، ارتفاعات پست بسیار است

... دیشب آمد به خواب او سید، دست او را فشرد با لبخند
گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است

عباس احمدی


 
ولی تو «حتما»ی و اتفاق می افتی!/ محمد سعید میرزایی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمد سعید میرزایی ، شعر انتظار

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

چه قدر دلخورم از این جهان بی موعود؛
از این زمین که پیاپی ... و آسمان که هنوز...

جهان سه نقطه پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پی «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتما»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حس ناگهان که هنوز...

 در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز...

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شد
به جست و جوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز...

محمد سعید میرزایی


 
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند/ علیرضا قزوه
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر سیاسی اجتماعی

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

علیرضا قزوه


 
یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید/ رضا شیبانی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، رضا شیبانی ، دفاع مقدس

مادر سلام! آمده‌ام بعد سال‌ها
انگار انتظار تو را پیر کرده است
زود است باز این همه پیری برای تو
شاید منم که آمدنم دیرکرده است

مادر مرا [ببخش!] اگر دیر آمدم
جایی که بودم از نفس جاده دور بود
آماج سنگ حادثه بودم ولی شگفت
آیینه شکسته من پر غرور بود

دیرینه سال بود که در دور دست‌ها
یک سرزمین به گرده من بار درد بود
در من کسی شبیه یلان حماسه‌ساز
بی‌وقفه با زمین و زمان در نبرد بود

دیرینه سال بود که سرپنجه‌های من
چنگال بسته بود به حلقوم خاک سرد
تا مغز استخوان مرا خورده بود خاک
تا مغز استخوان مرا خورده بود درد

قصد تو را زمین و زمان کرده بود و من
تنها برای خاطر تو این چنین شدم...
... که چنگ بر گلوی زمین و زمان زدم
یک عمر استخوان گلوی زمین شدم

مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم
یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید
تا ارتفاع شانه مردان شهرمان
از دست خاک پر زدنم طول می‌کشید


مادر نمیر!...زندگی من از آن تو!
مادر نمیر!...زندگی از آن میهن است
بعد از من آفتاب تو هرگز مباد سرد!
بعد از من آسمان تو هرگز مباد پست!..

رضا شیبانی


 
می خوابم و وقت عشق بیدارم کن/ عبدالرحیم سعیدی راد
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عبدالرحیم سعیدی راد ، رباعی

سنگین شدم از خویش سبکبارم کن
از عطر نسیم صبح سرشارم کن
دل خسته ام ای عزیز! دلخسته عزیز!
می خوابم و وقت عشق بیدارم کن

عبدالرحیم سعیدی راد

 


 
ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من/ محمد سلمانی
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: محمد سلمانی ، غزل

شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من
بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت
ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آنجا و هم شراب
اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

می رفت دل به وسوسه اما هنوز هم
یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید
کابوس ها و دغدغه ها مانده بود و من

وقتی که پلک پنجره یکباره بسته شد
انبوه گیسوان رها مانده بود و من

فردا که آن برهنه معصوم رفته بود
ابلیس با هزار چرا مانده بود و من

محمد سلمانی


 
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم/ سعید بیابانکی
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعید بیابانکی ، غزل ، دفاع مقدس

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرویم - نان  در آوردیم -

برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم *

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان در آوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

* : این بیت را محمدسعید میرزایی به این غزل هدیه کرد .

سعید بیابانکی


 
بغض می کنند، در گلوی من، سه حرف/ مژگان عباسلو
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مژگان عباسلو ، شعر نو نیمایی

می رسی
ناگهان
شبیه برف
تا بگویمت سَ…
رفته ای
بغض می کنند
در گلوی من
سه حرف

مژگان عباسلو


 
نسیم گفت و گذشت/ مژگان عباسلو
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، مژگان عباسلو

بهار پشت در است
به گوش پنجره
آرام
نسیم گفت و گذشت

مژگان عباسلو


 
مانند ماهیان که پی نهر دیگری/ مژگان عباسلو
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مژگان عباسلو ، غزل

دست مرا بگیر و ببر شهر دیگری
مانند ماهیان که پی نهر دیگری…

شیرین نکرد کام تو را این دیار اگر
در جام من نریخت مگر زهر دیگری

با عاشقان، زمانه بگو آشتی نکن!
غمگین نمی‌شویم جز از قهر دیگری

عشق، آن عصای معجزه در دست‌های توست
بگذار با تو بگذرم از بحر دیگری

تلخ و رسول‌کُش شده این روزگار، کاش
ایمان بیاورم به تو در دهر ِ دیگری…

مژگان عباسلو


 
ستاره سحرم پیشمرگ خورشیدم/ محمدمهدی سیار
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: محمدمهدی سیار ، غزل

هنوز مثل زمین در طواف خورشیدم
ولی زمین نشدم، گرد خود نچرخیدم

حکایت من و باران که می گریست یکی ست
از آسمان به زمین کرده اند تبعیدم

مرور می کنم این سال های هجری را
پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

بگو به باد که من آفتابگردانم
جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم

گل محمدی ام من، سلامم و صلوات
ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم!

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند
ستاره سحرم پیشمرگ خورشیدم

محمدمهدی سیار


 
حالا که رفته ای/ محمدرضا عبدالملکیان
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: محمدرضا عبدالملکیان ، شعر سپید، شعر آزاد

حالا که رفته ای
پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبرو
هیچ نمی خواهد،
فقط می گوید:
کو کو ...

محمدرضا عبدالملکیان