آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

آخرین بیت در این دفتر باقی مانده/ سعید بیابانکی
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، سعید بیابانکی

 جاده مانده است و من و این سر باقی مانده
رمقی نیست در این پیکر باقی مانده

نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده

توئی آن آتش سوزنده ی خاموش شده
منم این سردی خاکستر باقی مانده

گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده است
باز شرمنده ام از این سر باقی مانده

روزو شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه ی پرپر باقی مانده

شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است
در همین اسب و همین خنجر باقی مانده

پیش کش باد به یک رنگی ات ای پاک ترین
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده

تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانده

سعید بیابانکی


 
اینکه بیژن به چاه افتاده ست، این که دیوی سیاه رستم را.../ عبدالحسین انصاری
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، عبدالحسین انصاری

در دلم هر غروب می ریزم، غصه های تمام عالم را
زیر و رو می کنند پنداری، در درونم هزار و یک بم را

سال پنجاه و چند خورشیدی، مردی آمد غریب و خاکی پوش
پشت هم هی مثال می آورد، زینب و کوفه و محرم را

مادرم گریه کرد و فهمیدم، گریه یعنی پدر نمی آید
بچه بودم پدر! نفهمیدم، واژه ای مثل جنگ مبهم را

با همان دست کوچکم رفتم، پاک کردم نگاه خیسش را
قول دادم که خوب تر باشم، برندارم مداد مریم را

بعد از آن هی سپیدتر می شد،موی مادر و قصه هایش آه!
اینکه بیژن به چاه افتاده ست، این که دیوی سیاه رستم را...

در همین کوچه ها قدم می زد، مادرم با پدر که باران بود
آه! شاید هنوز یادش هست، کوچه آن خاطرات نم نم را

عبدالحسین انصاری


 
بازیمان را خراب کردند/ عبدالحسین انصاری
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عبدالحسین انصاری ، شعر سپید، شعر آزاد ، دفاع مقدس

چشم بستم
تا قایم ...
موشک ها
بازیمان را خراب کردند

عبدالحسین انصاری


 
که معمار پل های ویرانی ام/ سید حسن حسینی
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سید حسن حسینی

من آن معنی رو به ویرانی ام
که در خانه ی لفظ، زندانی ام

دلم غنچه وار از غریبی گرفت
نسیمی نیامد به مهمانی ام

ندارم سر سجده بر بادها
بلند است اقبال پیشانی ام

بگو صورت سنگی روزگار
فریبد به لبخند سیمانی ام

از این پس عبور از دلم ساده نیست
که معمار پل های ویرانی ام

خدا را به طبل خدا کم زنید
فزون می شود شور شیطانی ام!

غرور شما، ساقه ام را شکست
بترسید از گرده افشانیم

 سید حسن حسینی

 


 
دوام باغچه در های‌های باران است/ سلمان هراتی
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سلمان هراتی ، غزل

هوا کبود شد، این ابتدای باران است
دلا دوباره شب دلگشای باران است

نگاه تا خلاء وهم می‌کشاندمان
مرا به کوچه ببر، این صدای باران است

اگرچه سینه من شوره زار تنهایی است
ولی نگاه ترم آشنای باران است

دلم گرفته از این سقف های بی روزن
که عشق رهگذر کوچه‌های باران است

بیا دوباره نگیریم چتر فاصله را
که روی شانه‌ی گل، جای پای باران است

نزول آب حضور دوباره برگ است
دوام باغچه در های‌های باران است


سلمان هراتی


 
خدا را این میان کم دارم امشب/ سلمان هراتی
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سلمان هراتی

دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سر شار از غم دارم امشب
غم آمد غصه آمد ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب

سلمان هراتی


 
روح عیسای تکلم در جنین آتش گرفت/ حسن دلبری
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، حسن دلبری

در خدا یک سجده رفتم، کفر و دین آتش گرفت
قبله گم شد، شب به رقص آمد، جبین آتش گرفت

یک هجا گندم سرودم، گور آدم دود شد
مور گفتم، هم سلیمان هم نگین آتش گرفت

نقشی از پیراهنی بر پلک یعقوبی زدم
خواب مصر آشفته شد، بازار چین آتش گرفت

دشت را دریوزه ی خاتون دریا کردمش
خاک آن در باد گم شد، آب این آتش گرفت

مریم بکر قلم را تهمت عصیان زدم
روح عیسای تکلم در جنین آتش گرفت

خواستم مهمان رقص خود کنم  خورشید را
آسمان یک لحظه خالی شد، زمین آتش گرفت

 حسن دلبری

 


 
چشم تو به آفتاب پهلو زده است/ سلمان هراتی
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، سلمان هراتی

حرف تو به شعر ناب پهلو زده است
آرامش تو به آب پهلو زده است
پیشانیت از سپیده مشهورتر است
چشم تو به آفتاب پهلو زده است

سلمان هراتی


 
دلم مثل صنوبرها صبور است / سلمان هراتی
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، سلمان هراتی

اگر ای عشق پایان تو دور است
دلم غرق تمنای حضور است
برای قد کشیدن در هوایت
دلم مثل صنوبرها صبور است

سلمان هراتی


 
ساحلی ایمن تر از دریا، نمی دانم کجا/ محمدرضا روزبه
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا روزبه

می روم چون سایه ای تنها، نمی دانم کجا
خویش را گم کرده ام؛ اما نمی دانم کجا

سایه ی آشفتگی ها از سر دل کم مباد
ساحلی ایمن تر از دریا، نمی دانم کجا

تن به صحرا می دهد دریا، نمی دانم چرا
دل به دریا می زند صحرا، نمی دانم کجا

با من امشب خلسه ی یاد کدامین آشناست؟
روزگاری دیده ام او را، نمی دانم کجا

دیدمش در کوچه ساران غبارآلود وهم
او نمی دانم که بود، آنجا نمی دانم کجا...

 آنقدر رفتم که حتی سایه ام از پا فتاد
مانده بر جا رد پایم تا نمی دانم کجا

 محمدرضا روزبه

 


 
در جست و جوی میوه ای از سیب، سیب تر/ محمود سنجری
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمود سنجری

ناگاه عشق، عشق نه، چیزی عجیب تر
چیزی شبیه زلزله اما، مهیب تر

چیزی غریب مثل نگاه کبوتران
یا مثل چشم های تو حتی غریب تر

تقسیم شد نگاه تو و بی نصیب ماند
چشمی که نیست چشمی از او بی نصیب تر

رفتم میان باغ اساطیری گناه
در جست و جوی میوه ای از سیب، سیب تر

تنها همین، همین که بگویم نیافتم
از چشم های روشن تو دلفریب‌تر

با دست های سوخته باز آمدم ولی
عاشق تر و حریص تر و ناشکیب تر

اینک منم غریق تماشای لحظه ها
با چشمی از کبوتر و باران، نجیب تر

محمود سنجری

 


 
مکعب، خالی‌خالی، خیابان، واپسین برداشت/ رضا علی‌اکبری
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رضا علی‌اکبری ، غزل ، دفاع مقدس

خیابان، دوربین و آب و قرآن، ... اولین برداشت
کسی در صحنه خم شد، ساک خود را از زمین برداشت

تریبون‌ها ـ پر از احساس ـ رفتن را هجی کردند
تمام شهر را آوازهای آتشین برداشت

بیا «ای لشگر صاحب زمان آماده باش» اکنون
وطن یا دین؟ برای هردو باید تیغ کین برداشت
                        
در این‌جا ـ صحنه‌ی دوم ـ غبار و خون و باروت است
کلاش کهنه را بازی‌گر ما با یقین برداشت

دل‌اش در بند بود و ... بند پوتین خودش را بست
قدم‌های خودش را عاشقانه تا کمین برداشت

ـ شروع جلوه‌ی ویژه‌ ـ شب و مین، کاوش و ... می‌ریخت
اناری دانه‌دانه خون خود را روی این برداشت

اناری دانه‌دانه بسته شد، مردی کبوتر شد
ولی در پشت‌جبهه مادری تا خورد، چین برداشت

... و روی شانه‌ی مردم، سبک‌تر می‌وزید از باد
مکعب، خالی‌خالی، خیابان، واپسین برداشت!

رضا علی‌اکبری


 
گم‌نام، عشق ما و خدا، بی‌کران ... تمام/ محمدصادق خدایی
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، محمدصادق خدایی

حاجى! تمام گشته مهمات‌مان، تمام
ما مانده‌ایم و چند تنِ نیمه‌جان، تمام

ما مانده‌ایم و غربت تلخی از ابتدا
تا انتهای وحشت آخرزمان، تمام

خرچنگ‌ها محاصره را تنگ کرده‌اند
اما امید ماست خدا بی‌گمان تمام

حاجى! خدا کند که بفهمی چه دیده‌ام
از پشت زخم‌های دل آسمان، تمام

این‌جا هنوز اول خط شروع ماست
پایان انتظارِ به خون خفته‌مان، تمام

فرصت گذشته است، مرا هم حلال کن!
شاید شکسته شیشه‌ی عمر جهان، تمام

تنها صدای خش‌خشِ بی‌سیم بود و بس
تنها صدای اشهد یک نوجوان، تمام


ده سالِ بعد، کار تفحص نتیجه داد
بی‌سیم تکه‌تکه و یک استخوان، تمام

حالا کنار تربت حاجى نوشته‌اند:
گم‌نام، عشق ما و خدا، بی‌کران ... تمام

محمدصادق خدایی


 
ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته/ مهدی فرجی
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، مهدی فرجی

گل شد، بر آمد پیکرم، آهسته آهسته
انگار دارم می‌پرم آهسته آهسته

انگشترم، مهرم، پلاکم، چفیه‌ام، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می‌روید
از خاک می‌روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه‌ ای از من نمی‌یابید، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سالها زاییده خواهد شد
ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته

خوابیده‌ام بر شانه‌ها و می‌برندم … نه
تابوت را من می‌برم آهسته آهسته

آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند
دارم به جا می‌آورم آهسته آهسته

خواندم: پدر خالی است جایش این خبر می‌ریخت
از چشم‌های خواهرم آهسته آهسته

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته

مهدی فرجی


 
و آتش چنان سوخت بال و پرت را/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، محمد کاظم کاظمی

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه خاطراتت
دلم گشت هر گوشه سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت
به جز آخرین صفحه دفترت را

همان دستمالی که پیچیده بودی
در آن مهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی
به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دست هایی که پولک نشان شد
و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت
به پیشانی ام بوسه آخرت را

وبا غربتی کهنه تنها نهادی
مرا آخرین پاره پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ای مسافر؟ درنگی!
ببر با خودت پاره دیگرت را

محمدکاظم کاظمی


 
از راه شمال هم نرفتیم به جنگ/ میلاد عرفان پور
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، میلاد عرفان پور

در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ
بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ
ما نسل سپیدبخت سوم بودیم
از راه شمال هم نرفتیم به جنگ

میلاد عرفان پور


 
بابای تو زنده است... هرچند که نیست/ میلاد عرفان پور
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، میلاد عرفان پور

یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
یک مادر گریان که به دختر می گفت:
بابای تو زنده است... هرچند که نیست

میلاد عرفان پور


 
می‌رویم و سبز می‌شوم اما سرخ/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

مانند غروب زخمی دریا سرخ
مانند بهار در شقایق‌ها سرخ
یک روز شبیه غنچه در بارش نور
می‌رویم و سبز می‌شوم اما سرخ

هادی فردوسی


 
رفتند، ولی ادامه دارند هنوز/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

از زخم، شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند، ولی ادامه دارند هنوز

هادی فردوسی


 
محدوده صبح را معین کردند/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

یراهنی از ستاره بر تن کردند
دل را به امید کوچ روشن کردند
آنجا که شب از رود خروشان تر بود
محدوده صبح را معین کردند

هادی فردوسی


 
زرد آمده‌ایم و سرخ بر می‌گردیم/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

ما گرد مداری از خطر می‌گردیم
تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم
سوگند به لاله‌ها، که همچون خورشید
زرد آمده‌ایم و سرخ بر می‌گردیم

هادی فردوسی

 


 
خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید/ بیژن ارژن
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، بیژن ارژن ، دفاع مقدس

آن‌سان که درخت، برگ را زیسته‌اید
در عریانی، تگرگ را زیسته‌اید
بیچاره به ما که زندگی را مردیم
خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید

بیژن ارژن


 
یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ/ قیصر امین‌پور
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، قیصر امین ‌پور ، دفاع مقدس

گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟
گفتا که: چو دوست بود خرسند به مرگ
گفتم که: وصیتی نداری؟ خندید
یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ

قیصر امین‌پور


 
از روز ازل مذهب‌تان سوختن است/ قیصر امین‌پور
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، قیصر امین ‌پور ، دفاع مقدس

آهنگ و سرود لب‌تان سوختن است
اندیشه روز و شب‌تان سوختن است
این چیست میان تو و پروانه و شمع؟
کز روز ازل مذهب‌تان سوختن است

قیصر امین‌پور


 
موسیقی شهر بانگ رودارود است/ قیصر امین‌پور
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور

موسیقی شهر بانگ رودارود است
 خنیاگری آتش و رقص دود است
بر خاک خرابه‌ها بخوان قصه جنگ
از چشم عروسکی که خون‌آلود است

قیصر امین‌پور


 
آن‌سان که نسیم برگ را می‌بوسد/ قیصر امین‌پور
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور

آن‌سان که نسیم برگ را می‌بوسد
یا حادثه زین و برگ را می‌بوسد
وقتی لبِ پلکِ خسته‌اش را می‌بست
گفتی که لبان مرگ را می‌بوسد

قیصر امین‌پور


 
چون موج به دریا زده بودیم ای کاش/ سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، سید حسن حسینی ، شعر انقلاب اسلامی

گامی به تولّا زده بودیم ای کاش
جامی ز می لا زده بودیم ای کاش
آن شب که قراولان توفان رفتند
چون موج به دریا زده بودیم ای کاش

سیدحسن حسینی


 
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت/ سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، سید حسن حسینی ، شعر انقلاب اسلامی

کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

سیدحسن حسینی


 
خورشید غروب کرده را می‌مانند/ سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حسن حسینی ، رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس

آنان که زبان عشق را می‌دانند
لب بسته سرود عاشقی می‌خوانند
با رفتن‌شان ترنم آمدن است
خورشید غروب کرده را می‌مانند

سیدحسن حسینی


 
ما حادثه‌ای به زخم آراسته‌ایم / سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حسن حسینی ، شعر انقلاب اسلامی

ما حادثه‌ای به زخم آراسته‌ایم
کز تیرگی قدیم شب کاسته‌ایم
صبحیم که صادقانه از خواب گران
با یک نفس عمیق برخاسته‌ایم

سیدحسن حسینی


 
ز عشق شرم نداری، به شعر می مانی/ ابوالفضل رجبی
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، ابوالفضل رجبی

لطیف و ساده و جاری، به شعر می مانی
ز عشق شرم نداری، به شعر می مانی

تو اعتبار منی با تو خاطرم سبز است
به حرفهای بهاری، به شعر می مانی

غمت، دمت، قدمت با مکارمت جور است
هزار قافیه داری، به شعر می مانی

اگرچه سرد شد آهنگ بودنت با من
ولی هنوز بهاری، به شعر می مانی

هنوز گاه مرا سوی خویش می خوانی
هنوز گاه گداری به شعر می مانی

ابوالفضل رجبی


 
محروم ترین مناطق پیکر تو/ ابوالفضل رجبی
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، ابوالفضل رجبی

بر خاک نشست قایق پیکر تو
می سوخت مرا شقایق پیکر تو
دستان تو و کویری لبهایت
محروم ترین مناطق پیکر تو

ابوالفضل رجبی


 
روزی دو غزل حواله چشمانش/ ابوالفضل رجبی
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ابوالفضل رجبی ، رباعی

خورشید میان هاله چشمانش
همدست جنون، پیاله چشمانش
تعبیر من از اشاره هایش این است:
روزی دو غزل حواله چشمانش

ابوالفضل رجبی


 
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد/ نجمه زارع
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، نجمه زارع

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم، به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد
 
دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد، کسی من را نمی فهمد

نجمه زارع


 
مگرم که تو روح خدا شده ای که دمیده خدا به دمی به تنی/ احمد محبی آشتیانی
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قصیده ، احمد محبی آشتیانی

بدمیده گلی به بر چمنی، به کناره ی بوته ی یاسمنی
زپس عبهر و لاله و نار و رزان، به ترنج و شقایق و نسترنی

زکران به کران در و دشت و دمن، ز طرف به طرف گل و سرو و سمن
همه سو، همه جا، همه آب روان، تو بگو که ختا، تو بگو ختنی

به کنار گل آمده بلبل و گل، غم او بخورد که: "که چه خسته شدی
که ندیده امت که شکسته شوی به پریدن و رفتن و آمدنی"

به جواب گل آمده بلبل و گویدش او که: "مگو که مگو سخنی
نظری کن از آن طرف و بنگر چه زنم سخنی، چه زنم سخنی

به دو زانوی بی رمقش بفتاده یکی پدری شیخی کهنی
به دو دست تکیده گرفته یکی بدریده به خون شده پیرهنی

رخ خوروش خود بنهاده بر آن، غم سینه نوان، نم دیده روان
گهش آه و فغان، گهش اشک دوان، ز دو دیده چکان گهر یمنی

که دو صد بودش پسر و همگی، همه یوسف و جمله به گمشدگی
همه پیرهنان بدریده به خون، همه با شغبی، همه با فتنی

بستاده جوانی از آن طرفش، که ز یوسفش آورد او خبری
چه ز یوسف مصر و چه قدس و چه قم، چه ز یوسف مکّه ای و مدنی

ولی از همه جا نبود خبری به جز آنکه دو پاره ی پیرهنی
بشِنو، بشِنو چه سرایدش او که ز من برده همه شکرشکنی"

بستاده جوان، عرقش به جبین، نگهی به پدر، نگهی به زمین
نگه دگرش پر از آتشِ کین، پی دشمن پست و عدوی دنی

که تو دشمن دون، تو عدوی حرون، بزنم به فنون بکشم به جنون
وگرت که دو صد دژ و باره و سد بودت به ستبری ذوالقرنی

به ستبری ابروی یار من ار نگری حذر از پس کنگره اش
که چو من کُشدت به دو برق دو دیده چنان که دو تیغه بوالحسنی

بنگر به جماعت مانده به پا، به سه تن: من و روح خدا و خدا
فَکَفَیت بِه علَماً و کَفی، نبود که نماز مرا شکنی

خم و می، نی و عاشق و نور خدا، ره میکده ای به ازین بنما
زکنار تو از چه روم به کجا، که نموده به پا چو تو انجمنی؟

به دمی بنشسته غمت به دلم، مگرم که سرشته شدی به گِلَم
مگرم که تو روح خدا شده ای که دمیده خدا به دمی به تنی

زدمی که دمیده دمی به دلم، به خطا سرِ دار جفا شده ام
چه عجب ز صلای انالحَق من که تو روح خدایی و روح منی

چو سخن به خطابه زنی چه کنم، که زنی سر ناوک غم به دلم
تو چه رستمی ای یله مرد خطابه! که تیر خطا، به نشانه زنی

بشکن، بشکن به سخن دل من، بکُشش بکشش به فنون و فتن
که فغان نکند چو تواش بکشی، که صدا نکند چو تو می شکنی

بت من بشکستی و خود شده ای بت من، بت من! تو چه بت شکنی
فَکَأن لَأنت کَبیرُهم، فَکَسرتَهم بیَد قمن

چه بود به خلیل جدل سخنم، که تو روح منی و روان تنم
چو تو گوییَم از همه دل بکنم، فَتُمیت و تُحیِی بالفتنِ

وگر از پس پرده نشسته کسی، که شکسته بتان و ندیده کسی
تو به مهر نشسته به پرده بگو که زمغرب خود کُند آمدنی

احمد محبی آشتیانی


 
امروز یا فردا، حلول ماه قطعی است/ حسن بیاتانی
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این روزها همه ی نگاه ها به آسمان است
همه جا صحبت از ماه است
همه دنبال ماه می گردند
بعضی ها هم در جستجوی ماه به بیابان ها می روند
بعضی ها می گویند با چشم غیر مسلح ماه قابل رؤیت نیست
همه منتظر یک خبرند؛
خبری از رؤیت ماه...

.

این روزها اولیاء خدا چشم هایشان را مسلح کرده اند؛
به سلاح اشک ...
و به آسمان چشم دوخته اند
و حلول ماه عالمتاب را انتظار می کشند

امروز یا فردا،
حلول ماه قطعی است... .

 حسن بیاتانی


 
ای عید! بیا و جمعه دیگر باش/ احسان کاوه
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی

ای مهر! بیا و ماه شهریور باش
ای جمعه! بیا و جمعه آخر باش
ما منتظر حلول ماه از قدسیم
ای عید! بیا و جمعه دیگر باش...

احسان کاوه
23 رمضان 1431


 
تا گفتم السلام علیکم شروع شد/ فاضل نظری
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، شعر آیینی

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌ بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

فاضل نظری


 
خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک/ محمدمهدی سیار
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

امام، رو به پریدن... عمامه روی زمین!
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین

خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک
چکید هر طرفی صد چکامه روی زمین...

خودت بگو به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین؟!

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند برسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین..»

... تو رفته‌ای و زمین مانده است و ما ماندیم
و میزهای پر از بخشنامه؛ روی زمین!

محمدمهدی سیار

 


 
امروز آه تو دامن عالم را گرفته است/ حسن بیاتانی
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

مولا
شاید هیچ کس در جهان به اندازه ی تو درخت نکاشته باشد؛
مدینه را تو نخلستان کردی

اما 
تو نیامده بودی که فقط درخت بکاری ...
شاید هیچ کس درجهان به اندازه ی تو چاه نکنده باشد؛

اما
این همه چاه عمیق
حتی برای یک آه عمیق
چقدر کوتاه بود

آه ...
امروز آه تو دامن عالم را گرفته است ...

حسن بیاتانی

 


 
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد/ عباس احمدی
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

ماه می آید از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دست هاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است، کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادیش اگر خالی است، باده غم سبوسبو دارد

ضربان صدای او جاری ست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقسیم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاهگل های کوچه مرطوبند، اشک دیوار را درآورده ست
ناله خانم جوانی که هرچه دارد علی ازاو دارد

-از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید، ایهاالناس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگ های مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است، شور "حتی تقاتلوا" دارد

حب او از نتایج سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد
...
چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند، اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

عباس احمدی

 


 
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟/ قیصر امین پور
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

قیصر امین پور


 
ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش/ محمد حسین نعمتی
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمدحسین نعمتی

ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ !
ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش !

جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم
کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

باد حیثیت این مزرعه را با خود برد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!!

محمد حسین نعمتی


 
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور/ سید محمدجواد شرافت
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سیدمحمد جواد شرافت

اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور

آیینه ای و خلق حیران صفاتت
تابیده بر جان تو از ذات خدا نور

چشمی که توفیق تماشای تو را داشت
جسم تو را جان دیده و جان تو را نور

در حلقه ی عشاق تو ای صبح صادق
بر هر لبی گل کرده «یا قدوس» ، «یا نور»

قرآن وصفت سوره سوره با شکوه است
«فرقان»«نبا»«یوسف»«قیامت»«هل اتی»«نور»

از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست
از آسمان تا آسمان از نور تا نور

خورشیدی و بر شانه ی خورشید رفتی
فریاد می زد آسمان : «نور علی نور»

تو بوتراب و همسر تو مادر آب
اصل شما وصل شما نسل شما نور

پایان کار دشمنان توست با نار
آغاز راه دوستان توست با نور

در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است
وصف تو را از ابتدا تا انتها نور

سید محمدجواد شرافت


 
خاکم و از مهر او آیینه‌ام/ اقبال لاهوری
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، اقبال لاهوری ، شعر آیینی

خاکم و از مهر او آیینه‌ام
می‌توان دیدن نوا در سینه‌ام

مُرسل حق کرد نام «بوتراب»
حق، یدالله خواند در امّ الکتاب

هر که دانای رموز زندگی‌ست
سِرّ اسمای علی داند که چیست
 
خاک تاریکی که نام او تن است
عقل از بیداد او در شیون است
 
شیر حق این خاک را تسخیر کرد
این گِل تاریک را اکسیر کرد
 
مرتضی کز تیغ او حق روشن است
بوتراب از فتح اقلیم تن است
 
هر که در آفاق گردد بوتراب
بازگرداند ز مغرب، آفتاب
 
 اقبال لاهوری


 
ماهی تو و محرم تو فرق می کند/ سید محمد رضا شرافت
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

برای کریم اهل بیت امام حسن علیه السلام

مست از غم توام غم تو فرق می کند
محو توام که عالم تو فرق می کند

با یک نگاه می کشی و زنده می کنی
مثل مسیح، نه، دم تو فرق می کند

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی
باید عوض شد آدم تو فرق می کند

تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟
آقای مهربان! کم تو فرق می کند

زخمی است در دلم که علاجی نداشته است
جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند

اشک غمت برای من احلی من العسل
گفتم  برای من غم تو فرق می کند

صلح تو روضه است حماسه است غربت است
ماهی تو و محرم تو فرق می کند

باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟
نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند

لختی بخند قافیه ام را بهم بریز
آقای من! تبسم تو فرق می کند

سید محمد رضا شرافت


 
انارت را دو قسمت کن؛ شهید اوّل و ثانی/ حافظ ایمانی
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حافظ ایمانی ، غزل

چه خطّی می‌نویسد سرمه بر بادام طولانی
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی

جلاجنگ سم اسبان، خراج چشمْ‌زخم تو
بگو چشمت کنند آهوسواران خراسانی

رسولان سرِ زلفت پریشانند از هرسو
به بعثت می‌رسد هر سوی این گیسو، پریشانی

چه سرخی می‌کند خنجرخرامی‌های رگ‌هایت
انارت را دو قسمت کن؛ شهید اوّل و ثانی

برقص ای آتشِ هندو دوات روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی

فراوان کرده حسنت رونق بازار حالم را
چه حالی دارد از حسن تو بازار فراوانی

سپاه سیب غلتید از طواف کعبه چشمت
که آسیب بلا را از مریدانت بگردانی

چه می‌گویم؟ نمی‌گویم؛ که خاموشند درویشان
که خاموشند هنگامی که تو انجیل می‌خوانی

سلامم را به دارآویز و در بگشا به تکفیرم
مسیحای جوانمرگ من از ترس مسلمانی!

حافظ ایمانی


 
شعر با خود چمدان می‌‌آورد/ علی‌رضا دهقانیان
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علی‌رضا دهقانیان ، غزل

ساز با خود هیجان می‌آورْد
حسی از آب روان می‌آورد

می تپید آنچه که در سالن بود
ضرب با خود ضربان می‌آورد
 
حالتی بود که افلاطون را
داشت سمت خرقان می‌آورد
 
لبِ نی با دهن کوچک خود
بیت‌هایی به زبان می‌آورد
 
مولوی‌وارترین خاطره را
باز در خاطرمان می‌آورد
 
صندلی‌ها کلماتی که در آن
روح موسیقی جان می‌آورد
 
قدّ پیراهن تنهایی من
شعر با خود چمدان می‌‌آورد
 
بودْ این‌ها و فقط بودنِ تو
دل من را به تکان می‌آورد

علی‌رضا دهقانیان


 
به باغ فرش تو گل می کند چه زود گره/ حمیدرضا حامدی
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حمیدرضا حامدی ، غزل ، شعر اجتماعی

به باغ فرش تو گل می کند چه زود گره؟!
به جای واژه نوشتی در این سرود گره...

تکان نمی خوری از پشت دار قالی ... آه
که خورده دست تو گویا به تار و پود گره!

بگو چگونه شدی چون کلاف سر در گم!؟
ـــ  اگر چه مونس تنهایی تو بود گره  ـــ

چه خس خسی است که درناله های مزمن توست
 : "مقصراست در این سُرفه کبود گره"

از این هنر به تو سودی نمی رسد هرچند
به دیگران برساند همیشه سود گره!!

نبود این همه سعی و تلاش لازم اگر...
کـسی ز بخـت سیـاه تـو می گشـود گـره

"معاشران گره از زلف یار باز کنید"
چه می شد اصلاً از اوّل اگر نبود گره؟!

چه عقده های فروبسته ای به دل داری
نـداشـت کـاشـکی از ابـتـدا وجـود گـره

 حمیدرضا حامدی


 
قصه یوسف و پیراهن خونینش را/ حمیدرضا حامدی
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حمیدرضا حامدی ، غزل ، دفاع مقدس

دید در معرض تهدید دل و دینش را
رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را

رفت وحتی کسی ازجبهه نیاوردبه شهر
چفیه و قمقمه اش...کوله و پوتینش را

رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد
مشت خاکستری از حادثه مینش را!

استخوانهای نحیفی که گواهی می داد
سن و سال کم از بیست به پایینش را

ماند سردرگم و حیران که بگیردخورشید
زیر تابوت سبک یا غم سنگینش را!؟

بود ناچیزتر از آن که فقط جمجمه ای
کنـد آرام دل مـادر غـمگینـش را...

بازهم خنده به لب داشت کدر کرد و کبود
تلخی غربت اگر چهره شیرینش را

شب آخر پس از اتمام مناجات انگار
گفته بود از همه مشتاق تر آمینش را

ماجرای تو خدا خواست کند تازه عزیز!
قصه یوسف و پیراهن خونینش را

کفن پاک تو سجاده، پلاکت تسبیح...
ابتدا بوسه صواب است کدامینش را؟

حمیدرضا حامدی


 
بلوار کشاورز نمی داند.../ حمیدرضا حامدی
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حمیدرضا حامدی ، غزل ، دفاع مقدس

احوال تو پیداست دگر گون است !
صحبت سردشمن وشبیخون است

هرچند کلاهخود تو یک سطل ...
نارنجک تو اگر چه صابون است !

بگذار بخندند به رفتارت ...
بگذار بگویند که مجنون است

تنها نمک اند روی زخم اینها
بهتر که ندانند دلت خون است

بلوار کشاورز نمی داند ...
در قلب تو چند لاله مدفون است

درخاطر اهل این حوالی نیست
درنقشه کدام نقطه کارون است

یک فرقه شنیده اقتدارت را
از این بابت هم ازتو ممنون است

اما می گوید ارزش ایثار ...
بر طبق کدام اصل قانون است

ای کاش بیاورد به یاد امروز
این قوم به امثال تومدیون است

هستی تو هنوز و بی جهت شاعر
سرگشته میان لفظ و مضمون است

دیروز گذشت و جنگ پایان یافت
موضوع تو داستان اکنون است

شرح تو حکیم طوس می خواهد
ازعهده من وصف تو بیرون است!

حمیدرضا حامدی


 
شبـیـه رجـعـت زنبـورهـا بـه کنـدوهـا/ حمیدرضاحامدی
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، حمیدرضا حامدی

غروب...عرشه یک لنج کهنه...جاشوها
نـبـرد تـن بـه تـن مـوج هـا و پـاروهـا!

ترانه خوان همه درحال بازگشت ازصید
شبـیـه رجـعـت زنبـورهـا بـه کنـدوهـا!

به گوشماهی ها خواب خوش حرام شدست
در ایـن کـرانـه از آوازهـا...هیـاهوهـا

دوباره در افـق امـا گرفتـه چشـم مـرا
شـکوه پـر زدن دسـته جمـعی قـوهـا

دلم برای تو تنگ است و می گذارم باز
به جـای شـانه امن تو سر به زانوها

تو آن پریچه که بادیدنت به جای ترنج
بریده اند سرانگشت خویـش چاقـوهـا

غروب شرجی ساحل هنوز یادم هست
چنـان که کوچ غـریبـانه پرستـوهـا!

شـروع پت پت فانوس پیر دریایی
وداع آخـر مـا بـود روی سـکّـوها

شبیه اسکله در عمق مِه فرو می رفت
نگـاه پاک تو آنگـاه تـا فراسـوهـا...

حمیدرضاحامدی