آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

نه‌ تسلیم‌ و سازش‌، نه‌ تکریم‌ و خواهش/ سپیده کاشانی
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، سپیده کاشانی

به‌ خون‌ گر کشی‌ خاک‌ من‌، دشمن‌ من‌
بجوشد گل‌ اندر گل‌ از گلشن‌ من‌

تنم‌ گر بسوزی‌، به‌ تیرم‌ بدوزی
جدا سازی‌ ای‌ خصم‌، سر از تن‌ من

کجا می‌توانی‌، ز قلبم‌ ربایی‌
تو عشق‌ میان‌ من‌ و میهن‌ من

مسلمانم‌ و آرمانم‌ شهادت
تجلّیِ هستی‌ست‌، جان‌ کندن‌ من

مپندار این‌ شعله‌ افسرده‌ گردد
که‌ بعد از من‌ افروزد از مدفن‌ من

نه‌ تسلیم‌ و سازش‌، نه‌ تکریم‌ و خواهش
بتازد به‌ نیرنگ‌ تو، توسن‌ من

کنون‌ رود خلق‌ است‌ دریای‌ جوشان‌
همه‌ خوشه خشم‌ شد خرمن‌ من

من‌ آزاده‌ از خاک‌ آزادگانم‌
گل‌ صبر می‌پرورد دامن‌ من

جز از جام‌ توحید هرگز ننوشم‌
زنی‌ گر به‌ تیغ‌ ستم‌ گردن‌ من

بلند اخترم‌، رهبرم‌، از در آمد
بهار است‌ و هنگام‌ گل‌ چیدن‌ من‌
 
سپیده کاشانی


 
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی/ فاضل نظری
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

فاضل نظری


 
نان‌فانتزی‌ها قصه گندم چه می‌دانند/ راحله معماریان
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: راحله معماریان ، غزل

از دیده پرخون من مردم چه می‌دانند؟
نان‌فانتزی‌ها قصه گندم چه می‌دانند؟

با شیشه‌های آبجو مردانِ دوراندیش
در برجک اندیشه‌ها از خُم چه می‌دانند؟

از برج عقرب تاکنون بازار گِل گرم است
مستأجران برج از هیزم چه می‌دانند؟

معنای نیش شاپرکها را چه می‌فهمند
از بوسه بی‌کینه کژدم چه می‌دانند؟

حلوا به خاکم ماند و کامم همچنان تلخ است
این خاکیان از مجلس هفتم چه می‌دانند؟
 
مهلت ندارم باید از این برج برخیزم
اما کجا باید روم مردم چه می‌دانند

گلهای نامانای نامیرای مصنوعی
از حال گلچینان سردرگم چه می‌دانند؟

راحله معماریان


 
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

تقدیم به حضرت فاطمه معصومه(س)

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو
 
گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو
 
باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
 
شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
 
این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو
!
کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان...

سید حمیدرضا برقعی


 
جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است/ رضا نیکوکار
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، رضا نیکوکار

زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است
دل که می گیرد تمام سِحر و جادوها کم است

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است
بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است

تا تو لب وا می کنی زنبورها کِل می کشند
هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم است

بیشتر از من طلب کن عشق! من آماده ام
خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است

از سمرقند و بخارا می شود آسان گذشت
دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است

عاشقم...یعنی برای وصف حال و روز من
هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم
جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است!

رضا نیکوکار


 
میان این همه ترکش، میان این همه موج/ پروانه نجاتی
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، پروانه نجاتی

پدر شهیدترین اتفاق گردان است
حماسه‌ای‌ست که تنها بیانش آسان است

به عکس‌های خودش خیره می‌شود هر وقت
خطوط حسرتی از چهره‌اش نمایان است

درست مثل مسافر، درست مثل غریب
نگاه سوخته‌اش بی‌قرار باران است

پدر در آتش رگبار وهم می‌رقصد
سفیر حنجره‌اش سوزناک و لرزان است

پدر زمین و زمان را به توپ می‌بندد
برای او همه جا فکّه و مریوان است

«فرشته‌ای بفرستید ما محاصره‌ایم»
صدای خش‌خش بی‌سیم‌ها خروشان است

برای او که به پایان نمی‌رسد این شب
هنوز آن طرف خاکریز حیران است

به فکر اینکه مهمات را کجا ببرد،
به فکر خط و شکستن، به فکر طوفان است

میان این همه ترکش، میان این همه موج
پدر شهیدترین اتفاق، گریان است!

پروانه نجاتی


 
هر آنچه می رسد از جانب شما خوب است/ محمود اکرامی
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمود اکرامی

خدا بزرگ، خدا مهربان، خدا خوب است
تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است

دلم اگر چه شکسته، اگر چه بیمار است
ولی به عشق تو چون هست مبتلا، خوب است

مریض عشق تو هرگز شفا نمی‌خواهد
چرا که درد اگر بود بی دوا، خوب است

مگو که:درد و بلایت به جان من بخورد
به راه عشق، اگر درد، اگر بلا خوب است

خوشم به خنده، به اخم و گلایه‌ات، زیرا
هر آنچه می رسد از جانب شما خوب است

محمود اکرامی


 
نسیم اگر بوَزد ردّ پا نمی‌ماند/ مریم جعفری آذرمانی
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، مریم جعفری آذرمانی

نرو نرو که جدا از تو ما نمی‌ماند
بمان بمان که سر از تن جدا نمی‌ماند

گلایه نیست اگر می‌زنی به نفرینم
که آه بر تن آیینه، جا نمی‌ماند

نیازمند توام دشمن وفادارم
بیا که وقتِ نیاز آشنا نمی‌ماند

در این کویر، دم از جاودانگی نزنم
نسیم اگر بوَزد ردّ پا نمی‌ماند

به داستان هُوَالله دلخوشم، هرچند
که آخرش احدی جز خدا نمی‌ماند

مریم جعفری آذرمانی 


 
شمع شب‌های دژم، ماه غریبستان، علی/ علی معلم دامغانی
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علی معلم دامغانی ، شعر آیینی

دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم، ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا حسن القضا

دیده بگشا از کرم، رنجور دردستان، علی!
بحر مروارید غم، گنجور مردستان، علی!

 

دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه
کِبر پَستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه

دیده بگشا بر ستم؛ بر این فریبستان، علی!
شمع شب‌های دژم، ماه غریبستان، علی!

 

دیده بگشا! نقش انسان ماند با جامی تَهی
سوخت لاله، مُرد لیلی، خشک شد سَرو سَهی
زآ گهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

دیده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی!
تیره شد از بیش و کم آیینۀ هستان، علی!

 علی معلم دامغانی


 
خاموشی مقدس مریم برای من/ میلاد عرفان پور
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، میلاد عرفان پور

شادی برای تو غم عالم برای من
از ماه های سال، محرم برای من

آوای آسمانی داوود مال تو
خاموشی مقدس مریم برای من

از عشق خود جدایم و جای گلایه نیست
این بود ارث حضرت آدم برای من

بی مهری است رسم محبت برای تو
تنهایی است مونس و همدم برای من

این زخم ها معلم خندیدن من اند
حیرانم از ترحم مرهم برای من

یوسف که نیستم ولی آن بنده ام که هیچ
نگذاشته ست صاحب من کم برای من

بگذار عمر در گذر عشق طی شود
حتی اگر نشد که تو یک دم برای من...

میلاد عرفان پور