آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

یکباره از مفاخر ملی حساب شد/ نسیم عرب امیری
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، نسیم عرب امیری

عکسش که روی سینه دیوار قاب شد
مسخ گریم و چهره پشت نقاب شد
 
از بین یک گروه هنرپیشه جوان
از حیث رنگ و حالت مو انتخاب شد
 
بعد از دو تا مصاحبه با نشریات زرد
یکباره از مفاخر ملی حساب شد!
 
با این که در تئاتر به جایی نمی رسید
چک پول سینمای تجاری خطاب شد
 
چون حد و غایت هدفش فتح گیشه بود
در سینما به جذب مخاطب مجاب شد
 
مفتون حالت و قر و اطوار اجنبی است
بی جنبه ای که یک شبه عالی جناب شد!
 
از خانواده و پدر و مادرش برید
آینده اش به طرز فجیعی خراب شد
 
از بس که در حضور  پدر پا دراز کرد
گستاخ و بی نزاکت و حاضر جواب شد
 
از لذت روابط مشروع حظ نبرد
سرگرم کارهای بد و ناصواب شد
 
کوتاه فکر بود، دعا کرد و پول خواست
بختش بلند بود، دعا مستجاب شد
 
می خواست مثل قله ی آتشفشان شود
در شعله های سرکش شهرت مذاب شد

نسیم عرب امیری


 
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، محمدرضا ترکی

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!

محمدرضا ترکی


 
در چشمهای آهوی صحرایی تو نیست/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، محمدرضا ترکی

این زمهریر فصل شکوفایی تو نیست
چیزی بجز تراکم تنهایی تو نیست

با صدهزار جلوه برون آمدی، ولی
چشمی برای دیدن زیبایی تو نیست

یک تن از این جماعت ابن السلامها
مجنون یک کرشمه لیلایی تو نیست

نامردها بغیر تنت را نخواستند
با قیمتی که خرج تن آرایی تو نیست!

برق غرور وحشی یک ببر ماده کو؟!
در چشمهای آهوی صحرایی تو نیست!

زیباترین! عروسک اهریمنان شدن
شایسته مقام اهورایی تو نیست!


محمدرضا ترکی


 
مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد / اصغر عظیمی مهر
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اصغر عظیمی مهر ، غزل ، شعر طنز

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد
مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ
شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است
مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب
پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای !
تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین
در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب
رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب
سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی
لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام
اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج
می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش
کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد

"دوستت دارم"  که آمد بر زبان خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

اصغر عظیمی مهر

 


 
در هـوای نظـــــــرت قدرت پرواز کم است/ سید محمدرضا هاشمی زاده
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

وسعت سوز مرا زمزمه ی ســاز کم است
زخمه ی ســاز مرا فرصـــت آواز کم است

کهکشانی ست به هر گوشه ی چشمت اما
در هـوای نظـــــــرت قدرت پرواز کم است

با ردیفی که دوچشمـــــــان غریبـــــت دارند
شعــــر موزون تو را قافیــــه پرداز کم است

شهـــــر در غربــــت بی همنفسی  می میرد
دستهــــــایی که کند پنجره ای باز، کم است

با بهــــــــــــاری که تو با آمـــــدنت آوردی
گر کنم جان به فدای قدمـــــت باز کم است

سید محمدرضا هاشمی زاده


 
پایان بی‌دلیل دویدن، نشستن است/ فاضل نظری
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

اکنون که میل دوست به با من نشستن است
تقدیر من چو گرد به دامن نشستن است

 شوق فناست یا عطش وصل؟! هرچه هست
چون آب بر حرارت آهن نشستن است

من سربلند غیرت خویشم در این مصاف
تیغ رقیب لایق بر تن نشستن است

طوفان اگر فرو بنشیند عجیب نیست
پایان بی‌دلیل دویدن، نشستن است

در راه عشق، تکیه به تدبیر عقل خویش
با چتر زیر سایه‌ی بهمن نشستن است

فاضل نظری


 
یتیم مانده و محتاج همدم است زمین/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، میلاد عرفان پور

تویی بهشت که بی تو جهنم است زمین
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین

تو پایه های زمینی سرت سلامت باد
که بی وجود تو آواری از غم است زمین

پرندگان به هوای چه اوج می گیرند؟
برای درک بلندای تو کم است زمین

حسین اگر پسر توست با اشاره ی او
سیاهپوش عزای محرم است زمین

کجایی ای پسر خاک و مونس دل چاه؟
یتیم مانده و محتاج همدم است زمین

چقدر بی تو دل کوچه های کوفه پر است
چقدر بی تو پریشان و درهم است زمین

نداشت طاقت عدل تورا کسی افسوس
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین

میلاد عرفان پور


 
که آبرو ببرد جامه ی شرابی ام امشب/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، میلاد عرفان پور

دگر به ماه چه حاجت که آفتابی ام امشب
که داده چشم شما آسمان آبی ام امشب

مکن محبت از این بیش تا ز شرم نمیرم
حساب کن که همان مرد ناحسابی ام امشب

به جمع پاکدلانم کشانده ای نگرانم
که آبرو ببرد جامه ی شرابی ام امشب

ز پیچ و تاب جهان ایمنم، به زلف سیاهت
اگر گره بخورد زلف پیچ و تابی ام امشب

در آستان تو باید نماز شکر بخوانم
اگر اجازه دهد مستی و خرابی ام امشب

اگر به هرکه و هرچه تمام عمر تلف شد
تمام عمر فدایت! ابوترابی ام امشب

میلاد عرفان پور


 
من کوه ندیده ام چنین در جریان/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور ، شعر آیینی

رود است علی ، پاک و زلال است و روان
کوه است علی که استوار است و گران
من رود ندیده ام چنین پابر جا
من کوه ندیده ام چنین در جریان

میلاد عرفان پور


 
ما که جز وبال شانه ی زمین نبوده ایم/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: میلاد عرفان پور ، شعر نو نیمایی

این طرف
سبزه ای دم اذان
           لابلای سنگفرش ها
  در پیاده رو
جانماز خویش را گشوده است
هیچ فکر آبرو نمی کند

آن طرف
در میان باغچه
هیچ غنچه ای
خنده بی وضو نمی کند

ماولی
هیچ گاه
آنچنان و اینچنین نبوده ایم
ما که جز وبال شانه ی زمین نبوده ایم


میلاد عرفان پور


 
شمع چشم تو رو به خاموشی است/ یوسف رحیمی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، یوسف رحیمی ، شعر آیینی

چشمهایت اگر چه طوفانی
قلبت اما صبور و آرام است
شوق پرواز در دلت جاریست
شب اندوه رو به اتمام است

 
روح تو آنقدر سبکبار است
که اسیر قفس نخواهد شد
لحظه ای با مظاهر دنیا
 همدم و همنفس نخواهد شد


کور خوانده کسی که می خواهد
بسته بیند شکوه بالت را
چشم اگر واکنند می بینند
جبروت تو را، جلالت را
 

چه غم از این که گوشه زندان
شب و روزش کبود و ظلمانیست
در کنار فروغ چشمانت
جلوه آفتاب پیدا نیست


همدمی غیر اشک و شیون نیست
در سحرگاه خیس تنهائیت
می شود در غروب عاطفه ها
تازیانه انیس تنهائیت


راوی اوج غربت و درد است
آه و أمّن یجیب تو هر روز
گریه در گریه: «رَبِّ خَلِّصنِی»
ندبه های غریب تو هر روز


از تمام صحیفه عمرت
آه چند آیه ای به جا مانده
شمع چشم تو رو به خاموشی است
از تنت سایه ای به جا مانده
 

لاله لاله دخیل می بندند
به ضریح تنت جراحت ها
شرمگین، بیقرار، بارانی
آسمان هم از این جسارت ها
 

چه به روز دل تو می آورد
کینه قاتل یهودی که
بر تن خسته تو گل می کرد
آنقدر سرخی و کبودی که
 

میله های کبود این زندان
شب آخر، شده عصای تو
زخم زنجیرها شده کاری
رفته از دست، ساق پای تو

 
پیکرت روی تکه ای تخته !
غربت تو چقدر دلگیر است
راوی روضه های بی کسی ات
ناله های کبود زنجیر است
 

شیعیان تو آمدند آن روز
پیکرت روی دست ها گم شد
آه اما غروب عاشورا
بدنی زیر دست و پا گم شد


نیزه ها محو پیکر خورشید
محشری بود کربلا آن روز
بوسه نعل تازه گم می شد
بین انبوه زخم ها آن روز

 
عشق بر روی نیزه معنا شد
در حوالی قتلگاهی که
پیکر آفتاب جا ماند و
کاروان رفت سمت راهی که ...

یوسف رحیمی


 
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی ، مثنوی

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد


کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

 

 می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم  نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.


سید حمیدرضا برقعی


 
دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم
به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد
چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد
اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش
دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

علیرضا قزوه 


 
موسی دریا دوباره موسی دریا/ احسان کاوه
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دردی دارم در دل دریا دریا
راهی باید باشد اما دریا
دل می خواهد دریا دل می خواهد
موسی دریا دوباره موسی دریا

احسان کاوه


 
روشن مباد روز بشر وقتی خورشید انتهای سیه چال است/ سید محمد حسینی
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید محمد حسینی

از دست روزگار عسل تلخ است دیگر زبان شعر و غزل لال است
شیرین نشد دهان کسی از عشق انگور باغ مثنوی ام کال است

سیمرغ دل شکسته دگر خواب پرواز سوی قاف نمی بیند
وقتی کسی میان قفس باشد فرقی نمی کند که پر از بال است

دنیا پر از سیاهی و تلخی و بغداد هم پر از شب و تاریکی
روشن مباد روز بشر وقتی خورشید انتهای سیه چال است

پیری اثر نموده به رخسارش سنی نداشت حضرت خوبی ها
زندان چه جلوه های بدی دارد یک روز آن به سختی صد سال است

مانده است رد پای کسی بر او خاکی شده عبا و ردای او
انگار لطمه خورده به پای او حالا چنین شکسته و پامال است

در باز شد چهار غلام و بعد یک تکه تخته پاره و جسمی سرد
فریاد میزنند امام آمد یک لحظه بعد نوبت جنجال است

افتاده بود در کف بغداد و می خورد بر جراحت او باد و
مانده است بر تنش رد فولاد و خیلی شبیه کشته گودال است

سید محمد حسینی