آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

زیباشناسی نظری پیش چشم تو/ قیصر امین ‌پور
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

ای از بهشت باز دری پیش چشم تو!
افسانه ای ست حور و پری پیش چشم تو
 
صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
 
  باید به جای نرگس و مستی بیاوریم
تصویرهای تازه تری پیش چشم تو
 
  "زین آتش نهفته که در سینه ی من است"
خورشید شعله ... نه، شرری پیش چشم تو
 
  هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟
 
چیزی نداشتم که کنم پیشکش، به جز
دیوان شعر مختصری پیش چشم تو


 
من یوسفم، که است که با من برادر است/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

همسایه -چشم بد نرسد- صاحب زر است
چون صاحب زر است، یقیناً ابوذر است

کم‌کم به دست مرده‌دلان غصب می‌شود
باغی که در تصرّف گُلهای پرپر است

چون و چرا مکن که در این کشتزار وهم
هرکس که چون نکرد و چرا کرد، بهتر است

صبح از مزار خط‌‌ شکنان زنده می‌شود
شاعر هنوز در شکن زلف دلبر است

ای بُرده هرچه بوده! چه داری که پس دهی؟
اصلاً بیا و فرض کن امروز محشر است

گفتید؛ «لب ببند که با هم برادریم»
من یوسفم، که است که با من برادر است؟

ما دل به رهنمایی اینها نبسته‌ایم
پایی اگر دراز کنی، جاده رهبر است

با سنگها بگو که چه اندیشه می‌کنند
حتّی بدون بال، کبوتر کبوتر است

محمدکاظم کاظمی


 
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن/ سعید بیابانکی
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قطعه ، شعر طنز اجتماعی ، سعید بیابانکی

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید:
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

معاونی که مشاور شده است می داند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت: ژاژ خاییدن

حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ...

بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن

خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن ... "مشاییدن"

صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو:
که آزموده خطا بود آزماییدن

تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!

سعید بیابانکی


 
غم آمده، پس تو کی میایی ای صبر/ میلاد عرفان پور
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: میلاد عرفان پور ، رباعی

تو هدیه ی زیبای خدایی، ای صبر!
با هر دل خسته آشنایی، ای صبر!
گفتند همانکه غم دهد صبر دهد
غم  آمده! پس تو کی میایی ای صبر؟!

میلاد عرفان پور


 
نزدیک شهر فاضله انقلاب ها/ احسان کاوه
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

در این جهان حامله انقلاب ها
نزدیک شهر فاضله انقلاب ها

تاریخ در تقابل حکام و توده ها
بر می خورد به مساله انقلاب ها

فرضیه ها و فلسفه ها نقض می شوند
در حل نامعادله انقلاب ها

از فرط درد جامعه تشبیه می کنم
اسلام را به قابله انقلاب ها

جای تمام خاطره ها خوانده ایم ما
تاریخ را به منزله انقلاب ها

بعد از عبور از دل تاریک عصرها
نزدیک شهر فاضله انقلاب ها

هنگام فجر در افق فارس می رسد
از شرق قاف قافله انقلاب ها

سالارمرد قافله، آن پیر پارسا
از پایتخت سلسله انقلاب ها

روح حماسه در تن تاریخ می دمد
تا می رسد به مرحله انقلاب ها

از مرز مصر زمزمه آغاز می شود
آنگاه از مغازله انقلاب ها

 از شرق تا به غرب زمین موج می زند
دریای شور و ولوله انقلاب ها

آیینه های سیرت شیطان! مجالتان
تنگ است مثل حوصله انقلاب ها

تا عصر آفتاب پس از قرن ها کسوف
یک تار موست فاصله انقلاب ها

میراث جاودانه مستضعفان کجاست؟
در پیش پای آبله انقلاب ها

آیا زمین پس از گذر از این هزاره ها
تن می دهد به زلزله انقلاب ها

این اعتقاد ماست که تقدیر خلق را
تغییر می دهد بله انقلاب ها

احسان کاوه


 
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم/ حسن بیاتانی
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسن بیاتانی ، شعر عاشورایی ، شعر انتظار ، شعر آیینی

شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخم خورده و بی سر بیاورم

 یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم
آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم

 یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم

 با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت
کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم

 وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر
گفتی گواه عشق بیاور بیاورم

 فصل عزا تمام شد اما چگونه من
پیراهن عزای تو را دربیاورم

 تا می وزید نام تو پر می کشید دل
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم

 نزدیک بود در تب گودال قتلگاه
از عرش ربنای تو سردربیاورم

 با اشک آمدم به وداعت که لااقل
آبی برایت این دم آخر بیاورم

 این واژه ها به کار رثایت نیامدند
با زخم های تو چه برابر بیاورم؟

 آخر نشد که آب برایت بیاورند؟
این روضه را گذاشتم آخر بیاورم

 امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند
من می روم برای تو یاور بیاورم

قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست
این بیت هم، سر غزلی که فدای توست

حسن بیاتانی


 
اُمت واحده از شرق به پا خواهد خاست/ علی معلم دامغانی
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، علی معلم دامغانی ، شعر سیاسی ، شعر مقاومت اسلامی

کار صعب است در این راه، بگویم یا نه؟
توامانند مهِ و ماه، بگویم یا نه؟

شرق از مرمره تا سند به پا می‌خیزد
خلق از افریقیه تا هند به پا می‌خیزد

خون تاجیک دگر جوش جنون خواهد زد
ازبک از آمویه، پاپوش به خون خواهد زد

باشه در صخره‌ کشمیر فزون خواهد شد
ببری از بیشه‌ی بنگال برون خواهد شد

ترکمن بر زبر باد سفر خواهد کرد
باز افغان به جهان عربده سر خواهد کرد

روم عثمانی از آیینه برون خواهد تاخت
ترک شروانی از ارمن به لیون خواهد تاخت

اور و اربیل مپندار که بی‌آیین است
کرد سالار امین است، صلاح‌الدین است

دوش نقشی به زمین آمد و نقشی برخاست
آذرخشی بدرخشید و درفشی برخاست

صبح امکان محال است در عالم امروز
حشر رایات جلال است در عالم امروز

گیتی از اشتلم شیعه دژم خواهد شد
جیش سنّی و ابا‌ضیّه به هم خواهد شد

زیدی و مالکی افسانه‌ دِگر خواهد کرد
شافعی و حنفی ترک سمر خواهد کرد

هله رعد است، هلا برق به پا خواهد خاست
اُمت واحده از شرق به پا خواهد خاست

علی معلم دامغانی


 
تو رودی و جریان تو آرام ندارد/ سیروس عبدی
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سیروس عبدی

در کار جهان هیچکس ابهام ندارد
تنها غم عشق است که فرجام ندارد

ما سوخته ها طعمه همواره عشقیم
این آتش کهنه هوس خام ندارد

از روز و شبم جز تو ندارم خبر ای ماه
دیوانگی من سحر و شام ندارد

بگذار که با یاد تو غافل شود از تو
این مرغک وحشی خبر از بام ندارد

هرچند پریشان ولی آسوده ترینم
دیوانه غم گردش ایام ندارد

ماییم و غمی کهنه تر از روز نخستین
تا سلسله درد سرانجام ندارد

بگذار چموشانه رهایم کنی ای دل
بگذار بگویند: دلی رام ندارد

بگذار برای همه بیواسطه باشی
مانند شرابی که غم جام ندارد

آرامش مرداب برای تو عذابست
تو رودی و جریان تو آرام ندارد

سیروس عبدی

 


 
دست سر بلندها روی سر به زیرها؟!/ سیروس عبدی
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سیروس عبدی ، غزل

ای شجاعت بعید٬ در نگاه شیرها
 بر تو غبطه می خورند٬ جمله ی دلیرها

بی تو جز ملال و آه، بی تو جز گرسنگی
 بوی نان نمی دهد سفره ی فقیرها

بی تو  گل نمی دهند٬ بی تو  تر نمی شوند
شاخه ی درختها، سینه ی کویرها

هر کجا که می روم ردی از تو مانده است
بوی عشق می دهند٬ بعد تو مسیرها

عشق من! اگر جهان٬ روز و شب به من زند
زخم و زخم و زخم٬ از٬ تیر و تیر و تیرها

 دل نمی دهم به این٬ دلبران رنگ رنگ
خم نمی شود سرم٬ پیش آن امیرها

عشق من! شبیه تو  در جهان نیافرید
آنکه با تو کاست از٬ شأن بی نظیرها

بعد از آن که آمدی کی بلند می شود
دست سر بلندها روی سر به زیرها؟!

سیروس عبدی


 
آنکه ذرات تنش٬ خاک وطن می خواهد/ سیروس عبدی
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سیروس عبدی ، غزل

اگر آن ترکش تهدید، بدن می خواهد
طفل این خاک، نه قنداق، کفن می خواهد

زیر پوتین پلشتان اگر این خاک رود
زندگی٬ پیرهن مرگ٬ به تن می خواهد

حفظ حیثیت دریا به -فقط- ساحل نیست
موج های قدر صخره شکن  می خواهد

او به ویران شدن رابطه می اندیشد
آنکه صد فاصله بین تو  و  من  می خواهد

او به جریان من و تو نگران می نگرد
او از این خرمی رود٬ لجن می خواهد

آه از آن دشت٬ که در آن نخروشد رودی
آه از آن رود که مرداب شدن  می خواهد


کاش در معرکه ی مرگ٬ شهیدی باشم
آنکه ذرات تنش٬ خاک وطن  می خواهد

سیروس عبدی
 


 
از ره رسیده ایم با قامتی به قصد شکستن/ قیصر امین پور
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از ره رسیده ایم
با قامتی به قصد شکستن
لات و منات را که شکستیم
عزی دگر عزیز نمی ماند

ما از جنس پینه کفش به پا داریم
هر چند
این کفشهای کهنه ی ما درد می کند
اما
با کفشهای خستگی خود
از ره رسیده ایم
میراث باستانی ابراهیم
بر شانه های ماست

نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه ای به حیطه ی آتش بیاورند
اما
ما را از آزمایش آتش هراس نیست
ما بارش همیشه ی باران کینه را
با چترهای ساده ی عریانی
احساس کرده ایم
ما را بجز برهنگی خود لباس نیست

قیصر امین پور


 
یوسف ستاره داوود است/ احسان کاوه
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

فرزندان فاسد اسرائیل
تا تعبیر رویای ناتمامشان
همچنان
دست به کار توطئه ای شوم اند
آنها
در خواب خود
یوسف را
در شکم گرگ دیده اند
بیچاره گرگ
که گردنش از برگ نازک تر است

سامری مترصد غیبت موسی است
فتنه گوساله از دروغ گرگ ننگین تر است
امیدی نیست
این قوم
همواره پست تر را
به نیکویی پسندیده اند
و کفر را پس از ایمان
اما؛
 بگذار میقات تمدید شود
چهل روز یا چهل سال یا هزار و چهارصدسال چه فرقی می کند
مهلت دادن سنت خداست

داوود را بگو :
سنگ در فلاخن بگذار و بینداز
جالوت را به خاک و خون بکش
اما؛ دلخوش مباش
اگر در هفت آسمان
یک ستاره داشتی
پادشاه این قوم پیامبر کش نمی شدی

سلیمان!
زبان مور و ملخ و مرغ و ماهی
به چه کارت می آید
وقتی میان این مردم زبان نفهم
تنها بمانی
به دولت موقت این ملک هم دل مبند
که مغضوبان امروزت
مدعیان ابدی تاج و تخت تواند
معجزه را بگذار برای زمانی دیگر
درک این مردم به سحر راضی تر است
این قوم
همواره پست تر را
به نیکویی پسندیده اند
و کفر را پس از ایمان

می پرسی زکریا و یحیی
مقتول کدام گناهند
پاسخ ساده است
نبی بنی اسرائیل بودن
کم گناهی نیست
قومی که حتی
منجی منتظر خود
مسیح مهربان را
مصلوب می پسندد
مسیح مصلوب را بر مسیح موعود
پست تر را
به نیکویی می پسندد

فرسنگ ها دورتر از ارض موعودشان
(همان ارض موهومشان)
حتی اگر در حجاز باشی
پیامبر آخرالزمان
و بهترین آفریدگان
حاشا که از گزندشان
در امان بمانی
امید ایمان نداشته باش
از این فرقه فاسق
که دانسته در کلام خدا دست می برند
نبض نارسانه هایشان
رو به احتضار است
بگذار کتاب بنویسند
و بفروشند
به بهایی اندک
و اندک بها را بر نور بی منتها ترجیح دهند
گفتم که
این قوم
همواره پست تر را ...
بگذریم

فرزندان فاسد اسرائیل
تا تعبیر رویای ناتمامشان
همچنان
دست به کار توطئه ای شوم اند
آنها
در خواب خود
یوسف را
در شکم گرگ دیده اند...
اما؛
ششصد و شصت و شش بار هم که این خواب شیطانی را دیده باشند
تعبیر تاریکی دارد
رویای صادق یوسف صدیق
خواب آشفته فرزندان ناخلف اسرائیل را
(فرقی نمی کند
صهیونی یا ماسونی یا مسیحی- صهیونی)
نقش بر آب می کند
-همچنان که عصای موسی
فر فرعونی را-
یوسف ستاره داوود است
در آسمان آبی تا ابد روشن
که دولتش
رشک ملک سلیمان است
معجزه جاوید
منجی منتظر یحیی و زکریا
مراد مسیحا
نگین انگشتری خاتم انبیا

یعقوب را بشارت بر
(و تمام تاریخ را):
چشمانت روشن پیرمرد!
پرچم انتظار را اندکی دیگر
بالا بدار
بگو: کنعان را چراغان کنند
فلسطین را آذین
حجاز را هم
اصلا نیل تا فرات
و عراق و فارس و هرات را
نه، همه زمین
-ارض موعود- را
بوی پیراهن یوسف عزیز
از دروازه های مصر می وزد ...

احسان کاوه


 
غم های دم دستی و دلهای فروشی/ محمد مهدی سیار
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمد مهدی سیار

ای دل تو که مستی - چه بنوشی چه ننوشی-
با هر میٍ نا پخته نبینم که بجوشی

این منزل دلباز نه دزدی ست نه غصبی
میراث رسیده ست به ما خانه به دوشی

دلسردم و بیزار از این گرمی بازار
غم های دم دستی و دلهای فروشی

رفته ست ز یاد آن همه فریاد و نمانده ست
جز چند اذان چند اذان در گوشی

نه کفر ابوجهل و نه ایمان ابوذر
ماییم و میانمایگی عصر خموشی

ما شاعرکان قافیه بافیم و زبان باز
در ما ندمیده ست نه دیوی نه سروشی

محمد مهدی سیار


 
زخم می خورد که خوناب کند دریا را/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر عاشورایی

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد، سرخ شود چهرهء آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریهء گل بود والا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

 روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

سید حمیدرضا برقعی