آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

مردم شهر همه منتظر یک نفرند/ محسن جلالى فراهانى
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند


در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند

برگ ها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند

 محسن جلالى فراهانى


 
امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود/ حبیب الله چایچیان (حسان)
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، حبیب الله چایچیان (حسان)

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی       
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا      
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی      
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است      
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند      
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش      
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان      
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست     
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش     
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را      
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین      
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود     
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان     
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

 


 
ابتدای کربلا غدیر نیست، کربلا بهانه وجود بود/ محمد حسین جعفریان
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی

ابتدای کربلا غدیر نیست، کربلا بهانه وجود بود
ابرهای خونفشان نینوا، اشک‌های حضرت ودود بود

پیش از مسیح و نوح و دانیال، این حکایتی است دور، کربلا
آن سپیده‌دم که چاه کینه‌ها، بر برادران دهان گشود، بود.

گرچه ماتم است و آتش و عطش، این همه پلی برای گریه نیست
از شعور عاشقی در این جهان، کربلا هر آن‌چه هست و بود، بود

کربلا خجالتی است پرگناه، در شبی که ما سکوت، ما نگاه
در شبی که از دریغ و خشم و شرم، صورت ستارگان کبود بود

سیلی همیشه‌ای است کربلا، تازیانه‌ای عمیق و دردناک
آن‌چه را که آن زمانه پلشت، در وجود آدمی نبود، بود

کربلا پس از هبوط آدمی، ز آن غرور آسمان به این مغاک
فرصت دوباره مراجعت، بخت باشکوه یک صعود بود

... بعد از آن همیشه روح کودکی، در شبانه فرات دیده شد
این همان کبوتری که با حسین(ع)، تیر در گلو به خون غنود، بود

بعد از آن در آن دیار بی‌صفت، عقده و حقارت و رکود بود
معنی سپیدها سیاهی و ، معنی فرازها فرود بود

ابتدای کربلا غدیر نیست، ابتدا همان شروع خلقت است
کربلا ستیز با خود و جهان، کربلا هر آن‌چه هست و بود، بود

محمد حسین جعفریان


 
آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد/ مرتضی امیری اسفندقه
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، مرتضی امیری اسفندقه

عاقبت جان تو در چشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مهتاب افتاد
پیچشت داد خدا، در نفست تاب افتاد

نور در کاسه‌ی ظلمت‎زده‌ی چشمت ریخت
خواب از چشم تو ای شیفته‌ی خواب، افتاد

کارت از پیله‌ی پوسیده به پرواز کشید
عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد

چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر
آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد

عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را
از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد

ماه را بی‌مدد تشت تماشا کردی
چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد

چه کشش بود در آن جلوه‌ی مجذوب مگر
که به یک جذبه چنین جان تو جذاب افتاد

چهره‌ی واقعی‌ات را به تو برگرداندند
از سر نام تو سنگینی القاب افتاد

شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد
آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد

امشب از هرم نفس‌های اهورایی تو
گرم در دفتر من، این غزل ناب افتاد

مرتضی امیری اسفندقه


 
شمشیر بزن! ـ ساقی! ـ شمشیر بزن!/ عبدالرضا رضائی‌نیا
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر عاشورایی

(1)
ساقی! برخیز و هفت تکبیر بزن!
طرحی نو در پهنه‌ی تقدیر بزن!
دستان بریده‌ی تو شمشیر خدا
شمشیر بزن! ـ ساقی! ـ شمشیر بزن!

(2)
عشاق که در آینه لبخند زدند
این آینه‌ی شکسته را بند زدند
شیدایی آواز بریده‌ی مرا
با دست بریده‌ی تو پیوند زدند

(3)
از کوثر عشق آب زلالت دادند
سرمستی ناب و بی‌زوالت دادند
ای مشک به دوش خیمه‌های گل و نور
دستت که بریده شد، دو بالت دادند
(4)

در هرم عطش اگرچه بی‌تاب شدیم
چشمه ـ چشمه پیش رخت آب شدیم
ای ساقی عشق! از ازل تا به ابد
از مشک تو و اشک تو سیراب شدیم

(5)
این سوی منم؛ مات تو در خیمه‌ی آب
آن سوی تویی؛ آینه‌ای در مهتاب
با ما تا رود العطش راه بیا!
ای دست بریده عاشقان را دریاب!

عبدالرضا رضائی‌نیا


 
از «برکه‌ی غدیر»، «محرّم» طلوع کرد/ محمدجواد غفورزاده(شفق)
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی

نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد
فصل هبوط آدم و گندم، شروع شد

دریای بی‌کران شهادت، که موج زد
توفان نوح بود و تلاطم شروع شد

از «برکه‌ی غدیر»، «محرّم» طلوع کرد
سر مستی «حبیب» هم از «خم» شروع شد

باران اشک شیفتگان غم حسین
«تا گفتم: السلام علیکم شروع شد»[1]

روح دعا، به نام «اباالفضل» چون رسید
غوغایی از توسل مردم شروع شد

وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر
لبخند باغبان و تبسم شروع شد

از اشک و خون اگرچه وضو می‌گرفت عشق
از «تربت شهید» تیمم شروع شد

ای آسمان! مصیبت عظمای اهل بیت
از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد

فصل به خون نشستم گل‌های باغ وحی
از آیه‌ی «لیذهب عنکم» شروع شد

با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت
با تازیانه، ناز و تنعّم شروع شد

وقتی دل ستاره‌ی محمل نشین شکست
با ماه روی نیزه، تکلم شروع شد

محمدجواد غفورزاده(شفق)


1- از فاضل نظری


 
ای آب، نمی از نم باران دو دستت/ سعید بیابانکی
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، سعید بیابانکی

ای آب، نمی از نم باران دو دستت
قربان تو و غیرت ویران دو دستت

دریا چو گدا ملتمس افتاده به پایت
چشمش به کرامات فراوان دو دستت

انداختن چنگ پر از وسوسه‌ی آب
بیت‏الحزن نظم پریشان دو دستت

مردانگی و غیرت و دلباختگی را
باید که بسنجند به میزان دو دستت

دست از دل و دامان کریمان جهان شست
آن دست که شد دست به دامان دو دستت

مشک و علم و چشم پر از خون برادر
خاموش‌ترین مرثیه‏خوانان دو دستت

سعید بیابانکی


 
بر فراز نیزه می‌بردند قرآن‌زاده را/ حیدر منصوری
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی

آسمان، آهسته می‌بارید، بغضی ساده را
کاروان، خورشید می‌پاشید، عرضِ جاده را

صوت قرآن غریبی، دشت را پر کرده بود
بر فراز نیزه می‌بردند قرآن‌زاده را

دست و پای نیزه را بستند بر روی شتر
تا نبندد قامت بیمار او سجّاده را

دور می‌کردند از دامان پُر مهر پدر
دخترانِ خردسالِ دل به بابا داده را

کاروان! گامی مرو! گویا کسی جا مانده است
ساربان! سیلی مزن، این کودک افتاده را...

حیدر منصوری


 
خواهد آمد «العطش»‌ها را جواب از نیزه‌ها/ سعید بیابانکی
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، سعید بیابانکی

پرده بر می‌دارد امشب، آفتاب از نیزه‌ها
می‌دمد یک آسمانْ خورشیدِ ناب از نیزه‌ها

می‌شناسی این همه خورشید خون‌آلود را
آه ـ‌ای خورشیدـ زخمی! رُخ متاب از نیزه‌ها

کهکشان است این بیابان، چون که امشب می‌دمد
ماهتابْ از نیزه‌ها و آفتابْ از نیزه‌ها

ریگ‌ریگش هم گواهی می‌دهد روز حساب
کاین بیابان، خورده زخمِ بی‌حساب از نیزه‌ها

یال‌هایی سرخ و تن‌هایی به خونْ غلتیده است
یادگار اسب‌هایی بی‌رکاب از نیزه‌ها

آرزوی آب هم این جا عطش نوشیدن است
خواهد آمد «العطش»‌ها را جواب از نیزه‌ها

باز هم جاری‌ست این جا رودْرود از سینه‌ها
بس که می‌آمد صدای آبْ‌آب از نیزه‌ها

گر چه این جا موجْ‌موج تشنگی‌ها جاری است
می‌تراود چشمه‌چشمه، شعر ناب از نیزه‌ها

سعید بیابانکی


 
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد / سعید بیابانکی
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، سعید بیابانکی

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک هر صبح به دیدار تو بر می خیزد

ای مسافر به گلاب نگهم خواهم شست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد

مگر ای دشت عطش نوش گناهی داری
کاسمان نیز به انکار تو بر می خیزد

تو به پا خیز و بخواه از دل من بر خیزد
حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد

شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تر نیزار تو بر می خیزد

مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات
که از ان بوی علمدار تو بر می خیزد

پاس می دارمت ای باغ که هر روز بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد

ای که یک قافله خورشید به خون آغشته
بامداد از لب دیوار تو بر می خیزد

کیستم من که به تکرار غمت بنشینم
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
 
سعید بیابانکی

 


 
از اشک، سرانگشت نگاهم تَر بود/ مهدی فخارزاده
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر عاشورایی

در دفتر گل، ورق ورق گوهر بود
از اشک، سرانگشت نگاهم تَر بود

چیزی که به من توان زاری می‌داد
قنداقه خونـین عــلی‌اصغــر بــود

مهدی فخارزاده


 
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود/ سعید بیابانکی
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، سعید بیابانکی

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوی دشت، حادثه، چشم‌انتظار بود

فرصت نداشت جامه نیلی به تن کند
خورشید، سر برهنه، لب کوهسار بود

گویی به پیشواز نزول فرشته‌ها
صحرا پر از ستاره دنباله‌دار بود

می‌سوخت در کویر، عطشناک و روزه‌دار
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود

نخلی که از میان هزاران هزار فصل
شیواترین مقدمه نوبهار بود

شن بود و باد، نخلِ شقایق‌تبار عشق
تندیسِ واژگون شده‌ای در غبار بود

می‌آمد از غبار، غم‌آلود و شرمسار
آشفته یال، و شیهه‌زن و بی‌قرار بود

بیرون دویده دختر زهرا ز خیمه‌ها
برگشته بود اسب، ولی بی‌سوار بود!

سعید بیابانکی

 


 
خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، علیرضا بدیع

همین که نیزه جدا کرد تار و پود تنت را
کبوتران همه خواندند شعر پر زدندنت را

کمند و نیزه و شمشیر تا دخیل ببندند
نشانه رفته ز هر چار سو ضریح تنت را

چنان به سینه‌ات از زخم‌ها شکوفه شکوفید
که دجله غرق تماشاست باغ پیرهنت را

دهان خشک تو جایی برای آب ندارد
زنام و یاد خدا پر نموده‌ای دهنت را

تو سیدالشهدایی، تویی که خون خدایی
خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را


علیرضا بدیع


 
قرار شد بروی تکیه‌گاه دین بشوی/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، علیرضا بدیع

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای اینکه سفالینه‌ای گلین بشوی

پیاله‌ای بشوی با شراب‌های مگو
و بعد هم‌دهن رب‌العالمین بشوی

تو را ملائکه در دست‌شان بچرخانند
ایاک‌ نعبد و ایاک‌ نستعین بشوی

زمان گذشته و زمین چون کلاف سردرگم
قرار شد که تو سر رشته یقین بشوی

گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه‌گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعراب ــجهد بفرستند
که ناظم غزل عین و قاف و شین بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده زمین بشوی

ولی نبود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق یا و سین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

به خط کوفی در انتهای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می‌روی که به گوش زمان، طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه‌ها برود
تو می‌روی که سر افرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این‌بار دستچین بشوی

علیرضا بدیع


 
روحی که در نماز شناور بود/ نسترن قدرتی
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قطعه ، شعر عاشورایی

هنگامه ی قیامت عاشورا
صحرای عشق ، عرصه ی محشر بود

دل ها ز داغ سرخ عطش بی تاب
چشم تمام آینه ها تر بود

صحرا پر از عبور شقایقها
لبریز عطر بال کبوتر بود

دستی ز باغ فاطمه گل می چید
باغی که سبز و سرخ و معطر بود

سروی میان معرکه در آتش
از شعله ی شرار ستمگر بود

از سوز تشنه کامی گل ، می سوخت
مردی که داغدار برادر بود

مردی ز نسل آبی دریاها
با بی کران عشق برابر بود

مثل شمیم عاطفه عطرآمیز
مثل زلال سوره کوثر بود

آیینه ی رشادت مولایی
نستوه ، شب شکار ، دلاور بود

سرشار آیه آیه غم و ماتم
مردی که نور چشم پیمبر بود

بر لب سرود سرخ نیایش داشت
روحش قرین درد مکرر بود

او راز جاودانگی ایمان
آوای جاودانه ی باور بود

باران تیر بود رها اما
سردار عشق را سر دیگر بود

تا قبله ی حضور خدا جاری
عطر نماز سرخ صنوبر بود

در سر هوای سبز پریدن داشت
روحی که در نماز شناور بود

نسترن قدرتی 


 
دسته سینه زنی در دل من / قیصر امین پور
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، قیصر امین ‌پور

چند وقت است دلم می گیرد
دلم از شوق حرم می گیرد

مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی که دلم می گیرد

مثل این است که دارد کم کم
هستیم رنگ عدم می گیرد

دسته سینه زنی در دل من
نوحه می خواند و دم می گیرد

گریه ام، یعنی باران بهار
هم نمی گیرد و هم می گیرد

بس که دلتنگی من بسیار است
دلم از وسعت کم می گیرد

لشکر عشق، حرم را به خدا
به خود عشق قسم می گیرد

قیصر امین پور


 
بر لب دریا لب دریا دلان خشکیده است/ سید فضل الله قدسی
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سید فضل الله قدسی ، غزل ، شعر عاشورایی

بر لب دریا لب دریا دلان خشکیده است
از عطش دلها کباب است و زبان خشکیده است

کربلا بستان عشق است و شهامت ای دریغ
کز سموم تشنگی این بوستان خشکیده است

سوز بی آبی اثر کرده است بر اهل حرم
هر طرف بینی لب پیر و جوان خشکیده است

آه از مهمان نوازانی که در دشت بلا
میزبان سیراب و کام میهمان خشکیده است

دامن مادر چو دریا اصغرش چون ماهی است
کام ماهی بر لب آب روان خشکیده است

نازم این همت که عباس آید از دریا ولی
آب بر دوش است و لبها هم چنان خشکیده است

گر ندارد اشک تا آبی به لبهایش زند
چشمه چشم رباب از سوز جان خشکیده است

سید فضل الله قدسی


 
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد/ مرتضی امیری اسفندقه
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، مرتضی امیری اسفندقه

حسین  آمد  و  آزاد  از  یزیدت  کرد
خلاص  از  قفس  وعده  و  وعیدت  کرد

سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به  آیینه ،  رو  سپیدت  کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام  زمزمه  سیراب  از  امیدت  کرد

 به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود
حسین آمد و سر شار از  کلیدت  کرد

جنون  تو  را  به  مرادت  رساند  ناگاهان
عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد

نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار  بود  بمیری  خدا  شهیدت  کرد

نه پیشوند و نه پسوند ، حر حری تو
حسین  آمد  و  آزاد از یزیدت  کرد

مرتضی امیری اسفندقه


 
عصر عاشورا کنار خیمه‌های سوخته/ محمود اکرامی
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی

عصر عاشورا کنار خیمه‌های سوخته
ذوالجناحی ماند با یال رهای سوخته

کاروان می‌رفت و می‌بلعید دشت دیرسال
کودکان تشنه را با دست و پای سوخته

در کجا دیدید یا خواندید روی نیزه‌ها
آسمان قرآن بخواند با صدای سوخته

قطره ‌قطره شرم شد آب فرات از دیدنِ
رقص خون‌آلود شمشیر و هوای سوخته

چارده قرن آسمان بارید و می‌بارد هنوز
چشم زینب را به خاک کربلای سوخته

ابرها بارانی و شاید خدا هم گریه کرد
عصر عاشورا کنار خیمه‌های سوخته

محمود اکرامی


 
بی تـاب گشت ســـــرخی حلـــق بریده را/ الهام امین
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی

چشمش گریست دشت به آتش  کشیده را
بی تـاب گشت ســـــرخی حلـــق بریده را

آرام بر لبــــان عطشـــناک بوســـــــه زد
در بر  گرفـت قامـــــــت در  خون تپیــــده را

زینب ! عمود خیـــمه عالم شکسته شد
وقتی که کوفه بر  تو فرو بســـت دیده را

زینب ! به گوشه گوشه صحرا صبور  باش
گلهای نوشکفتـــــه از شاخه چیـــده را

پیراهنــــی  که بوی حسین تو می دهد
زینب ! صبـــــور باش دو دست بریـده را

آنک بگو به پســـــتی و نامردمـــی بگو
آن سینه سرخهای به مقصد رسیده را

زینب بگو به پستــــی و نامردمـی بگو
این گرگــــهای وحشی یوسف دریده را

زینب بگو که از  پس این شام می رسد
یک دست مهـــربان که بر آرد سپیده را

الهام امین


 
ای امتداد زخم به پهلوی مادرت/ محسن احمدی
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی

ای پاره های زخم فراوان پیکرت
ما را ببر به مشرق آیینه گسترت

خون از نگاه تشنه گل شعله می کشد
داغ است بی قراری گل های پرپرت

با من بگو چگونه در آن برزخ کبود
دیدند زینبی و نکردند باورت

من از گلوی رود شنیدم که آفتاب
می سوزد از خجالت دست برادرت

یک کوفه می دوم، به صدایت نمی رسم
یعنی شکسته اند دو بال کبوترت

ما را ببخش ما که در آن جا نبوده ایم
ای امتداد زخم به پهلوی مادرت

محسن احمدی


 
سلام ما به شهیدان کربلا برسان/ بیژن ارژن
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، بیژن ارژن

سرت به نیزه سلامت، سلام ما برسان
سلام ما به شهیدان کربلا برسان

به چشمه ای که روان است کاسه آبی
به دست‌های برادر جدا جدا برسان

هنوز آتش گرمی است زیر خاکستر
حدیث خیمه ما را به ابرها برسان

سرت به نیزه سلامت، حدیث نی سر توست
بیا و سر مگو را به آشنا برسان

روایتی که به هر بند آن حکایت‌هاست
ز بند بند وجودت به ما سوا برسان

گلاب و گریه نصارا نثار روی تو کرد
بیا و حرف مگو را به آشنا برسان

بیا و منزل منزل را نی به نی بنویس
به روی بال ملائک به نینوا برسان

به خط کوفی اگر نامه ای ست آتش باش
قضا قضا بنویس و بلا بلا برسان

خطابه خوانی خواهر کجا و اهل خطا
به جای خط امان، جمله را قضا برسان

تمام خطبه خون را که از گلوی تو ریخت
به سوگنامه نویسان کربلا برسان

بیژن ارژن


 
وقتی از باران غربت، گونه را تر می کنم / محبوبه بزم آرا
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محبوبه بزم آرا

غربت بعد از تو را با آسمان سر می کنم
چشمهایم را به دنبالت کبوتر می کنم

باز طوفانی است حال و روز دریای دلت
بیقرار رفتنی ای یار! باور می کنم

تازه می فهمم که عشقت را دل من کوچک است
حجم قلبم را که با عشقت برابر می کنم

غرق در شور سرودن می شود احساس من !
مثنوی های نگاهت را که از بر می کنم

نیستی تا با حضورت لحظه ها آبی شود
وقتی از باران غربت، گونه را تر می کنم

محبوبه بزم آرا


 
آن حادثه را به شوق آشامیدند/ قیصر امین ‌پور
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، قیصر امین ‌پور

خود را چو ز نسل نور می نامیدند
رفتند و به کوی دوست آرامیدند

سیراب شدند زآن که در اوج عطش
آن حادثه را به شوق آشامیدند

قیصر امین ‌پور


 
از روز اول در نگاهت شور رفتن بود/ محبوبه بزم آرا
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، محبوبه بزم آرا

گفتی حلالم کن؛ حلالت کردم و رفتی
مشتی تغزل نذر بالت کردم و رفتی

ماندن و پوسیدن ، تمام درد تو این بود
پرواز را تعبیر فالت کردم و رفتی

در بند بغضی تلخ، راکد بود چشمانت
با گریه های شب، زلالت کردم و رفتی

از روز اول در نگاهت شور رفتن بود
دیگر نگو آشفته حالت کردم و رفتی!

 محبوبه بزم آرا


 
ای مرگ بیا گلوی ما را بفشار/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

در حنجره های  ما  صدا را بفشار
صوت و سخن و حرف و هجا را بفشار

تاریکی از این قشنگ تر می خواهی؟
ای  مرگ  بیا  گلوی  ما را بفشار

جلیل صفربیگی


 
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است/ محمد علی بهمنی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد علی بهمنی

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه نیست  
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست          
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود              
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم       
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

محمد علی بهمنی

 


 
منی که در آیینه تکرار بود/ محمدرضا ترکی
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

گذشت زمان بی تو دشوار بود
و یک لحظه اش نیز بسیار بود

چه کابوس تلخی که از هر طرف
دویدیم بن بست و دیوار بود

زمان کاش تقسیم می شد نه ضرب
در آن بوسه هایی که کشدار بود

من این روزها بی تو گم کرده ام
تنی را که چون شعله تبدار بود

چقدر از تو دورم ، چقدر از خودم
چقدر این زمان مردم آزار بود !

تو را می شناسم تو شاید منی
منی که در آیینه تکرار بود

تو را می شناسم تو را دیده ام
همین سالها پیش انگار بود...!

محمدرضا ترکی


 
حقیقتی که سر‌آغاز سیر آدم شد/ محمد علی طائبی
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل

«بیا دوباره برایم، بیا ترانه بخوان»
ز روز ترک دیار و ز آشیانه بخوان

از آن زمان قشنگی که مادر و پدرم
کنار هم زبهشت آمدند خانه بخوان

خلاف قول خلائق هبوط آدم را
به جای کیفر و تاوان، تو عاشقانه بخوان

بخوان برای پدر یک دو بیتی از طاهر
ز بار کوه‌های امانت به روی شانه بخوان

یکی دو بیت هم از مولوی و از حافظ
برای گفتن یک راز جاودانه بخوان

برای گفتن این راز دست‌کم یک‌بار
مراد خلقتمان را، نه یک فسانه بخوان

حقیقتی که سر‌آغاز سیر آدم شد
به شوق کشف همین راز، کودکانه بخوان

برای آمدن ما درون بازی خاک
تو فجر سبز همین جمعه را بهانه بخوان

غزل تمام شد و راز، سر به مهر بماند
“تلاش بی‌ثمر شعر را نشانه بخوان

که راز‌های جهان را نهفته باید داشت
و جای شعر، دو رکعت غم شبانه بخوان!”

محمد علی طائبی


 
زیاد گشته در جهان تراکم خمار ها!/ عباس احمدی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، عباس احمدی ، شعر طنز اجتماعی

نسیم مرگ می وزد مگر ز کوکنارها1
زیاد گشته در جهان تراکم خمار ها!
 
برای نشر نئشگی نموده خرج،  مافیا
فرانک ها فلوس ها ریال ها دلار ها
 
برادران طالبان به یاری وهابیان
کشیده اند با ترور به دور دین حصار ها
 
به موصل و به خانقین به بصره و به کاظمین
به گوش می رسد همی صدای انفجارها
 
ز تیغ مهلک ترور، نمانده اند در امان
کشیش ها، کومار ها، سزار ها2، تزار ها
 
به حمله های موشکی جناب بوش کِرمکی!
بدل به گور ساخته، هرات ها، مزار3ها
 
به شستشوی مغزها اجیر کرده انگلیس
ز پشتویان کرورها، هزاره ها هزارها
 
نموده خویش منفجر به بمب ها و ساخته
زکشته ها چه پشته ها، ز کلّه ها منار ها
 
گریخته رئیسشان به جانب تورابورا
شده است مثل موش ها نهان درون غارها
 
( کنون که حرف موش شد چه خوب می شود اگر
ترور شوند موش ها به دست شهردارها!)
 
خبر رسیده بعد از آن درون غار بی حیا
با کاندولیزا رایس ها گذاشته قرارها!
 
دو متر و نیم ریش او! خفن قر و قمیشِ او
نمی روند پیش او به غیر مرده خوار ها
 
به جای "لادن" جری، نشسته "الظّواهری"
که مومنان ظاهری کنند افتخار ها
 
و در مقابل البته که ایمن الظواهری
به مومنان ظاهری نماید افتخار ها!
 
نبود حیف جان تو، که گشت "بی نظیر بوتو"
 ترور به جای این سیبیل کلفت بی بخار ها؟!
 
رو دست آن فاشیست ها زده اند صهیونیست ها
ترور کنند دولتی، الاغ ها، حمار ها
 
ادب نمی دهد به ما اجازه تا ز شش جهت
کشیمشان به ده زبان به فحش خوار و مار ها!
 
چشیده ایم تلخی ترور چنانکه می چشند:
سلاجقه، افاغنه، ارامنه، مجارها
 
زدند ایر باس ما ز ناو و بعد داده اند
به کاپتان قاتلش مدال افتخار ها
 
به قصد محو دین ما چه مایه ماهپاره ها                  
درون ماهواره ها نهاده در مدار ها
 
ز جانب خودی ولی ترور بسی است تلخ تر
یه چیز توی مایه دوا و زهر مارها!
 
زده سعید عسگری به یک سعید دیگری
گلوله ای ز جانب گروه پُر فشارها
 
و هم سعید سومی4 ز غصه دوتای قبل
به تیغ تیزِ تیز بَر! نموده انتحارها...
 
ز بحث داغ مرگ، این قصیده بود قطره ای
که مانَد از حکیم احمدی! به یادگار ها
 
...
 
رسیده ماه روزه و تمام ترسم این بوَد
ترور شود هلالِ آن به دست روزه خوارها!
 
 
پی نوشت:
1- همان گیاه دارویی! خشخاش است در ادبیات قدیم
2- منظور مرحوم جولیوس سزار امپراطور روم است که در مجلس سنا ترور شد
3- افغان ها مزار شریف را بیشتر به مزار گویش می کنند که شاعر با زیبایی! با گور هم ایهام ایجاد کرده است .
4- سه سعید به ترتیب: سعید عسگر، سعید حجاریان و سعید امامی

عباس احمدی


 
پشت میزم از خدا نام و نشان خواهم گرفت!/ نسیم عرب امیری
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، نسیم عرب امیری ، شعر طنز اجتماعی

بعد از این آسایش از پیر و جوان خواهم گرفت
لقمه را از توی حلق این و آن خواهم گرفت!
 
می پرم تا آسمان خورشید را کش می روم
نور را هم از چراغ آسمان خواهم گرفت!
 
صبح ها در خانه گوش و چشم را گم می کنم
می روم کله پزی یک من زبان خواهم گرفت!
 
من که تا عهدی و بوقی شکل کفتر بوده ام
مثل کفتاری به روی مرده جان خواهم گرفت!
 
تا زمین را لاشه و نابود و خاکستر کنم
از خدا شش روز دنیا را زمان خواهم گرفت!
 
جن و دیو و اهرمن در کار من وامانده اند
ورد و جادو را من از آب روان خواهم گرفت!
 
در به تخته خورد و من هم صاحب میزی شدم
پشت میزم از خدا نام و نشان خواهم گرفت!
 
مثل توفانی به ساز زندگی رقصش (!)کنم
انتقام از آن «نسیم» مهربان خواهم گرفت!

نسیم عرب امیری


 
من علیک السلام می خواهم/ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

یک بند از ترجیع بندی علوی

 
زخمی ام التیام می خوهم
التیام از امام می خواهم

السلام وعلیک یا ساقی
من علیک السلام می خواهم

مستی ام را بیا دوچندان کن
جام می پشت جام می خواهم

گاه گاهی کمی جنون دارم
من جنونی مدام می خواهم

تا بگردم کمی به دور سرت
طوف بیت الحرام می خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم
از تو حسن ختام می خواهم

در نجف سینه بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق

سیدحمیدرضا برقعی

 


 
زرستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد
راه بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد

مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ
مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد

"خون نمی خوابد" چنین گفتند رندان پیش از این 
کیست می خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟

نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند
هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد

پرده عشّاق حاشا بی ترنّم  گل کند
شام دلتنگان مبادا  در غم نان بگذرد

وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود
حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد

خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه هاست
رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد

کاشکی این روزها بر ما نمی آمد فرود
حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد

کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد
کاش می شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

حال و روز عاشقان امروز بارانی تر است
نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد

از  شراب مشرق توحید خواهد مست شد
گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد

علیرضا قزوه


 
حجم آواری که بر من وقت بهمن می گذشت/ اصغر عظیمی مهر
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، اصغر عظیمی مهر

تا که چشمت مثل موجی مسخ از من می گذشت
جـای خون انگار از رگـهــایم آهـــن می گذشت

مـی  گذشـتی از ســرم گـویی که از روی کویر
با غروری سر به مهر ابری سترون می گذشت

یا که عـزرایـیل با مـردان خود با سـاز و برگ
از میــان نقـب رازآلــود معـــدن مـی گذشـت

قطعه قطعه می شـدم هر لحـظه مـثل جمله ای
که مردد از لبان مردی الکن می گذشت

ساحران ایمان می آوردند موسی را اگر
ماه نو از کوچه ها در روز روشن می گذشت

شوق انگشتان من در لای گیسوهای تو
 باد آتش بود و از گیسوی خرمن می گذشت

کلبه ای در سینه ی کوهم کسی باور نکرد
حجم آواری که بر من وقت بهمن می گذشت

می گذشتم از تو پنداری که سـربازی اسیر
دست بر سر از صف اردوی دشمن می گذشت

آتشی از عشق در من شعله ور بود و نبود
هیچ کس آگاه از جنگی که در من می گذشت

اصغر عظیمی مهر


 
موسای من! کجایی؟ این موسم شبانی ست/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

تابی به گیسویش داد دیدم که آن جهانی ست
لبخند زد غزل خواند، دانستم آسمانی ست

فرمود هر سحر عشق... گفتم  سلام بر عشق
جز عشق هر چه هیچ است، جز عشق هر چه فانی ست

باید که بی زبان بود، در درد خود نهان بود
تا بود بی نشان بود، این بهترین نشانی ست

ای دل  اگر بهوشی، رخت هوس مپوشی
با عاشقی جوان باش، کاین اول جوانی ست

در عشق زنده باید... ما زندگی نکردیم!
از بدو زندگانی تا مرگ مان  تبانی ست

از دردمان مگویید، از دین مان مپرسید 
تقوای ما به چشم است، ایمان ما زبانی ست

از دست نابرادر یک روز خوش نداریم
در خانه غریبان هر روز روضه خوانی ست

این زخمه های موزون، درد است و آتش و خون
فریاد خسروان است، سربانگ خسروانی ست

این ناله های محزون شرح دعای عهدی ست
 این شکوة حزین است، این نغمة فغانی ست

این حضرت شعیب است بر دامنش بیاویز
 موسای من! کجایی؟ این موسم شبانی ست

علیرضا قزوه


 
چه دل خونی از این فتنه ی دشمن دارم/ سیدمحمد بابا میری
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سیدمحمد بابا میری

از تبار توام و شال به گردن دارم
افتخاری که ندارند همه، من دارم

 سبز من سبز ریا نیست خودت شاهد باش
بار دینی است که از عشق به گردن دارم

شال فرزندی تو لطف کمی نیست ولی
من از انداختنش قصد معین دارم

 همنوا با عطش حنجره ی پیچک ها
در گلستان تو آهنگ شکفتن دارم

 ریشه در عشق تو دارم پدر خاک! ببین
شجره نامه ای از نور به دامن دارم

سبز، بازیچه شده آه، خدا می داند
چه دل خونی از این فتنه ی دشمن دارم

دشمن تشنه ی خون، هیچ ندارم اما
بعد این شعر پر از نکته یقینا دارم!

سید محمد بابامیری


 
که آفتاب بود آفتاب بر سر دست/ نصراللّه مردانى
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، نصرالله مردانی

قسم به جان تو اى عشق ، اى تمامى هست
 که هست هستى ما از خم غدیر تو مست

در آن خجسته غدیر تو دید دشمن و دوست
که آفتاب بود آفتاب بر سر دست

نشان ز گوهر آدم نداشت هر که نبود
به خم سراى ولایت خراب و باده پرست

به باغ خانه تو کوثرى بهشتى بود
 که بر ولاى تو دلبسته بود صبح الست

در آن میانه که مستى کمال هستى بود
 به دور سرمدیت هر که مست شد پیوست

بساط دوزخیان زمین ز خشم تو سوخت
چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست

هنوز اشک تو بر گونه زمان جارى است
ز بس که آه یتیمان، دل کریم تو خست

ز حجم غربت تو مى گریست در خود چاه
از آن به چشمه چشمش همیشه آبى هست

هنوز کوفه کند مویه در غریبى تو
زمانه از غم تنهایى ات به گریه نشست

دمى که خون تو محراب مهر رنگین کرد
دل تمامى آیینه ها ز غصه شکست

نصراللّه مردانى


 
دوبیتی، درد بی‌درمون دوبیتی/ سیدمحمدجواد میری
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سیدمحمدجواد میری

1
دل تنگم هوای یار داره
هوای جمعة دیدار داره
به پای لنگ رحمی، ای دل تنگ!
ندیدی جاده تیغ و خار داره؟

2
چو دیدی چشم‌ها را بسته آرام
بگیر از از گیسویش یک دسته آرام...
امانت دست توست ـ ای باد ـ امشب
نوازش کن، ولی آهسته... آرام...

3
یه‌شب خون‌ریزی و خندونی، ای عشق
یه‌شب آشفته و دل‌خونی، ای عشق
گمونم ناخوش‌احوالی خودت هم
مث ما عاشقی، مجنونی ای عشق

4
تو مهتابی و من بی‌تابِ دوری
دلم پر می‌کشه صد سال نوری
دل من! آسمون سقفش بلنده
بپر... اما صبوری کن، صبوری

5
دل، ای دل! داد از دست تو، ای داد
که دادی آبروی دیده بر باد
چرا «خنجر زنم بر دیده» وقتی
«هنو دیده ندیده، دل کنه یاد»

6
شبم تاره، مث چادر سیاهت
تبم نم‌داره، سرده، عین آهت
حسودی می‌کنم امشب به مهتاب
که دامن می‌کشه بر روی ماهت

7
سرود سینة پر خون دوبیتی
مناجات دل مجنون دوبیتی
جنون گیرم مداوا شد به لیلی
دوبیتی، درد بی‌درمون دوبیتی

سیدمحمدجواد میری


 
تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، محمد کاظم کاظمی

هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد  
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد

این گیرودار ماوشما درمیان راه
چون روزه بازکردن پیش از غروب شد

دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد

آن آتشی که غیرت صدآفتاب داشت
دریک نفس برودت قطب جنوب شد

آفت نبود تا طپش آرزو نبود
این خانه گرخراب شد از رفت وروب شد

تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت
طغیان رود نیل -که دیدم- رسوب شد

محمد کاظم کاظمی


 
بادی نوزید و درِ یک خانه به هم خورد/ مهدی رحیمی
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، مهدی رحیمی

 دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
در لحظه «می» نظم دوتا شانه به هم خورد

دستور رسید از تَهِ مجلس به تسلسل
پیمانه «می» تا سرِ میخانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و به تایید همان دست
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد

«لَبَیک علی» قطره باران به زمین ریخت
"لَبَیک علی"  نور و تن دانه به هم خورد

یک روز گذشت و شب مستی به‌سرآمد
یعنی سرِسنگ و سرِدیوانه به هم خورد

پس باده پرید از سرمستان‌ و پس از آن
بادی نوزید و درِ یک خانه به هم خورد
 
مهدی رحیمی


 
باز در دست وارثان زمین قبضة ذوالفقار اگر باشد/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

گفت: می‌دوزدش به تیرِ دوسر، چشم اسفندیار اگر باشد
گفتم‌: آری‌، چنین تواندکرد، رستم نامدار اگر باشد

خانه‌درخانه سر زدیم از یأس‌، کوچه‌درکوچه جست‌وجو کردیم‌
مردِ شیرافکنی که یافت نشد، کودک‌ِ شیرخوار اگر باشد
 
هر که این جا به تخت و بخت رسید، شهرِ مرگ‌آزموده را بلعید
دهن آدم این‌چنین که نبود، دهن سوسمار اگر باشد
 
این درختان اگر تبر نخورند، باغ اگر سهم‌ِ خوک‌ها نشود،
پشت‌ِ این برف‌های‌ِ سرتاسر خبری از بهار اگر باشد،

می‌توان گفت‌: هست فردایی‌، و برای نمرده‌ها جایی‌
سوی این قوم‌ِ رانده از همه‌جا نظر کردگار اگر باشد
 
می‌توان گفت‌: سالهای پسین ناکسان را درافکنند از زین‌
باز در دست وارثان زمین قبضه ذوالفقار اگر باشد

محمدکاظم کاظمی


 
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

گرچه خلاف آمد عادته ولی:

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان

رخصت خبث نداد ارنه حکایت ها بود