آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

این پیرهن؛ چقدر... چقدر آرزو کند/ سعیدحیدری
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سعیدحیدری

این پیرهن؛ چقدر.. .چقدر آرزو کند
تا مشتری بیاید و لطفی به او کند

تا کی بناست هرکسی از راه می رسد
خود را به زور در بغل من فرو کند

هرکس که میل داشت همآغوش من شود
هرکس...برای قیمت من گفتگو کند

دست مرا بگیرد و در یک اتاق تنگ
با چشم هیز آینه ها روبرو کند


در عطر های مختلفی غوطه می خورم
اما کجاست آنکه مرا بی تو، بو کند

یک عمر در طریقت ما طول می کشد
تا اینکه پیرهن به تنی تازه خو کند

دستی نخواست حکمت خیاط پیر را
در جیب های خالی من جستجو کند

من سالهاست خط غرورم شکسته است

ای کاش یک نفر
         من
                   را
            هم
      اتو
                کند...
 

 سعیدحیدری

 


 
ثمن بخس، فراوان و تجارت، آزاد/ میلاد عرفان پور
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، میلاد عرفان پور ، شعر سیاسی اجتماعی

نه! امیدی به شما نیست، حقارت، آزاد
هرچه خواهید بگویید جسارت، آزاد

آبروی وطنم یوسف بازار شده ست
ثمن بخس، فراوان و تجارت، آزاد

شیختان با همه شیرینی و شهرآشوبی
فتویِ فتنه فرستاد: شرارت، آزاد

راه بر مشت گره کرده ی مردم بستید
تا به دشمن شود انگشت اشارت، آزاد

 حرم از دست حرامی نگرفتیم که باز
پیک و پیغام فرستید که غارت، آزاد

 پاکدامن وطنم را به کسی نفروشید
خاصه این فرقه ی از قید طهارت، آزاد

بی وضو زائر این خاک نباید! چه کسی
گفته این قوم نجس را که زیارت، آزاد؟

الغرض معنی آزادی اگر این باشد
وقت آن است  بگوییم اسارت آزاد

میلاد عرفان پور


 
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید/ علیرضا قزوه
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه

جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید

می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید

صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید

مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!

جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید

صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید

هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید

دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید

با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید

گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید

چیزی نبود حاصل شان  از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید

خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید

علیرضا قزوه


 
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست/ فاضل نظری
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

فاضل نظری


 
تا سهم ما چه باشد از این گیر و دارها/ محمد مهدی سیار
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد مهدی سیار

خشکیده است در گذر روزگارها
شور هزار رود در این شوره‏ زار‏ها

 
بی دار مانده‏ای و تو را خواب دیده‏اند
در بامدادهای مه‏آلود، دارها

وقت بهار بود ولی باز هم زمین
چرخید بر خلاف قرار و مدارها

 بختش سیاه بود سپیدار و دار شد
تا سهم ما چه باشد از این گیر و دارها

جنگی نمانده‏است مگر جنگ زرگران
خو کرده دست تیغ به نقش و نگارها

ما مانده‏ایم و چشم و دلِ رو به قبله‏ای
ای قبله قبیله چشم انتظارها!

محمد مهدی سیار


 
وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است/ محمدحسین نعمتی
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدحسین نعمتی

برگی به دستم بود گفتم: آخرین شعر است
بعد از تو شاعر نیستم گفتی: همین شعر است

گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی
اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است

بر سطر سطر شعر هایم رد پای توست
در دفترم هر قدر دارم نقطه چین شعر است

من با تو هر حرفی که می گفتم غزل می شد
وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است

آری من از هر پنج انگشتم تو می بارد
دست خودم هم نیست اینها را ببین شعر است

محمدحسین نعمتی


 
این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه

این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟

پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟

شیخ بازیگوش ما  از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!

پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟

آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان  وصله ی ناجور کیست؟

دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟

دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟

این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟

این که بر آن گوش خود بستید،  صور محشر است
این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟

آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟

بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!

علیرضا قزوه


 
این سوختگی هنوز صد در صد نیست/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

با آنکه برای شعله هایش حد نیست
از حال بلوط اگر بپرسی بد نیست

می سوزد و می سوزد و... نه! می رقصد
این سوختگی هنوز صد در صد نیست

جلیل صفربیگی

 


 
من کبوتر کبوتر مشهد/ یوسف رحیمی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، یوسف رحیمی ، شعر آیینی

در کمند نگاه تو قلبم
مثل آهو به دام افتاده
یا شبیه کبوتری خسته
که به پای امام افتاده


من اسیرم اسیر این مرقد
خاک من با غمت سرشته شده
من کبوتر کبوتر مشهد
رزق من در حرم نوشته شده

 
با کرامات چشم تو دیگر
کی گرفتار درد و غم هستم
جزء عمرم نمی شود محسوب
لحظاتی که در حرم هستم
 

دم به دم عطر یاس می بارد
از قدمهات از عبوری سبز
 دل خود را دخیل می بندم
به ضریحی که غرق نوری سبز


با تمام شکوه خود خورشید
در کنارت چقدر کم جلوه‌ست
حج مقبول مستمندانی
کعبه با مرقد تو هم جلوه‌ست


شاعر چشمهای تو هستم
با نگاهی کمیت می سازی
من قلم را به دست می گیرم
این تویی بیت بیت می سازی


 قیمتم نیست آنقدر آقا
دعبل آستان تو باشم
همه افتخار من این است
سائل آستان تو باشم
 

مهر تو شرط عاشقی کردن
عشق تو ابتدای ایمان است
تو انیس النفوس دلهایی
قیمت خاک بوسی ات جان است


عشق، بی تو چقدر نامفهوم
عشق بی تو چقدر مکتوم است
مستم از باده های چشمانت
مستی این شراب معصوم است
 

چشمهایت محول الاحوال
قصه سرنوشت را دیدم
با نگاهی شدم اسیر تو
من تمام بهشت را دیدم
 

من کویرم کویر لب تشنه
تشنه آیه های بارانت
چشمهایت تمامْ توحید است
قبله من! منم مسلمانت
 

مظهر رأفت خداوندی
به کسی نه نگفته ای آقا
ای امام رئوف قسمت کن
یک شب جمعه صحن کرب و بلا


یک سحر پای پنجره فولاد
مست عطر ملیح سیبم کن
خاک بوسیِ تربت پاک
قبر شش گوشه را نصیبم کن
 

عشق را تو برایم آوردی
بانی روضه های ما هستی
همه هستی ام فدای تو
تو خودت کربلای ما هستی

یوسف رحیمی
 


 
چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می‌چرخد/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

خراسان در خراسان  نور در جان تو می‌چرخد
مگر خورشید در چاک گریبان تو می‌چرخد؟

خراسان مُهر دریا می‌شود با گام‌های تو
به دست ابرها تسبیح باران تو می‌چرخد

اگر شوق وصالت نیست در آیینه‌ها، درها
چرا آیینه در آیینه، ایوان تو می‌چرخد

طواف عاشقان هم بر مدار چشم‌های توست
سماع صوفیان هم گرد عرفان تو می‌چرخد

به سقّاخانه ات زیباست رقص کاسه‌های نور
در این پیمانه، آن پیمانه، پیمان تو می‌چرخد

بیابان در بیابان گرگ شد، هر کوه، صیّادی 
چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می‌چرخد

در این آدینه لبریز از آغاز گل، شاعر!
شروع تازه‌ای در بیت پایان تو می‌چرخد

 شب میلاد امام رضا (ع) 1384

 

برگشته‌ام امشب به خود از راه نشابور
شیرین دلکم یک دو دهن شوربخوان، شور

ای سورۀ اعراف من، ای قبلۀ هشـتم
در ظلمت من پنجـره‌ای بـاز کن از نـور

ای طوس تو میقات همه چلّه نشینان
آبی تری از نور، درخشان تری از طور

از شهر سنـابـاد برایــم کفن آریــد
امّید که با نام تو سر بر کنم از گور

در حادثه موسای به هوش آمده ماییم
سبحانک یا نورتر از نورتر از نور!

 تیرماه 1378

علیرضا قزوه

 

 


 
دستور زبان عشق را یادم داد
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

برای قیصر امین پور:

با آینه ناگهان دلم را رم داد
بی بال به من درس پریدن هم داد

در کوچه آفتاب او را دیدم
دستور زبان عشق را یادم داد