آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

مانند همیشه شام باران داریم/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی ، شعر اجتماعی

در زد کسی انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم

امروز  پدر  ابر  زیادی  آورد
مانند همیشه شام باران داریم

جلیل صفربیگی


 
انگار تمام باورم زخم شده/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی ، شعر اجتماعی

انگار  تمام  باورم  زخم  شده
یک ایل بلوط در سرم زخم شده

ایلام چه دست های زبری دارد
مثل کف دست پدرم زخم شده

جلیل صفربیگی


 
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی ، شعر اجتماعی

بر خاک نشست و غربت اندوزی کرد
بر دامن خویش ، زخم گل دوزی کرد

ایلام  ، زن  بلوطی  قصه ی  ما
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد

جلیل صفربیگی


 
دوشید فتنه ای شتران دو ساله را/ محمد مهدی سیار
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، محمد مهدی سیار

از حلقه هایمان به  در افتاد رازها
با قیل وقال بی ثمر عشقبازها

دوشید فتنه ای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها

 شوخی شده ست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها

خیل پیاده ایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که برده ایم ز شطرنج بازها

ماییم و زخم خنجر و دست برادران
 ماییم و میزبانی این ترکتازها

  در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ سازها

قرآن به نیزه رفت...خدایا مخواه باز
بر نیزه ها طلوع سر سرفرازها

 در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها

 ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها
 

محمد مهدی سیار


 
خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد/ مهدی عابدی
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی عابدی

خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد
خدا رنگ تو را روی تمام دیدنی‌ها زد

شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست
اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد

خدا شیرینی نام تو را در آب‌ها حل کرد
از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد

بزرگی، مهربانی، بی‌دریغی، آن قدر خوبی
که حتی می‌توان گاهی تو را جای خدا جا زد!

دوباره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد
دوباره از غزل‌هایم تب عشق تو بالا زد

غزل‌های مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند
که زیر بیت ـ بیتش آفرینی از تو امضا زد

مهدی عابدی


 
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر/ مریم سقلاطونی
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مریم سقلاطونی

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها
شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک و سرد و دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند
ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر


یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟

مریم سقلاطونی


 
شیرهای گرسنه ای در من؛ خسته از انتظار آهوها/ اصغر عظیمی مهر
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، اصغر عظیمی مهر

 شیرهای گرسنه ای در من؛ خسته از انتظار آهوها
منتظر تا که باد بردارد پرده از استتار آهوها

باد در گیسوان گندمزار مثل دستی غریبه می لولد
در تن دشت تشنه می پیچد برزخی از غبار آهوها

شیرهای درون من ناگاه می جهند از رگان گردن من
در تکاپوی شیر باید دید هیجان از شکار آهوها

یک طرف جز گریز نیست گزیر ؛ سمت دیگر غریوغرش شیر
دشت را در غبار می پیچد خطِ خاکِ فرار آهوها

 
 
سرزمینی وسیعم و قلبم جنگل شیرهای خیره سر است
تو به این جنگل سیاه شبی آمدی از دیار آهوها

می خرامی به دشت چشمانم ؛ من همان شیر منتظر بودم
و تو آن بره ای که جا ماندی پاکِشان از قطار آهوها

پنجه های شکسته ای دارم یال هایی سفید بر گردن
شیر پیری گرسنه می گذرد ؛ سربزیر از کنار آهوها

 

سالیانی دراز مردم دشت بر درختی تکیده می بینند
 تلی از استخوان؛ دو تیله ی زرد مانده در انتظار آهوها ...

اصغر عظیمی مهر


 
چشم ماهیگیر من دریا به دریا تور ریخت/ علی محمد مودب
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

سرفه کردم، برف‌ها از دوش نیشابور ریخت
قلب آهوبره‌های نازک مغرور ریخت

یادم آمد من که اسماعیل بودم، آسمان-
کارد وقتی کند شد بر گردنم ساطور ریخت

من ولی برخاستم، بعداً خودم را یافتم
یافتم بعداً سرم را، از نگاهم نور ریخت

تا کمی روشن شدم، در حسرت صیدی عزیز
چشم ماهیگیر من دریا به دریا تور ریخت

او شرابی تازه در جامی سفالین، من خمار
مرد کوچک شد، صدا زد، زن خودش را دور ریخت

از خماری مُردم اما دای تاکستان شدم
از سر دوشم هزاران خوشهٔ انگور ریخت

خوب می‌دانم چرا این قدر می‌میرد دلم
در گِلم آخر خدا یک مشت خاک گور ریخت

علی محمد مودب


 
نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم/ حسین منزوی
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، حسین منزوی

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ
تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم مهربان سال‌‏های دور
رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

 حسین منزوی


 
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد/ علیرضا قزوه
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سوره ی یاسین نخواهد شد

 فریبت می دهند این فصل ها، تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد

مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگر نه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

 مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سر سنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد

علیرضا قزوه


 
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را/ حضرت آیت الله خامنه ای
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی

ویرانه‌ایم و در دل، گنجی ز راز داریم
با آن‌که بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی

با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم، ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ایم و هر چند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها که دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

از ظن خویش هر کس، از ما فسانه‌ها گفت
چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو
گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ سان برابر گوییم هر چه گوییم
یکرو و یک زبانیم ما را تو می‌شناسی

خط نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوشی است گه غم
ما دُرد غم کشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیکروزیست
ما روز به، از آنیم ما را تو می‌شناسی

کس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم»
بهر کسان امانیم ما را تو می‌شناسی

حضرت آیت الله خامنه ای


 
بوی حرامی می‌وزد، شمشیر بردارید/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، امید مهدی ‌نژاد

جنگ است، فرزندانِ آرش! تیر بردارید
جنگ است، تیر از قبضۀ تکبیر بردارید

بار سفر بر دوش ما افتاد، برخیزید
برجا عصایی مانده از آن پیر، بردارید

در جاده‌ها ـ آنان که برگشتند می‌گویند
بوی حرامی می‌وزد، شمشیر بردارید

ای بیدهای سربه‌زیرِ باغِ خواب‌آلود!
از سرگذشت سروها تأثیر بردارید

ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشیریم
آیینه‌های روبه‌رو! تصویر بردارید

بار دگر خون از زمین بر آسمان پاشید
باری، محرّم می‌رسد، زنجیر بردارید

امید مهدی نژاد


 
سلام بر همه الا به انقلاب فروش/ علیرضا قزوه
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه ، شعر انقلاب اسلامی

تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش
زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش

شهیدتر ز شهیدان بی کفن ، شاعر
غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش

الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید
هماره اجر شما باد با کباب فروش

حراج عشق ببین در دکان سمساران
قمار عقل نگر در سرای قاب فروش

خروس ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند
حکیمکان زمان اند قرص خواب فروش

نمانده  حجب و حیایی،  همین مان کم بود
همین که فاحشه ی شهر شد حجاب فروش

مده زمام دل خود به دست پیر هوی
مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش

پی کدام عقوبت گناهکار شدیم
سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش

دریغ نغمه ی آرامشی به ما نرسید
که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش

من از قبیله ی عباس های تشنه لبم
تو از تبار همین گزمگان آب فروش

بگو بلند شود موج غیرت دریا
چنان که باز شود مشت هر حباب فروش

زمانه ای ست که گل پوست می کنند اینجا
خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش

سلام بر همه الا  به۱ قلب مغلوبان
سلام بر همه الا به انقلاب فروش

شما که خون دل خلق را پیاله شدید
شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟
                    
۱- (سلام بر همه الا بر سلام فروش) از روانشاد طاهره صفارزاده

علیرضا قزوه


 
وقتی گناه می کنم و آه می کشی/ حسن بیاتانی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، حسن بیاتانی

پنهان نموده چهره ز ما آه می کشی
تا کی ز آه پرده بر این ماه می کشی؟

دیگر خدا ز قهر نگاهم نمی کند
وقتی گناه می کنم و آه می کشی

آهی که مانده در دل تو از گناه من
پنهان نموده از من و در چاه می کشی

چاهی به قدر آه تو مولا عمیق نیست
ناچار آه نیمه و کوتاه می کشی

کوتاه می کند شب دلتنگی مرا
دستی که بر سرم ز وفا گاه می کشی

گاهی که  سرکشی کنم از تو دل مرا
با یک نگاه، باز به همراه می کشی

حسن بیاتانی


 
من کی به میل خویش دل از بوسه می کنم؟/ آرش شفاعی
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، آرش شفاعی

گفتم سلام نور علی نور شد لبم
دریا شکافت  غلغله ی طور شد لبم

آتش گرفت روح من از سکر آن سلام
باغ هزار دانه ی انگور شد لبم

تقدیر من شهادت یکتایی توبود
هر صبح در سلام تو مامور شد لبم

طعم گسی تمام مرا تلخ کرده بود
نام تو ریخت در دهنم شور شد لبم

من کی به میل خویش دل از بوسه می کنم؟
فرصت نبود- حیف که مجبور شد لبم

با فکر بوسه های کمی بعد جان گرفت
وقتی که باز از دهنت دور شد لبم

گفتند طعم بوسه ی او را گرفته است
چشم حسود کور که مشهور شد لبم

من در نماز خویش به کفر تو مومنم
با "لا" و با " اله" تو محشور شد لبم

جانم به زهد، پیرو پیر هرات شد
کافرتر از حکیم نشابور شد لبم

چون تک نهال دره ی بهمن گرفته ای
در زیر نام های تو مستور شد لبم

برق نگاه تو شب ما را مچاله کرد
لکنت گرفت چشم من و کور شد لبم

آرش شفاعی


 
از آن زمان ریه‌هایش همیشه خس‌خس داشت/ سید ضیا‌ءالدین شفیعی
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سید ضیا‌ءالدین شفیعی ، دفاع مقدس

پیاده شد، ریه‌هایش هنوز خس‌خس داشت
نشست روی زمینی که اندکی حس داشت

نفس کشید، وَ نو شد تمام خاطره‌ها
در آن فضای معطر که ماهْ مجلس داشت

مرور کرد خودش را، نفس‌نفس تا صبح
چقدر خواب پریشان، خیال نارس داشت

رسیده بود زمانی به مرز مطلق عشق
به سرزمین شهادت، که مرگ هم حس داشت

نگاه کرد به شهری که پشت سر گم بود
نگاه کرد به قلبش که سخت نقرس داشت

فقط برای تبرک نفس کشید و گذشت
از آن زمان ریه‌هایش همیشه خس‌خس داشت

 سید ضیا‌ءالدین شفیعی


 
شعرم چقدَر پیام دارد؟!/ عباس احمدی
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی

آنکس که به دست وام دارد
در بورس دو صد سهام دارد

اوقات فراغتش زیاد است
ده دیش به پشت بام دارد

همواره سری درون سایتِ
سه نقطه و دات کام دارد!

بر  دیدن فیلم‌های سیما
البته هم التزام دارد

گه محو جوانی زلیخاست
گه کف به لب از قطام دارد!

ویلای فراخ! در لواسان
که مرغ و خروس و دام دارد

کابینت MDF ندارد
اما سند بنام دارد

آنجا همه روزه با نگارَش
دیم دام دارادام دارام دارد

ده مدرک دکترا و ارشد
از کالج داش غلام! دارد

از بس‌که لیاقتش زیاد است
چندین پُست و مقام دارد

حاجت به بیان نباشد البت
کاین پست علَی‌الدوام دارد

خسته شده بسکه رفته عُمره
 عزم سفر سیام دارد

خود از اثرات اسکناس است
گر حرمت و احترام دارد

نه لنگ عواید حلال است
نه وحشتی از حرام دارد

این شخص شخیص اگرچه طشتی
افتاده ز روی بام دارد

با این همه باز اعتباری
در قاطبه نظام دارد

از خیل خواص بودنش را
از صدقه سر عوام دارد

از لطف خدا به اهل فقر است
این ملک اگر قوام دارد

خوانندۀ خوب حال کردی
شعرم چقدَر پیام دارد؟!

عباس احمدی


 
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی/ فاضل نظری
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست می گویی

فاضل نظری

 


 
من دشمن هر زور و زری ام/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر طنز اجتماعی

"درویشم و مست قلندری ام
در آذرم و نی آذری ام

امشب چقدر در تاب و تبم
امشب چقدر نیلوفری ام

مانند خلیل، آتش شده ام
دلتنگ دوتار سمندری ام

با یاد تو می چرخم همه شب
منظومه تویی، من مشتری ام

تا خاک شوم در دامن تو
رفتم به دیار مادری ام

ای خواجه سرم قربان رهت
این بار نگیری سرسری ام

با خشم تبرزین آمده ام
من دشمن هر زور و زری ام

پوشیده کفن از خاک وطن
آن مظهر عشق، این مظهری ام

گر کشته چشمانت نشدم
در زلف سیاهت بستری ام

در آینه افتادم به سجود
از شیشه برون آمد پری ام

من تو شدم و تو  من نشدی
تو دیگری و من دیگری ام

من وارث آن خشم و هیجان
من شعله ای از شعر دری ام

من ناصری ام، این حجت من
نی عسجدی و نی انوری ام

من آن طرفم تو این طرفی
تو این وری ای من آن وری ام

در جنگ و جدل با علم و عمل
دعوای سروش و داوری ام

گو شیخ خداجو جر نزند
از جر زدن بی خود جری ام

رویی بنما تا بنگرمت
چشمی بگشا تا بنگری ام

از طوس بپرس آزادگی ام
از کاوه بپرس آهنگری ام

ای عشق ابوتمّام منی
تو بهت منی من بحتری ام

با عقل گرفتاران چه کنم
من از همه جز عشقت بری ام

ای حاتم من وی خاتم من
ای نقش تو بر انگشتری ام

من خود ز غلامان قمرم
با یاد غلامش قنبری ام

هوهو مددی،  حق حق، مددی
حیدر حیدر من حیدری ام

علیرضا قزوه


 
مجو عدالت از این تاجران بازاری/ علیرضا قزوه
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر سیاسی اجتماعی

"رفیق جان منا" * دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست

یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست

چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست

همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست

چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست

مجو عدالت از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست

حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست

دل شهید به ابریشم هوس دادید
به چشم مخمل تان هیچ خواب راحت نیست

به دام زلزله افتاده اید در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نیست

میان این همه  شب تاب واین همه بی تاب
یکی ز جمع کریمان با کرامت نیست

 به جز سکوت و تبسم چه می توانم گفت
به واعظی  که گمان می کند قیامت نیست

هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست

"کجا روم چه کنم چاره از کجا یابم"*
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست

طریقت تو همین شاعری ست شعر بگو
که شرع بی غزل و شعر بی شریعت نیست

به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست

*( بهار جان منا...) از ابوعبدالله محمد ابن عبدالله جنیدی شاعر قرن چهارم
**(کجا روم چه کنم....) از حافظ است.

علیرضا قزوه