آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

در نگاه هرزه ها گاهی عفافی خفته است/ اصغر عظیمی مهر
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، اصغر عظیمی مهر

گر چه گاهی در لجاجت انعطافی خفته است
هر کجا عشقی ست در آن اختلافی خفته است

جز خـدا از حـال آدم ها کسـی آگاه نیست
در نگاه هرزه ها گاهی عفافی خفته است

غالـبا برجـستگـی هــای تن ِ تنـدیس هـا
سالها در سینه های سنگ صافی خفته است

مـی وزند از آسمـانها ابـرهـای نیمه شب
مـاه من آرام در زیـر لحـافی خـفـته است

بـر لبم لبخـند اندوه است در هنگام خواب
مثل سربازی که با فکر معافی خفته است 

وقت دلتـنگی تو را می خواهـم اما نیستی
مثل سیمرغی که پشت کوه قافی خفته است

گر چه دانم نامه های بی جوابم سالهاست
چون دعایی کهنه در لای شکافی خفته است -

در سـکوتم سـالـها در انتظارت بوده ام
مثل شمشیری که عمری در غلافی خفته است

خواب در چشمم نمی آید ؛ کدامین جنگجو -
در تمام عمر یک شب، قدر کافی خفته است ؟!؟

ظاهر شمشیرها شکل صلیبی منحنی ست
هر کجا جنگی ست در آن انحرافی خفته است

زخم کشـتی شیوه ی دزدان دریایی نبود
در سکوت لال دریا اعترافی خفته است

گوشه گیران حرف اول را در آخر می زنند
گاه اگر مقصود شاعر در قوافی خفته است

ترسم از روز مبادای سرودن از تو بود
در غزلهایم اگر بیتی اضافی خفته است 

اصغر عظیمی مهر


 
گرم دعا تا شدیم نوبت شوّال شد/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

از رمضان آمدیم، باز سر سال شد
گرم دعا تا شدیم نوبت شوّال شد

هر که خط ناله خواند، عشق بزرگیش داد
هر که پی خال رفت، کوچک شد، خال شد

بود و نبودی اگر  بود همین ناله بود
آمد و رفت نفس نامه اعمال شد

ماضی و مستقبل از حال جماعت گریخت
مفتی گرم مقام، شیخ پی حال شد

موسی ناچار ما رفت پی سامری
مهدی بی تاب ما مهره دجّال شد

باز شبیخون زدند، گردن گردون زدند
خاتمی از دست رفت، آینه پامال شد

گشت دریغا هبا فرصت نایاب ما
در گذر هیچ و پوچ این همه جنجال شد

کوکبه علم رمل در کف دیوان فتاد
حق حق مردان حق حقّه رمّال شد

دست دعا باز کن، زمزمه ای ساز کن
شاید وقت نماز دست دعا بال شد

علیرضا قزوه


 
امروز یا فردا، حلول ماه قطعی است.../ حسن بیاتانی
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسن بیاتانی

این روزها همه ی نگاه ها به آسمان است
همه جا صحبت از ماه است
همه دنبال ماه می گردند
بعضی ها هم در جستجوی ماه به بیابان ها می روند
بعضی ها می گویند با چشم غیر مسلح ماه قابل رؤیت نیست
همه منتظر یک خبرند؛
خبری از رؤیت ماه...

.

این روزها اولیاء خدا چشم هایشان را مسلح کرده اند؛
به سلاح اشک ...
و به آسمان چشم دوخته اند
و حلول ماه عالمتاب را انتظار می کشند

امروز یا فردا،
حلول ماه قطعی است... .

 حسن بیاتانی


 
دانشگاه آزاد است!/ نسیم امیری
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نسیم عرب امیری ، شعر نو نیمایی ، شعر طنز اجتماعی

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت"
دانشگاه آزاد است!
همان جا که سخاوت اولین حرف الفبا هست!
و نرخ علم آموزی به نرخ خون بابا هست!
نفس ها نرم! سرها گرم!
حیا خواب و در دیزی ما باز است!
کبوتر… بی کبوتر
                  باز با باز است!

 
مدیر من جوانمرد من ای فردین تر از فردین
بیا پهلوی من بنشین!
اتاق درس ما بس ناجوانمردانه تنگ است... آی!
"دمت گرم وسرت خوش باد!"
سلامم را تو پاسخ گوی و درب بسته بخت مرا بگشای!

 
منم من خواهر مردم!
منم من دختری مبهوت و سردرگم!
 منم آواره از کرمان و رشت و بهبهان و قم!


نه خر پولم نه خر زورم!
همان معمور(!) معذورم!
بیا گز کن زبانم را نترس از نیش زنبورم!

 

مدیرا ساقی جیبت تمام هیکلش از قرض می ترسد
و تا هفتاد و هف پشتش ز اسم درس می لرزد!
مدیر مالی! ای آقا
سراغت آمدم تا وام بستانم
که شاید مدرک ریم دام دارام دام دام
بستانم!
چه می گویی چک و سفته…؟!
فریبت می دهد
اینها که می بینی
لباس دختر دخترعموی مادر همسایه مان حاجی قلی خان است!
و این سرخی دستم یادگاری از یخ حوض "زمستان" است!

 

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت"
هوا دلگیر، شکم ها سیر، دل ها شیر
پدرها پیر!
و جمعی همچنان با قیمت فردای کشک آلود خود درگیر!
صدایی گر شنیدی می رسد از دور
یقیناً وز وز باد است!
دانشگاه آزاد است!

نسیم امیری


 
یک دل برای این همه بیتابی آفرید/ رضا خیری (اشکین)
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، رضا خیری

وقتی که چشمهای تو را آبی آفرید
پایین چشمه یک گـُل ِ عنابی آفرید

شب را به بوی و روی تو پیوند داد و بعد
گـُل آفرید، صد شب مهتابی آفرید

هی آفرید و گفت که صد آفرین به من
صد مرحبا به آنکه جهان را بیافرید

چشمی به چشم های تو انداخت، بعد از آن
با رنگ چشم های تو دریا بیافرید

وقتی که آفرید تو را توی سینه ام
یک دل برای این همه بیتابی آفرید

رضا خیری (اشکین)


 
بیا که تا تو نیایی سحر نمی آید / رضا خیری (اشکین)
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، رضا خیری

چرا از آمدن او خبر نمی آید ؟
و انتظار قریبش به سر نمی آید؟

چه راه طول و درازی است بین بنده و او
مسافر غزلم از سفر نمی آید

تو گفته ای که دعا کن ولی گنه کارم !
از این دعا به خدا کار بر نمی آید

بگو که پس خودمان لا اقل قیام کنیم
علیه ظلم جهانی اگر نمی آید ؟

به منطقی که تو داری و عقل ناقص من
...ولی نیامدنش جور در نمی آید

جهان ظلمت و ظلم است و اصل نور تویی
بیا که تا تو نیایی سحر نمی آید

رضا خیری (اشکین)


 
ز چهره های منافق نقاب بردارید/ قادر طهماسبی- فرید
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، قادر طهماسبی

ز چشم بسته هلا مُهر خواب بردارید
به دفع فتنه، قدم با شتاب بردارید

سپاه تفرقه بر طبل اتحاد زده ست
ز پیش چشم جهان بین حجاب بردارید

به نور بینش خورشید رهبری آنک
ز چهره های منافق نقاب بردارید

گذار ما به بیابان شور خواهد بود
هلا ز چشمه ایثار آب بردارید

در این مراجعه با درد و داغ همسفریم
به قدر تنگ کفایت شراب بردارید

براستی که دراین استقامت خونین
مباد یک سر مو پیچ و تاب بردارید

به پشتوانه تعقیب تا شناسایی
چراغ شب شکن آفتاب بردارید

بس است لحظه شماری به نام عدل علی
نقاب از رخ روز حساب بردارید

ز چشم اگر نستانید خواب را فردا
سر بریده ز بالین خواب بردارید

قادر طهماسبی- فرید


 
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان/ علیرضا قزوه
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی "الغوث" زدم در شب قدر
آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این "قدر" همان آینه ی "خلّصنا"ست
دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

علیرضا قزوه


 
من سایه خیال تو هستم تو کیستی/ یوسفعلی میرشکاک
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، یوسفعلی میرشکاک

ای هستی من ای تپش نبض نیستی
راز کدام رابطه ای رمز چیستی؟

 عقل جنون!روان سکون!مشت خون بگو
پرواز بی پرنده ی پنهان کیستی؟

ای پرسش همیشه من اینجا چه می کنم؟
در زیر بار زندگی و رو به نیستی

گردون ز پا نشست و نشان مرا نیافت
من سایه ی خیال تو هستم تو کیستی؟

در من شبی به خنده گشودی دهان چو روز
ابری شدی پس آنگه و بر من گریستی

 یوسفعلی میرشکاک


 
امروز آه تو دامن عالم را گرفته است/ حسن بیاتانی
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسن بیاتانی

مولا
شاید هیچ کس در جهان به اندازه ی تو درخت نکاشته باشد؛
مدینه را تو نخلستان کردی

اما 
تو نیامده بودی که فقط درخت بکاری ...
شاید هیچ کس درجهان به اندازه ی تو چاه نکنده باشد؛

اما
این همه چاه عمیق
حتی برای یک آه عمیق
چقدر کوتاه بود

آه ...
امروز آه تو دامن عالم را گرفته است ...

حسن بیاتانی


 
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد/ عباس احمدی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عباس احمدی ، شعر آیینی

ماه می آید از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دست هاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است، کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادیش اگر خالی است، باده غم سبوسبو دارد

ضربان صدای او جاری ست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقسیم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاهگل های کوچه مرطوبند، اشک دیوار را درآورده ست
ناله خانم جوانی که هرچه دارد علی ازاو دارد

-از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید، ایهاالناس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگ های مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است، شور "حتی تقاتلوا" دارد

حب او از نتایج سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد
...
چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند، اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

عباس احمدی


 
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ/ حسین منزوی
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، حسین منزوی ، عشق

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد

 حسین منزوی


 
این جمله دروغ است که جایت خالیست/ محمدعلی رحیمی
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی

تو  نیستی و هوای شهوت عالیست
سهم دلمان کسالت و بی حالیست

بگذار که راحتت  کنم  آقا جان
این جمله دروغ است که جایت خالیست

 

از ماذن گلدسته اذان  می بارد
هنگام  سحر  شمیم جان می بارد

از رحمت لا یزالی حضرت دوست
باران لطیف رمضان می بارد

 


لطفی کن و سربه راهمان کن یارب
رحمی به دل سیاهمان کن یارب

در روز حساب دستهامان خالیست
با  رحمت  خود نگاهمان کن یارب

 


تقوا که نبود بال و پر می سوزد
خیری است که در شعله شر می سوزد

این  فرصت خوب  را غنیمت بشمار
آتش که رسید خشک و تر می سوزد

 


نامت  به  لبم   ترانه ای  بیش  نبود
در سینه من  زبانه ای  بیش    نبود

تنها هدف  من  ز  شما  گفتن  بود
شاعر  شدنم  بهانه ای بیش  نبود

محمدعلی رحیمی


 
ایران من بلات مهل بر سر آورند / مرتضی امیری اسفندقه
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، مرتضی امیری اسفندقه ، شعر سیاسی اجتماعی

ایران من بلات مهل بر سر آورند
مگذار در تو اجنبیان سر برآورند


در تو مباد میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زورِ زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ حوصله‌ات را سرآورند


یک هفته است زخمی رعب رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند


همسنگران به جان هم افتاده‌اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند


با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش برون خنجر آورند


فرزانگان شیفته خدمتت مباد
تشنه مقام بازی قدرت در آورند


افتاده‌اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و درآورند

چیزی نمانده است قیامت به پا کنند
خسته شکسته‌ات به صف محشر آورند


تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی داور آورند

وجدان بس است داور ایرانی نجیب
شاهد نیاز نیست که در محضر آورند


در تو برای هم وطن مرد من مخواه
یاران روزهای خطر لشگر آورند

بردار و در کلیله و دمنه نگاه کن
در تو مباد فتنه سر مادر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه نه مباد هیچ اگر بوده پیش از این
در تو به جای شیر شغال گر آورند

نه نه مباد باز امیر کبیر من
«بهر گشودن رگ تو نشتر آورند»

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران بلای حمله‌ اسکندر آورند

ساکت نشسته‌ای وطن من سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت در آورند

در تو مباد جای بدن‌های نازنین
از آتش مناظره خاکستر آورند

نه نه مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه‌ اهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام‌آور آورند

سیمرغ را خبر کن و با موبدان بگو
تا چاره‌ای به دست بیاید پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خوارت مباد در نظر و منظر آورند

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجه‌های رنگ، جهان گوهر آورند

مردم در این میانه گناهی نکرده‌اند
مردم نیامدند تب بر برآورند

ایران من بلند بگو ها بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست‌ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آوردند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن ساغر آوردند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آوردند

مردم نیامدند بلا شک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تسخر آورند

مردم نیامدند که بازی خورند و باز
آه از نهاد طبع پشیمان برآورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله بهم به دمدمه، سر تا سر آورند

مردم نیامدند سر پی تن ای دریغ
مردم نیامدند تن بی سر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده‌اند
تا بر فراز دست یکی سرور آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره خلطه سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی‌اند
ناظر به هر چه خیر به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره‌های پوچ که در ششدر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنشان غم است
مردم که آمدند سخن گستر آورند

مردم که هیچشان هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند هنر پرور آورند

کوزه‌گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه کوزه و کوزه‌گر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت جانب ابیدر آورند

مردم که آمدند سر سفره همه
فصل بهار شبچره نوبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق سر منبر آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و مات - گیج
تا از کدام سنگر گم سر در آورند

ایران من بلند به این مؤمنان بگو
غافل مباد جای شما کافر آورند

از راز پاک تو که همان اسم اعظم است
غافل مباد اهرمنان سر درآورند

از دست تو مباد برون بی‌ملاحظه
یاران موج تفرقه انگشتر آورند

چاقو نگفت دسته خود را نمی‌برد
کاری بکن فرو به رفاقت سر آورند

کاری بکن که دست رفاقت دهند و پاک
نام تو را دوباره فرا خاطر آورند

در باختر به یاد تو محفل به پا کنند
نام تو را به زمزمه در خاور آورند

هنگام نطق، بعد سرآغاز نام‌ها
نام تو را در اول و در آخر آورند

ایران من به عرصه دید و شنید قرن
کورت مباد هرگز و هیچت کر آورند

در تو مباد تهمت نکبت به آن پسر
در تو مباد حمله بر این دختر آورند

در تو مباد خیل صراحی‌کشان شب
هنگام روز محض ریا دفتر آورند

در تو مباد روضه خون خدا غریب
در تو مباد حمله به دانشور آورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

تکرار شد اگر به دو سه بیت قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

تکرار قافیه به تنوع خلاف نیست
خاصه که در حمایت شعر تر آورند

از شاعران بپرس که در شعر می‌شود
جر را به حکم قافیه یا جر جر آورند

یا زنگ قافیه همه هر آب رفته را
در شعر می‌شود که به جوی و جر آورند

در شعر می‌شود سر و افسر کنار هم
باشند و گاه افسر و گاهی سر آورند

گاهی سر آورند و نیارند افسری
گاهی نیاورند سر و افسر آورند

یعنی یکی دو بیت به این شیوه می‌شود
سر را به لطف قافیه پشت سر آورند

افسار نیز قافیه افسر است گاه
در شعر گاه قافیه دیگرتر آورند

موسیقی کناری افسار افسر است
از شاعران بپرس که نیکش درآورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
مدح تو را قصیده مهل ابتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو خبر برای من مضطر آورند

یزدان پاک یار تو باد و فرشتگان
از ایزدت به مهر فروغ و فر آورند

این خانه باغ هر چه درخت رشید و شاد
نقش غمت مباد که بر سر در آورند

از نفیره‌های سنگ به جای گل و گیاه
پرچین ترا مباد که بر سر در آورند

آیینه تمام قد عشق پیش تو
یاران چگونه سر زخجالت برآورند

این شاخه‌های سر به در ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و بر آورند


من عاشقانه صوفیم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بیتاب سوختن
چشم بد از تو دور بگو مجمر آوردند

من رآی داده‌ام به تو و می‌دهم هنوز
از کاسه چشم‌های مرا گر در آورند

مرتضی امیری اسفندقه


 
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است/ مژگان عباسلو
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مژگان عباسلو

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است

 مژگان عباسلو


 
بلندتر بنشینند... دورتر بپرند.../ مژگان عباسلو
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مژگان عباسلو

پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشه‌ی قفس بخرند

زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربه‌درند

چرا به شاخه‌ی خشک تو تکیه می‌دادم؟
به دست‌هات که امروز دسته‌ی تبرند؟

بگو به چلچله‌های چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرنده‌ترند

بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سر‌بریده پرند،

در ارتفاع کم عشق تو نمی‌مانند
از آشیانه‌ی بی‌تکیه‌گاه می‌گذرند

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بی‌پدرند،

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست
بلندتر بنشینند... دورتر بپرند...

مژگان عباسلو
 


 
خلوت انس (آیت الله خامنه ای و ادبیات)/ محسن مومنی شریف
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

شکی نیست که شعر یک ثروت ملی است. اگر کسی در این تردید بکند، در یکی از بدیهی‏ترین مسائل تردید کرده. شعر یک ثروت برای هر کشور است؛ یک ثروت بزرگ و پرثمری است. اولاً باید این ثروت را ایجاد کرد، ثانیاً باید این را روز به روز افزایش داد که دچار خسران و کم آمدن و کاهش نشود. ثالثاً باید از آن برای نیازهای کشور استفاده‏ی بهتر و برتر کرد. نمیتوانم ادعا کنم و بگویم که عامل رشد و گسترش دامنه‏ی شعر در کشور ما - که این گسترش امروز نسبت به گذشته بسیار آشکار و بیّن است - دقیقاً چه هست. شکی نیست که یکی از مهمترین عواملش، باز بودن فضای جولان در عرصه‏های مختلف فکری و علمی و ذهنی است که این هدیه‏ی انقلاب است به ما، بلاشک. ما دوران قبل از انقلاب را دیدیم، شعرای آن وقت را دیدیم، می‌شناسیم، با خیلی‏شان نشست و برخاست داشتیم. بهترین‌هایشان هرگز این مجال را پیدا نمی‌کردند که در یک منظر عمومی، در یک محضر عمومی بیایند خودشان و شعرشان را ارائه بدهند. یک شاعری مثل مرحوم امیری فیروزکوهی که حقاً در قله‏ی غزل زمان خودش قرار داشت، بیشترین تجلی و نمایشی که از او می‌شد مشاهده کرد، در یک جلسه‏ی خصوصی بود که در گوشه‏ی انزوای خودش، چهار تا، پنج تا دوست و رفیقش باشند و او غزل خودش را بخواند. یا حالا در عرصه‏ی شعر نو، مرحوم اخوان که قطعاً بهترین شاعر نیماییِ زمان خودش بود و به نظر من از همه‏ی اقرانش قویتر، مسلطتر و لفظ و معنای شسته رفته و بهتری داشت، در یک گوشه‏ای زندگی می‌کرد؛ کسی از او خبری نداشت، کسی او را نمی‌شناخت، جز یک عده خواص؛ در حال عزلت و انزوا. یعنی وضع عرضه‏ی شعر این بود. طبیعی بود که وقتی بزرگان شعر این جور منزوی و در عزلت و در خمول زندگی کنند، جوان‌ها خیلی رشد پیدا نمی‌کنند؛ این چیز قهری است." ( جلسه دیدار با شاعران در رمضان 1387)

ادامه مطلب


 
مثل گل آفتاب‌گردان در شب/ محمدمهدی سیار
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، محمد مهدی سیار ، شعر انتظار

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در شب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب

بی‌رؤیت روی او بلاتکلیفم         
مثل گل آفتاب‌گردان در شب

محمدمهدی سیار


 
رمضان کشتی نوح است نمانید شما/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، علیرضا قزوه

رمضان کشتی نوح است نمانید شما
ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

بادبان های شب قدر چنین می گویند
این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند
هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی
چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر
بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

شب هجران است اشکی بفشانید ز دل
روز میدان است اسبی بدوانید شما

وقت آن است که جانی بکشانید به اوج
دم آن است که روحی بدمانید شما

از جوان پیری ما هیچ مگیرید سراغ
دمتان گرم که پیران جوانید شما

مرحباتان که در این دور هدرها و هبا
گرد خورشید ازل در دورانید شما

درد ما دلشدگان را بسرایید به شعر
داد ما سوختگان را بستانید شما

گاه افطار و سحر سفره نورید و دعا
چون سحرگاه رسد بانگ اذانید شما

تا نمانیم در این غمکده جز با غم هم
شب افتادن جان است بمانید شما

هفت پشتم همه از تیره باران بودند
همم از  طایفه اشک بدانید شما

پدرم بود یکی آتش  دلتنگ و غریب
چون سیاووش پدر را پسرانید شما

مادری دارم از خاک که بر زانوی او
دم مردن سر من را بنشانید شما

خواهری دارم از رود که هنگام وداع
در پی اش یک چند اشکی بفشانید شما

بادها با من دلتنگ برادر بودند
ای همه ابر که در باد نهانید شما

همسری دارم از آیینه دلش روشن تر
مثل آیینه پر از نور بمانید شما

دختری دارم از جنس غزل، عطر عسل
زنده باشید اگر دخترکانید شما

ما در این غمکده ها دست به کاری نزدیم
کاش و ای کاش که کاری بتوانید شما

***
روزهایی که گذشتند دلم غلغله بود
ای که فردای زمین را نگرانید شما

تن یاران وطن پر شده از شعله و زخم
باز بر زخم چرا زخم زبانید شما

گوسپندید؟ نه! گرگید؟ نه! ماندم که که اید
نه امیرید شمایان، نه شبانید شما

آه و صد آه یکی قصه نخواندید ز درد
حیف و صد حیف یکی نکته ندانید شما

ای فسوسا که به دنبال مقام افتادید
ای دریغا که پی نام و نشانید شما

حاجتی هست اگر مردن ایمان شماست
چه کسی گفته که محتاج به نانید شما

هان ببینید در آیینه که تصویر که اید؟
هم از آیینه بپرسید کیانید شما

از هیاهوی شما چشم وطن آب نخورد
ما شنیدیم که صاحب نظرانید شما!!

این و آن راه به فردای هدایت بردند
ای دریغا که نه اینید و نه آنید شما

نکند گم شده از دست شما خاتم عمر
بر چه عهدید شما  در چه زمانید شما

ظاهرا گرچه به دل غصه غیبت دارید
در پس پرده تزویر نهانید شما

گرچه گفتید به دشنام مرا ابن فلان
من نگویم که فلان ابن فلانید شما

همزبانید ولی محرم بیگانه شدید
مهربانید ولی تلخ دهانید شما

 شاعرانید ولی از غم مردم دورید
نه بدیع و نه معانی نه بیانید شما

نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ
بی خبر از غم و درد اخوانید شما

بیش از این از ستم خلق خدا دم مزنید
با همه همهمه ها بی همگانید شما

ما اگر بار گران بود گذشتیم و گذشت
ای دریغا که همه بار گرانید شما

خاک ایران نسب از خون سیاوش دارد
آتش افروزانا در چه گمانید شما

نکند راز دل سوختگان فاش شود
نکند نامه به بیگانه رسانید شما

مهره نرد هوس، بازی تان خواهد داد
تا به کی مضحکه هرهیجانید شما

یا از این دمدمه خود را به کناری بکشید
یا از این وسوسه خود را برهانید شما

خاکریزی ست که یکباره فرو می ریزد
بازگردید که در خط امانید شما

***
هله یاران منا دشمن جانی نشوید
خصم را بر سر جایش بنشانید شما

هین بهار رمضان است به دل پردازید
گردی از جان و دل خود بتکانید شما

کاش صافی شود از دُرد، دل و دین شما
رمضان آمده عین رمضانید شما

صبح اگر کشتی این قوم به جودی بنشست
از منش نیز سلامی برسانید شما

علیرضا قزوه/ شهریور ماه ۱۳۸۸


 
کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار/ شاطر عباس صبوحی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار
در ره عشق تو اندر کوچه و بازار زار

 در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست دوست
جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار

 از دهانت کار گشته بر من دلتنگ تنگ
با لب لعل تو دارد این دل افکار کار

 هر چه میخواهی بکن با من تو ای طناز ناز
گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار بار

ساقیا زآن آتشین می ساغری لبریز ریز
تا به مستی افکنم در رشته ی زنّار نار

مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ چنگ
چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار دار

ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش هوش
خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار عار

شاطر عباس صبوحی

 


 
این پیاده می شود، آن وزیر می شود/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

این پیاده می شود، آن وزیر می شود
صفحه چیده می شود، داروگیر می شود

این یکی فدای شاه، آن یکی فدای رخ
در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود

فیل کج روی کند، این سرشت فیل هاست
کج روی در این مقام،  دلپذیر می شود

اسب خیز می زند، جست و خیز کار اوست
جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می شود

آن پیاده ضعیف راست راست می رود
کج اگر که می خورد، ناگزیر می شود

هر که ناگزیر شد، نان کج بر او حلال
این پیاده قانع است، زود سیر می شود

آن وزیر می کشد، آن وزیر می خورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر می شود

ناگهان کنار شاه خانه بند می شود
زیر پای فیل، پهن، چون خمیر می شود

 
آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است
هر چه خواست می شود، گر چه دیر می شود

این پیاده، آن وزیر... انتهای بازی است
این وزیر می شود، آن به زیر می شود...

محمد کاظم کاظمی 


 
السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما/ علیرضا قزوه
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

ماه پیدا ، ماه پنهان ، ماه روشن ، ماه گم
رؤیت این ماه یعنی نامه اعمال ما

خاصه این شبها که ابر و باد و باران با من است
خاصه این شبها که تعریفی ندارد حال ما

کاش در تقدیر ما باشد همه شبهای قدر
کاش حوّل حالنایی تر شود احوال ما

این سحرها در زلال ربنا گم می شویم
این سحرها آسمان گم می شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم
ماه با پای خودش آمد به استقبال ما

گوشه چشمی به ما بنمای ای ابروهلال
تا همه خورشید گردد روزی امسال ما

علیرضا قزوه


 
دوران گذار است، مگر نه؟/ امید مهدی نژاد
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، امید مهدی ‌نژاد ، شعر سیاسی اجتماعی

در ساحت آرزوی سرخورده ما
امروز شمایید و دل مرده ما

دوران گذار است، مگر نه؟ باشد
این پای شماست، این هم از گرده ما

امید مهدی نژاد


 
مشورت نیز یک چنین چیزی است/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد ، شعر طنز اجتماعی

کس نیارد مگر به مجبوری
روز روشن، چراغ زنبوری

در ادارات ما که گلبیزی است
مشورت نیز یک چنین چیزی است

چون مدیران خبیر و هشیارند
چه نیازی به مشورت دارند

لیک در چارتها، بدون نیاز
جا برای مشاوران شده باز

گرچه این امر، خواه ناخواهی
باعث خیر می شود گاهی

گر رفیقی کند مراجعه دیر
یا سفارش شود کسی به مدیر

در همان دفتر مجاور او
لااقل می شود مشاور او

ابدا توی منصبی که گماشت
اطلاعی اگر نداشت، نداشت

آدم مطلع، شود گستاخ
یا برای مدیر، گردد شاخ
 
خامشی گر تواند او، بهتر
هر چه کمتر بداند او، بهتر
 
نظری هم اگر رساند به عرض
یا که جدی گرفت اگر که به فرض
،
عرض او را توان گرفت ندید
خوش خوشک، می توان نوکش را چید

تا به تدریج، کور و لال شود
حرف اگر داشت، بی خیال شود

گر مشاور شدی تو ای فرزند
تا توانی دهان خویش ببند

نکن اظهار فضل، پیش مدیر
که کند کم محلی و تحقیر

گر نظر داشتی، نکن نقلش
چون خودش می رسد به آن عقلش!

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
اگر اشاره کنی کائنات می لرزد/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

غزلی نذر حضرت زهرا(س)

 همین که دست قلم در دوات می لرزد
به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت
اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»
بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی
که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن
که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر، به روی شانهء در
و روی گونهء او خاطرات می لرزد
 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر
میان مشک سواری، فرات می لرزد

سپس سوار می افتد، تو می رسی از راه
که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد


و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم
به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

سید حمیدرضا برقعی