آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

بگیر دست مرا و ببر به آغوشت/ علیرضا بدیع
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع ، اشعار عاشقانه

مگر که خون من است این که می شود نوشت؟
که پیک اولش این گونه برده از هوشت

کلیددار تویی ای نگاهبان بهشت 
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت

کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

سیاه بخت تر از موی سربه زیر تو شد
هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت

شهید اول این بوسه ها منم... برخیز!
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت...

علیرضا بدیع

 


 
غم برای یک جهان دلتنگ، باقی مانده است/ محمد مهدی سیار
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد مهدی سیار

زخم هایی بر تن این چنگ باقی مانده است
خاطراتی تار از آن آهنگ باقی مانده است

تکه ای از آسمان بوده ست روزی این زمین
رعد و برقی در دل هر سنگ باقی مانده است

همدم‌ِ ای کاش هاییم و غبار آهمان
روی کاشی های آبی رنگ باقی مانده است

کم نمی آید خدا را شکر، من پرسیده ام
غم برای یک جهان دلتنگ، باقی مانده است

راه کوتاه است... یک آه است...تا فانی شدن
گرچه زاهد گفت صد فرسنگ باقی مانده است

مرغ بسمل خواند: بسم الله رحمن الرحیم
در گلویم صد هزار آهنگ باقی مانده است...

محمد مهدی سیار


 
ای فرزند جنوب
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر سپید، شعر آزاد ، شعر مقاومت اسلامی

سالروز جنگ سی و سه روزه مجاهدین حزب‌الله لبنان با نظامیان اسرائیلی را تازه پشت سر گذاشته‌ایم...
پس در این‌باره حرف زیادی نمی‌زنیم و شعر «احمد مطر»، شاعر شهیر و مردمی عراقی را می‌خوانیم که برای سیدحسن نصرالله سروده شده است: ای فرزند جنوب!

این شعر را با ترجمه سیدمحمدجواد شبّر و ویراستاری ادبی علی‌محمد مؤدب بخوانید:
 


 
تمامی لحظات
جز لحظة ولادت تو
سایه‌هایی هستند بر پلیدی‌های زمان
تمامی زمین‌ها
جز زمینی که تو بر آن راه می‌روی
خشت‌هایی هستند
که از قصر غیرتی آواره افتاده‌اند
پیش از آن که تو
جامة وجود بپوشی
ما خاکستری بیش نبودیم
رنگ‌های ما
پیش از آن‌که تو آفتابی شوی
سیاه بودند
معنا
پیش از ‌آن‌که تو در معنای آن
آتش آغاز را بدمی
خطی از دود بیش نبود
پیش از تو، بزرگواری دل نداشت
پیش از تو، آب آبرویی نداشت
پیش از تو، زبان ارجمندی بریده بود
خوبی پیش از تو چیزی نداشت،
ای فرزند جنوب!
و هنگامی که تو به دنیا آمدی
ثروتمند شد
*
دیگر ساعت هم نمی‌دانست
ساعت چند است
تا این که قلب تو
درس تپیدن را به ساعت آموخت
دیگر زمین هم
از حرکت می‌ترسید
تا این‌که جهش‌های خون، در قلب تو
حرکت را به زمین آموخت
خورشید از این پس سرگردان نخواهد بود
و در نور چشمان تو
راه خود را خواهد یافت
و به چاه نخواهد افتاد
اکنون او گام بر می‌دارد
بی‌آن‌که از اطراف خود بهراسد
و جای پای تو را دنبال می‌کند
هر گاه که گام در راهی بگذاری
در پیشانی‌ات نور مسکن دارد
امروز هر چهار جهت، جنوب است
ای فرزند جنوب!
خورشید از کدام‌سو غروب کند؟
دیگر حتی شب
از سیر در شب می‌هراسد
و هر سو که می‌رود
دو ستاره می‌بیند
دو ستاره که اشک دو چشم توست
هنگام
که خواب‌آلودگان چشم بسته‌اند
گردان‌های سیاه‌پوش
به یاری تو خواهند آمد
و روزگار
از سکوت و خفت
توبه خواهد کرد...
دهان درد از تبریک گفتن وا خواهد ماند
طبل کوچک، با صدایی بلند
کوبیده خواهد شد
صاعقه‌ای آسمان را خواهد شکافت
و خطوط آتش
امتداد خواهد یافت
*
آنک، بزرگواری دلاوران توست
که در هر سرود و سخن جاری‌ست
زیر گام های تو
جشنوارة خون برپا خواهد شد
ای فرزند جنوب!
خود را در مقابل اعراب کوچک نکن
و این قوم خاکستر را
با نعلینت پس بزن
کسی از این قوم بر تو منتی ندارد
به زبان با تواند و دل‌هاشان خنجر خیانت است
چون شترانی به هم پیوسته
ذلیلانه راه می‌روند
دست تو را می‌فشرند و
پیمان تو را زیر پا می‌گذارند
با تو تا لبة پرتگاه آمدند
و آنجا رهایت کردند
تو از آنان روی برگرداندی
تا ما را زنده کنی با قلب مهربانت
چگونه بر تو منت می‌گذارند؟
آیا دزد
بر آن‌که جامه اش را ربوده منتی دارد؟
آیا شکست‌خوردة بزدل
نصیبی از شکوه پیروزی دارد؟
*
ای فرزند جنوب!
هرگز با غیرت تو هم‌نوا نخواهند شد
فاسقانی که در مسابقة زنا اول شدند
شعبده‌بازان زنایند و روباهان زنا
بازی‌شان زناست
و در زشتکاری
اعجاز کرده‌اند
شگفتا، کسی که زشتی‌هایش را
زیبا می‌نماید
در شگفتم که چگونه
خداوند زیبایی‌ها
مخلوقاتی چنین کریه آفریده است
که از نوک پا تا فرق سر
کیسه‌های زباله‌اند
که لب و دهان دارند
هر یکی‌شان در سرزمینش
به نیکوترین تعبیر، کرمی بیش نیست
خواهند گفت که تو
به دستور دیگری می‌جنگی
و خواهند گفت
که تو به شورای امنیت دلگرمی
به آنان بگو
شورای امنیت
هزاران قطعنامه دارد
برای حمایت از شکم‌های شما
پس چرا نتوانسته است ننگ را از شما پاک کند؟
به آنان بگو
شما پیش‌تر
تمام  امنیت را
از شورای امنیت گدایی کردید
پس چرا چون من در امان نیستید؟
به آنان بگو
فقط جوشاندن، میکروب‌ها را می‌کشد
به آنان بگو
بذر پیروزی تنها در میدان‌های نبرد می‌روید
به آنان بگو
شما متهمید
*
ای فرزند جنوب!
به باد اجازه دادی بوزد
بعد از آن‌که وجودش را تأیید کردی و مشروعیت بخشیدی
اینک صدای طبل پیروزی‌ست
که به گوش می‌رسد
از میلیون‌ها پنجره
*
ای فرزند جنوب!
روی اعراب حساب نکن
و آنان را چون زنانی ناشزه
طلاق بده
و بگو که وقت‌تان به سر آمد
شما تازه سینه‌خیز به راه افتاده‌اید
در حالی‌که من
دیری‌ست شتابان می‌تازم
و از حدود پرواز هم فراتر رفته‌ام
من غدة سرطانی را درآورده‌ام
و بهبود یافته‌ام
در حالی‌که شما هنوز
در سلول‌های سرطانی زندگی می‌کنید
من پایگاه شرارت را
در سرزمینم نابود کرده‌ام
در حالی‌که
در سرزمین‌های شما هنوز
شرّ
بیست پایگاه دارد.

 
احمد مطر

 
منبع: لوح


 
دلیل سجده ی طولانی من/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: دوبیتی ، میلاد عرفان پور

مبر از پینه ی پیشانی من
گمان بر رتبه ی عرفانی من

ز خاطر بردن ذکر سجود است
دلیل سجده ی طولانی من

میلاد عرفان پور


 
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت/ افشین یداللهی
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، افشین یداللهی

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

افشین یداللهی


 
شاعری که مهندس برق است!/ نسیم امیری
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، نسیم عرب امیری

مثل پیوند غرب با شرق است
شاعری که مهندس برق است!

فارغ از کشف واژه های بدیع
عاجزم از قواعد تقطیع

نه که یک ذره می شود بارم
اختیارات شاعری دارم!

چون بلد نیستم به وقت عمل
هیچ بحری به غیر بحر رمل!

گرچه عنوان شاعری شیک است
مدرک من الکترونیک است

چند باری نوشته ام پروژه
وصف ابرو و خال و خط و مژه

جای تحقیق آزمایشگاه
چند تا شعر می نویسم ماه

طبع انگشت های من سرد است
بارالها دلم پر از درد است!

گوش کن ای الهه طناز
نه غلط گفتم ای الهه ناز!

وقت اخبار بیست و سی شده است
ای خدا، جان هر کسی شده است،

هی قضاوت نکن از این اول
بنشین گوش کن بگو ایول!

واقعا غیراز این که کم کارم
من از ایشان چه چیز کم دارم؟!

حیف اسباب دردسر باشد
هر کسی جای خود اگر باشد

صبح تا شب به فکر نقالی است
تلوزیون چه چیز با حالی است!

نسیم امیری


 
یکروز بهار می شود با یک گل/ هادی فردوسی
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، رباعی ، شعر انتظار

شهر آینه دار می شود با یک گل
پروانه تبار می شود با یک گل

گفتند نمی شود ولی می بینند
یکروز بهار می شود با یک گل...

هادی فردوسی


 
دلم امروز گواه است کسی می‌آید/ محمد‌مهدی سی‍ّار
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد مهدی سیار

دلم امروز گواه است کسی می‌آید
حتم دارم خبری هست، گمانم باید...

فال حافظ هم هر بار که می‌گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می‌آید

ماه در دست به دنبال که این‌گونه زمین
مست، می‌گردد و یک لحظه نمی‌آساید؟!

باید از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید!

گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

محمد‌مهدی سی‍ّار


 
بهارهای شگفتی در راهند/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر سپید، شعر آزاد

بهارهای شگفتی
در راهند
فردا ، گلی می شکفد
که بادها را
پرپر می کند!

علیرضا قزوه


 
عصای معجزه در دست، روی صحنه بیا/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، امید مهدی ‌نژاد

بیا و قافله‌ها را به راه برگردان
به پایتخت زمین، پادشاه برگردان

به بادهای پریشان امانتی بسپار
به چشم‌های عزیزان نگاه برگردان

عصای معجزه در دست، روی صحنه بیا
و مار شعبده را در کلاه برگردان

بیا و گله بی‌پاسبان حیران را
از آستانه کشتارگاه برگردان

ستاره از رمق افتاد، شب مضاعف شد
چراغ راهنما را به ماه برگردان

به یک اشاره قطار غرور انسان را
از انتهای همین ایستگاه برگردان

میان خیل خدایان تازه گم شده‌ام
مرا به آن طرف لا اله برگردان

امید مهدی‌نژاد


 
چقدر بر تن کعبه سفید می آید/ حسن بیاتانی
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، حسن بیاتانی

به شیوه ی غزل اما سپید می آید
صدای جوشش شعری جدید می آید

چه آتشی غم عشق تو زیرسر دارد
که باغ شعرٍ تر از آن پدید می آید

دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم
مگر زخطّه ی چشمت شهید می آید؟

نفس نفس به امید تو عمر می گذرد
امید می رود آری ، امید می آید

برای درددل تو مفید نیست کسی
وگرنه نامه برای مفید می آید

مردّدم که تو با عید می رسی از راه
و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست
کسی است حق که در آن بی کلید می آید

و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:
چقدر بر تن کعبه سفید می آید

حسن بیاتانی

 


 
نمانده است قراری چگونه بی تو بمانم/ حمید هنرجو
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حمید هنرجو ، غزل ، شعر انتظار

تواز تبار بهاری چگونه بی تو بمانم
شمیم عاطفه داری چگونه بی تو بمانم

تواز سلاله نوری تو آفتاب حضوری
به رخش صبح سواری چگونه بی تو بمانم
 
تویی که باده نابی و گر نه بی تو چه سخت است
تمام عمر خماری چگونه بی تو بمانم
 
ببار ابر بهاری هنوز شهره شهر است
کرامتی که تو داری چگونه بی تو بمانم
 
بیا به خانه دلها که در فراق تو دل را
نمانده است قراری چگونه بی تو بمانم
 
حمید هنرجو


 
ما منتظریم ماه کامل بشود/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر انتظار ، جلیل صفربیگی

۱
یک عمر تو زخم های ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!
ما تازه به یادمان می آید هستی!

 

۲
هم چاه سر راه تو باید بکنیم
هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی
داریم رکورد کوفه را می شکنیم

 

۳
هر چند که خسته ایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیا!

ما خط تمام نامه هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا!

 

۴
 سر تا سر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده

ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده

 

۵
هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه ی دیدار تو هستیم همه

بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب کار تو هستیم همه

 

۶
هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی

آقا تو که خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

 

۷
از مزرعه های کوچک بعضی ها
برچیده شود مترسک بعضی ها

آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی ها

 

۸
این مرد که در ره است باید او را...
می ترسم اگر سر زده آید او را...

از هر که سراغ او گرفتم دیدم
در شهر کسی نمی شناسد او را

 

۹
ای قبله ی ابرهای بار آور تو!
دریا به نماز ایستاده در تو

باران که گرفته است تسبیح به دست
دارد صلوات می فرستد بر تو

 
جلیل صفربیگی


 
نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی / عباس احمدی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، عباس احمدی

نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی
نه که لیسانس بگیری و همش ول باشی

من نگویم که کنون با که بگرد و چه بِکش
پسرم از تو بعید است که عاقل باشی!

اغنیا اصل کباب و فقرا بوی کباب
صرفه آن است که در فکر فلافل باشی

طرح امنیت نگذاشت شوی سرگرم و
لااقل قاطی اوباش و اراذل باشی!

کاش می شد بروی بار دگر سربازی
توی خدمت عقب کسب فضائل باشی

چند سالی تو بگردی پی بابا ننه ات
گاه چون هاچ و حنا، گاه تو چون نِل باشی

نشنوم اینکه پیِ جنس مخالف رفتی
یا که بر جنس موافق متمایل باشی!

دخترم قحط رجال است و همه می‌ترشند
سعی کن صاحب سرمایه و خوشگل باشی

زشتی ات گر ژنتیکی ست، مخور غم باید
شاهد معجزه پَن کک و ریمِل باشی

آنقدر عشوه بریزی و بمالی تا که
همه جا تابلو و نقل محافل باشی

بنشین بر لب جو، منتظر یارانه
بلکه با طرح تحوّل، متحول باشی

روزگاران غریبی است، همه گرگ شدند
نکند تکّه جامانده پازل باشی

عباس احمدی


 
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده/ سیامک بهرام پرور
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سیامک بهرام پرور

انکحتُ... عشق را و تمام بهار را !
 زوّجتُ... سیب را و درخت انار را !

متّعتُ... خوشه‌خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را !

هذا موکّلی...: غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را !

یک جلد... آیه ‌آیة قرآن! تو سوره‌ای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را !

یک آینه... به گردن من هست... دست توست،
دستی که پاک می‌کند از آن غبار را
 
یک جفت شمع‌دان...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شب‌های تار را !

مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را !

ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگویید صد! ... هزار!
با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را !

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را !

سیامک بهرام پرور


 
گمان کنم که زمانش رسیده برگردی/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نغمه مستشار نظامی ، غزل ، شعر انتظار

گمان کنم که زمانش رسیده برگردی
به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی

هزار بیت فرج نذر می کنم شاید
به دفتر غزلم ای قصیده برگردی

زمان آن نرسیده کرامتی بکنی
قدم به خانه گذاری به دیده برگردی؟

مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی
به شهر سبز ترین آفریده برگردی

گمان کنم که زمانش...گمان کنم حالا
که پلک شاعری من پریده برگردی

نگاه کن! به خدا بی تو زندگی تنهاست
قبول کن که زمانش رسیده برگردی

نغمه مستشار نظامی


 
بی سنگ صبور است دل تنگ صبورم/ علیرضا بدیع
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

دیری ست که از دشنه و دشنام به دورم
من ماهی خو کرده به این تنگ بلورم

از دوستی دشمن و از دشمنی دوست
گهواره ی لذت شده چون ذلت گورم

پرورده ی نازم؛ چه نیازم به پری ها؟
حالا که خود ماه در افتاده به تورم

پیشانی ات ای دوست جهان تاب تر از پیش
آیینه ی مصداقم و وابسته ی نورم

نه غوره، نه انگور! شرابم بکن ای عشق!
یا بی نمکم این همه یا آن همه شورم

ای آینه! هم صحبت من باش که دیری ست
بی سنگ صبور است دل تنگ صبورم

علیرضا بدیع


 
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/ مولونا
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو    

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولونا


 
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

به ساحت مقدس حضرت ابالفضل العباس

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می خواست ببیند لب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهره ی آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا درآغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریه ی گل بود و الا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیده ی ما آن ساقی
عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

سید حمیدرضا برقعی

 


 
شاعران در ستیز با شعر!
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نقدشعر ، محمدرضا ترکی

شاعران به نکوهش هر کس و هر چه زبان گشوده اند از جمله خود شعر! این شعر ستیزی گونه ای "شعر ضد شعر" را پدید آورده که نمونه آن در ادبیات فارسی کم نیست.شاعران  شعر ستیز , گاهی از منظر شرع به شعر نگریسته اند و  به استناد بخشی از آیات پایانی سوره شعرا ، شاعران را مورد پیروی گمراهان و متاع سخن را اسباب سرگردانی شمرده اند. مرحوم امیری فیروزکوهی با طنزی دلنشین به این دیدگاه اشاره دارد:

سرّ ما را آشکارا کرد در قرآن  ، امیر !
غیر شاعر هیچ قومی را خدا رسوا نکرد !

مخالفت شماری دیگر از شاعران با شعر از منظر حکمت و فلسفه است. چرا که شعر از دیدگاه منطق ، چیزی جز در هم پیوستن خیالات رنگین و چه بسا واهی و بی پایه و اساس نیست و ماجرای مخالفت فیلسوفان با شعر از روزگار یونان باستان سابقه دارد.جامی در هفت اورنگ آورده  است :

جامی ! از شعر و شاعری باز آی
با خموشی ز شعر دمساز آی

شعر شَعر [=پارچه مویین ] خیال بافتن است
بهر آن شَعر مو شکافتن است

به عبث شغل موشکافی چند
شعرگویی و شَعر بافی چند؟!

و انوری حتی شاهنامه فردوسی را با همه حکمت سراینده آن به دلیل همین گرایش فلسفی در برابر شفای بوعلی در نقصان می بیند :

انوری! بهر قبول عامه چند از ننگ شعر
راه حکمت رو قبول عامه گو هرگز مباش...

در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر
هر کجا آمد شفا شهنامه گو هرگز مباش!

در نظر این قبیل شاعران حکمت شعار, ژاژخایی ها و خیال بافیهای شاعران که به عنوان نمونه نعل اسب ممدوح را به هلال ماه مانند کرده اند , از عواملی است که به بی اعتباری شعر افزوده است. مولوی می گوید:

گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را
زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی

 و این ویژگی شعر که اکذب آن را احسن آن دانسته اند , دلیل دیگری است بر پرهیز دادن از فن شعر. نظامی سروده است:

در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او

با ملاحظه خلق و خوی بسیاری از شاعران  در بسیاری از دورانها که به گداصفتی و  تملق گویی و مدح اصحاب قدرت متمایل بوده اند , باید به کسانی چون ناصر خسرو حق داد که زبان به نکوهش فن شعر بگشایند. ناصر ، شعر را همچون کتابت ، پیشه ای دنیوی می داند که در روزگار وی به ابتذال دچار آمده و در مرتبتی فروتر از مطربان درباری نشسته است:

نگر نشمری ای برادر گزافه
به دانش دبیری و نه شاعری را...

اگر شاعری را تو پیشه گرفتی
یکی نیز بگرفت خنیاگری را

تو برپایی آنجا که مطرب نشیند
سزد گر ببری زبان جری را...


و دیگری بنیان گذار قاعده شعر در گیتی و جمع شاعران را - بی هیچ استثنا و بلانسبتی ! - نفرین کرده و آنها را از خیر دو عالم بی نصیب خواسته است :

یا رب این قاعده شعر به گیتی که نهاد
که چو جمع شعرا خیر دو گیتیش مباد !

و انوری در ابیاتی که رنگ اعتراف دارد ، شاعری را پیشه ای غیر ضرور در نظام عالم و فروتر از کناسی [=نجاست روبی] دانسته و شاعران را که مشتی گدا صفت اند ، از  مردمی و آدمیت بی بهره دانسته است:

ای برادر بشنوی رمزی ز شعر و شاعری
تا ز ما مشتی گدا کس را به مردم نشمری

باز اگر شاعر نباشد هیچ نقصان اوفتد
در نظام عالم از روی خرد گر بنگری؟!

آدمی را چون معونت شرط کار شرکت است
نان ز کناسی خورد بهتر بود کز شاعری...

و خاقانی شاعران روزگار خود را – همچون منجمان و کیمیاگران و فیلسوفان - مشتی فلک زده می بیند که شعر آنان در ترازوی شرع و عقل شعیری[ =جوی] ارزش ندارد:

در جهان هر کجا فلک زده ای ست
بینوایی به دست فقر اسیر

شغل او شاعری است یا تنجیم
هوسش فلسفه ست یا اکسیر

چیست تنجیم و فلسفه ؟ تعطیل
چیست اکسیر و شاعری ؟ تزویر...

در ترازوی شرع و رسته عقل
فلسفه فلس دان و شعر شعیر

بسیاری از مخالفان شعر , حالت سرایندگی را که گاه عارض شاعران می شود به عادت ماهیانه زنان تشبیه کرده اند . انوری و عراقی و عطار با توجه به ابیات ذیل از طرفداران این دیدگاه اند:

شعر دانی چیست ؟ دور از روی تو ، حیض الرجال
قایلش گو خواه کیوان باش و خواهی مشتری

***

شعر آن به که خود ندانندش
زان که حیض الرجال خوانندش

***

اگر چه شعر در حد کمال است
چو نیکو بنگری حیض الرجال است!

به همین دلایل است که در گذشته بسیاری از عالمان و عارفان و افراد متشخص اگر چه شاعرانی توانا بودند , همواره پرهیز داشتند از اینکه ننگ شاعری بر پیشانی آنان بخورد. عطار در اسرار نامه از همین گروه است که می خواهند آنان را به چشم شاعران ننگرند :

دگر کز شاعرانم نشمری تو
به چشم شاعرانم ننگری تو

اما شیخ محمود شبستری به استناد عظمت و بزرگواری همین عطار که خود از شاعری پروا داشته راضی به این می شود که از شعر احساس سرشکستگی و ننگ نداشته باشد و البته هیچ افتخاری هم به آن نکند :

مرا از شاعری خود عار ناید
که در صد قرن چون عطار ناید

 

در روزگار ما , مشکلات دیگری نیز چون ژورنالیسم و مصرفی شدن شعر و در غلتیدن در وادی نثر و سطحی نگری و ابتذال و معنی گریزی و معنی ستیزی و غلبه گرایشهای افراطی و به اصطلاح " جیغ بنفشی" ... بر تن نژند شعر عارض شده و  نگرانی استادان زبان و ادب فارسی و احیانا حتی شاعران نوگرا را باعث گشته است. نمونه این دغدغه ها را در چند پست قبل و در سروده استاد شفیعی کدکنی ملاحظه کردیم.

دکتر محمدرضا ترکی


 
زنبور می شوم که لبت را عسل کنم/ سیما نوذری
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل

تصمیم داشتم که تو را یک غزل کنم
وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!

این یک معادله ست که مجهولهاش را
باید به انزوا بکشانم و حل کنم

کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست
زنبور می شوم که لبت را عسل کنم

راحت کنار می کشم از این بهانه ها
تا شانه های خالی خود را بغل کنم

بوسیدنت خلاف قوانین کشور است
باید عمل به شیوه ی بین الملل کنم

من روی خط زلزله ات ایستاده ام
قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم

باید به فکرهای سیاهم جهت دهم
اصلا درست نیست تو را مبتذل کنم!

سیما نوذری