آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت/ فاضل نظری
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

فاضل نظری


 
ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را/ یوسفعلی میرشکاک
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، یوسفعلی میرشکاک

ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را
نمی‌گـیـرد خـدا هـم در دلـم جـای مـحمد را

پس از عمری که چون پروانه بر گـِرد علی گشتم
در ایـن آیـیـنــه دیـدم نـقـــش ســیـمـای مـحـمد را

به بینایی امـیر عرصه تجریـد خواهی شد
کنی گر سرمه‌ات خاک کف پای محمد را

جهان را سر به سر آیینه روی علی دیدی
علی خود آینه ست ای دل تماشای محمد را

محمد من رأی گفت و موسی لن ترانی دید
چه در دل داشت عیسی جز تمنای محمد را

شـبی کآفـاق را آیینـه روی خدا دیـدم
خدا می‌دید در آیینه سیمای محمد را

چطور آخر همین گوشی که جز دشنام نشنیده ست
شـنـیـــد آخــر به جـان لــحـن دل آرای مـحمد را

چه باید گفت از آن شب، آن شب قدس اهورایی
که مـن بـا خـویـشـــتـن دیـدم مـدارای مــحمد را

که می‌داند که یوسف با همین آلوده دامانی
شنیـــد آخـر نـدای گرم و گیــرای مــحمد را

شب صبح ازل پیوند رؤیایی تو می‌گویی
همین من دیـدم آیا روی زیبـای محمد را

سگ کوی علی هستم ولی دزدانه می‌بینم
علی بر سینه دارد داغ سودای مـحمد را

یوسفعلی میرشکاک


 
در سفر تشنگی به آب رسیدیم/ محمدرضا ترکی
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

در سفر تشنگی به آب رسیدیم
خسته تر از خستگی به خواب رسیدیم

عشق طلوعی دوباره کرد و من و تو
در شب ظلمت به آفتاب رسیدیم

شعله یک حس ناشناخته گل کرد
تا به تمنا، به التهاب رسیدیم

آن همه دلبستگی به واژه بدل شد
واژه به واژه به شعر ناب رسیدیم


در تب تشویش، بین ماندن و رفتن
ما به معمای بی جواب رسیدیم

طاقت ماندن نبود و تاب جدایی
چون به دوراهی انتخاب رسیدیم

خسته و سرگشته هر طرف که دویدیم
باز به سرچشمه سراب رسیدیم


قصه ما هرچه تلخ، هرچه که شیرین
زود به پایان این کتاب رسیدیم!

محمدرضا ترکی


 
ز خاطر می‌برد این رود وحشی بستر خود را/ محمد مهدی سیار
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد مهدی سیار

به صحرایی دگر خواهم نهاد امشب سر خود را
ز خاطر می‌برد این رود وحشی بستر خود را

شبیه کودکی ماتِ خیابان‌های تهرانم
که ناغافل رها کرده‌ست دست مادر خود را

پشیمانی‌ست پیشانی‌نوشتم؛ پیش طالع‌بین
عرق می‌ریزم و پایین می‌اندازم سر خود را‌

زمین سنگ صبورت نیست، آه ای ابر سرگردان
مریز این گونه زیر دست و پا خاکستر خود را
 
زمین سنگی‌ست، من خوابم نخواهد برد، می‌دانم
ولی بالش نخواهم کرد بالِ پرپر خود را

محمد مهدی سیار


 
به تازه کردن اندوه من می‌آیند، آه/ محمدمهدی سیار
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد مهدی سیار

به تازه کردن اندوه من می‌آیند، آه...
مسافران که هر از گاه می رسند از راه

نمانده است تو را هیچ یاد یار و دیار
نمانده است مرا هیچ غیر آه و نگاه

نشسته است به راهت هزار چشمِ سپید
تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سیاه

من آه می‌کشم و باز بیشتر شده است
مهِ زمین و دم آسمان و هاله ماه

حساب روز و شب و سال و ماه دستم نیست
تو خود به یاد بیاور قرار خود را گاه

گمان مبر که دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند
به عزت و شرف لا اله الا الله...

محمدمهدی سیار


 
ای در نفست قونیه در قونیه اشراق/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

به دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، به پاس محبتها ومهربانی هایش

ای آینه ی  هر چه غزل، هر چه قصیده
دلبازترین پنجره ی رو به سپیده!

ای در نفست قونیه در قونیه اشراق
از دست خدا باده ی الهام چشیده

ای گندم بی معصیت، ای عصمت معصوم
دستان تو باغی ست پراز سیب رسیده

هم جان تو از مستی و اخلاص ، لبالب
هم شعر تو آمیزه ای از عشق و عقیده

فیروزه ی بازار سخن، یوسف نایاب!
یک شهر خریدار شماییم ندیده

 عطار زمان! تیغ زبان تیز کن - امشب
خواب مغولان دیدم و سرهای بریده!

علیرضا قزوه


 
آتشفشان هسته ی ما را ندیده بود/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، ابراهیم واشقانی فراهانی

او ساقه ی شکسته ی ما را ندیده بود
سرشاخه های خسته ی  ما را ندیده بود

آن سوی استوای همیشه بهار ما
پشت مدار بسته ی ما را ندیده بود

از انجماد قطب شمالم خبر نداشت
قطب جنوب خسته ی ما را ندیده بود

چیزی از انزوای عمیق زمین نگفت
منظومه ی گسسته ی ما را ندیده بود

تنها به کشف پوسته ای ساده دست یافت
آتشفشان هسته ی ما را ندیده بود

حتی خدا که مخترع دوزخ است نیز
عمق دل شکسته ی ما را ندیده بود

آیا شبی که احسنِ تقویم می سرود
تقدیر ناخجسته ی ما را ندیده بود؟

وقتی اضافه بار امانت به ما سپرد
روح به گل نشسته ی ما را ندیده بود؟

سقط جنین نه، سقط جهان است خلقتش
او نطفه ی نبسته ی ما را ندیده بود؟

از بس عجله داشت که خورشید بشکفد
شبهای پیله بسته ی ما را ندیده بود

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
سخت است دیدن پدر از پشت میله ها/ مهدی رحیمی (م. زمستان)
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی رحیمی

یک جفت چشم سرخ و تر از پشت میله ها
در انتظار یک نفر از پشت میله ها

با آن لباس طوسی غمگین و راه راه
سخت است دیدن پدر از پشت میله ها

دنیا چگونه است درآن سو؟ پدر! بگو
زیباست خنده سحر از پشت میله ها؟!

هی گوشه می زنند به مادر که نیستی
همسایه های بیخبر از پشت میله ها

بابا! بیا به خواب من و لحظه ای بخند
رویت نمی شود اگر از پشت میله ها...

حال تمام پنجره هایم شکسته است
کی؟ کی می آیی از سفر... از پشت میله ها؟!

مهدی رحیمی (م. زمستان)


 
از این دست عمری به سر برده ایم/ قیصر امین پور
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

قیصر امین پور


 
کدام جاده مرا می برد به خانه او/ انسیه موسویان
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، انسیه موسویان

پر است خلوتم از یاد عاشقانه او
گرفته باز دل کوچکم بهانه او

نسیم رهگذر این بار هم نیاورده
به دست قاصدکی نامه یا نشانه او

مسافران همه رفتند و باز جا ماندم
کدام جاده مرا می برد به خانه او

در اشتیاق زیارت به خواب می بینم
کبوترانه نشستم برآستانه او

من و دو بال شکسته، من و دو دست نیاز
چگونه پر بکشم سمت آشیانه او

غروب ابری پاییز می چکد در من
پرم ز هق هق باران، کجاست شانه او؟

انسیه موسویان


 
گفتیم زنده‌ایم، ولی جان نداشتیم/ سیدعبدالجواد موسوی
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سیدعبدالجواد موسوی ، غزل

یک‌عمر غیر دیده گریان نداشتیم
پیراهنی ز یوسف کنعان نداشتیم

عمر عزیز صرف دریغ گذشته شد
فرصت گذشت و همت جبران نداشتیم

سودای‌مان هماره خدا بود و نان و عشق
اما برای این‌همه امکان نداشتیم

اثبات بی‌گناهی خود را به روز حشر
جز اشک خون اقامه برهان نداشتیم

دندان حرص تیز، ولی نان نبودمان
نان آن‌دمی رسید که دندان نداشتیم

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و... انسان نداشتیم

امروزمان سیاه و مصیبت نبود اگر
تاریخ پرشکوه و درخشان نداشتیم

مؤمن به نفس کافر خود می‌شدیم کاش
کاری به مشرکان مسلمان نداشتیم

گفتند: «زنده‌اید»، بگویید زنده‌ایم
گفتیم زنده‌ایم، ولی جان نداشتیم

سیدعبدالجواد موسوی


 
بگذر از نی، من حکایت می کنم/ هادی خرسندی
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز اجتماعی ، هادی خرسندی

بگذر از نی، من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

ناله های نی ، از آن نی زن است
ناله های من ، همه مال من است

شرحه شرحه سینه می خواهی اگر
من خودم دارم، مرو جای دگر

این منم که رشته هایم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد

چند ساعت، ساعتم افتاد عقب
پاک قاطی شد سحر با نیمه شب

یک شبه انگار بگرفتم مرض
صبح فردایش زبانم شد عوض

آن سلام نازنینم شد «هِلو»
وآنچه گندم کاشتم، رویید جو

پای تا سر شد وجودم «فوت» و«هد»
آب من«واتر» شد و نانم«برد»

وای من! حتی پنیرم «چیز» شد
است و هستم ، ناگهانی «ایز» شد

من که با آن لهجه و آن فارسی
آنچنان خو کرده بودم سال سی

من که بودم آنهمه حاضر جواب
من که بودم نکته ها را فوت آب

من که با شیرین زبانی های خویش
کار خود در هر کجا بردم به پیش

آخر عمری، چو طفلی تازه سال
از سخن افتاده بودم، لال لال

کم کمک،‌ گاهی «هِلو» ، گاهی «پیلیز»
نطق کردم! خرده خرده، ریز ریز

در گرامر همچنان سردرگمم
مثل شاگرد کلاس دومم

گاه «گود مورنینگ» من جای سلام
از سحر تا نیمه شب دارد دوام

با در و همسایه هنگام سخن
لرزه می افتد به سر تا پای من

می کنم با یک دو تن اهل محل
گاهگاهی یک «هلو» رد و بدل

گر هوا خوبست یا این که بد است
گفتگو درباره اش صد در صد است

جز هوا ، هر گفتگویی نابجاست
این جماعت، حرفشان روی هواست

بگذر از نی، من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

نی کجا این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته

نی کجا از فتنه های غرب و شرق
داغ بر دل دارد و تیشه به فرق

بشنو از من ، بهترین راوی منم
راست خواهی ، هم نی و هم نی زنم

سوختند آنها نیستان مرا
زیر و رو کردند ایران مرا

کاش می ماندم در آن محنت سرا
تا بسوزانند در آتش مرا

تا بسوزانندم و خاکسترم
در هم آمیزد به خاک کشورم

دیدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد


هادی خرسندی


 
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند/ فاضل نظری
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری


 
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید/ محمد علی پور شیخ علی
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد علی پور شیخ علی

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

به چرت و پرت و فحش و ... ببخشید مدتی ست
از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید

خانم! جسارت است ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟

خانم ! شما که درس نخواندید ....پس کجا
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید

خانم! جواب نامه ندادید بس نبود؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید

خانم! عجالتا برویم آخر غزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 

 محمد علی پور شیخ علی


 
زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک/ فاضل نظری
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخریم منزل ما کوچه سرگردانی است
دربه در در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم...

فاضل نظری

 


 
کیست که خاک درِ درگاه علی نیست/ احسان
ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

کیست که خاک درِ درگاه علی نیست
کیست که مشتاق خاک راه علی نیست

در همه عالم دری به روی خلایق
بازتر از بارگاه شاه علی نیست

در همه دهر از یتیم و سائل و مسکین
نیست اسیری که در پناه علی نیست

هیچ کجای جهان عالی و دانی
همقد اوج سرِ در چاه علی نیست

رنج علی بین که هیچ چیز بجز چاه
همدم درد و غم جانکاه علی نیست

چاه علی همچو چاه یوسف کنعان
صورت یوسف چو روی ماه علی نیست

قصه سینا و شرح سینه موسی
ذره ای از شرح انشراح علی نیست

مسجد اقصی که زادگاه مسیحاست
هم سر و هم سنگ زادگاه علی نیست

لایق زهرای عصمت الَه کبری
غیر وجود ولی الله علی نیست

ثروت هفت آسمان و ملک دو عالم
هیچ برابر به یک نگاه علی نیست

روز جزا هیچ سمومی و حمیمی
بدتر و سوزنده تر از آه علی نیست

مدح علی ذکر مدام ملکوتست
کار غلامان روسیاه علی نیست

احسان
رجب 1323- 1381


 
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر شیعی ، شعر آیینی

مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی، شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

 
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

سید حمیدرضا برقعی


 
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد/ غلامعلی شکوهیان
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
 
 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
 
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
 
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد
 
غلامعلی شکوهیان


 
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها/ اسماعیل امینی
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، شعر شیعی

از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها
دنیای خانه، روشن و زیبا غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها
آغوش می‌شوند سراپا غروب‌ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌ها
زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری‌ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

این‌جا پدر خرابه‌ی شام است، کوفه نیست
این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌است
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من
بابا ز راه می‌رسی آیا غروب‌ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزارسال هنوز اشک می‌چکد
از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها

اسماعیل امینی


 
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد/ رضا عزیزی
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر اجتماعی

آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد
مادرم در سکوت می‌سوزد، قصه‌ای مثل شاپرک دارد

خسته در خانه‌های بالاشهر پشت‌هم رخت چرک می‌شوید
در میان شکسته‌های دلش غمی اندازه‌ی فلک دارد

زخم‌ها مثل روز یادش هست، درد سیلی هنوز یادش هست
پدرم گفته برنمی‌گردد، مادر اما هنوز شک دارد

خواهرم هی مدام می‌پرسد: دستمان خالی است یعنی چه؟
طفلک کوچکم نمی‌داند دست مادر فقط ترک دارد

بغض مادر شکستنی، آنی‌ست، جانمازش همیشه بارانی‌ست
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد

و از آن روز سرد برف‌آلود که پدر رفت و توی مه گم شد
آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد

 

رضا عزیزی


 
مادر نگفته بود که بابا شهید شد/ مریم سقلاطونی
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، مریم سقلاطونی

سالی گذشت... باز نیامد، و َعید شد 
گیسوی مادرم از غم بابا سپید شد

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:
امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند و ... خون دل
تا فاو و فکه رفت ولی نا امید شد

ده سال گریه های مرا دید و گریه کرد
حرفی نزد، نگفت: چرا ناپدید شد

ده سال، رنگ پنجره های اتاق من
همرنگ چشم های سیاه و سفید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا شهید شد

مریم سقلاطونی


 
پدر از معضلات اجتماعی است/ مریم آریان
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مریم آریان

همان‌طوری که مادر حدس زد شد
پدر آمد به شهر و نابلد شد

به شهر آمد، بساط واکس واکرد
نشست آنجا که معبر بود، سد شد

پدر را شهرداری آمد و برد
بساطش ماند بی‌صاحب، لگد شد

پدر از معضلات اجتماعی است
که تبدیل‌ِ به شعری مستند شد

و بعد آمد کوپن بفروشد اما
شبی آمد به خانه گفت بد شد

دوباره ریختند و جمع کردند
خطر از بیخ گوشم باز رد شد

پدر جان کند و هی از خستگی مرد
نفس در سینه‌اش حبس ابد شد

به مادر گفت من که رفتم اما
همان‌طوری که گفتی می‌شود شد

به یاد روی ماهش بودم امشب
نشستم گریه کردم جزر و مد شد

مریم آریان


 
روزی که در تقویم ها روز پدر بود/ عادل حیدری
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، عادل حیدری

هر سال یک روزش فقط روز پدر بود
اما همان یک روز هم، او کارگر بود

هی حرف پشت حرف، نه، باید عمل کرد
اما مگر دردش فقط درد کمر بود

گلناز، دَرسَت را بخوان دکتر شوی بعد
بابا بیاید پیش تو، عمری اگر بود

گلناز، دختربچه ی نازیست اما
بابا دلش می خواست گلنازش پسر بود

بیچاره این گلناز، خانم دکتری که
نه ماه از هرسال بابایش سفر بود

آنروز با سیمان و نان از کار برگشت
روزی که در تقویم ها روز پدر بود

عادل حیدری


 
عشـق آدمهـای ترسـو را به میـدان می کشـد/ اصغر عظیمی مهر
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل

هرکسی عاشق شود کارش به عصیان می کشد
عشـق آدمهـای ترسـو را به میـدان می کشـد

گـرچـه از تقـدیـر آدم ها کسـی آگـاه نیست
رنج فال قهوه را عمـری ست فنجان می کشد

سیب را حوا به آدم داد و شیطان شد رجیم !!
آه از این دردی که یک عمر است شیطان می کشد

آسـمان نازا که باشـد رود می خشـکد ولی
رنج این خشـکیدگی را آسـیابان می کـشد 

کی خدا در خاطرات خلقتش خطی سـیاه
عـاقبت با بغـض دور نام انسـان می کـشد ؟؟

نه !‌ خدا تا لحظه ی مرگ از بشر مأیوس نیست
انتهای هـرزگی  گاهـی به ایمان می کشد

خوب می دانم چـرا با مـن مدارا می کنی 
جور جهل بره را همواره چوپان می کشد

برده داران خوب می دانند کار خویش را
برده وقتی سیر شد کارش به طغیان می کشد

مــن از آن دیوانه هــای زود باور نیســتم
ساده لوحی بر جنونم خط بطلان می کشد

شــعرهـایم کودکانم بوده اند و سالـهـاست
گرگ مادر توله هایش را به دندان می کشد

مـن شـبی تاریکـم و مـاه تمـامم  نیسـتی
ماه اگر کامل شود کارش به نقصان می کشد

می رسـی از سـمت دریاهای دور انگـار باد
رشـته های گیسـویت را تا بیـابان می کشد

یا کـه بر تخـت روان ابرهــا بانـوی مـــاه
ناخنـش را از فـراز کـوه سوهـان می کـشد

گاه اما اشـک می ریزی و دسـتان خــدا
شانه ای از ابر بر گیسوی باران می کشد

بـادها دستــان خورشـیدند وقتی ابـر را
چون لحافی کهنه تا زیر گریبان می کشد

من در آغوش تو فهمیدم که بعد از سالها
کار هر دیوانه ای روزی به زندان می کشد

          
خرداد ٨٧ - کرمانشاه

اصغر عظیمی مهر


 
خسته از شهوتِ دیوی که تنش را کاوید/ علی ‌محمد مودب
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: علی ‌محمد مودب ، غزل ، شعر اجتماعی

خسته برگشت به خانه زنِ هرجایی، باز
تا شود هم‌نفسِ ساکتِ تنهایی باز

باز هم رو‌به‌روی آینه کهنه نشست
تا کند پاک ز رخ رنگِ خودآرایی باز

قطره‌ای اشک به سیمای سپیدش غلتید
خنده زد تلخ که: هان، گمشده! این‌جایی باز

باز کبریت به فانوس دل‌آشوبی زد
بلکه سرگرم شود با دلِ سودایی باز

خسته از شهوتِ دیوی که تنش را کاوید
مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز

زار در بستر همواره هق‌هق‌ها خفت
در دلش حسرتِ یک نغمه لالایی باز

علی‌محمد مؤدب

 


 
شعر مهاجرت‌، وفاق و همدلی‌/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نقدشعر ، محمد کاظم کاظمی

اکنون‌، حدود بیست سال از ظهور جدی پدیده‌ای با عنوان «شعر مهاجرت افغانستان‌» در ایران می‌گذرد. در اواسط دهة شصت بود که جمعی از شاعران افغانستان‌، در مشهد گرد هم آمدند و به محوریت استاد فدایی هروی شاعر پیشکسوت هرات‌، تشکیل انجمنی دادند با بضاعت مالی اندک و پشتوانة معنوی بسیار.
مقارن همان زمان‌، سید فضل‌الله قدسی شاعر جوان مهاجر، با درخشش ناگهانی و فوق‌العادة خود، به محافل و مجامع شعری ایران نفوذ کرد و به زودی به یک «پدیده‌» بدل شد.
کم کم راه برای دیگر جوانها نیز باز شد; آنان دامنة نفوذ خود را گسترش دادند و اولین تشکلهای ادبی جوانان مهاجر شکل یافت (اواخر دهة شصت‌). این گروه نوپای و نوخاسته‌، هم در شعر معاصر افغانستان حرفهایی تازه داشتند و هم برای جامعة ادبی ایران پیامهای نوی می‌آوردند. اینان پس از مدتی توانستند بر بسیاری از امور فرهنگی مؤثر باشند و این تأثیر، روز به روز عمیق‌تر و گسترده‌تر شده است‌.
ما در این یادداشت‌، فقط به یکی از حوزه‌های تأثیر شعر مهاجرت افغانستان می‌پردازیم‌، یعنی تقویت وفاق و همدلی میان همزبانان ایرانی و افغان‌. قصد کلی‌گویی و نظریه‌پردازی هم نداریم‌، بلکه می‌کوشیم تأثیرات عینی این پدیده بر این موضوع را نشان دهیم‌.
 
1. ایجاد شناخت‌
اولین کاری که مهاجرت‌، و به خصوص شعر آن کرد، ایجاد شناخت بود و آگاهی‌بخشی نسبت به همزبانی مردم دو کشور. تا سالها برای عموم مردم ایران‌، حتی نخبگان آنها، بسیار دشوار بود که باور کنند مردم آن سوی مرز نیز، به فارسی سخن می‌گویند. رسانه‌ها و متون آموزشی ایران نیز برای این آگاهی‌بخشی کار درخوری نکرده بودند.
البته گویش فارسی جمع بزرگی از مهاجران افغانستان در ایران‌، خود نشانة عینی این فارسی‌دانی و فارسی‌گویی بود، ولی مشکل کار در این بود که بسیاری از این مهاجران‌، برای کمرنگ‌کردن تحقیری که به سبب «افغانی‌بودن‌» متوجه‌شان می‌شد، کوشیدند که لهجه و حتی لباس و آداب و رسوم خود را تا حد ممکن بپوشانند. از سویی دیگر، این لهجه به خاطر خصوصیات شدید محلی‌، برای مردم ایران چندان قابل فهم نبود، به‌ویژه که بسیاری از این مهاجران‌، از مناطق دور و اطراف افغانستان به ایران کوچیده بودند.
ولی اهل ادب‌، بهتر می‌توانستند این کار را بکنند، چون زبان ادبیات‌، آن‌قدرها بومی و محلی نیست که برای مخاطبان دیگر مناطق غریب باشد. اگر هم غرابتی وجود دارد، دلپذیر و خوشایند است‌، همانند غرابتی که در متون کهن احساس می‌شود.
چنین شد که وظیفة مسجل‌ساختن این همزبانی‌، بیشتر بر دوش شاعران و در گام بعدی‌، نویسندگان مهاجر افتاد. البته از این «گام بعدی‌»، سیر زمانی کار را در نظر داریم‌، با توجه به این که داستان‌نویسی مهاجرت‌، حدود یک دهه بعد از شعر توانست حضور جدی خود را نشان دهد، از آن‌هنگام که محمدحسین محمدی و آصف سلطان‌زاده و دیگران به درخشیدن در جامعة ادبی ایران آغاز کردند.
وقتی ما شاعران مهاجر در گفت‌وگوهایی که با رسانه‌ها و مطبوعات ایران داشتیم با این پرسشها روبه‌رو می‌شدیم که «شما فارسی را در کجا آموخته‌اید» و «چه شد که به فکر شعرسرودن به فارسی افتادید» درمی‌یافتیم که با چه تلاش و سماجتی می‌باید این فارسی‌زبانی خویش را به آگاهی جامعة میزبان برسانیم‌، و همین خود انگیزه‌ای قوی بود برای حضور جدی در محافل و مجامع و رسانه‌های ایران‌. حضور جدی‌، شعر قوی می‌خواست این خود انگیزة رشد می‌شد. رشد بیشتر، حضور بیشتر را در پی داشت و چنین شد که یک چرخة مثبت ایجاد شد که هم به شعر ما کمک کرد و هم به حضور ما در جامعة ادبی ایران‌.
 
2. اصلاح تصویرهای نادرست‌
کار دیگری که شاعران ما کردند، تلاش برای اصلاح تصویر نادرستی بود که از جامعة مهاجر در رسانه‌های ایران انعکاس یافته بود. مروری بر مطبوعات دهة شصت‌، به‌ویژه روزنامه‌های کثیرالانتشار، روشن می‌دارد که گردانندگان آنها، خواه به نیت خیرخواهی و خواه به نیت همیاری با مسئولانی که علاقه‌مند به حضور مهاجران در ایران نبودند، غالباً می‌کوشیدند که تصویری هراسناک از جامعة مهاجر به مردم ایران بنمایانند و چنان که من در صحبتهای حضوری با برخی از آنان دریافتم‌، این را نوعی وظیفه می‌دانستند، همانند وظیفه‌ای که برای هشداردادن مردم در مورد بیماریهای واگیردار و یا اعتیاد و امثال آنها داشتند.
چنین بود که جامعة مهاجر، فقط در «صفحة حوادث‌» روزنامه‌های ایران حضور داشت و بس‌، و آن هم به صورت کاملاً یک‌جانبه و حساب‌شده‌، نه منصفانه و مبتنی بر حقایق‌. ولی در صفحه‌های ادبی و فرهنگی نشریات ایران‌، تقریباً هیچ چیزی از جامعة مهاجر دیده نمی‌شد و این البته تاحدودی به واسطة ناتوانی ما در این عرصه‌ها بود، نه این که درِ این صفحات بر روی ما بسته باشد.
ولی از حوالی دهة هفتاد، این وضعیت تغییر کرد و ادبیات مهاجر، با قوتی که یافته‌بود، به عنوان چیزی که می‌توانست چهره‌ای دلپذیر از این مردم تصویر کند، در مطبوعات‌، رسانه‌های عمومی و حتی متون درسی مدارس ایران راه یافت‌. غالب اینها نیز بر اثر تلاشهای شاعران و نویسندگان بود. چنین است که ما می‌گوییم شعر، یا وسیع‌تر بگوییم ادبیات مهاجرت‌، در تغییر دیدگاه لااقل جمعی از جامعة میزبان‌، مؤثر واقع شد.
ولی ما در این میان یک بخت خوش هم داشتیم‌. غالب دست‌اندرکاران صفحات ادبی مطبوعات ایران‌، شاعران جوانی بودند که هم به واسطة طبع شاعرانه و لطیف خویش‌، احساس همدردی بیشتری با مهاجران می‌کردند و هم به برکت محافل و مجامع شعری‌، آشنایی خوبی با شاعران و حتی جامعة مهاجر یافته بودند. اینان نیز در تصویرکردن سیمای فرهنگی ملت افغانستان‌، بسیار مؤثر بودند. از این گروه‌، به طور نمونه می‌توان علی‌رضا قزوه‌، عبدالرضا رضایی‌نیا، صادق رحمانی و هادی سعیدی کیاسری در روزنامه‌های اطلاعات‌، جمهوری اسلامی و مجلة شعر را نام برد. قزوه در مطرح ساختن شعر افغانستان در صفحة «بشنو از نی‌» چنان کوشید که بعضی دوستان به طنز صفحه‌اش را «بشنو از افغانستان‌» نامیده بودند. ولی آن کس که بیش از همه در مطرح‌ساختن ادبیات افغانستان در مطبوعات و محافل ادبی ایران کوشید، محمدحسین جعفریان بود که کم‌کم زندگی‌اش با افغانستان گره خورد.
 
3. فعالیتهای مطبوعاتی اهل قلم مهاجر
اواسط دهة هفتاد بود و این جوانهای افغان که کمابیش دستشان به قلم آشنا شده بود، اینک سر آن داشتند که خود صاحب نشریات فرهنگی ویژة مهاجرین باشند. البته مطبوعات مهاجرین افغانستان پیش از این و در دهة شصت هم فعال بود، ولی بیشتر به مسایل سیاسی و مذهبی می‌پرداخت و مصرف داخلی داشت‌. به واقع از اواسط دهة هفتاد تا کنون و با انتشار فصلنامه‌های درّ دری‌، خط سوم‌، فرخار و امثال اینها بود که نشریات مهاجرین‌، مخاطبان ایرانی بسیاری یافتند.
جالب این است که تقریباً همه گردانندگان این نشریات‌، شاعران و داستان‌نویسان مهاجر بودند، چنان که هیأت تحریر فصلنامة «درّ دری‌» از چهار شاعر و سه نویسنده تشکیل شده بود. پس می‌توان گفت مطبوعات ما نیز آنگاه تأثیرگذاری بیشتری در جامعة میزبان پیدا کرد که اهل ادب سکاندار آن شدند و اینان بهتر از اهل سیاست می‌توانستند به ریشه‌های مشترک چنگ بیندازند و یگانگی فرهنگی دو کشور را یادآور شوند.
 
4. یاران دبستانی‌
از اوایل دهة هفتاد، ما پدیدة غریب و در عین حال بسیار خوشایندی را دیدیم که پیشتر دیده نشده بود. جمعی از دانش‌آموزان افغان که در مدارس ایران تحصیل کرده‌بودند ـ و این برای نسل اول مهاجر مقدور نبود ـ به مرحلة رشد و بلوغ و تأثیرگذاری رسیدند. بعضی از اینان‌، شاعر و نویسنده شدند و بناگاه از مراکز آموزشی ایران سر برون آوردند. نسل پیشتر، یا از پرورش باز مانده و به کار گل گماشته شده بود و یا با مشقات تمام و امکانات مادی اندک‌، در جامعة مهاجر پرورش یافته بود. به همین سبب‌، آن نسل نتوانست آن‌قدرها با شعر جوان ایران ـ در سطح دانش‌آموزی و دانشجویی ـ عجین شود.
ولی این گروه جدید، هم امکان پرورش بهتری یافتند و هم انس و الفتی با دانش‌آموزان شاعر و نویسنده ایرانی پیدا کردند که بعداً سبب برکات بسیاری شد. بعضی از اینان‌، حتی پیش از این که با اهل قلم هموطن خود آشنا شوند، با دوستان ایرانی نشست و برخاست می‌کردند. نمونة بارز این گروه‌، سیدمحمد ضیأ قاسمی‌، محمدحسین محمدی‌، سیدرضا محمدی و سید الیاس علوی اند که ما گروه شاعران مهاجر هم ابتدا در محافل دانش‌آموزی ایران با آنان آشنا شدیم‌.
در طرف ایرانی این حلقة ارتباط، می‌توان از آرش شفاعی‌، عباس چشامی‌، محسن وطنی‌، علی‌محمد مؤدب‌، علی داوودی و اقران اینان یاد کرد که به سبب استعداد و توانایی خویش‌، غالباً در رسانه‌های ایران منشأ تأثیراتی نیکو به نفع وفاق میان دو ملت هستند. این که بازگشت سیدضیاء قاسمی و محبوبه ابراهیمی به وطن‌، به عنوان یک رویداد مهم ادبی در مطبوعات ایران انعکاس می‌یابد و زمینه‌ساز سرایش چند شعر و برپایی چند جلسة تودیع برای آنان می‌شود، اتفاقی نیست‌. چنین چیزی هیچ‌گاه برای یک شاعر مهاجر در دهة شصت قابل تصوّر نبود و دلیل هم داشت‌.
باری‌، تأثیر عمیق این تلاشهای بیست‌ساله را آنگاه بهتر حس خواهیم کرد که این نسل جوان‌، این یاران دبستانی‌، در هر دو کشور به مدارج بالای دولتی برسند و زمینه را برای شناخت و همدلی و داد و ستدهای فرهنگی بیشتر و در حد کلان‌، مهیا سازند. این بسیار دور از پیش‌بینی نیست‌.
با توجه به رویدادهایی که برشمردیم‌، به نظر می‌رسد که شعر و ادبیات مهاجر افغانستان در ایران‌، بیش از آنچه تصور می‌رفت‌، توانسته است منشأ وفاق و همدلی شود و این وفاق‌، بسیار عمیق‌تر است از آنچه پیش از این در قالب سفرهایی تشریفاتی استادان دانشگاه و ادبای رسمی دو کشور دیده می‌شد. همان‌گونه‌، قدری محدودنگری است اگر کار اصلی شعر مهاجرت در ایران را پرداختن به وضعیت مهاجران در قالب شعر بدانیم‌، هرچند این شعر، این کار را هم تا حدود خوبی کرده است‌.

محمد کاظم کاظمی

سایت لوح


 
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست/ فاضل نظری
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، عشق

توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 


 
باقی قصه می شود تعطیل/ نسیم عرب امیری
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز

شاعری بود در زمان قدیم
داشت معشوقه ای به اسم نسیم!

خوشگل و دلبر و برازنده
عینهو خانم نگارنده!

دائماً فکرحفظ ظاهر بود
چون که معشوقه نیز شاعر بود!

پس همینجا به قید چند دلیل
باقی قصه می شود تعطیل!

اولاً: توی این موارد من
صورتم سرخ می شود کلأ

گفتن حرف نقطه چین خوب است؟!
از خجالت بمیرم این خوب است؟!

به خدا بی دلیل و آگاهی
شیطنت می کنم هر از گاهی!

نه که من عینهو نمک پاشم
دوست دارم که با نمک باشم!

چون مخاطب شناس هم هستم
هی قلم کار می دهد دستم!

فِ بگویم شما فرحزادید
بس که از هفت دولت آزادید!

ثانیاً:هرچه شاعر خفن است
اسم معشوقه اش شبیه من است!

هر کسی گفت: شاعر نامرد...
بعد از آن اسم بنده را آورد!

پس بیانات من خطر دارد
باقی قصه دردسر دارد!

ثالثا:از زمان خلقت زن
بوده این مشکلات تا بعدﺃ!

اینچنین قصه ها اگر کم نیست؟!
به گمانت که شاعرآدم نیست؟!

مصلحت نیست بیش از این گفتن
از رفیقان نازنین گفتن!

کنجکاوی به کارشان غلط است
حرمت شعر و شاعری وسط است!

با دلی خون و سینه ای پر درد
دست آخر سکوت باید کرد!

پس بیا تکیه بر دروغ کنیم
هی چرا بی خودی شلوغ کنیم؟!

باز هم ماجرا سیاسی شد
این هم آخر دموکراسی شد؟!

ساعت یک به وقت ایران است
«خواجه در بند نقش ایوان است!»

نسیم عرب امیری

 


 
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: محمدرضا شفیعی کدکنی ، قصیده

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند

ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند

نه شورو حال و عاطفه، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند

نه رقص واژه ها، نه سماع  خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند

 یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند

یا رب چه بود آنکه دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند

فردوسی ات به صخرهّ ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند

ملاح چین، سروده سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده برآن نیلگون پرند

روزی که پایکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند

از شوق هر سروده حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد، از روم تا خجند

فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند

اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند

زیبد کزین ترقی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم، بر آتش نهی سپند!

کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند

جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند

جای بهار و ایرج وپروین جاودان
جای فروغ و سهراب؛ امیّدِ ارجمند،

بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند

آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند

واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند

در حیرتم ز خاتمه شومت ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!


محمدرضا شفیعی کدکنی


 
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام/ علیرضا قزوه
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

 باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

 در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

 ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

 بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

 از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

 عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...


علیرضا قزوه


 
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی/ حسین منزوی
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، حسین منزوی

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است؟
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم آینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

حسین منزوی

 


 
جرات نمی کنم دوستت نداشته باشم/ جلیل صفربیگی
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: جلیل صفربیگی ، شعر سپید، شعر آزاد

در چشم هایت
جنگجویی مغول کمین کرده
جرات نمی کنم دوستت نداشته باشم!

جلیل صفربیگی


 
بازیچه شد به دست شما بادبان مان/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، امید مهدی ‌نژاد

تاریک و سرد، مثل زمین، آسمان مان
این گونه شد به لطف شما داستان مان

دل خوش به قصه های قدیمی، نشسته ایم
تا از غبار سربرسد قهرمان مان

فریادها به ناله و نفرین بدل شدند
فرسود در غبارِ غریبی فغان مان

تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوش های کری را نشان مان

حالا بدون اسم تو محصور مانده است
در چارچوب بسته ی دنیا جهان مان

ما خود شکسته ایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحان مان

ای بادهای بی جهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبان مان

حالا شریک کسب شماییم و بی دریغ
آغشته با هزار دروغ است نان مان

با لقمه های چرب شما بسته می شود
تا وا به حرف تلخ نگردد دهان مان

امید مهدی نژاد


 
ملائک راست می گفتند؛ اما، ساختی مارا/ فاضل نظری
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: فاضل نظری ، غزل

نه چون اهل خطا بودیم، رسوا ساختی مارا
که از اول برای خاک دنیا ساختی مارا

ملائک با نگاه یاس بر ما سجده می کردند
ملائک راست می گفتند؛ اما، ساختی مارا

که باور می کند با اینکه از آغاز می دیدی
که منکر می شویم آخر خودت را ساختی مارا

به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تنگ تقدیریم
تو خود بازیچه ی اهل تماشا ساختی مارا!

به جای شکر گاهی صخره ها در گریه می گویند
چرا سیلی خور امواج دریا ساختی مارا؟

دل آزردگانت را به دام آتش افکندی
به خاکستر نشاندی سوختی، تا ساختی مارا!

فاضل نظری

 


 
ای آهوان خسته! بگریزید، نام رضا نیرنگ مامون است/ امید مهدی نژاد
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، امید مهدی ‌نژاد

تقویم ها را وارسی کردند: افسون مدار دور گردون است
افسون چشم ساحرانی که، دستان شان در دست قارون است

ردّی که برجا بود از خورشید، در های و هوی سایه ها گم شد
تنها همین مانده ست: رازی که در سینه­ ی فانوس مدفون است

مردی نمی بینیم در میدان چندان که می گردیم و می گردیم
آواز پای مرد؟ افسانه ست، این شور از خلخال خاتون است

بشنو؛ " هنوز آواز پایی نیست" در گوش بیهوش خیابان ها
در شهر بوی مرگ پیچیده ست، این گرگ وحشی تشنه­ ی خون است

ای سینه زن ها! از چه می گویید؟ این نینوا دشت شهادت نیست
ای آهوان خسته! بگریزید، نام رضا نیرنگ مامون است

آن دورها گفتی سواری بود، اما همین گرد و غباری بود
آری، ببین دستان موسی باز در جستجوی دست هارون است

تقویم ها را وارسی کردند، امروز هم روز اباذر نیست
اینک تو و فردای دیروزت: آینده ­ی تلخی که اکنون است

امید مهدی نژاد

 


 
مرد خلوت نشین سامرّا/ یوسف رحیمی
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر آیینی ، یوسف رحیمی

به پیشگاه مقدس امام هادی

چشمهایت فرات دلتنگی
اشکهایت تلاطم غمهاست
حال و روز دل شکسته تو
از نگاه غریب تو پیداست

ای غریب مدینه دوم
مرد خلوت نشین سامرّا
التماس همیشه باران
حضرت عشق التماس دعا

کوچه خاکی محله غم
در غرور از حضور ساده توست
ولی افسوس شرمگین تو و
پای پر پینه و پیاده توست

آه آقا تو خوب می دانی
که دل بیقرار یعنی چه
پشت دروازه های شهر ستم
آن همه انتظار یعنی چه

چه به روز دل تو آوردند
رمق ناله در صدایت نیست
بگو ای نسل کوثر و زمزم
بزم شوم شراب جایت نیست

بی گمان بین آن همه غربت
دل تنگ تو نینوائی شد
روضه های کبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعی شد

آری آن لحظه ماتم قلبت
بی کسی های عمه زینب بود
قاتلت زهر کینه ها ، نه نه !
روضه خیزرانی لب بود

یوسف رحیمی

 


 
این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه

عاشقان از گوٍن دشت عطش تاق ترند
ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند

دوره ی آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچه ی آیینه بداخلاق ترند

واعظا موعظه بگذار که وعّاظ عزیز
به تقلاّی گناه از همه مشتاق ترند

راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر
این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟

پسران و پدران بی خبر از حال هم اند
روز محشر پدران از پسران عاق ترند

بعد از این نام من و گوشه ی گمنامی ها
که غریبان جهان شهره آفاق ترند

علیرضا قزوه

 


 
سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

خیمه برچیده شب سرد، خروسان گفتند
سحر دهکده گل کرد، خروسان گفتند

همه گفتند و به تاکید، که آنک خورشید
گر ندیدید، ببینید که آنک خورشید
 
ای جماعت نه اگر بیش، کمی عار کنید
کی شما روزه گرفتید که افطار کنید

سرفرازی نه متاعی است که ارزان برسد
سحر آن نیست که با بانگ خروسان برسد

سحر آن است که بیدار شود اقیانوس
سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس

الغرض بیشتر از مائده مهمان دیدیم
رمه آنقدر ندیدیم که چوپان دیدیم

شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود
آب این جوی همان از ده بالا گل بود

آسیا بود، ولی راه عمل را گم کرد
آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم کرد

از درختی که چنین است، نچیدن بهتر
از چنین راه، به منزل نرسیدن بهتر

ظاهراً مرده که پوسید کفن می‌آید
نوح این قوم پس از غرق شدن می‌آید

با چنین بی‌نفسان حرف و سخن بیهوده است
ما نمی‌میریم پس فکر کفن بیهوده است

در کفن هم اثر از وضع جنون خواهد ماند
دست ما با تیغ از خاک برون خواهد ماند

هر که با عذر و بهانه است، خداحافظ او
هر که پابسته خانه است، خداحافظ او

چشم از آنسان نگشودیم که خوابش ببرد
بند از آنگونه نبستیم که آبش ببرد

خصم گفتند و دروغ است، که دیگر گشته
آنچنانی که توان گفت ابوذر، گشته

دل مبندید که صد فتنه در این پنهان است
این همان قصه اسلام ابوسفیان است

مثل بیمار که صد بار تب و نوبه کند
دم به دم توبه کند، بشکند و توبه کند

کفر کفر است اگر مسجد اگر قرآن است
خصم خصم است اگر بوذر اگر سلمان است

پای این طایفه جز در پی شیطان فلج است
قبله کج نیست، نمازی که نخواندند کج است

محو فرعون مشو، نیل شدن آسان است
سنگ پیدا کن ابابیل شدن آسان است

هر که با عذر و بهانه است، بهل تا برود
هر که پا بسته خانه است، بهل تا برود

محمد کاظم کاظمی


 
چـه دانـم من کـه زیـر بـار خـویـشـم/ یوسفعلی میرشکاک
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، یوسفعلی میرشکاک

غم خویشم من و غمخوار خویشم
گـرفـتـار ِ دل ِ   بـیـمـار خـویـشم

 سـر و کـاری نـدارم بـا دو عـالـم
دو عـالـم گـوهـر اسـرار خـویشم

نمی دانم چه می جستم ازین پیش
کـنون در جسـتجوی کار خویـشم

دمـاغ گــفــتـگــو بـا کـس نـــدارم
کـه گـرم گـفـتـگو بـا یـار خویـشم

اگـر گـویـم و گـر نـاگــفــتـه مـانــم
چو خود مست از می گفتار خویشم

سزد گر خـامشـی سـرمایـه ســازم
که ننگ خویش و یار غار خویشم

غریـبـم در دو عـالـم ای حریـفـان
ازیـنـرو غرقه در پـنـدار خویـشم

مرا بر دار کـردن کـس نیـارسـت
اناالحق گوی خویش و دار خویشم

امـانـت دار ِ آن یـارم از ایـن رو
امـیـن وقـت گـوهـربـار خـویـشـم

نـدانـم نـَحو اگـر خـود عیـن مـحـوم
غریـق لـُـجّـه ی خـونـبـار خـویـشـم

چـه گـویـم بـا شـمـا اسـرار خـود را
چـو خـود گـنجـیـنـه اسـرار خویـشم

سـیـاسـت را سـپـهـســــــــــالار داند
چـه دانـم من کـه زیـر بـار خـویـشـم

یوسفعلی میرشکاک


 
هر لحظه شعری در من شهید می شود/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: جلیل صفربیگی ، شعر سپید، شعر آزاد

زیبایی ات
دیکتاتوری است
که کلمات را در من به گلوله می بندد
هر لحظه
شعری در من شهید می شود

جلیل صفربیگی


 
چشمان تو در دو نقش بازی کردند/ وحید امیری
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، وحید امیری

تا دیده به عشق بسته بودیم همه
دل را به غمت شکسته بودیم همه
مرگ آمد کنار ما چادر زد
حرفی نزدیم، خسته بودیم همه!


از بوی عدم پرم،سراپا مستم
افسوس که من وجود دارم،هستم
ای مرگ عزیز خسته ام سنگینم
این بسته روح را بگیر از دستم!

 


آیینه شعر بغض نشکفته ماست
پروانه زخم،آتش خفته ماست
زهدان زمانهء سترون امروز
آبستن حرفهای ناگفته ماست

 

شعرم غزلی از آفتاب دل توست
جانم سخنی که بازتاب دل توست
این دفتر گر گرفته در آتش عشق
از نسخه خطی کتاب دل توست!

 

آن روز که عقل وعشق بازی کردند
در جاده وهم ترکتازی کردند
یک لحظه میان صحنهء خنده و اشک
چشمان تو در دو نقش بازی کردند!

 

آلودهء نام و رنگ شد این دل تنگ
در فاصله و درنگ شد این دل تنگ
در مجلس رقص عاشقان سر خوش
تصویر درشت سنگ شد این دل تنگ!

 

 

این عقل دوباره خام شد عشق کجاست؟
در پرده ننگ و نام شد عشق کجاست
یاران،یاران چگونه می باید گفت:
کار من و دل تمام شد عشق کجاست؟!

وحید امیری


 
جهانی را چراغان کرده ای خود را چراغان کن/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

به بازار رضای او دو  روزی کسب وجدان کن
متاع حسن خود را می فروشی؟ رد احسان کن

حراجی تازه در بازار مهر دوست افتاده ست
اگرچه نرخ لبخند تو ارزان است ارزان کن

به آب دیده ات هر صبح دل را شستشویی ده
دکان دوست  را پاکیزه با جاروب مژگان کن

چراغان جهان غیر از چراغان دل خود نیست
جهانی را چراغان کرده ای خود را چراغان کن

 اگر طوف نگاهش می کنی چشمی ببین خود را
اگر در زلف او پیچیده ای حالی پریشان کن

عمارت ها که کردی قصر شیطان بود بر هم زن
عبادت ها که داری مسجد شرک است ویران کن

چو ابراهیم ادهم در مقام دوست مهمان باش
به زمزم می رسی اما حذر از دلو سلطان کن

شکستی این همه بت را و آخر بت شدی در خود
مسلمان کافرا روزی بت خود را مسلمان کن

علیرضا قزوه - خرداد ۱۳۸۸


 
دستت اما حکایتی دارد.../ جواد محمدزمانی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر انقلاب اسلامی ، چارپاره

دیشب این طبع، بی‌قرار شما
خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هایم عیادتی بکند
 

چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!
ما نمردیم خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا!

 

چیست روباه در مقابل شیر؟!
چه نیازی به امر یا گفته؟!
تو فقط ابرویی به هم آور
می‌شود خواب دشمن آشفته

 

هست خاموشی‌ات پر از فریاد
در تو آرامشی است طوفانی
«الذی انزل السکینه» تو را
کرده سرشار از فراوانی

 

واژه‌ها از لبت تراویدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفریدند در دل مردم
عزت، آمادگی، حماسه، حضور

 

این حماسه همه ز یمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندی
رهبرا! تا ابد ولی محبوب
در دل عاشقان خود ماندی

 

سهم دلدادگان تو سلوی
قسمتِ دشمنان تو سجیل
رهبری نیست در جهان جز تو
که ز امت چنین کند تجلیل

 

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاری است انقلاب چون کوثر
هان! «فصل لربک وانحر»

 

گرچه در باغ سینه‌ات داری
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتی اما نمی‌روی چو حسین
تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

 

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

 

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!

 

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

 جواد محمدزمانی


 
تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد  
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد

این گیرودار ماوشما درمیان راه
چون روزه بازکردن پیش از غروب شد

دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد

آن آتشی که غیرت صدآفتاب داشت
دریک نفس برودت قطب جنوب شد

آفت نبود تا طپش آرزو نبود
این خانه گرخراب شد از رفت وروب شد

تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت
طغیان رود نیل -که دیدم- رسوب شد

محمد کاظم کاظمی

 


 
خون ها که موج می زند از سینه تا لبم/ عرفی شیرازی
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل

چون زخم تازه دوخته از خون لبالبم
ای وای اگر به شکوه شود آشنا، لبم

بی دردی آورد همه قول طرب مسنج
گاهی به حال گویی دل می گشا لبم

بستی لبم ز شکوه و ذوق ادب شناخت
هر موی من ادا کند این شکر با لبم

بگذشت عمر و گفت و شنو با تو رخ نداد
ای بی نصیب گوشم و ای بی نوا لبم

صد بار لب گشودم و بیرون نریختم،
خون ها که موج می زند از سینه تا لبم

لب وعده کرده بود که گوید غمم به دوست
وقت است اگر به وعده نماید وفا لبم

در دل گذشت یار و فرو ریختم به دل
پیغام ها که داشت نهان از صبا لبم

اقرار کن که سنگدلم بعد از آن اگر،
لب وا کنم به شکوه، به دندان بخا لبم

عرفی به ترهات زن آتش که جاودان
ماند گرسنه گوشم و باشد گدا لبم


عرفی شیرازی