آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

هنوز آن طرف ابرها مشخص نیست/ حسن بیاتانی
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، حسن بیاتانی

گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
ولی برای خودم ؟ یا خدا ؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی
صحیح می رسی اما ؟ و یا ... مشخص نیست

... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

صدای روشن او با وجود مه پیداست:
نگاه کن به افق! راه نامشخص نیست

 

تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست

 

حسن بیاتانی


 
خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر سیاسی اجتماعی

خدایا تلخ می بینم سرانجام جوان ها را
زمانه سرمه می ساید شکست استخوان ها را

چقدر ای روزگاران ، زخم از تیغ خودی خوردن
میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را

خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم
خدایا شور این آتش فروشان سوخت نان ها را

به نام نامی طوفان و دریا بال خواهم زد
کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را!

به ملاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها
بگو طوفان - بگو پایین نیاور بادبان ها را-

دهان موج را باید ببندد تربت مولا
بگو باید تحمل کرد یک چند این تکان ها را

چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند
خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را

علیرضا قزوه، خرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو


 
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو / آیت الله سید علی خامنه ای
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپند وار زکف داده ام عنان بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ 
زجام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی
پراست سینه ام از انده گران بی تو
 
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
ســــر بهـــار ندارند بلبـــلان بی تو

لب از حکایت شبهای تار می بندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نمی زندسخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

آیت الله سید علی خامنه ای


 
همه راه ها به ولیعصر ختم می شوند/ حسن بیاتانی
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسن بیاتانی

این روزها هیچ چیز امیدوارکننده نیست
جز اینکه
همه ی راه ها به ولیعصر ختم می شوند...

حسن بیاتانی


 
هر سال با حسین تو تحویل می‌شود/ رضا جعفری
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

گفتند وزن و قافیه تعطیل می‌شود
قحطی استعاره و تمثیل می‌شود

قوت گرفت شایعه، می‌گفت بعد از این
هر صورتی به آینه تحمیل می‌شود

حتی خبر رسید که از سردی هوا
گل‌دسته چند ثانیه قندیل می‌شود

پرگار تا نود درجه رفت ناگهان
مژده: شعاع دایره تکمیل می‌شود

یک حوریه به قالب انسان حلول کرد
از این حلول هر چه که تشکیل می‌شود

در مصرعی خلاصه کنم حرف خویش را:
زهرا به قلب فاطمه تنزیل می‌شود

از آن شبی که روی زمین کرده‌ای نزول
هر آیه با شئون تو تحلیل می‌شود

تو چشمه شگفتی و انجیر می‌دهی
تحریف قطره‌های تو انجیل می‌شود

گاهی درخت می‌شوی و میوه‌های تو
خامش غذای سفره ی جبریل می‌شود

تو سیب می‌شوی و تو را میل می‌کند
سرخی گونه‌هاش که تکمیل می‌شود

تو می‌شوی خدیجه و او با وجود تو
حس می‌کند به آمنه تبدیل می‌شود

وقتی شما شدی نخ تسبیح قطره‌ها
هم مشرب فرات ، لب نیل می‌شود

وقتی تو ای الهه ی دریا غضب کنی
ماهی بال‌دار ، ابابیل می‌شود

طفل تو مبدا همه ی اتفاق‌ها‌ست
هر سال با حسین تو تحویل می‌شود

این شعر را ببخش اگر «تو» زیاد داشت
خانم ، غزل ، بدون «تو» تعطیل می‌شود

رضا جعفری


 
تو آمدی که شود سرنوشتمان روشن/ سیده کبری موسوی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل

چراغ ماه در ایوان آسمان روشن
شب آن شبی که زمین روشن و زمان روشن

میان طاقچه، قرآن و چند شاخه گل
کنار عکس تو آیینه شمعدان روشن

تو مرد گمشده سالهای دور منی
که با تو می‌شود این خانه بی‌گمان روشن

چه سالهای غریبی که روز و شب در من
غم تو بود چنان آتش ش‍ُبان روشن

در این میان شبی از دوردست فاصله‌ها
رسید قاصدکی ـ واژه در دهان روشن‌ ـ

همیشه، نیمه تاریک بخت از ما بود
تو آمدی که شود سرنوشتمان روشن

تو آمدی و به دستم پرنده دادی و شمع
پرنده پر زد و ش‍ُد شمع ناگهان روشن

پرنده را چه به حد و حدود دایره‌ها
پرنده می‌وزد و می‌شود جهان روشن

سیده کبری موسوی

 


 
زیباست جمع خواهش من با غرور تو/ زهره قاسمی فر
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: چارپاره ، اشعار عاشقانه

آن روزها که پنجره ام رو به صبح بود
می شد به سایه های نگاه تو دل سپرد

می شد محیط خاطره ها را حساب کرد
می شد خطوط چهره احساس را شمرد

 


آن روزها که زیر نفسهای آفتاب
خواب از سر لبان شب آلود می پرید

وقتی عبور ثانیه ها سرد سرد بود
من در تو ضرب می شد و آتش می آفرید

 

مجذور اشتیاق سلامی دوباره بود
جذر بهار و آئینه می شد بلوغ مرگ

می شد برای صورت گل مخرجی نوشت
کسر همیشه ساده نمی شد به دست مرگ

 


در خشکسال دل به توان می رسید اشک
جمع شب و ستاره جوابش طلوع بود

راهی شدن به سمت صدای رسای عشق
منهای هر بهانه جوابش شروع بود

 


آن روزهای خوب و شکوفائی و ظهور
آن روزهای رویش و تکثیر و انتشار

آن روزهای چشمه و خورشید و زندگی
آن روزهای آبی و باران و آبشار

 

 

امشب به نام نامی آن روزهای پاک
ژرفای عشق را به تو تسلیم می کنم

دریای پر تلاطم فریاد خویش را
بر ساحل سکوت تو تقسیم می کنم

 


در دفتر حساب خود امشب نوشته ام
ای لحظه های من به توان حضور تو

وقتی کتاب فاصله ها بسته می شود
زیباست جمع خواهش من با غرور تو

 مرحومه زهره قاسمی فر

 


 
تو سرنوشت زمینی که اتفاق می افتد/ محمد مهدی سیار
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد مهدی سیار

حریر نور غریبش براین رواق می افتد
گرچه ماه شبی چند در محاق می افتد

تو بایدی و یقینی، نه انفاقی و شاید
تو سرنوشت زمینی که اتفاق می افتد

تو «ماه»ی و شده فواره برکه ای به هوایت
بگو نمی رسد؛ آیا ازاشتیاق می افتد؟

به روی طاقچه گلدان تازه می نهم اما
به هر دقیقه گلی گوشه اتاق می افتد

بهار می رسد اما چه فرق می کند آیا
برای شاخه خشکی که در اجاق می افتد

محمدمهدی سیار

 


 
همه دنبال ادعا رفتند/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: محمدرضا ترکی ، شعر طنز اجتماعی ، قطعه

روزی افتاد فتنه در کشور
هرکس از گوشه ای فرارفتند

عده ای با شعار رنگارنگ
به خیابان و کوچه ها رفتند

آمدند و به یکدگر چون خصم
چون که دادند ناسزا ، رفتند

یک نفر گفت: پول خواهم داد
همه را گر  به راه ما رفتند

می نشانم به پای سفره نفت
مردمی را که بی نوا رفتند

دیگری گفت: هرچه دولت بود
غیر من جانب خطا رفتند

پسران فلان کسَک همه عمر
در پی سود و ارتشا رفتند

آن یکی گفت : مردم ایران
در زمان تو کله پا رفتند

آبروی تمام کشور رفت
بس که دنبال ماجرا رفتند

به هدر حق شهروندی شد
شهروندان به روستا رفتند

خاک لبنان به ما چه ربطی داشت؟!
به فلان مملکت چرا رفتند!؟...

این یکی گفت : مدرک زن تو....
در جدل بین که تا کجا رفتند !

هیچ کس از دلیل حرف نزد
همه دنبال ادعا رفتند

چون ندیدند ره به سوی صفا
لاجرم جانب جفا رفتند

خلق بی چاره پای تلویزیون
از تعجب تمام وارفتند!!

محمدرضا ترکی


 
قول دادن به هر کس و ناکس/ ناصر فیض
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ناصر فیض ، شعر طنز اجتماعی

هیچ قولی نمی دهم به کسی
پس خیالم از این جهت تخت است

قول دادن به هر کس و ناکس
به خدا واقعاً کمی سخت است  

ناصر فیض


 
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم/ امام خمینی
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل

از غم دوست در این میکده فریاد کشم
دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست
که برش شکوه برم، داد ز بیداد کشم

شادیم داد، غمم داد و جفا داد و وفا
با صفا منت آن را که به من داد کشم

عاشقم، عاشق روی تو، نه چیز دگری
بار هجران و وصالت به دل شاد کشم

در غمت ای گل وحشی من ای خسرو من
جور مجنون ببرم تیشه فرهاد کشم

مردم از زندگی بی تو که با من هستی
طرفه سری است که باید بر استاد کشم

سال‌ها می‌گذرد، حادثه‌ها می‌آید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

امام خمینی (س)


 
لبخند تو خلاصه‌ی خوبی‌هاست/ قیصر امین پور
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

لبخند تو خلاصه‌ی خوبی‌هاست
لختی بخند، خنده‌ی گل زیباست

پیشانی‌ات تنفس یک صبح است
صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین‌کمان عشق اهورایی
از پشت شیشه‌ی دل تو پیداست

تو امتداد کوثر جوشانی
سرچشمه‌ی تو سوره‌ی اعطیناست

فریاد تو تلاطم یک توفان
آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن
ای آن‌که ارتفاع تو دور از ماست

قیصر امین پور


 
امشب خبر کنید تمام قبیله را/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ترکیب بند ، محمد کاظم کاظمی

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می‌برند امام قبیله را

ای کاش می‌گرفت به‌جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را

برگرد ای بهار شکفتن که سال‌هاست
سنجیده‌ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعد رفتن تو، گرچه نابجاست
باور نمی‌کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را

زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیرهای سینه‌زنی را بیاورید

ای خفته در نگاه تو صد کشور آینه
شد مدتی نگاه نکردی در آینه

رفتی و روزگار سیه شد بر آینه
رفتی و کرد خاک جهان بر سر آینه

رفتی و شد ز شعله‌برانگیزی جنون
در خشکسال چشم تو خاکستر آینه

چون رنگ تا پریدی از این خاک‌خورده باغ
خون می‌خورد به حسرت بال و پر آینه

دردا فتاده کار دل ما به دست چرخ
یعنی که داده‌اند به آهنگر آینه

در سنگخیز حادثه تنها نشاندی‌اش
ای سرنوشت رحم نکردی بر آینه

امشب در آستان ندامت عجیب نیست
ای مرگ اگر ز شرم بمیری هر آینه

ای سنگدل دگر به دلم نیشتر مزن
بسیار زخم‌ها زده‌ای، بیش‌تر مزن

محمدکاظم کاظمی

 


 
تسخیر کرده ای همه کائنات را/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
 
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
 
خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم
پر رنگ کن بخاطر من این نکات را
 
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
 
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را

یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
 
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
 
تا پلک می زنی، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...

علیرضا بدیع

 


 
موعود جمعه، جمعه موعود می رسد/ مهدی فرجی
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی فرجی

در باغ گل برآتش نمرود می رسد
با شعر با صدای دف و عود می رسد

این بار هم به تارک طاغوت می خورد
سنگی که از فلاخن داوود می رسد

پیغمبران آمده، رفته، مبارک است
او که نوید مصحفتان بود می رسد

ای دست های سبز دعا گل برآورید
او گرچه دیر کرده ولی زود می رسد

جزاو به هیچ حادثه ای دل نبسته ایم
موعود جمعه، جمعه موعود می رسد

مهدی فرجی


 
می‌دیدم آغاز محرم های عالم را/ محمدمهدی سیار
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، محمد مهدی سیار

با هم صدا کردند ماتم های عالم را
وقتی جدا کردند همدم های عالم را

از ع‍ِطر یاسم بادهای باغ های دور
از یاد می‌بردند مریم‌های عالم را

انگار یک جا بر سرم آوار می‌کردند
تیغ تمام ابن‌ملجم‌های عالم را

تا صبح بر گلبرگ زردش گریه خواهم کرد
شرمنده خواهم کرد شبنم‌های عالم را

من پشت پرچین بهشت کوچکم دیدم
هیزم به دوشان جهنم‌های عالم را

ما‌هم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
می‌دیدم آغاز محرم های عالم را

محمدمهدی سیار

 


 
با یکدگر دو آینه را روبه‌رو مکن / فاضل نظری
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
 
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی‌آبرو مکن

راز من است غنچه لب‌های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
 
دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است‌
با یکدگر دو آینه را روبه‌رو مکن

فاضل نظری (آن ها)


 
تحمل تو مرا ک‍ُشت ای شهید مکر‌ّر/ علی داوودی
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، علی داوودی

نگاه منتظرش، مانده رو به در... که نمیرد
دلی شکسته و چشمی همیشه تر ... که نمیرد

و هر نفس‌ ـ غزلی در گلو‌ ـ‌ به ش‍ِکوه نشسته
ترانه‌ای ز خدا می‌کند ز بر ... که نمیرد

چه آسمان بزرگی است در حوالی غ‍ُربت
به میله‌های قفس بسته بال و پر ... که نمیرد

نگاه منتظرش مانده رو به ما، به خیابان
و س‍ُرفه می‌زند و سرفه، آن‌قدر که نمیرد

نه فکه و نه شلمچه نه کربلا نه دو کوهه
میان خانه‌ جان می‌دهد پدر... که نمیرد

تحمل تو مرا ک‍ُشت ای شهید مکر‌ّر
به پای ماندنت این دل نهاده سر که نمیرد

دلم گرفته از این برزخ همیشه دویدن
نه آن جگر که نماند، نه آن هنر که نمیرد


نگاه منتظرش ماند و... در دوباره به هم خورد
بگیر قلب مرا با خودت ببر که نمیرد

چه ذره ذره دلم می‌دود به جان کندن
به پای عشق نخواهد رسید، هر که نمیرد

نگاه منتظرش ماند و... کاش بارانی!
دلی شکسته و قلبی همیشه ت‍َر... که نمیرد

علی داوودی
به سالهای پر اندوه همسران مفقودین

 


 
اتفاقی خاص در عرش عظیم افتاده بود/ علی بهرامیان
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

 اتفاقی خاص در عرش عظیم افتاده بود
لرزه بر اندام شیطان رجیم افتاده بود

چونکه بر پیشانی مولود پاک امنه
نقش بسم ا... الرحمن الرحیم افتاده بود

در نخستین جزو قرآن هم به پایش با خضوع
معنی رمز الف با لام و میم افتاده بود

از ازل در آخرین جام می پیغمبری
عکس زیبای رخ طفلی یتیم افتاده بود

روی بام شهر مکه در شب میلاد نور
بقچه بوی گل از دست نسیم افتاده بود

سایه فر و شکوه جاودانش همچنان
برسر عیسی و موسای کلیم افتاده بود

مهر او مهر وصیش مهر دختش بی گمان
در دل هر صاحب عقل سلیم افتاده بود

بر سرش ز آن دم که پا بر عرصه هستی نهاد
سایه نور خداوند کریم افتاده بود

هر که با او یا وصیش بی دغل میرفت راه
در حقیقت بر صراط مستقیم افتاده بود

علی بهرامیان