آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

شد عشق نیز منکری از منکرات من/ محمدمهدی سیار
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، عشق ، محمد مهدی سیار

خیره است چشم‌ِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی‌صدا و سکوتت حیات من

دل می‌کنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیز‌تر از خاطرات من

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست
ای سوره مغازله، ای سور و سات من!

حق‌السکوت می‌طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب‌های لات من

 شاعر شدن بهانه تلمیح کهنه‌ای‌ست
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من

محمدمهدی سیار
 


 
برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی» مانده است/ مهدی جهاندار
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی جهاندار

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی (ع) مانده است
شمشیر بر دارد هر آن کس با علی (ع) مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم
تنها علی(ع) تنها علی(ع)، تنها علی(ع) مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار!
در جزر و مد چاه، یک دریا علی(ع) مانده است

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم
انگار تنها ابن ملجم با علی(ع) مانده است

ای مرد! بر تیغت مبادا خاک بنشیند
برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی»(ع) مانده است

مهدی جهاندار


 
چون بغض در گلو، پرم از جمعه عصرها/ محسن وطنی
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

حالا چقدر دلخورم از جمعه عصرها
چون بغض در گلو، پرم از جمعه عصرها

بیست و چهارسال شرابی! چه فایده
هر هفته زهر می خورم از جمعه عصرها

هی روز می شمارم و شب کیسه می کنم
بی تو چه قدر بشمرم از جمعه عصرها

امید غیر توست، هرس کرده آرزو
دل نیست این که می بُرم از جمعه عصرها

چون بغض در گلو، پرم از جمعه عصرها
از دوست نه! که دلخورم از جمعه عصرها

محسن وطنی

 


 
باید شبانه داغ علی را به خاک برد/ حسن بیاتانی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، حسن بیاتانی

ابریست کوچه کوچه، دل من، خدا کند
نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند

حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند

مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند

با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند

حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟

مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند

یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه تکیه که نذر شما کند

یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند

در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند

مادر! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند:

یک شهر، خشم و کینه، در آن کوچه – مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند

باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند...

تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند

نفرین نکن، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند

زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند

باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز، راز تو را برملا کند...

گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟
افسانه باشد این همه؛ گفتم خدا کند
 

با بغض، مردی آمد از این کوچه ها گذشت
می رفت تا برای ظهورش دعا کند

از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پایان شعر بود که توفان شروع شد

حسن بیاتانی


 
بگذار بشکند، به خیالش شکستنی ست/ یوسف رحیمی
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، یوسف رحیمی

وقتی بلور اشک زلالش شکستنی ست
حالا که قلب پر ز ملالش شکستنی ست

مردم دگر نیاز به این کارها که نیست
آن قامت ز غصه هلالش شکستنی ست

شمشیر و تازیانه برای چه می برید
باور کنید او پر و بالش شکستنی ست

ای دستهای سنگی کوچه نگاه کن
او آینه ست در همه حالش شکستنی ست

این دست نیست شاخة طوبای عصمت است
بگذار بشکند، به خیالش شکستنی ست

یوسف رحیمی


 
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود/ امید مهدی‌نژاد
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، امید مهدی ‌نژاد

بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود
ماهی که از ادامه شب رو گرفته بود

آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود

دستی به دستگیره دروازه بهشت
دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود

برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود
آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود

آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود

از کوچه‌های شهر صدایی نشد بلند
نعش مدینه در تب شب بو گرفته بود

پشت زمین شکست، خدا گریه‌اش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود

امید مهدی‌نژاد

 


 
این زهر را برای ابد سرکشیده است/ طیبه تقی زاده
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی

درد از تمام روزنه‌ها سر کشیده‌ است
پا را ز حد خویش فراتر کشیده است

در امتداد بی‌کسی روزهای زخم
دیوار و در برای تو خنجر کشیده است
 
تقدیر زخم خورده، غروب غم تو را
در شعله‌های آتش این در کشیده است
 
این شهر در سکوت فرو رفته، بعد تو
این زهر را برای ابد سرکشیده است
 
طیبه تقی زاده


 
تکلیف یک کبوتر پهلو شکسته چیست؟ / ابراهیم قبله آرباطان
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی

در می‌زنند و پشت در آتش به پا شده‌‌ست
کوچه به درد ملتهبی مبتلا شده‌ست

در می‌زنند و شهر نفس هم نمی‌کشد
حجم سکوت ممتد بی‌منتها شده‌ست
 
در را شکسته‌اند و کسی ضجه می‌زند
بر روی شهر وقت نزول بلا شده‌ست
 
تکلیف یک کبوتر پهلو شکسته چیست؟
وقتی در آشیانه‌اش آتش به پا شده‌ست
 
نفرین به مردمان دغل کار روزگار
کز ظلمشان به آل پیمبر جفا شده‌ست
 
ابراهیم قبله آرباطان


 
ای کاش خاک تیره یثرب فدک نداشت/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، امید مهدی ‌نژاد

پرواز آسمانی او را مَلک نداشت
ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت

سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست
آن نور ناب واهمه ای از محک نداشت

مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب
حتی دو دست باز برای کمک نداشت

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!
ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟

می‌پرسد از شما که چه کردید؟ مردمان
گلدان یاس باغچه من ترَک نداشت

خورشید و ماه را به زمینی فروختند
ای کاش خاک تیره یثرب فدک نداشت

امید مهدی نژاد

 

 


 
شبیه آیه تطهیری شبیه سوره اعطینا/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

نه مثل ساره ای و مریم! نه مثل آسیه و حوا
فقط شبیه خودت هستی! فقط شبیه خودت زهرا!

اگر شبیه کسی باشی، شبیه نیمه شب قدری
شبیه آیه تطهیری شبیه سوره «اعطینا»

شناسنامه تو صبح است، پدر تبسم و مادر نور
سلام ما به تو ای باران، سلام ما به تو ای دریا!

کبود شعله ور آبی! سپیده طلعت مهتابی!
به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا

بگیر آب و وضویی کن، ز چشمه سار فدک امشب
نماز عشق بخوان فردا، به سمت قبله عاشورا

علیرضا قزوه


 
بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر شیعی ، شعر آیینی ، امید مهدی ‌نژاد

قلبی شکسته بود، وضویی جبیره شد
سروی نشسته بود، عشایی وتیره شد

اشکی کنار پنجره غلتید، گر گرفت
آهی به روی آینه افتاد، تیره شد
 
پهلویی از شقاوت نامحرمی شکست
اشکی برای محرم دردی ذخیره شد
 
بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت
مردی تمام وسعت غم را پذیره شد
 
اف گفت بر سکوت بنی آدم آسمان
نسلی نگاه کرد، گناهی کبیره شد
 
امید مهدی نژاد


 
شهید اول این بوسه ها منم برخیز /علی رضا بدیع
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

 مگر که خون من است این که می شود نوشَت
که پیک اولش این گونه برده از هوشت

کلیددار تویی ای نگاهبان بهشت
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت

کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

سیاه بخت تر از موی سربه زیر تو شد
هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت

شهید اول این بوسه ها منم ... برخیز !
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت ...

 


 
ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها/ یوسف رحیمی
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، یوسف رحیمی

از راه می رسند بهاران و عیدها
مانده ولی به راه تو چشم امیدها

زخم فراق در دلمان کهنه می شود
آقا در آستانه سال جدیدها

مانند آفتاب لب بام تا به کی
دل خوش کنیم بی تو به وعده وعیدها

دلتنگی مرا به تماشا گذاشتند
هر جمعه برگ زردی از این سر رسیدها

مانند ماست در تب و تاب فراق تو
هر شب جنون سر به گریبان بیدها

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت
ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها

می آیی از نواحی سرسبز آسمان
با بیرقی به سرخی خون شهیدها

یوسف رحیمی

 


 
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم/ فاضل نظری
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

فاضل نظری


 
شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد/ محمدرضا ترکی
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت
گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت
بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق
در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید
بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن
حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو
بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب
از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد
تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود
سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت...

محمدرضا ترکی

 


 
بت های بزرگ زودتر می شکنند/ جلیل صفربیگی
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

این سنگ خدایان که تبر می شکنند
روزی که بیایی از کمر می شکنند

بردار تبر را و بزن ابراهیم!
بت های بزرگ زودتر می شکنند

جلیل صفربیگی


 
روستای من کجاست شهرزاد قصه ها/ عبدالجبار کاکایی
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل

باز می رسم به شهر در جهنمی ز دود
با مسافرانِ خواب با قطار صبح زود

خواب های ناتمام ، حرف های بین راه
بی تبسم و نگاه ، بی ترانه و سرود

پشت صندلی پر از نام های ناشناس
خاطرات بی صدا ، عقده های یادبود

جاده ها به شهرها کاشکی نمی رسید
خواب های بین راه کاش واقعی نبود

روستای من کجاست شهرزاد قصه ها
گم شده بهشت من در جهنمی ز دود

عبدالجبار کاکایی

 


 
نشد شکسته هم‌آوازی همیشه ما/ بیژن ترقی
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی

تو ای که «در نفس گرم جاده خواهی رفت
پیاده آمده بودی پیاده خواهی رفت»

شرار شعر تو یک شعله آتش است ای دوست!
طرازنامه جان بلاکش است ای دوست

بسی حدیث غم‌افزا شنیده بودم من
چنین چکامه سوزان ندیده بودم من

نمانده از غم تو آرزوی زیستنم
رسد به گوش فلک نغمه گریستنم

نمی‌بریم ز خاطر توان دست تو را
«به سنگ سنگ بناها نشان دست تو را»

بیا به اشک بشویم غبار راه تو را
به مهر بوسه زنم طفل بی‌گناه تو را

«اگر که کودک تو سنگ زد به شیشه ما»
نشد شکسته هم‌آوازی همیشه ما

که کودک است و زبان نهفته‌ای دارد
ز سنگ پرس چه راز نگفته‌ای دارد

ز سنگبار حوادث شکسته بال و پرش
مگر که سنگ گشاید دری به بام و درش:

که ای که در بر خود کودکی چو من دارید
سری ز روزن آسودگی برون آرید

«منم که نانی اگر داشتم ز آجر بود
و سفره‌ای که نبود از گرسنگی پر بود»

«همان غریبه که قلّک نداشت من بودم
و کودکی که عروسک نداشت، من بودم»


الا غریبه درد آشنا، دلاور مرد!
که صبر و طاقت تو پشت آسمان خم کرد

تو پیشتاز همه دودمان خود هستی
تو زنگ قافله کاروان خود هستی

تو نامدارترین مرد روزگار خودی
تو تابناک‌ترین کوکب دیار خودی

اگر که چشم تو گریان و دل پر از درد است
ز دشمنی برادرکشان نامرد است

چه جای شکوه ز غربت که همدمان همیم
هم آستان و هم‌آیین و هم‌زبان همیم

طلسم غربت ما آن زمان شکسته شود
که رشته بند عجوز زمان گسسته شود

بیژن ترقی

 

 


 
نگاه مرد دل از دست داده در باران/ سید محمد بابامیری
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سیدمحمد بابا میری

زدم به جاده عشقت پیاده در باران
به شوق لحظه دیدار ساده در باران

در این طراوت نمناک در دلم سبز است
امید حادثه ای فوق العاده در باران

ببین که آینه بی قراری ام شده است
زلال صورت نمناک جاده در باران

ز پشت پنجره کلبه ات نگاهی کن
ببین چه سبز بهار ایستاده در باران!

اشاره ای، که گره خورده با نگاهت باز
نگاه مرد دل از دست داده در باران

ز بی تفاوتی ات ای پری قصه من
شکست شوکت یک شاهزاده در باران

سید محمد بابامیری


 
این انتظار پشت زمین را شکسته است/ نغمه مستشارنظامی
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، چارپاره ، نغمه مستشار نظامی

بهاریه ای تقدیم به موعود مهربان


از بس که درد می کشی و دم نمی زنی
حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است
مهتاب اگر هنوز درخشنده مانده است
نام تو را درین شب تاریک گفته است

نام تو را پرنده به گوش بهار خواند
صدها درخت پیر جوان شد جوانه زد
چتر اقاقیا به سر کوچه ها نشست
گیسوی باغ را نفس باد شانه زد

گیسوی شهر عطر تورا پخش می کند
بی شک عبور کرده ای از این کنارها
دلدادگان رفته کفن پاره می کنند
صوت سلام می شنوم از مزارها

این انتظار پشت زمین را شکسته است
آقا تو شانه های زمان را تکان بده
تنها به دست تو کمرش راست می شود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده

این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذره ای به ما بده از آن صبوریت
بی تو نفس کشیدن و مردن بدون تو
تقدیرمان مباد که سخت است دوریت!

نغمه مستشارنظامی

 


 
هرجا که سر زدم همه در مرز بودن است/ قیصر امین پور
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

هرجا که سر زدم همه در مرز بودن است
کو مرز تازه ای که فراتر ز بودن است

پروانه وار بال و پر گر گرفته ام
پروانه عبور من از مرز بودن است

کو عمر خضر رو طلب مرگ سرخ کن
کاین شیوه جاودانه ترین طرز بودن است

خاموش می شویم و فراموش می شویم
مارا اگر که وسوسه در سر ز بودن است

هان ای گیاه هرزه که با لاله همدمی
رو خار باش خار به از هرزه بودن است

قیصر امین پور

 


 
امپراتور اقلیت‌/ مهدی مظفری ساوجی‌
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نقدشعر ، فاضل نظری

به بهانه چاپ مجدد «گریه‌های امپراتور» و «اقلیت» سروده فاضل نظری‌

انتشار چاپ سوم «گریه‌های امپراتور» و چاپ دوم «اقلیت» مجموعه شعرهای فاضل نظری در عرصه نشر شعر کشور اتفاق مبارکی به حساب می‌آید.
اقبال مخاطبان به شعر این شاعر، آن هم در شرایطی که شمارگان چاپ کتاب‌های شعر هر روز کم و کمتر می‌شود ، نشان از این دارد که عیب و علت کناره‌گیری بخش مهم جامعه شعرخوان ما از شعر این سال‌ها تنها محصول بی‌توجهی یا قهر مخاطب نیست بلکه تا حدودی به نوع نگاه شاعران به شعر و مخاطب نیز باز می‌گردد.

خوشبختانه امروز تب جریان‌سازی و موج‌بازی در میان شاعران تا حد زیادی فروکش کرده است و شعر دارد رفته‌رفته سلامت خود را باز می‌یابد. هر چند هنوز هم هستند شاعرانی که سنگ تجربه‌های بی‌ثمر دهه 70 را به سینه می‌زنند حال آن که حتی بسیاری از شاعران دهه 70 که صاحبان اصلی آن تجربه‌ها بوده‌اند، دیگر از سر بی‌اعتقادی به آن تجربه‌ها می‌نگرند و اگر هنوز دل از شعر بر نگرفته باشند، در پی کشف فرم‌ها و فضاهایی هستند که ارتباطی با سطح کلام یاکلام سطحی ندارد. آنچه مهم است، جوهر و معناست که به فرم و زبان سر و شکل می‌‌دهد و تجسد می‌بخشد.

اگر جز این باشد، شاعر شعرش را از اشیا و خرده‌ریزهای اضافی و دست و پاگیر پر کرده است.

غزل نیز در سال‌های پر التهاب دهه 70 برکنار از بازی‌های رایج فرمی و زبانی نبود و گل آن در دست شاعران عرصه غزل چه شکل‌ها که به خود نگرفت، اما بندرت چشمگیر و پخته شد.

متاسفانه در چند سال اخیر عده‌ای از شاعران جوان غزل‌سرا با تکیه بر بازی‌های لفظی و معنوی کم‌ عمق و بی‌رمق، که حاصل تعامل و تعاطی غلط این قالب با جریان‌ها و موج‌های مقطعی و اغلب وارداتی شعر امروز نظیر حجم، موج ناب، پسا نیمایی، مدرن، پست مدرن و... است، سعی کرده‌اند به اصطلاح خود در ساختار این قالب دست ببرند و طرحی نو در اندازند که با کمال تاسف باید گفت: «خرما نتوان خورد از این نخل...» و تا امروز به مقصد نرسیده‌اند و «ترسم نرسی...».

اما نخستین نکته‌ای که مخاطب در مواجهه با شعر فاضل نظری با آن مواجه می‌شود، سادگی و خوش‌خوانی شعرهای اوست. نظری در پی کشف‌های زبانی نیست،‌ بلکه به این معنا و محتواست که جغرافیای زبان او را کشف می‌کند و به آن سر و شکل می‌دهد. به همین سبب شعر او بی‌نیاز از هر نوع بازی زبانی یا فرمی است. در واقع شاعر دغدغه زبان یا فرم ندارد:

نه این‌که فکر کنی مرهم احتیاج نداشت‌
که زخم‌های دل خون من علاج نداشت‌
تو سبز ماندی و من برگ‌برگ خشکیدم‌
که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت‌
(گریه‌های امپراتور، ص 43)‌

آیینه تاریخ تو را درد شکسته است‌
اما تو نه تاریخ‌شناسی نه طبیبی‌

(گریه‌های امپراتور، ص 57)‌

کودکان دیوانه‌‌ام خوانند و پیران ساحرم‌
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم‌
خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است‌
آسمانی در میان ابرهای عابرم‌

(اقلیت، ص 65)‌

انگشت‌ اشاره فاضل نظری همواره به سمت نشانه‌هایی از زندگی می‌رود که اگر چه آشناست، اما برق و جلایشان را از دست داده‌اند. از این روست که شاعر گاهی تنها فقط غبار را کنار می‌زند یا برق می‌اندازد. نشانه را پیچیده یا پوشیده کردن یا نشانه‌های پیچیده و پوشیده آوردن نه دشوار است و نه مزیت و هنری برای صاحبش محسوب می‌شود، بلکه حتی در مواردی ضد هنر به حساب می‌آید. به قول فرگه «اگر هدف، فریب خود و دیگران باشد، هیچ ابزاری بهتر از نشانه‌های مبهم نیست.» (1)

در واقع یکی از مواردی که ناخواسته مانع از پیچیدگی و پوشیدگی نشانه‌ها می‌شود ساده بودن شاعر و سادگی حرف و زبان او به رغم پیچیدگی‌های فکری و اندیشگی است. آن که حرفی برای گفتن دارد، فرافکنی نمی‌کند و زبان و بیانش را به نمادها و نشانه‌های سردرگم و مبهم گره نمی‌زند و مخاطب را سرگردان نمی‌کند:

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب‌
در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست‌

(گریه‌های امپراتور، ص 9)‌

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی‌
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

(گریه‌های امپراتور، ص 83)‌

درخت‌ها به من آموختند: فاصله‌ای‌
میان عشق زمینی و آسمانی نیست‌

(اقلیت، ص 9)‌

یکی از نشانه‌های شعر فاضل نظری تلمیح است. تلمیح در اصطلاح اشاره به آیه، حدیث، شعر، قصه یا مثلی مشهور است که شاعر برای اثبات سخن خویش یا عمق و غنا بخشیدن به معنی مقصود به کار می‌برد. تلمیحات نظری بیشتر منبعث از آیات و احادیث و قصه‌ها و مثل‌هاست:

لب تو میوه ممنوع، ولی لب‌هایم‌
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

(گریه‌های امپراتور،ص 23)‌

که تلمیح دارد به قصه بیرون رانده شدن آدم و حوا از بهشت به خاطر خوردن میوه ممنوعه که بنا به قولی گندم (چنان که در غزلی دیگر از نظری می‌بینیم)‌ و بنا به قولی سیب است. در شعر نظری سیب به لب‌های سرخ یار مانند شده و همین زیبایی کلام را دوچندان کرده است.

قرآن به استخاره ورق خورد! کیستم؟
بین برادران خودم هم زیادی‌ام!

(گریه‌های امپراتور، ص 21)‌

که اشاره دارد به داستان حضرت یوسف‌ع‌. از قضا یکی از نقدهای وارد بر شعر نظری استفاده از تلمیحات تکراری است، به طوری که فقط قصه یوسف‌ع‌ 10 بار در غزل‌های او تکرار شده است و از این نظر بیشترین بسامد تلمیحات مکرر مربوط به همین داستان است. حتی اگر این تلمیح هر بار به مناسبتی و با توجه به حال و هوای شعر با تغییر و تحول معنوی همراه باشد، باز این نقد بر کار شاعر وارد است که نتوانسته یا نخواسته گریبان شعرش را از دست یک تلمیح رها کند. از دیگر تلمیحات پربسامد در شعر فاضل نظری اشاره به داستان «آدم و حوا»، «شمع و پروانه»، «حلاج»، «پلنگ و ماه» و... است.

به یاد داشته باشیم که استفاده از زبان مردم و اصطلاحات و تلمیحات آشنای آنها می‌تواند در عمق و غنا بخشیدن به شعر یک شاعر بسیار موثر باشد.

چه جای شکوه اگر زخم آتشین خوردم‌
که هر چه بود زمار در آستین خوردم‌

(گریه‌های امپراتور، ص 31)‌

که اشاره دارد به مثل معروف «مار در آستین پروراندن».
نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم‌
چراغ نه که به گشتن هم احتیاج نداشت‌

(گریه‌های امپراتور، ص 43)‌

که تلمیح دارد به این ابیات از غزلیات شمس:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست‌
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنچ یافت می‌نشود آنم آرزوست‌

که خود مولانا در آوردن این حکایت به دیوجانس  فیلسوف یونانی پیرو مکتب کلبی  اشاره دارد. وی ثروت را تحقیر می‌کرد و از مقررات اجتماعی بیزار بود و چنان که مشهور است در میان خمره‌ای یا چلیکی مسکن داشت و با نهایت قناعت زندگی می‌کرد. اسکندر مقدونی در قرنطش (کرنت)‌ از او پرسید به چیزی نیاز دارد، وی پاسخ داد: آری، این که تو خود را از برابر آفتاب که به من می‌تابد، کنار کشی. هم او بود که در روز روشن چراغ در دست در کوچه‌های آتن می‌گشت و می‌گفت: من انسان را می‌جویم. (2)

جالب اینجاست که فاضل نظری در هر تلمیح با نگاهی تازه چیزی از خود به اصل داستان افزوده.

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست‌
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

(گریه‌های امپراتور، ص 83)‌

که اشاره دارد به مثل معروف «آب طلب نکرده مراد است».

شرک موری بود بر سنگ سیاهی در شبی‌
چشم‌های ما فقط «رنج» تماشا می‌کشند

(اقلیت، ص 63)‌

اشاره دارد به حدیث نبوی «ان الشرک اخفی من دبیب النمل علی صفاه سوداء فی لیله ظلماء» همانا شرک از راه رفتن یک مورچه بر سنگی سیاه در شبی تاریک پنهان‌تر است.

خیانت قصه تلخی است اما، از که می‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

(اقلیت، ص 25)‌

اشاره دارد به «شام آخر» و خیانت یهودا که در فصل بیست و ششم انجیل متی، فصل چهاردهم انجیل مرقس و فصل بیست و دوم انجیل لوقا آمده است.

از این دست تلمیحات در شعر فاضل نظری بسیار است و آوردن همه شاهد مثال‌ها در این مجال میسر نیست.

یکی دیگر از ویژگی‌‌های شعر نظری مضمون‌پردازی است.

مضمون‌پردازی در اصل از نشانه‌های اشعار سبک هندی به حساب می‌آید و در واقع به نکته‌ای لطیف و باریک که در شعر گنجانیده شود می‌گویند. «ماه و برکه»، «ساحل و دریا» ، «یوسف و زلیخا» و... از جمله مضمون‌های پربسامد شعر نظری هستند که جابه‌جا بر صحنه و صفحه شعر او ظاهر می‌شوند. مثلا مضمون «ماه و برکه»  در دو مجموعه «گریه‌های امپراتور»  و «اقلیت»‌ بیش از 10 بار آمده است. البته گاه تکرار یک مضمون به پخته‌تر و زیباتر شدن آن انجامیده است.

تو قرص ماهی و من برکه‌ای که می‌خشکد
خود این خلاصه غم‌های روزگار من است

(گریه‌های امپراتور، ص 69)‌

اگر چه مضمون‌های پربسامد شعر نظری هر بار که بر صحنه کلام ظاهر می‌شوند، نقش تازه‌ای به خود می‌گیرند، اما این دریغ را برای مخاطب باقی می‌گذارند که چرا بسیاری دیگر از مضامین بخت همنشینی با کلام او را نیافته‌اند.
ناگفته نماند که نفس ساخت مضامین تازه و متفاوت با واژه‌های تکراری و یکسان خود نشان از نوع قدرت‌نمایی در خلق مضمون دارد. البته هنوز زود است که درباره کار و کارنامه فاضل نظری قضاوت نهایی صورت گیرد. دور نیست که در سال‌های پیش رو شعر او دریچه‌های تازه‌ای از مضمون و موضوع را به روی ما بگشاید.

نظری گاه در پرداختن به یک موضوع از زوایای متفاوت و حتی متضاد و متناقض، روایتی یکپارچه ارائه کرده است که این حاکی از داشتن طرز فکری نظام‌مند و منسجم است؛ آنچه از آن با عنوان صاحب اندیشه بودن یاد می‌کنند. مثلا در ماجرای آفرینش تا هبوط آدم‌ع‌ که در سوره بقره آمده است، روایت‌های صریح و گاه مستوری آورده که آمیخته با همان زوایای دید چندگانه و در عین حال مشترک و یکپارچه است:

منم خلیفه تنهای رانده از فردوس
خلیفه‌ای که از آغاز تخت و تاج نداشت‌

(گریه‌های امپراتور، ص 43)‌

خوشه‌ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم
گر چه بخشید گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

(اقلیت، ص 22)‌

نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی ما را
که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را
ملائک با نگاه یاس بر ما سجده می‌کردند
ملائک راست می‌‌گفتند اما ساختی ما را

(اقلیت، ص 75)‌

این هم چند شاهد مثال دیگر از مضمون‌پردازی‌های ناب فاضل نظری:

هر رگ من رد یک ترک شده بر تن
منتظر یک اشاره است سفالم

(اقلیت، ص 29)‌

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ما می‌رسد به گوش

(اقلیت، ص 37)‌

ای کاش سنگی در کنار سنگ‌ها بودم
آوخ که من کوهم ولی دوروبرم خالی است

(اقلیت، ص 55)‌

اما یکی از نشانه‌های دیگری که در بررسی شعر فاضل نظری باید به آن توجه شود زبان است.

زبان در شعرهای نظری در مرز میان امروز و دیروز در رفت و آمد است. در بخش مهمی از شعرهای او نیز بازگشت به گذشته بوضوح مشاهده می‌شود و ادامه و ثبات این مساله می‌تواند به نوعی انحطاط بینجامد و شعر او را محروم از امکانات تازه و بالقوه زبان زنده و کشف‌های ملهم از این زبان کند. از این منظر شعر نظری بیش از همه گرایش به زبان شاعرانی نظیر شهریار، سایه و رهی معیری دارد:

شعله انفس و آتش زنه آفاق است
«غم» قرار دل پر مشغله عشاق است‌
جام «می» نزد من آورد و بر آن بوسه زدم‌
آخرین مرتبه مست شدن اخلاق است
بیش از آن شوق که «من» با لب ساغر دارم
لب «ساقی» به دعاگویی من مشتاق است ...

(اقلیت، ص 19)‌

در مواردی هم که به زبان امروز نزدیک می‌شود، با حفظ استقلال، زبان شعرهای منزوی را به خاطر می‌آورد:

چنان که از قفس‌ هم دو یاکریم به هم
از آن دو پنجره ما خیره می‌شدیم به هم
به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج
چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم ...

(گریه‌های امپراتور، ص 65)‌

این نقد را با تازه‌ترین سروده فاضل نظری که احتمالا در کتاب بعدی او به چاپ خواهد رسید به پایان می‌برم:

ما گشته‌ایم و نیست تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت تو هم آرزو مکن
در قلب من سراغ غم خویش را مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی‌آبرو مکن‌
راز من است غنچه لب‌های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است‌
با یکدگر دو آینه را روبه‌رو مکن

پا‌نوشت‌ها:

1. به نقل از: شعر و شناخت، ضیاء موحد، تهران: مروارید، 1385،ص  64

2. فرهنگ‌فارسی، دکتر محمد معین، ج 5، اعلام، تهران: امیرکبیر، 1377، ص 553.

مهدی مظفری ساوجی‌


 
این کهنه‌های تازه‌نما را به‌هم بزن/ سید علی میرافضلی
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کوتاه ، شعر نو نیمایی ، سید علی میرافضلی

ای حسّ و حال نو!
با من قدم بزن
در ذهن کوچکم
این کهنه‌های تازه‌نما را
                          به‌هم بزن

سید علی میرافضلی


 
برای تو ای روز اردیبهشتی/ قیصر امین پور
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور

چه اسفندها... آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها می رسی
                                     از همین راه!   

قیصر امین پور


 
هرچند بزرگ، آسمان هم قفسی ست/ امید مهدی نژاد
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، امید مهدی ‌نژاد

در دامنی از لای و لجن پابندی
بر اوج و فرودِ موج ها می خندی
ای رود که منکر شده ای دریا را!
یک روز میانِ بسترت می گندی


 

یک جفت نگاهِ هرزه پو، دیگر هیچ
یک دنیا حرف و گفتگو، دیگر هیچ
فردای تو را هم از قضا می بینم:
نعشی بر سنگِ مرده شو، دیگر هیچ
 
 

آزادی عشق نیست، شاید هوسی ست
می پنداری اگر در این خانه کسی ست
برگرد به لانه ات، قناری! برگرد
هرچند بزرگ، آسمان هم قفسی ست

 

یک مشت کتاب و دفتر و دیگر هیچ
اندوخته ای مختصر و دیگر هیچ
ـ یک مشت کتاب و دفتر و دیگر چه؟
یک مشت کتابِ دیگر و دیگر هیچ

 

آری، خود را خط بزن، از سر بنویس
یک بار نشد، دوبارِ دیگر بنویس
ـ سرمشقم را...
ـ کدام سرمشق؟ عزیز!
مشقی در کار نیست، از بر بنویس

 

در فکر کجایی؟ که نخواهیم رسید
ای دوست! نیایی، که نخواهیم رسید
ما نیز که یک روز از اینجا رفتیم
رفتیم به جایی که نخواهیم رسید

 

بازیچه ی آب، خاک را گِل می شد
وقتی که غرورِ موج نازل می شد
این تودۀ ماسۀ مذبذب هربار
دریا می شد، دوباره ساحل می شد


 امید مهدی نژاد

بی خاطره از باختن و بردن ها
پرریخته از آمدن و رفتن ها
به گردشِ روزگار می اندیشد
در حلقۀ کرکسان عقابی تنها

 


شب نامیراست، ای پلنگِ زخمی!
یادت با ماست، ای پلنگِ زخمی!
از راه مرو به غمزۀ آهوها
ماه آن بالاست، ای پلنگِ زخمی!
 

 

صدها شب با چراغ تمرین کردیم
نامت را در سکوت تلقین کردیم
مِن بعد تو دانی و خدایت، ای صبح!
ما اسبِ تو را شبانگهان زین کردیم

 
 

آهیخته و عرضِ تلاطم کرده ست
برخاسته قصدِ سرِ مردم کرده ست
دست تو مگر حریفِ شورَش بشود
تیغی که نیامِ خویش را گم کرده ست

امید مهدی نژاد