آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است/ قیصر امین پور
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، قیصر امین ‌پور

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور


 
چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

...ابتدای سفرم شادی و غم توام شد
شادی و غم غزلی شد، غزلی مبهم شد

فاصله مشکل من بود، که در این جاده
چارده مرتبه این فاصله کم شد، کم شد

ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
بوسه می خواست لبم،گنبد خضرا خم شد

خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد

بعد هم پشت همان پنجره رویایی
چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد

خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق
گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

گریه کردم، عطش آمد به سراغم،گفتم:
به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد

آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم
کعبه شش گوشه شد آنگاه دلم محرم شد

روی سجاده خود یاد لبت افتادم
تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد

زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد
از محمد به محمد که میسر هم شد

من مسلمان شده مذهب چشمی هستم
که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد

سالها پیر شدم در قفس آغوشت
شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد

کاروان دل من بسکه خراسان رفته است
تار و پود غزلم جاده ابریشم شد

سالها شعر غریبانه در ابیات خودش
خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم
برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده به او کار جهان در هم شد

بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت
آی برخیز ز جا قافیه یا قائم شد...

سید حمیدرضا برقعی


 
مرد صاحب مال، عشق و حال می داند که چیست/ عباس احمدی
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، عباس احمدی

قدر اهل درد، صاحب درد می داند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد می داند که چیست
وحشی بافقی

 
حال اهلِ حال، صاحب مال می داند که چیست          
مرد صاحب مال، عشق و حال می داند که چیست

آنکه یک چندی در ایران کرده باشد زندگی
 حیف و میلِ مال بیت المال می داند که چیست

آنکه بر همسایگان بخشیده باشد نفتِ مفت
رمز دیپلوماسی فعال! می داند که چیست

فکر کردی آن زمین خواری که پشتش محکم است
حرمت اوقاف یا انفال می‌داند که چیست؟

"شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام"
بار عشق و مفلسی حمّال می داند که چیست!

"سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت کوش"
کار آسان را فقط دلال می‌داند که چیست

در پی درس و هنر رفتن تهش بیچارگی است
زندگی بازیکن فوتبال می داند که چیست

آن پزشکی که بگیرد زیرمیزی از کجا
حال آن اورژانسی بد حال می داند که چیست؟

فرد مستضعف بدان از چند نقطه، چند عضو
سوز حقی را که شد پامال می‌داند که چیست

نکته ای را که در این اشعار باشد مستتر
یک جوان انتِلکتوآل می داند که چیست

ور نه اینها را که ما عریان و روشن گفته ایم
هر کسی حتی خر دجّال می‌داند که چیست

قدر زر زرگر شناسد قدر شعر بنده را
شاطر و کلّه پز و بقال می‌داند که چیست

ارتباط بین این ابیات پیچاپیچ را
 غالباً تنها "شکرتیغال"1 می‌داند که چیست     

 
1. شکر تیغال اسم گیاهی دارویی و از آن مهم تر! تخلص شاعر است.


عباس احمدی


 
قحط انسان است وقتی نیستی/ محمد بختیاری
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد بختیاری

جای باران است وقتی نیستی
فصل طوفان است وقتی نیستی

این فضای چاردیواری سرد
کنج زندان است وقتی نیستی

چشم آغاز تمام قصه‌ها
خیس پایان است وقتی نیستی

هیچکس در چشم این آئینه نیست
قحط انسان است وقتی نیستی

زیر پرچم‌های شیطان هرکسی
یک مسلمان است وقتی نیستی...

محمد بختیاری

 


 
از دل همه را تکانده ام الا تو/ جلیل صفربیگی
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی


من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو

 

دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد

 

امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد
مانند زنی سبزه بهار عمرم
زنبیل به دست از کنارم رد شد

جلیل صفربیگی


 
آن سروِ سبیلنده و آن ماهِ مه‌اندود/ امید مهدی نژاد
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، امید مهدی ‌نژاد

ساقی بده از آن می مشدی ‌ت سبویی
تا قایمکی تر کنم از باده گلویی

زآن می که کند زاویه‌ی دید مرا باز
اعطا کندم پنجره‌ای رو به ویویی

کز خانه برون آیم و از خلق ببرّم
بالشت و تشک پهن کنم بر سر کویی

دیوانه شوم، چاک زنم ژیله و کت را
مستانه زنم چنگ به ریشی و به مویی

گر غرّشِ شیرانه ز من بنده نیاید
چون گربه اقلاً بزنم زیر میویی

[هرچند در این اوضاع از بهر «میو» هم
بایست که مخفی بشوی زیر پتویی]

در باغچه‌ی شعر و سخن جنبی و جوشی
در مجلسِ سیگار و فلان گفتی و گویی

این طایفه‌ی طنز چه بی پشت و پناهند
این سلسله بند است به بندی، نه، به مویی...

ساقی بده از آن می مشدی به حریفان
تا هریکی از گوشه‌ای افتند به سویی

شاید که چو مولانا یک مرد برآید
دستی به سبوی می و دستی به کدویی

شاید که پدید آید یک ایرجِ دیگر
تا شعر بیابد نمکی، مزّه و بویی

شاید که وزد باز نسیمی ز شمالی
یا آن‌که برون آید از این دخمه دخویی

این جمله محال است، بیا تا بنشینیم
با یاری و دودی و کتابی لب جویی

ساقی بنشین با من تا شعر بخوانیم
از شاعر فحل و خفن و نادره‌گویی

آن فاضل برجسته و آن شاعر استاد
آن کز نمک و دود و سخن پر شده گویی

آن سروِ سبیلنده و آن ماهِ مه‌اندود
ترکیبِ تنومندی و پیراسته‌خویی

آن ابرِ کرم، بحرِ سخا، کانِ مروّت
آن معدنِ کم‌رویی و انبارِ نکویی

در فضل و هنر مثل گلی بین نواری
در صدق و صفا مثل پری روی ننویی

ماهی، جگری، باقلوایی، شکلاتی
کیکی، پفکی، شیربلالی، سمنویی

هر تار سبیلش که اسارت‌گهِ جانی‌ست
صد بار زکی گفته به «زندان کچویی»

این وصف چه کس بود؟ اگر گفتی... آری
استاد بلافصل، ابوالفضل زرویی

باید بروم سر به سراپاش بمالم
پیدا نتوان کرد دگرباره چنویی

ای سروِ قدت برتر از آزادی و میلاد
ای گویِ لُپت نازتر از تازه هلویی

بی شوق تو بلبل نزند چه‌چهِ مشدی
بی عشق تو کفتر نکند بق ببقویی

هر مزّه که در پای سخن‌های تو ریزم
بی‌مزّه چنان شلغم در جنب لبویی

در طنز شمایید فقط صاحبِ فتوا
ماها همه در مکتب‌تان مسأله‌گویی

[این صنعت اغراق نه خالی‌ست ز واقع
ما چون تو نجستیم،‌ شما نیز نجویی]

*
گر زآن‌که قوافی نمی‌افتاد به تنگی
می‌شد که از این دست بگویی و بگویی

ای شاعر، از این بیش مشو مایه‌ی تصدیع
قافیه نمانده‌ست به‌جز «تویی» و «رویی»

اینجاست که بایست ادسّر بسراییم:
ساقی بده از آن می مشدی‌ ت سبویی...

امید مهدی نژاد


 
عشق این آتش گرمی که بپا کردی نیست/ علیرضا سلیمانی
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا سلیمانی

عشق این آتش گرمی که بپا کردی نیست
اینکه یک شهر بدنبال خود آوردی نیست

عشق موجود عجیبی است که در عصر شما
صید افتاده به دامی است که برگردی نیست

بی سبب نیست به اندازه انگشت دو دست
بین بازارچه شهر شما مردی نیست

فکر تنهایی عشاق کمر می شکند
بین یک جمع فراموش شدن دردی نیست

پرده بردار از این چهره ی آدم برفی
پشت این خنده معصوم بجز سردی نیست

سیب در دست من افتاد که ثابت بشود
عشق جز جاذبه مردی و نامردی نیست

علیرضا سلیمانی


 
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است/ نجمه زارع
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، نجمه زارع

از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم

در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شب ‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می ‌کند تن تو در آغوشم

تکثیر می ‌شوند و نمی ‌میرند سلول ‌های خاطره ات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم

هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم

بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم

نجمه زارع


 
کی چشم مغروری به پایان برده کاری را/ علی محمد مودب
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

مشتاقم از شب تا سحر، گیسوی یاری را
کوهی که حسرت دارد آبی، آبشاری را

چشمان من از گریه ی بسیار خشکیدند
مگذار در حسرت، چنین چشم‌انتظاری را

شاید محبت چاره سرسختی‌ام باشد
جز مِه چه می‌پوشاند آیا کوهساری را؟

باری هزار و یک‌ زمستان بی تو بی تاب است
بی روی تو گم کرده هستی نوبهاری را
 

یک گوشه چشمت، حاصل عمر نظربازی است
کی چشم مغروری به پایان برده کاری را؟

علی محمد مودب


 
گلویی تر کنید ای تیغ‌های تشنه، بسم الله/ محمدمهدی سیار
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد مهدی سیار

زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کرده‌اند اردیبهشتی می‌رسد از راه

بهاری م‍ی‌رسد از راه و می‌گویند می‌روید
گل داوودی از هر سنگ، حسن یوسف از هر چاه

بگو چله‌نشینان زمستان را که برخیزند
به استقبال می‌آییمت ای عید از همین دی‌ ماه

 به استقبال می‌آییمت آری دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از یاران ناهمراه

به استهلال می‌آییمت ای عید از محرم‌ها
به روی بام‌ها هر شام با آیینه و با آه...

سر بسمل شدن دارند این مرغان سرگردان
گلویی تر کنید ای تیغ‌های تشنه، بسم الله!

محمدمهدی سیار


 
مانند خنده های تو پیدا نمی شود/ ناصر حامدی
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، ناصر حامدی

بس کن بخواب پنجره ای وا نمی شود                                          
اهل دلی به فکر دل ما نمی شود

قدری بخند گریه برای تو خوب نیست
با اشک درد عشق مداوا نمی شود

بس کن چقدر خیره به امواج می شوی
دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود

چشمان من خلاصه ای از اشک های توست
چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود

بس کن بخواب، عمر که دست من و تو نیست
این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود

بس کن بخند گریه برای تو خوب نیست
مانند خنده های تو پیدا نمی شود

 ناصر حامدی


 
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود/ نجمه زارع
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، نجمه زارع

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

 نجمه زارع


 
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود/ حسین منزوی
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، حسین منزوی

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی


 
از خوبی تو بود که من بد شدم!/ قیصر امین پور
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!

قیصر امین پور