آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

و باز دست تکان میدهی برای خودت/ سعید حیدری
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سعید حیدری

نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت
و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

بدون هیچ دلیلی به راه می افتی
سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت

و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی
که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

بگیر دست خودت را که باز گم نشوی
دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید
و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است
تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی
که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت

رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته
و باز دست تکان میدهی برای خودت...

سعید حیدری


 
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نیلش/ علیرضا قزوه
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، علیرضا قزوه

نمازی خوانده ام در بارش یکریز ترتیلش
فدای عطر "حول حالنا"ی سال تحویلش

 کلید آسمان در دست، مردی می رسد از راه
پر است از معنی آیات ابراهیم تنزیلش

 زمین هر روز فرعونی دگر در آستین دارد
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نیلش

 زمان اسب سپید مهدی موعود را ماند
به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با فیلش

 زمین یکروز در پیش خدا قد راست خواهد کرد
به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجیلش

علیرضا قزوه


 
در زیر سرت چقدر باران داری/ مهدی رستمی
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

در عمق گلو بغض فراوان داری
رازی زنگفته های دوران داری

ای ابر نشسته در دل چشمانم
در زیر سرت چقدر باران داری!

 


یک لقمه ی نان خشک درپوشش بود
یک زنگ خطرهمیشه در گوشش بود

این زندگی دستفروش است ببین
دکان خدا اجاره بر دوشش بود

 


چندیست دچار بی حواسی شده ای
از دست هرآنچه هست عاصی شده ای

دیروز چقدر ساده بودی ای عشق
امروز ولی تو هم سیاسی شده ای

مهدی رستمی


 
گفتیم زود است و ماندیم٬ رفتند و گفتند دیر است/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

همراه مرغ مسافر پیغامی از گرمسیر است
می گوید «اینجا نمانید این خاکدان زمهریر است»

می گوید «اینجا نمانید٬ اینجا که مردان دروغ اند
اینجا که سرهای خالی روی شکم های سیر است»

می گوید «اینجا نمانید...» اما کجا می توان رفت؟
وقتی که ایمان مردم در بند نان و پنیر است


گفتند «اینجا نمانید٬ پابسته ده مباشید
این خانه نااستوار است٬ این کشت آفت پذیر است»

گفتیم «پرطاقتانیم» گفتند «اینگونه بودید»
گفتیم «فواره...» گفتند «فواره هم سر به زیر است»

گفتیم «مارا چراغی است٬ روشنگر خانه» گفتند
«لحنی دگرگونه دارد بادی که در بادگیر است»

 

گفتند و باور نکردیم تا آخرین چشمه یخ بست
گفتیم «زود است» و ماندیم٬ رفتند و گفتند «دیر است»

ماندیم تا سال دیگر با مرده هامان بگویند
«همراه مرغ مسافر پیغامی از گرمسیر است»

محمدکاظم کاظمی


 
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام/ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، سید حمیدرضا برقعی

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام

سیدحمیدرضا برقعی


 
یقین گم شده اش را به عشق برگردان/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عشق

به این شکسته بی دست و پای سرگردان
یقین گم شده اش را به عشق برگردان

هنوز می شود این دل شکسته تر باشد
دل شکستهّ ما را شکسته تر گردان

بریز هر چه عطش را به کام تشنگی ام
لبان شعله ورم را به گریه تر گردان

بس است هرچه تپیدیم زیر خاکستر
بسوز جان مرا باز و شعله ور گردان

مرا که تشنگی از آب خوشتر است امروز
کنار چشمه ببر، تشنه کام برگردان

دعای ما که دعا نیست، ادعاست فقط
هر آن دعا که نمودیم بی اثر گردان

دل مرا به کنار ضریح عشق ببر
رمیده آهوی بی تاب دربه در گردان

محمدرضا ترکی


 
باید ای عشق ، به طوفان تو عادت بکنم/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم
باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم

یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم
یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم

بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار ،
تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم

چون زمستان و خزان از پی هم می آیند
من چگونه به بهاران تو عادت بکنم ؟

بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است
باید ای عشق ، به طوفان تو عادت بکنم

ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم
تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم ؟!

طاق و قحطی زده از مصر مرا راندی و نیست
طاقت آنکه به کنعان تو عادت بکنم

ای دل غمزده دیری ست که عادت دارم
به سخنهای پریشان تو عادت بکنم !

محمدرضا ترکی


 
زمستان پیرمردی سالخورده است/ میلاد عرفان پور
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور

پس از او نیز  نامش را نگهدار                  
شکوه صبح و شامش را نگهدار

زمستان پیرمردی سالخورده است            
بهارا !  احترامش را نگهدار

میلاد عرفان پور


 
بهار آمده از سیم خاردار گذشته از سیم خاردار گذشته/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، محمدرضا شفیعی کدکنی

تو خامشی،
          که بخواند؟
تو می‌روی،
          که بماند؟
که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
 
از این گریوه به دور،
         در آن کرانه ببین:
بهار آمده،
         از سیم خاردار گذشته
 
محمدرضا شفیعی کدکنی


 
از دل همه را تکانده ام الا تو/ جلیل صفربیگی
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد

مانند زنی سبزه  بهار عمرم
زنبیل به دست از کنارم رد شد

 

 

من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو

جلیل صفربیگی

 


 
وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، محمد کاظم کاظمی

ـ تسبیح و فال حافظ و قندان نقره‌کار
فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

مُهر امین و پسته خندان و زعفران‌
ـ بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود
باج و خراج بایدمان داد، بی‌شمار

گفتی که در اوایل اسفند می‌رسی‌
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود
آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود
از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

اسفند دختری است که آسوده می‌شود
از درد زندگی به مداوای انتحار

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود
بر قطعة صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

 
گفتی قطار خرّم نوروز می‌رسد
نوروز را نداده کسی راه در قطار

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

 

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود
دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟

این خوشدلی بس است که سنجاق می‌شود
بر سررسید کهنة من برگی از بهار

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌
از ما همین دو بیت بماند به یادگار

جمعه ١٠ فروردین ٨۶
محمدکاظم کاظمی


 
شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی/ علیرضا قزوه
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی
در نمازت گریۀ انگورها را بشنوی

 
تار شد شب های تنهاییت، چنگی زن به دل
تا صدای هق هق تنبورها را بشنوی

رکعتی از رنگ بیرون آی، ای همرنگ نور
نور شو، تا ربٌنای نورها را بشنوی

سعی کن آیینه را هر صبح، لب خوانی کنی
سعی کن با یک نظر، منظورها را بشنوی

پنبه را از گوش بیرون آر، ای حلاج وهم
تا اناالحق گفتن منصورها را بشنوی

بی که موسی باشی از طور تجلی بگذری
بی که اسرافیل باشی صورها را بشنوی

تو سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط
شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی

شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا
محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی

اسفند ماه ۱۳۸۷- دهلی نو


 
بیهوده مگویید بهارم این است/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور

بلبل نگران است و چمن، غمگین است
در بهت درختان، سر گل پایین است
بیهوده مگویید بهارم این است
امروز فقط اول فروردین است!

میلاد عرفان پور


 
تنهایی من سرش شلوغ است امشب/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور

سرگرم مناجاتم و سرمست امشب
از هرکه جز او کشیده ام دست امشب
دیر آمده ای رفیق! دیر آمده ای
تنهایی من سرش شلوغ است امشب

میلاد عرفان پور


 
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم/ حسین منزوی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسین منزوی ، غزل ، اشعار عاشقانه

 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب ‌کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کورسوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق‌ها، علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم

حسین منزوی


 
درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری/ پیمان سلیمانی
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری
به دورتر برسانی ــ به دورتر ببری

تمام بود ونبود مرا در این دنیا
که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری

ومن تمام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری

سپس نسیم شوی تو و بعد از آن یوسف ...!
که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری

مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان
به خواب های درختانِِِِ بارور ببری

و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا
خودت اگر بنویسی ــ خودت اگر ببری

عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد
درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری

دوباره زوزه ی باد و شکستن جاده
چه می شود که مرا با خودت سفر ببری

پیمان سلیمانی


 
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند/ قیصر امین پور
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، قیصر امین ‌پور

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور