آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

با سر نه با سراسرمان درد می کشیم/ نفیسه سادات علوی نسب
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

با پیچ و تاب پیکرمان درد می کشیم
رودیم و روی بسترمان درد می کشیم

تلخیم و با نواده ی تاکان برادریم
دُردیم و بی برادرمان درد می کشیم

مستیم و از سخاوت مستانه بی نصیب
جامیم و با لب تـَـرمان درد می کشیم

سردار و بی سریم که بیدار و سربدار
با سر نه با سراسرمان درد می کشیم

زهرش، اگر ببخشدمان جام، می خوریم
نازش، اگر کشد بَرِمان درد، می کشیم

ما بیدلان ِ مستِ دل از دست داده ایم
بی دلسِتان و دلبرمان درد می کشیم

نفیسه سادات علوی نسب

 


 
با لنگه کفش هم شده یک امتحان بکن/ ناصر فیض
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر طنز اجتماعی ، ناصر فیض

کاری سزای ماهیت دشمنان بکن
خود را خبر نگار شگفت جهان بکن

با تخم مرغ و گوجه کفایت نمی کند
با لنگه کفش هم شده یک امتحان بکن

ناصر فیض


 
ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم / علی ثابت قدم
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

تو همچون دیگران رفتی ، ولی من همچنان ماندم
چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم

مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی
بلاتکلیف من بین زمین و آسمان ماندم

تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را
نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم

تو را صد حنجره آواز تا شیراز با خود برد
و من چون بغض کوری در گلوی اصفهان ماندم

تو با اسب سفید بال دار آرزو رفتی
و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم

نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی
نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم

به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتم
ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم

اگر بار گران بودی... اگر نامهربان بودی ...
تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !

علی ثابت قدم


 
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را/ علیرضا بدیع
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا بدیع

به روز واقعه بردار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را

نگاه من پی معماری نوین تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را

رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را

ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تن جوانت را

من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!

به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را

دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را

گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!

علیرضا بدیع

 


 
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد/ جلیل صفربیگی
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردی از یاد

من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد

جلیل صفربیگی


 
آن آفتابِ پشتِ همین پرده، آن «دلبرِ عزیزِ سفرکرده»/ مهدی رحیمی
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی رحیمی

از منزل چهاردهم مهتاب امشب هزاربار گذر کرده
پس کوزه‌های حوصلهٔ دریا تا پلکِ ابر رفته و سر کرده

افتاد باد در دهنِ باران، بادی که سر به پنجره می‌کوبد
بادی که کوه و دشت و بیابان را با یک دهانِ چاک خبر کرده

دریا نشسته است به‌جای ماه، مهتاب روی اسکله می‌رقصد
قانون جاذبه‌ست ـ نمی‌دانم ـ یا جذبه‌های توست اثر کرده؟

از جذبه‌های توست که چشمِ ابر از پلک‌های خاک سرازیر است
از جذبه‌های توست که هر ماهی پیراهنِ ستاره به بر کرده

با تو پلنگ بچهٔ آهویی‌ست، آهوی رَم‌نکرده ولی حسّاس
آن عاشقی که هر شب مهتابی، صخره‌به‌صخره تا تو خطر کرده

حالا پرنده است و سپیدار است تا صبح چشمِ پنجره بیدار است
پس پلک می‌زنی و به‌روی شهر، بارانِ چشم‌های تو سر کرده

در روزگار فتنه و بدعَهدی، «یا أهلَ الإنتظار! أنا ألمهدی!»
آن آفتابِ پشتِ همین پرده، آن «دلبرِ عزیزِ سفرکرده»

مهدی رحیمی


 
سنگ در مشت/ علیرضا قزوه
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سپید، شعر آزاد ، شعر فلسطین ، شعر مقاومت اسلامی ، علیرضا قزوه

یأتون بشجرة مکبّله بتهمة

أنها رشقتهم بحجارة التفّاح!

یأتون بشجرة البرتقال

لأنها أثمرت فاکهة دامیة

یأتون بشجرة الزیتون بتهمة

کونها أنجبت بدل الزیتون رصاصاً!

المحکمة رسمیّة

المتّهم موج استوقفوه فلم یقف

المتّهم طائر لم یغادر قبة الصخرة

المتّهم عصفور لأنه لم یجید العبریّة

المحکمة رسمیّة

المتّهم سدرة المنتهی!

و الطریق المنتهی إلی المعراج

المتّهمات شاهدات القبور

التی تحمل بسم الله

و کلّ الأمّهات اللّواتی

یخفین فی بطونهنّ أجنّة

یحملون فی أیدیهم حجراً!

              ***                       

  درخت سیب را می آورند

با دستبند

به جرم این که چرا

سیب هایش را چون سنگ، پرتاب کرده است!

درخت پرتقال را می آورند

به جرم این که چرا

میوه های امسالش خونین است

در خت زیتون را می آورند

به جرم این که چرا

یک در میان گلوله به دنیا آورده است!

دادگاه، رسمی ست 

متّهم موجی ست که به او ایست دادند

                            و نایستاد

متّهم کبوتری ست

که از قبة الصخره نرفت

متّهم، گنجشکی ست

که زبان عبری نمی داند!

دادگاه، رسمی ست

متّهم، درخت "سدرة المنتها" ست!

و جاده ای که به معراج می رود

متّهم، تمام سنگ قبرهایند

که "بسم الله" دارند

و تمام مادران

که در شکم هاشان،

           فرزندانی دارند

                سنگ در مشت!

علیرضا قزوه 


 
ای‌ شاگردان‌ غزه‌! به‌ رادیوهای‌ ما اعتنا نکنید/ نزار قبانی
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر مقاومت اسلامی ، شعر فلسطین ، شعر عرب

دنیا را خیره‌ کردند
با آن‌ که‌ در دستان‌شان‌ جز سنگ‌ نبود
چونان‌ مشعل‌ها درخشیدند
و چونان‌ بشارت‌ از راه‌ رسیدند
ایستادند
منفجر شدند
شهید شدند
و ما برجا ماندیم‌; چونان‌ ستاره‌هایی‌
قط‌بی‌
ــ با پیکرهایی‌ پوشیده‌ از گرما ــ
آنان‌ از برای‌ ما جنگیدند
تا کشته‌ شدند
و ما در کافه‌هامان‌ ماندیم‌
ــ چونان‌ بزاق‌ صدف‌ها ــ
یکی‌ در پی‌ سوداگری‌
یکی‌ در ط‌لب‌ میلیاردها اسکناس‌ تا زده‌،
ازدواج‌ چهارم‌ و آغوش‌های‌ صیقلی‌ تمدن‌
یکی‌ در جست‌وجوی‌ قصری‌ بی‌مانند در
لندن‌
یکی‌ در کار سمساری‌ سلاح‌، در
کاباره‌ها، به‌ ط‌لب‌ خون‌بهای‌ خویشتن‌
یکی‌ در جست‌وجوی‌ تخت‌ و سپاه‌ و
صدارت‌
آه‌، ای‌ لشکریان‌ خیانت‌ها
ای‌ لشکریان‌ مزدوری‌ها
ای‌ لشکریان‌ تفاله‌ها
ای‌ لشکریان‌ هرزگی‌ها!
هر قدر هم‌ که‌ تاریخ‌ درنگ‌ کند
به‌ زودی‌، کودکان‌ سنگ‌ ویران‌تان‌
خواهند کرد



ای‌ شاگردان‌ غزه‌!
به‌ ما بیاموزید
ــ اندکی‌ از آن‌ چه‌ شما را ست‌ ــ
که‌ ما از یاد برده‌ایم‌
به‌ ما بیاموزید که‌ مرد باشیم‌
که‌ نزد ما مردانی‌ هستند که‌ خمیر
شده‌اند
به‌ ما بیاموزید:
که‌ چگونه‌ سنگ‌ در دست‌ کودکان‌، از
تراژدی‌های‌ گران‌ درمی‌گذرد
چگونه‌ دوچرخه‌ کودک‌ از مین‌ می‌گذرد؟
چگونه‌ روبان‌ ابریشمین‌ از کمین‌
می‌گذرد؟
چگونه‌ آب‌ نبات‌ شیرین‌ ــ وقتی‌ توقیفش‌
می‌کنند ــ به‌ چاقو بدل‌ می‌شود؟



ای‌ شاگردان‌ غزه‌!
به‌ رادیوهای‌ ما اعتنا نکنید
به‌ ما گوش‌ نسپارید
با تمام‌ توان‌تان‌ بتازید و بتازید
در راه‌تان‌ استوار بمانید
از ما پرسش‌ نکنید
ما اهل‌ حساب‌ و کتاب‌ و معامله‌ هستیم‌
در ژرفای‌ نبردهاتان‌ پیش‌ روید و ما را
واگذارید
که‌ ما خدمه‌ فراری‌ لشکریم‌
ط‌ناب‌هاتان‌ را بیاورید و حلق‌آویزمان‌
کنید
ما آن‌ مردگانیم‌ که‌ گوری‌ ندارند
و آن‌ یتیمان‌ که‌ چشمی‌ ندارند
ما به‌ سوراخ‌هامان‌ چسبیده‌ایم‌
و از شما می‌خواهیم‌
که‌ با اژدها بجنگید!
ما ــ هزار قرن‌ ــ در برابرتان‌ کوچک‌
شده‌ایم‌
و شما به‌ یک‌ ماه‌ قرن‌ها قد کشیده‌اید!



ای‌ کودکان‌ غزه‌
به‌ نوشته‌های‌ ما برنگردید
ما را نخوانید
ما پدران‌ شماییم‌
مثل‌ ما نباشید
ما بت‌های‌ شماییم‌
ما را نپرستید
ما برگه‌های‌ سیاست‌ و سرکوب‌ را
مبادله‌ می‌کنیم‌
و گورستان‌ها می‌سازیم‌ و زندان‌ها
آزادمان‌ کنید!
ــ از عقده‌ هراسی‌ که‌ در درون‌ ماست‌ ــ
و از مغزهامان‌ افیون‌ را دور بریزید!
به‌ ما بیاموزید
هنر چنگ‌ زدن‌ به‌ خاک‌ را
و مسیح‌ را در اندوه‌ رها مکنید!



ای‌ دوستان‌ کوچک‌ ما، سلام‌!
خداوند روزتان‌ را یاسمین‌ گرداند!
از تکه‌های‌ ویران‌ خاک‌ درخشیدید
و زخم‌هامان‌ را چون‌ گل‌ نسرین‌ کاشتید



این‌، انقلاب‌ دفترها و مرکب‌ها است‌
پس‌ برلب‌ها
نغمه‌هایی‌ باشید!
ــ که‌ دلاوری‌ و والایی‌ را بر ما می‌بارد ــ
ما را از زشتی‌هامان‌ شستشو دهید!
شستشو دهید!
از یهود مهراسید، هم‌ از سحرش‌
برای‌ چیدن‌ زیتون‌ مهیا باشید!
که‌ این‌ روزگار یهودی‌
وهمی‌ است‌ که‌ به‌ زودی‌ فرو خواهد
ریخت‌
ــ اگر باور داشته‌ باشیم‌ ــ
ای‌ دیوانگان‌ غزه‌!
هزاران‌ درود بر دیوانگان‌!
که‌ رهایی‌مان‌ بخشیدند
عصر عقل‌ سیاسی‌ از زمان‌ روگردانیده‌
است‌
پس‌، به‌ ما جنون‌ بیاموزید!



یک‌ سنگ‌ پرتاب‌ می‌شود... یا دو سنگ‌
افعی‌ اسراییل‌ نیمه‌ می‌شود
گوشت‌ چارپایان‌ را می‌جود
و سوی‌ ما می‌آید
ــ بی‌دست‌ ــ
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ سرزمینی‌ بر فراز
ابرها پدیدار می‌شود
و وط‌نی‌ زاده‌ می‌شود در چشم‌ها
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ حیفا پدیدار می‌شود
یا فا پدیدار می‌شود
و غزه‌ در موج‌های‌ دریا می‌آید
چون‌ ماذنه‌ای‌ میان‌ دو لب‌
قدس‌ را روشن‌ می‌کند
اسبی‌ از یاقوت‌ سپیده‌دم‌ نقش‌ می‌کند
و چون‌ اسکندر ذی‌القرنین‌ وارد می‌شود
دروازه‌های‌ تاریخ‌ را بر می‌کند
زمانه‌ افیونیان‌ را به‌ پایان‌ می‌برد
بازار قوادان‌ را می‌بندد
دست‌های‌ جیره‌خواران‌ را می‌برد
و بازماندگان‌ اهل‌ کهف‌ را از دو کتف‌
پرت‌ می‌کند
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ درختان‌ زیتون‌ بارور
می‌شوند
در سینه‌ها شیر جاری‌ می‌شود
سرزمینی‌ را در ((ط‌بریا)) نقش‌ می‌کند
که‌ دو سنبله‌ در آن‌ کاشته‌ می‌شود
و خانه‌ای‌ را نقش‌ می‌کند، بر فراز
))کرمل‌))
و مادری‌ را کنار درگاه‌ و فنجان‌ها
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ عط‌ر دلاویز لیمو
هجوم‌ می‌آورد
و وط‌نی‌ زاده‌ می‌شود در چشم‌ها
ماهی‌ را از چشم‌های‌ سیاهش‌ پرتاب‌
می‌کند
و گاه‌، دو ماه‌
قلمی‌ پرتاب‌ می‌کند
کتابهایی‌ پرتاب‌ می‌کند
مرکبی‌ پرتاب‌ می‌کند
صمغی‌ پرتاب‌ می‌کند
میزهای‌ رسم‌ را پرتاب‌ می‌کند
و قلم‌موی‌ رنگ‌ها را



مریم‌ فریاد می‌زند:((آه‌، ای‌ فرزندها!))
و او را در آغوش‌ می‌کشد
کودکی‌ بر زمین‌ می‌افتد
ــ در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ هزاران‌ کودک‌زاده‌
می‌شوند.
ــ و ماه‌ غزه‌ می‌گیرد.
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ ماهی‌ از ((بیسان‌))
می‌درخشد
و وط‌نی‌ به‌ سلول‌ زندان‌ وارد می‌شود
و وط‌نی‌ زاده‌ می‌شود در چشم‌ها
که‌ از کفش‌هایش‌ گرد و غبار می‌تکاند
و در سرزمینی‌ آبی‌ داخل‌ می‌شود
افقی‌ دیگر می‌گشاید،
روزگارانی‌ دیگر می‌آفریند
متنی‌ دیگر می‌نگارد
حافظ‌ه‌ بیابان‌ را در هم‌ می‌شکند
زبان‌ فرسوده‌ را ــ از الف‌ تا یا ــ می‌کشد
فرهنگ‌ لغات‌ را سوراخ‌ می‌کند
و مرگ‌ نحو را جار می‌زند
و مرگ‌ شعرهای‌ گران‌بهای‌ ما را
سنگی‌ پرتاب‌ می‌کند
رخساره‌ فلسط‌ین‌ پیدا می‌شود.
ــ چون‌ قصیده‌ای‌ صورت‌ می‌بندد
ــ سنگی‌ دیگر پرتاب‌ می‌کند
ــ عکا برفراز آب‌ چون‌ قصیده‌ای‌
خاموش‌ می‌شود
ــ سنگی‌ دیگر پرتاب‌ می‌کند
ــ ((رام‌!...)) چون‌ بنفشه‌ای‌ می‌درخشد از
شب‌ خشم‌
ــ سنگ‌ دهم‌ را پرتاب‌ می‌کند
ــ رخساره‌ی‌ خداوند ظ‌اهر می‌شود
و روشنایی‌ سپیده‌دمان‌
سنگ‌ انقلاب‌ را پرتاب‌ می‌کند
تا آخرین‌ جانی‌ روزگار نابود شود
پرتاب‌ می‌کند...
پرتاب‌ می‌کند...
پرتاب‌ می‌کند...
تا ستاره‌ داوود را به‌ دستانش‌ برکند
و در دریا انداخته‌ شود
از روزنامه‌های‌ بزرگ‌ پرسش‌ می‌شود؟
این‌ برآمده‌ از کنعان‌، کدامین‌ پیامبر
است‌؟
این‌ درآمده‌ از بط‌ن‌ رنج‌ها، کدامین‌ کودک‌
است‌؟
این‌ درخشنده‌ از لابه‌لای‌ دیوارها،
کدامین‌ گیاه‌ افسانه‌ای‌ است‌؟
کدامین‌ چشمه‌های‌ یاقوت‌ از برگ‌های‌
قرآن‌ جوشید؟
پیشگویان‌ از او می‌پرسند
صوفیان‌ از او می‌پرسند
بوداییان‌ از او می‌پرسند
پادشاهان‌ جن‌ از او می‌پرسند
این‌ کودک‌ تابان‌، چون‌ هلوی‌ سرخ‌ از
درخت‌ فراموشی‌، کیست‌؟
این‌ ط‌فل‌ گریزپا از تصویرهای‌ نیاکان‌
و از دروغ‌های‌ نوادگان‌
و از جامه‌های‌ بنی‌قحط‌ان‌ کیست‌؟
کیست‌ این‌ جست‌وجوگر شکوفه‌های‌
عشق‌ و خورشید انسان‌؟
کیست‌ این‌ کودک‌ با چشمان‌ شعله‌ور
چونان‌ خدایان‌ یونان‌؟
ــ که‌ شکنجه‌ دیدگان‌ از او می‌پرسند
ــ سرکوب‌ شدگان‌ از او می‌پرسند
ــ تبعیدیان‌ از او می‌پرسند
ــ و گنجشک‌های‌ پشت‌ میله‌ها از او
می‌پرسند
ــ کیست‌ این‌ که‌ می‌آید
ــ از سوز و گداز شمع‌ و از کتابهای‌
راهبان‌؟
ــ کسیت‌ این‌ فرزند که‌ در چشمانش‌
آغاز هستی‌ پدیدار است‌؟
ــ کیست‌ این‌ فرزند که‌ بذر انقلاب‌ را در
همه‌ سو می‌کارد؟
قصه‌پردازان‌ از او می‌نویسند
و سواران‌ داستانش‌ را باز می‌گویند
کیست‌ این‌ کودک‌ رهیده‌ از فلج‌ ط‌فلان‌
و از کرم‌ خوردگی‌ کلمات‌؟
این‌ گریخته‌ از مزبله‌ تحمل‌ و از زبان‌
مردگان‌؟
روزنامه‌های‌ جهان‌ می‌پرسند:
چگونه‌ کودکی‌ چون‌ گل‌
دنیا را با مداد پاک‌کن‌ محو می‌کند؟



جریده‌های‌ آمریکایی‌ می‌پرسند:
چگونه‌ کودک‌ غزه‌ حیفا، عکا، نابلس‌
واگن‌ تاریخ‌ را واژگون‌ می‌کند
و شیشه‌ای‌ بلورین‌ تورات‌ را درهم‌
می‌شکند؟


کودکان‌ سنگ‌/نزار قبانی
ترجمه‌: عبدالرضا رضایی‌نیا


 
همه مشکلات فلسطین حل خواهد شد/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سپید، شعر آزاد ، شعر فلسطین ، شعر مقاومت اسلامی ، علیرضا قزوه

همه مشکلات فلسطین حل خواهد شد
کافی است ما نباشیم
و شاعران خفقان بگیرند
کافی است چشم‌ها را ببندیم و کشتی کج نگاه کنیم
یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی شویم

کافی است افغان‌ها
تنها یک زلمای ذلیل زاد داشته باشند
ایرانی‌ها
یک نوری زاده
تا خلیج فارس الخلیج شود

کافی است محمد حرب ترور شود
کافی است یحیی عیاش‌ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند

چه فرق می‌کند اسماعیل هنیه باشد یا محمود عباس؟
خالد مشعل باشد یا سلام فیاض؟
36 کیلومتر نوار غزه باشد یا یک آپارتمان 36 متری؟
با پرچم سفید؟

نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرمینی که العربی می‌رقصد
از پادشاه کوچک امانی
که با فرشته‌های یهودی تزویج شد

نگاه کن که پادشاه رشید ترابلس
چگونه یک روبات شد

نه، از میان این همه اعراب
کسی کاری نمی‌کند
رجالشان دست‌بوس رایسند
نساءشان دست‌بوس بوش

مگر باز شکاری ولیعهد دوبی
کاری کند
و دست بوش را گاز بگیرد
به اشتباه!

علیرضا قزوه


 
یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی/ مهدی جهان‌دار
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، مثنوی ، مهدی جهاندار

    هرجا غزل به قافیه یار می‌رسد
    ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می آوری

    او کیست؟ تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    ناگه به خود می‌آیی و درمانده می‌شوی
    دل‌خسته از بهشت خدا رانده می‌شوی

    طوفان شروع می‌شود و ماجرا تویی
    کشتی به آب می‌زند و ناخدا تویی

    از شهر می‌گریزی و تنها، تبر به دست
    حتی بت بزرگ دلت را شکسته است

    یک‌روز دیگر از تو نجابت، نگاه از او
    زل می زنی به چشم زلیخا و آه از او

    این قصه در ادامه به دریا رسیده است
    یعنی عصا دوباره به موسی رسیده است

    دل پادشاه گشت و سلیمان ماجراست
    بلقیس پس کجاست که پایان ماجراست

    ای روزگار! قافیه تنگ است و باز من
    من یونسم دهان نهنگ است و باز من

    وقتی خریده‌اند به سیبی تو را مرنج
    نفروختند اگر به صلیبی تو را مرنج

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری

    او کیست تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    من منتظر نشسته که ناگاه می‌رسی
    یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی

    مهدی جهان‌دار


 
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم/ ‌اکبر آزاد
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ترانه ، چارپاره

آسیمه سر رسیدی
از غربت بیابان

دلخسته دیدمت در
آوار خیس باران

وامانده در تبی گنگ
ناگه به من رسیدی

من خود شکسته از خود
در فصل نا امیدی

در برکه ی دو چشمت
نه گریه و نه خنده

گم کرده راه شب را
سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق
هرگز  نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو
شاید که مرده بودم
 
من با تو خو گرفتم
از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود
تا این ترانه گفتم

در خلوت سرایم
یکباره پر کشیدی

آنگاه ای پرنده
بار دگر پریدی

‌اکبر آزاد

 


 
کاش مث عکسا کنار هم باشیم/ عبدالجبار کاکایی
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ترانه

زمان رو فقط تو عکسا میشه نگه داشت  ما گاهی رو خودمون کلیک می کنیم و فریز می شیم تو عکسا. گاه شادی های عکسامون ما رو ناراحت میکنه چون ما از اون شادیها فاصله گرفتیم. کاش مث عکسا کنار هم باشیم. گاهی...

 واسه هم تو عکسا عاشقونه تر
واسه هم تو عکسا دیوونه تریم
من نمی گم ولی این عکسا می گن
ما چقد ازدل هم  بی خبریم

خیلی وقتا عشقُ از یاد می بریم
یادمون رفته  یه روزی چی بودیم
دوبار آفتاب بزنه، بارون بیاد
کی می دونه ما تو دنیا کی بودیم

زندگی می گذره، عکسا می مونن
دنیا خوابه، اگه خوبه، اگه بد
کاش مث عکسا کنار هم باشیم
کاشکی خنده ها بمونن تا ابد

می شه پرواز پرنده رُ ندید
میشه عکس بالُ تو قفس کشید
بیا عادت بکنیم به همدیگه
وقتی عشقُ نمیشه نفس کشید

من وتو بی خبر از خاطره ها
خیلی وقتا بی خیال هم بودیم
من نمی گم ولی این عکسا میگن
ما دو تا یه روزی مال هم بودیم

عبدالجبار کاکایی


 
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن/ قیصر امین پور
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر آیینی ، قیصر امین ‌پور

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانکاهی است از دل
عَلَم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت، غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گِل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

 
قیصر امین پور

,


 
چه دور افتاده‌ام از حجراسماعیل پهــلویت/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

خدا را حلقۀ کعبه‌ست این یا حلقۀ مویت
چه دور افتاده‌ام از حجراسماعیل پهــلویت

تمام عاشقان بر گرد گیسوی تو می‌چرخند
بخوان امسال ما را هم به بیت الله گیسویت

 شبی از خطّ نسخ روی ماهت پرده را بردار
شکسته قلب‌ها را خطّ نستعلیق ابرویت

نه تنها چشم هایت سورة الشّمس می خوانند
به المیزان قسم، تفسیر یوسف می‌کند رویت

تعالی الله خود لبّیک اللّهم لبّیکی
چه لبّیکی که در هفت آسمان پیچیده هوهویت


علیرضا قزوه

  اسفند ماه 1377

,


 
تو چشم وا کن و آبی کن آسمانم را/ علیرضا بدیع
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا بدیع

به بوسه یکسره کن کار دشمنانم را
که دشمنان به لب آورده اند جانم را

 به شکوه تا سخنی گفته ام، چنان اطفال
به بوسه ای شکرین بسته ای دهانم را

 به گل نشسته دلم، موج باش و کاری کن
نسیم باش و برافراز بادبانم را

پرنده ی قفسم: خو گرفته و خوش خوان
کنار قلب تو می سازم آشیانم را

 مرا کنار تو غم نیست این که دولت فقر
به خون دیگری آغشته است نانم را

به کوه هر چه که دادم، دوباره باز آورد
بگو کجا ببرم درد جاودانم را؟

به هر کجا بروم، آسمان همین رنگ است
تو چشم وا کن و آبی کن آسمانم را

علیرضا بدیع


 
دنیا کرشمه‌های زلیخاست، الحذر/ علیرضا قزوه
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: قصیده ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

 زین روزگار، خون جگرم، سخت خون جگر
من شِکوه دارم از همه، وز خویش، بیشتر


ای دل، شفیعِ آخرتِ مایی، الغیاث
دنیا کرشمه‌های زلیخاست، الحذر!

پیراهنی ز گریه به تن کن، دلِ عزیز!
هم بویی از مشاهده سوی پدر، ببَر

کی می‌شود که دیدۀ یعقوب واشود؟
کی می‌رسد که یوسفِ دل، آید از سفر؟

آه و دریغ و درد که دنیای کوچکم
تکرارِ دردِ دل شد و تکرارِ دردِسر

با خستگی، هزار شبِ خسته‌ام گذشت
وایِ من از هزار شبِ خستۀ دگر

آخر کجای این شبِ محتوم، زندگی‌ست؟
هر روزمان هَبا شد و هر شام مان هدر

در دل، مرا چقدر نماز است بی‌حضور
در کف، مرا چقدر قنوت است بی‌اثر

ای دل، چقدر دور شدی، دور از خودت
تو بی‌خبر ز مرگی و مرگ از تو بی‌خبر

یک شب درآ به خانه‌ام ای مرگِ مهربان
یک شب مرا به خلوتِ جادویی‌ات بِبَر

باید قضا کُنم همۀ عمرِ خویش را
من از قضا هنوز گرفتارم آن قَدَر،

کز هیچ کس امیدِ رهایی ز کار نیست
جز مالکِ قضا و به جز صاحبِ قَدَر

سنگی به سنگ خورد و سراپا شراره شد
دل، شعله‌ور نگشت ز بوسیدنِ «حَجَر»

سی شب به گردِ «حِجر» نشستم به التماس
سی شب تمام، دیده دل، باز تا سحر

امّا دریغ از آن که بلورین شود دلم
سنگین‌تر از همیشه، دلِ گنگ و کور و کر

پای برهنه، باز، دل از دست می‌‌دهم
وقتی هوای کعبه مرا اوفتد به سر

شاید هنوز نیمه دلی دارم از جنون
شاید هنوز نیمه غمی دارم از پدر

آه ای ستاره‌ای که نمی‌مانی از درخش
آه ای پرنده‌ای که نمی‌مانی از سفر

زان پیشتر که قافلۀ حاجیان رسند
یک شب مرا به خلوتِ «اُمّ‌القری» ببر

هر کس بر آن سر است که سوغاتی آورد
سوغات، سوی کعبه کسی می‌برد مگر؟

آری، به کعبه باید سوغاتی‌یی برم
دل می‌برم به کعبه و در دست او تبر

باید تهمتنانه گذشت از هزارخوان
هر خوانش، اژدهای سیاهِ هزارسر

یا رب به حقّ سیّد و سالارِ انبیاء
یا رب به حقّ هر چه نبی تا ابو‌البشر

یا رب به حقّ آیة «والشّمس و الضُّحی»
یا رب به حقّ سورۀ «النجم» و «القمر»

دل، سدّ راهِ من شده، من، سدّ راهِ دل
من را دگر، دگر کن و دل را دگر، دگر!

 علیرضا قزوه


 
ای کـاش کـبوتر حریمـت باشم/ یوسف رحیمی
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر شیعی ، یوسف رحیمی

ای کـاش کـبوتر حریمـت باشم
یا هم نفس صبح و نسیمت باشم
از چشـم دلم بیا و بردار حـجاب
تا زائر چشـمان رحیمـت باشـم



صحن تو پر از تب عبوری سبز است
لبـریز تبـسم حضـوری سبز اسـت
مـن تـوشه کـربلام را مـی گـیرم
از پنجره ای که غرق نوری سبز است

یوسف رحیمی


 
اگر فزون‌تر از آن خطبه‌ها مجالش بود/ امید مهدی نژاد
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، امید مهدی ‌نژاد

 

ازل برای ابد م‍ُلک لایزالش بود
چه فرق می‌کند آخر که چند سالش بود؟

حریم عرش خدا بود سقف پروازش
تمام وسعت عالم به زیر بالش بود

وجود خون خدا را به شیر خود پرورد
بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود

پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
چراغ کوچه شب قامت هلالش بود

زمین‌ِ شب‌زده را رشک آسمان می‌کرد
اگر فزون‌تر از آن خطبه‌ها مجالش بود

امید مهدی نژاد

 


 
برای قافیه‌ی من، شبی ردیف شدی/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، ابراهیم واشقانی فراهانی

شبیه شعر، شبیه غزل، ظریف شدی
برای قافیه‌ی من، شبی ردیف شدی

شبیه خواب دمِ صبح، مثل ابری دور
شبیه سبزه‌ی باران‌زده لطیف شدی

حریف عشق تو من نیستم، تویی بانو
که در لباس غزل بر خودت حریف شدی

نه مثل خواب بخارا، نه مثل خاک بهشت
نه مثل، نه، که بسی بیشتر ظریف شدی

قشنگ‌تر شدی ای روح محض، در باران
علی‌الخصوص که از گِل کمی کثیف شدی

زمین مهمل اگر آسمان زیبا شد
تو فعل ربطیِ این مُسند سخیف شدی

در این زمانه که عشق از شرافت افتاده
مثال جالب یک عاشق شریف شدی

هم اعتبار جدیدی به عشق بخشیدی
و هم کسادی بازار بند کیف شدی

همیشه قابل تشخیصی ای همیشه فصیح
اگر شدید شدی یا اگر خفیف شدی

و این اشاره به یک شعر تازه است که تو
برای خاتمه‌ی این غزل ردیف شدی

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
به خاطر بسپریدم دشمنان چون نام من عشق است/ علیرضا بدیع
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

  شبی با بید می رقصم ، شبی با باد می جنگم
که من چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هرکس به کیش خویش پندارد
و الّا من چو مِی با مست و با هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب قدری «ربّنا» خواندم
همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان ! چون «نام من عشق است»
فراموش ام کنید ای دوستان ! من مایه ی ننگم

مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

علیرضا بدیع


 
ماه از شب برنمی گیرد نگاه خویش را/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، علیرضا بدیع

عفو فرمودی غلام رو سیاه خویش را
گرچه خود هرگز نمی بخشد گناه خویش را

سایه ات را از مدار رو سیاهان بر مدار
ماه از شب برنمی گیرد نگاه خویش را

چشم بر گلدسته ها می دوزم و حس می کنم
کفتری در سینه ام گم کرده راه خویش را

ابر ها در سینه ام تا سر به هم می آورند
می کشم تا توس بغض گاه گاه خویش را

در گذار از گنبدت تنها نه ما، خورشید نیز
برکشد از کاکل زرین کلاه خویش را

تا حدیث نور گفتی، شاعران لب دوختند
آهوان سرمه سا، چشم سیاه خویش را

جز تو شاهی نیست در عالم که گاه بارِ عام
پر کند از خیل خاصان بارگاه خویش را

در خراسان یافتم _ای آن که می گفتی مرا
بر زمین پیدا نخواهی کرد ماه خویش را_

هر که روشن دل تر این جا مستجاب الدعوه تر!
همدم آیینه هایش ساز آه خویش را

علیرضا بدیع


 
خواب مرا صدای تو تعبیر کرده است/ یوسف خوش نظر
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

بغضی که سال هاست مرا پیرکرده است
درچشم هام  مانده و تأخیر کرده است

شاید مسافری ست که من سال های سال
در انتظار مانده و او دیر کرده است

شاید خود تویی که گلوی دلم هنوز
در آن نگاه آنی تو گیر کرده است

زیبایی  تو را و پریشانی مرا
آیینه سال هاست که تکثیر کرده است

آه ای غزال من به هوای شکار تو
جنگل کمین نشسته و تزویرکرده است

تقصیرمن که نیست که چشم من اشک را
روزی هزار بار سرازیر کرده است

من خواب دیده ام که دلت رابه پای خود
جادوگری گرفته و زنجیر کرده است

روزی صدای سرد تو حال مرا گرفت
خواب مرا صدای تو تعبیر کرده است

یوسف خوش نظر


 
و گوش باغ پر از خنده‏ی کلاغان شد/ پانته‏آ صفایی بروجنی
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، پانته‌آ صفایی بروجنی

درخت‏ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه‏ی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‏های میوه شد و
چقدر جعبه‏ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‏ام آنقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده‏ی کلاغان شد

 پانته‏آ صفایی بروجنی


 
در التهاب بیابان نمی‌رسد بلدی/ محمود حبیبی کسبی
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمود حبیبی کسبی

به یوسفعلی میرشکاک

  زدم به سینۀ سلطان عقل دست ردی
غنا به جامۀ فقر است یا جنون مددی

 به دشت و کوه زدم تا که رستگار شوم
به گردِ پای جنونم نمی‌رسد احدی

 دلم ملول شد از گفت‌و‌گوی آدمیان
خوشا وحوش، خوشا جستجوی دیو و ددی

به شوق بادیه سیراب از سراب شدم
در التهاب بیابان نمی‌رسد بلدی

حرای وحی ببین: «لَم یَلد وَلَم یولد
وَلَم یَکُن لَه هُوَ الله قُل هُوَ الصَمَدی»

ستاره‌ای گم و بی صورتم که روی مرا
منجمی به اشارت نمی‌کند رصدی

نظیرها همه مستوجب مراعاتند
اگر قصیده بخواند گل بلند قدی

درون آینه یوسف، علی خطابم کرد
کجاست خیبر و کو عمرو بن عبدودی؟

حکایت من و یوسف به گوش باد رسان
که تا به مصر رساند به لحن باربدی

به آن سوار بگو تا کمی شتاب کند
به انتظار نشسته‌است از ازل، ابدی

محمود حبیبی کسبی

 


 
و بعد ِ مردنمان تا معـــــاد خندیدیم/ سعید حیدری
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سعید حیدری

من و تو آنشب، خیلی زیاد خندیدیم
درست مثل ِ دو موجود شاد خندیدیم

کتابهای ِ کم وبیش خوانده را بستیم
و بعد ، مثل ِ دو تا  بیســواد خندیدیم

برای ِ اینکه به یکدیگر اعتماد کنیم
کمی به فلسفه ی اعتماد خندیدیم

خدا اجازه نمی داد ما به هم برسیم
من و تو هم عوض ِ انتقاد خندیدیم

زمین تصادفاً آنشب درست می چرخید
دلیل داشت که آنشب زیاد خندیدیم

چقدر باد خودش را به پنجره می زد
چقدر آنشب از دست باد خندیدیم

بهشت را به همآغوشی خود آوردیم
و بعد ِ مردنمان تا معـــــاد خندیدیم ...

سعید حیدری


 
عاقلان در همه ی طایفه گفتند، نشد/ هدی به نژاد (شمیم)
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

"به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد"

باورم بود که قسمت شده با من باشی
روی پیشانی من گرچه نوشتند، نشد

در خیال من و این آینه جاوید شدی
هرچه از خاطره ات آینه دل کند نشد

همه عشق خودش را به تو بخشید دلم
قسمتش ذره ای ازعشق تو هرچند نشد

رفت و آمد شده در آینه اما سوگند
به خدا هیچ نگاهی به تو مانند نشد

گره خوردند به هم بعد تو ابروهایم
بعد تو کشت مرا اخم که لبخند، نشد

با تومی شد به خدایی برسد این شاعر
آخراین بت که شکستیش خداوند نشد

گفته بودند که از یاد دلم خواهی رفت
عاقلان در همه ی طایفه گفتند، نشد!

هدی به نژاد (شمیم)


 
آن روزها دیوار هم تعبیری از د‌َر بود/ محمدجواد شاهمرادی
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس

آن روزها دیوار هم تعبیری از د‌َر بود
در‌ آسمان چیزی که پ‍َر می‌زد، کبوتر بود

پس‌کوچه‌ها در عطر‌ِ قرآن چفیه می‌بستند
در کوچه‌ها هر عابری با تو برادر بود

تقویم و درس و زندگی‌مان رنگ قرآن داشت
ساعاتمان با آیه‌های آن برابر بود

نه حرص بود و نه تکاث‍ُر ... عشق بود و عشق
دست‌ِ دعا سرچشمه جوشان‌ِ کوثر بود

از شهر، مرگی رد نمی‌شد... در عوض، تا بود،
حرف‌ِ شهادت بود و آن هم شادی‌آور بود

تو زنده بودی... چهره‌ات را خوب یادم هست
تسبیح دستت داشتی و گونه‌ات ت‍َر بود

آن روز‌ِ بارانی تو قرآن خواندی و رفتی
لبخند بر لب داشتی و بار‌ِ آخر بود

 این بار‌ِ آخر بود که می‌دیدمت... آری
لبخندت انگار از همیشه آشناتر بود

با عشق، بالا رفتی و با عشق برگشتی
برگشتی و اسم‌ِ تو روی سنگ‌ِ مرمر بود

امروز هم اسم‌ِ تو روی کوچه ما هست
اما زمانه کاش فردا طور‌ِ دیگر بود

ای کاش فردا روزهای رفته برمی‌گشت
ای کاش برمی‌گشتی و دستت کبوتر بود

 تو گفته بودی راه‌ِ فردا راه‌ِ دشواری‌ست
تو رفته بودی و صدا در گوش‌ِ سنگر بود


محمدجواد شاهمرادی


 
وقتی که روزگار ازل آفریده شد/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، ابراهیم واشقانی فراهانی

وقتی که روزگار ازل آفریده شد
دنیا به افتخار غزل آفریده شد

تا استعاره‌ای شود از چشم‌هایتان
کندوی بی‌زوال عسل آفریده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره‌ات
یک صنعت جدید: مثل آفریده شد

اسم بلند کیست که بعد از طلوع آن
خورشید سر کشید و بدل آفریده شد

تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو
یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد

گل راضی است پیش شکوه بهار تو
راضی به اینکه حداقل آفریده شد

حالا به افتخار خودم دست می‌زنم
حالا که شب رسید و غزل آفریده شد

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
آماده باش وقت سحر مادیان من/ علیرضا بدیع
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من

من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من

تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هرآینه طبع روان من

گیسو مگو که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من

دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من

در سینه، جای دل، حجرالاسودی توراست
ای چشم هات آینه ی باستان من

هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من

هر وعده، پشت پنجره اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من

باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...

علیرضا بدیع


 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم/ پانته‌آ صفایی بروجنی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پانته‌آ صفایی بروجنی

حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو
 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم
هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

بیدار می‌شویم از این خوابِ هولناک
یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

آدینه‌ای که می‌رسی و پهن می‌شود
چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

یک‌روز گرم و روشن و سرشار می‌شویم
در خلسه‌ای که می‌وزد از چشم‌های تو

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند
حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو

پانته‌آ صفایی بروجنی


 
در این شب تاریک و هراسان، تو نبودی/ عبدالجبار کاکایی
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

در زد کسی از سمت خیابان، تونبودی
برخاستم از خواب هراسان، تونبودی

در هشتی تاریک صدایی به زمین خورد
مانند ترک خوردن انسان، تونبودی

 پاشویه پر از برگ شد و ماه فرو رفت
در شاخه ی تاریک درختان، تونبودی

ای قصه ی شرقی! ندمیدی و شبم ماند
در این شب تاریک و هراسان، تو نبودی

ای رایحه ی سوره ی یوسف، نوزیدی
ای عطر غزل های سلیمان، تونبودی

ای عشق من ای غنچه ی نارس، نشکفتی
ای روح من ای نیمه ی پنهان، تو نبودی

عبدالجبار کاکایی