آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

من محرم راز دل طوفانی خویشم/ سید علی خامنه ای
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم

 سید علی خامنه ای


 
معاش از هنر درآوردن/ ناصر فیض
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ناصر فیض

نان به خون جگر درآوردن
از شعف بال و پر درآوردن

سالها توی مرغداری ها
از تن مرغ پر درآوردن

با صدای کلفت یک سی دی
را به نام قمر درآوردن

مثل یک خر به گل فرو رفتن
و ادای بشر درآوردن

سالها در کنار یک نجار
میخ از پشت در درآوردن

به شکم روی تخته خوابیدن
میخ کج را دمر درآوردن

مدتی هم کنار یک قناد
نخ و مو از شکر درآوردن

پیش یک نعلبند ناوارد
نعل از پای خر درآوردن

شهره بودن کنار یک جراح
به نخاع از کمر درآوردن

یا اگر از کمر نشد ناچار
 از پس پشت سر درآوردن

با سبد آب تا حلب بُردن
پنبه از گوش کر درآوردن

به گدایی به روستا رفتن
چیزی از برزگر درآوردن

چون گدایان شهر سامرا
خرج از رهگذر درآوردن

بعد یک عمر جنگ و خونریزی
از نفر بر نفر درآوردن

تن سپردن به خفت و خواری
پول با دردسر درآوردن

نان خود با تحر‌ّک موزون
از طریق کمر درآوردن

یا به محض عبور یک خودرو
از چراغ خطر درآوردن

هندوانه فروختن با شرط
هی ببُرّ و ببَر درآوردن

بیشتر هرچه را فرو بردن
هرچه را بیشتر درآوردن

با درآوردن پدر از خود
گاهی از خود پدر درآوردن

بعد یک هفته کار طاقت سوز
لقمه ای مختصر درآوردن

و به رغم شکست در هر کار
هی ادای ظفر درآوردن

در ستاد حوادث ناجور
از ته دره خر درآوردن

و ادای حمایت از مردم
 با حقوق بشر درآوردن

خیر گفتن به پرسش مردم
آخر الامر شر درآوردن

مثل یک برده کفش و جوراب از
پای شیخ قطر درآوردن

یا که در سیرک ها صدا از خود
مثل یک جانور درآوردن

در میادین شهر با اسفند
چشم از بدنظر درآوردن

کندن چرم روکش اتوبوس
شد اگر، شافنر درآوردن

ماهی خشک در دهان بردن
بعد یک هفته تر درآوردن

به خدا بیشتر شرف دارد
به معاش از هنر درآوردن!

ناصر فیض


 
بوش تازه نفسی تازه به دنیا آمد/ هادی خرسندی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، هادی خرسندی

مش حسن با دو عدد گاو ز صحرا آمد
با زنش گفت به شادی که اوباما آمد!
پلوئی دم بکن و پوست بکن بادمجان
که به جانم هوس مرغ و مسما آمد
همسرش گفت که این سمت نیامد، دیدم!
به گمانم که در اطراف یو.اس.آ. آمد
تازه با رأی من و تو که نیامد سر کار
روی آرای همان مردم آنجا آمد
چه کند فرق برای من و تو، بیچاره؟
درد ما را مگر او بهر مداوا آمد
گاومان شیر فزونتر بدهد از فردا؟
بابت ذوق زیادی که اوباما آمد
یا که گاو نرمان هم پس از این شیر دهد؟
روی شوقی که طرف با هی و هورا آمد؟
کو برنجت که پلو خواستی از بهر ناهار؟
مرغ بریان مگر از عالم رؤیا آمد
آنچنان ذوقزده ای آمده ای، پنداری
که پسرخاله ات از قریۀ بالا آمد
رفع تبعیض نژادی خبری شیرین بود
که به صبحانۀ ما مثل مربا آمد
لیکن این مرد سیاهی که دلت را برده
نه سیاهی است که در قصه و انشا آمد
این سیاهیست که با پول سفیدان جهان
پی افزایش سرمایه به سودا آمد
«آن سیه چُرده که شیرینی عالم با اوست»*
فرصتش ده که ببینی پی یغما آمد
همچنان در به همان پاشنه خواهد چرخید
این یکی از پی نو کردن لولا آمد
چشم پر ماتم افغان و عراقی روشن
بوش تازه نفسی تازه به دنیا آمد
به طرفدار محمد مگرش رحم آید
اینکه با همرهی امت موسی آمد

نظر مشدی حسن چون ز اوباما برگشت
با دوتا گاو خودش جانب صحرا برگشت!

هادی خرسندی


 
انگار که قحطی خدا آمده است/ جلیل صفربیگی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

ز بس که بلا سر دعا آمده است
از چارطرف سیل بلا آمده است

هر جا که نگاه می کنی شیطان است
انگار که قحطی خدا آمده است

جلیل صفربیگی


 
قیصر امین پور، همیشه در اوج، همیشه محبوب/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نقد شعر ، محمد کاظم کاظمی

هیچ اغراق نیست اگر قیصر امین‌پور را موفق‌ترین شاعر فارسی در این سه دهه بدانیم‌. می‌گویم موفق‌ترین شاعر فارسی و نمی‌گویم موفق‌ترین شاعر ایران یا شعر نسل انقلاب یا هر قید دیگری که می‌تواند این عنوان را محدود سازد.

ولی این ادعا اگر بدون شواهد و دلایل عنوان شود، البته از آن مدعیاتی دانسته خواهد شد که معمولاً در مورد شاعران تازه درگذشته می‌گویند و اگر پیک آسمان در خانة شاعری دیگر را کوبید، این همه مدعیات در مورد او تکرار می‌شود.

نه‌، هیچ‌گاه این قصد را ندارم و برهانش نیز این که پیش از این‌، در مورد هیچ‌یک از بزرگانی که از میان ما کوچیده‌اند، این سخن را نگفته‌ام‌.

و باز اگر این سخن بدون شواهد و دلایل عنوان شود، خالی از هر سود و ثمری است‌، چون احساس بزرگی در فردی دیگر، اگر دلایل آن بزرگی را ندانیم‌، هیچ بهره‌ای برای ما ندارد، و حتی برای آن شخص هم ندارد. پس مهم این است که بدانیم این شاعر چه کرده که به چنین موقعیت بی‌بدیلی دست یافته است‌. من می‌کوشم که در حدّ توان خویش و مجال موجود، برخی از دلایل این توفیق کم‌نظیر را برشمارم‌.


قیصر امین‌پور در بخشی عمده از دوران شاعری‌اش‌، همواره در صحنه حضور داشته و در غالب مباحث و مضامین مطروحه در جامعة ایران در این سالها، شعر سروده است‌. تقریباً در هیچ جایی قیصر را شخصی بی‌تفاوت و سر در گریبان فروبرده ندیدیم‌، به‌ویژه در دهه‌های شصت و هفتاد.

او در نخستین سالهای پس از انقلاب‌، با رهبری عملی یک دسته از شاعران جوان‌، حضوری چشمگیر در محافل و مجامع شعر انقلاب داشت‌. به واقع او و دوستانش همچون حسن حسینی‌، محمدرضا عبدالملکیان‌، حسین اسرافیلی و دیگران‌، سازنده و پیش برندة جریان شعر انقلاب شدند.

او از اولین شاعران نسل انقلاب بود که با شعر نیمایی آشتی کرد و این در حالی بود که بعضی از بزرگان این نسل‌، هیچ میانة خوشی با راه و رسم نیما نداشتند.

ولی در آن سالها بهترین غزلهای طرز جدید را هم او سرود. در آن سالها تنها کسی که توانست در غزل به حدّ و مرز کار قیصر امین‌پور نزدیک شود، سلمان هراتی بود، آن هم چند سال پس از دوران اوج قیصر.

به همین گونه‌، قالب رباعی اگر هم به دست قیصر احیا نشد، می‌توان گفت بهترین رباعیهای نوین را او و حسن حسینی سرودند.

به واقع قیصر امین‌پور در اوایل و اواسط دهة شصت‌، در سه جریان مهم «شعر نیمایی‌»، «غزل‌» و «رباعی‌» نسل انقلاب‌، در اوج بود و جالب این که جریانهای اصلی آن سالها نیز همینها بود. تنها جایی که قیصر در اوج نبود، مثنوی بلند و شعر سپید بود که اولی در آن سطح‌، در شعر علی معلّم خلاصه می‌شد و دومی البته شاعران متعددی داشت‌، همچون عبدالملکیان و حسن حسینی‌.

باری‌، از قالب که بگذریم و به مضامین برسیم هم می‌توان گفت که در بعضی از مضامین رایج شعر این نسل‌، باز هم بهترین کارها، سروده‌های قیصر امین‌پور است‌. در موضوع جنگ‌، «شعری برای جنگ‌» او، در موضوع ستایش حضرت امام‌، غزل «لبخند تو خلاصة خوبیهاست‌»، در موضوع انتظار، شعر «روز ناگزیر» به واقع از بهترین آثار در راستة کار خود به شمار می‌آیند. بگذریم از شعرهای زیبایی که او در موضوعات دیگر رایج در آن زمان سروده و در بعضی از آنها، اگر نه در اوج‌، نزدیک به اوج بوده است‌.

به همین گونه در عرصة فعالیتهای پژوهشی نیز قیصر امین‌پور شخصی بود کاملاً مؤثر. به واقع یکی از بهترین نقدهای آن دوران را هم‌او نوشت و آن‌، نقدی مفصّل بود بر شعرهای شادروان نصرالله مردانی و در جنگ هفتم سوره چاپ شد. در آن نقد، بسیاری از مبانی نظری شعر این نسل را می‌توان یافت‌. این به واقع یک کارگاه نقّادی است و سخت آموزنده برای دیگر کسانی که بدین کار اهتمام می‌ورزند.



اما وجه دیگر از برجستگی و برازندگی قیصر امین‌پور، تعادلی است که در شعر و شخصیتش در این سالها وجود داشت و همین‌، از اسرار محبوبیت و مقبولیت او بود. البته این سخن بدان معنی نیست که او همواره و نزد همه مخاطبان شعر، بیشتر مقبولیت را داشته است‌. ما بسیار شاعران داشته‌ایم که یا در مقاطعی از زمان‌، و یا در میان گروه خاصی از مخاطبان محبوبیتی استثنایی یافته‌اند. ولی وقتی گستردگی حوزة مخاطبان و آن هم در زمانی طولانی را در نظر می‌گیریم‌، قیصر را شاعر مطرح همه سالها می‌یابیم‌.

به راستی چرا این‌گونه است‌؟ چرا این شاعر همواره مخاطبان ثابت خود را داشته و همواره نیز در اوج مقبولیت بوده است‌؟ و باز چرا در مقاطعی کوتاه از زمان‌، شاعران دیگری بر او پیشی گرفته‌اند؟

به گمان من این قضیه یک دلیل سبک‌شناسانه دارد. شاعران مختلف‌، در غلظت و شدت ویژگیهای سبکی‌شان یکسان نیستند. بعضی بسیار صاحب سبک هستند، یعنی هنرمندیهایی ویژة خود دارند و این هنرمندیها، تنها تکیه‌گاه آنهاست‌. در زمانه‌هایی که پسند عمومی بر این وجوه از شعر معطوف است‌، این شاعران بیش از حد انتظار مطرح می‌شوند و محبوبیت می‌یابند. در مقابل‌، وقتی که پسند عمومی تغییر یافت و یا شاعر در آن خصوصیات سبکی خویش به افراط گرایید، این شهرت ناگهان فروکش می‌کند.

به همین ترتیب‌، شعر شاعرانی که چنین خروج از هنجارهای شدیدی دارند، در میان گروهی از مخاطبان که این ویژگی را می‌پسندند بسیار مطرح می‌شود و در میان بخشی دیگر ممکن است هیچ بازتابی نداشته باشد. چنین است که شهرت و با محبوبیت این شاعران‌، همواره در نوسان است‌.

مثلاً در ادب قدیم ما، کسانی همچون سلمان ساوجی و کمال‌اسماعیل در عصری که صنعت‌پردازی بیشترین جاذبه را دارد، ناگهان مطرح‌ترین شاعران زبان فارسی می‌شوند; ولی با تغییر این ذایقه‌، فقط در حد شاعران متوسط فارسی قابل طرح هستند و نه بیش از آن‌. در شعر این چند دهه نیز می‌توان شادروان نصرالله مردانی و احمد عزیزی را از این گروه دانست‌.

در کنار اینان‌، شاعرانی هم هستند که قابلیتهایشان در میان وجوه مختلف شعر تقسیم شده است‌. اینان غالباً همه تواناییها را در کنار هم دارند و به همین لحاظ، همواره تعدادی طرفدار ثابت خواهند داشت‌. حافظ مسلماً بهترین تصویرگر نیست‌; بهترین صنعت‌پرداز هم نیست‌; فصیح‌ترین شاعر فارسی هم نیست و در عرفان و معرفت هم حرف اول را نمی‌زند. ولی این حسن را دارد که توانسته‌است تا حدی قابل قبول‌، همه این ویژگیها را در شعرش جمع کند و برخوردش نیز با آنها متعادل باشد. چنین است که در روزگار صنعت‌پردازی هم حافظ خریدار دارد، در روزگار زبان‌آوری هم و در روزگار معنی‌گرایی نیز.

و قیصر امین‌پور، از گروه همین شاعران متعادل و همه‌جانبه بود. در شعر او همه محاسن دیگران یافته می‌شد، ولی در حد نسبی و قابل قبول‌. او در تصویرگری‌، سلامت و هنرمندی در زبان‌، رعایت تناسبهای لفظی و معنوی و بالاخره طرح و ساختار شعرهایش همواره موفق بوده است‌. شاید در هیچ یک از این جوانب مختلف شعر، به تنهایی نتوان قیصر را بی‌بدیل و بی‌رقیب دانست‌، ولی در این تعادل و جامعیت البته او شاعری بود که نظیرش را حداقل من در میان شاعران این چند دهه سراغ ندارم‌.


ولی این‌همه کمالات می‌توانست ممکن باشد بدون اتکا بر یک شخصیت متعادل و یک جان نجیب و یک باطن شفّاف‌؟ به گمان من‌، با یک شخصیت نامتعادل‌، هیچ‌گاه نمی‌توان چنین موقعیت ادبی متعادلی داشت‌. بر آن نیستم که قیصر امین‌پور را با فرشتگان قرین بدانم‌. من خود در نقدی که باری بر آثارش نوشته‌ام‌، گفته‌ام که به گمان من‌، شعر قیصر در سالهای اخیر، یعنی در «گلها همه آفتابگردان‌اند» و سپس «دستور زبان عشق‌» به نسبت دهه‌های شصت و اوایل دهة هفتاد، کمابیش از آن تب و تاب دوست داشتنی فاصله گرفته و شخصی و منزوی شده است‌. مسلماً این شعر، نمی‌توانسته است از شخصیت شاعرش جدا باشد. ولی باز هم این تحول باطنی ـ کاری به مثبت یا منفی بودنش ندارم ـ به نسبت دیگر شاعران این نسل‌، سنجیده‌تر و متعادل‌تر بوده است‌. به همین لحاظ می‌توان مدعی شد که قیصر امین‌پور، علاوه بر شعر، در شخصیت و رفتار خویش نیز از محبوب‌ترین‌های این سالها بوده است‌. می‌گویم «از محبوب‌ترین‌ها» و نه «مطلقاً محبوب‌ترین‌» تا در حق بعضی دیگر شاعران نجیب و دوست‌داشتنی‌ای که همواره به شخصیتشان غبطه خورده‌ام‌، ستمی نشده باشد.

محمدکاظم کاظمی


 
که برزخی وسط ِجسم وجان درست کند/ سعیدحیدری
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سعیدحیدری

نشست، طرح بریزد، جهان درست کند
زمین درست کند، آسمان درست کند

ازاین  کمی بزند  تا   به آن  اضافه کند
ازاین خراب کند، تا  ازآن  درست کند

سرِکلاف ِ  بــــــــد و خوب   را گره بزند
برای ِچنگ زدن ، ریسمان  درست کند

خیال داشت  که سنگ ِتمـــــام بگذارد
که از خودش اثری جاودان درست کند

نگـــــــاه کرد وهرجا که اشتبـاهی دید
سپرد ، زلزله  با یک  تکان  درست کند

به من رسید ، سرم را پر از هیاهـــو کرد
که برزخی وسط ِجسم وجان درست کند

هزار  پرسش ِمبهم  به جان من  انداخت
کـه موریانه ی شکّ و گمان  درست کند

نمی توانم ، دیگر چقـــــــدر صبر کنم
که باز ، زلزله ای ناگهان  درست کند

بچرخ، عقربه ی بمب ساعتی ! بگذار
تمام ِمسئله ها را  زمان، درست کند...

سعیدحیدری


 
کودک قرن (به یاد مرحومه دکتر طاهره صفارزاده)
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران

مژگان عباسلو

کودک این قرن هرشب در حصار خانه‌یی تنهاست
پر نیاز از خواب اما! وحشتش از بستر آینده و فرداست
بانگ مادرخواهیش، آویزه‌یی در گوش این دنیاست

او در بیست و هفتم آبان 1315 در شهر سیرجان متولد شد. در 6 سالگی تجوید و قرائت و حفظ قرآن را در مکتب محل آموخت‌. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در کرمان گذرانید.
از کودکی به شعر علاقه داشت و نخستین شعرش را در 13 سالگی سرود.
در دوره دبیرستان یکی از اشعارش مورد توجه دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی که آن زمان در دبیرستان بهمنیار دبیر بود، قرار گرفت و این اتفاق منجر به اهدای جایزه یی توسط رئیس آموزش و پرورش استان کرمان به طاهره صفارزاده شد.

بعد از دبیرستان در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به تحصیل ادامه داد و پس از چندی به کار در یک شرکت بیمه و ضمنا تدریس پرداخت .
سپس به عنوان کارمند دفتری در شرکت نفت به کار مشغول شد و پس از مدتی در همان شرکت به اداره نگارش و ترجمه و ویراستاری انتقال یافت .
 برای ادامه تحصیل به انگلستان و امریکا رفت و این آغاز ورود جدی او به عرصه نقد و به ویژه نقد ترجمه بود و پس از گرفتن مدرک دکترا و بازگشت به ایران به تدریس نقد ترجمه در دانشگاه پرداخت و بعدها کتابش با عنوان "اصول و مبانی ترجمه" و به عنوان یکی از کتاب های درسی در رشته زبان و ادبیات انگلیسی انتخاب شد.
صفارزاده همزمان با تدریس در دانشگاه به سرودن شعر نیز مشغول بود اما شعرهایش به دلیل حساسیت هایی که برانگیخت، باعث اخراج او از دانشگاه شد.

پس از پیروزی انقلاب شعر و اندیشه اش او را در موقعیتی متفاوت با موقعیت اش در پیش از انقلاب قرار داد و این بار در مقام رئیس دانشگاه شهید بهشتی و رئیس دانشکده ادبیات همین دانشگاه بار دیگر به این دانشگاه برگشت و به یکی از سیاستگذاران اصلی در زمینه تغییر برنامه های آموزشی دانشگاه های ایران بدل شد. در این سال ها به طور جدی به ترجمه و فعالیت های پژوهشی پرداخت.
" صفارزاده"  در شعر قالب های مختلف را از کلاسیک تا شعر سپید تجربه کرد.
نخستین اشعارش را در قالب های کلاسیک سرود. آن گاه به شعر نیمایی روی آورد و سرانجام خود را در شعر سپید و شعری موسوم به شعر "طنین" تثبیت کرد و به یکی از شمایل های شعر دینی بدل شد.
تاسیس "کانون فرهنگی نهضت اسلامی"  توسط او و گروهی از نویسندگان و شاعران مذهبی همفکرش به پرورش حدود 300 هنرجو در رشته های مختلف از جمله داستان، شعر، تئاتر، سینما و... در این کانون منجر شد.
طرح ترجمه به عنوان یک علم، محور برنامه های آموزشی صفارزاده در دوران فعالیت های دانشگاهی اش بود.
در سال 1367 در فستیوال بین المللی شعر "داکا" ، صفارزاده در کنار پنج نفر دیگر به عنوان یکی از بنیانگذاران کمیته ترجمه آسیا انتخاب شد.
در سال 1371 وزارت علوم و آموزش عالی او را به عنوان استاد نمونه برگزید و با ترجمه قرآن لقب "خادم القرآن"  را از آن خود کرد.
در سال 2006 سازمان نویسندگان آسیا و آفریقا ، صفارزاده را به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه دانشمند مسلمان برگزید.
طاهره صفارزاده اواخر عمر مشغول ترجمه نهج البلاغه بود که این ترجمه به دلیل بیماری و درگذشت او ناتمام ماند.

آثار وی عبارتند از:
رهگذر مهتاب (۱۳۴۱)
چتر سرخ (به انگلیسی) (۱۳۴۷)
طنین در دلتا (۱۳۴۹)
سد و بازوان (۱۳۵۰)
سفر پنجم (۱۳۵۶)
حرکت و دیروز (۱۳۵۷)
بیعت با بیداری (۱۳۶۶)
مردان منحنی (۱۳۶۶)
دیدار با صبح (۱۳۶۶)
مردان منحنی ( 1366 )

با هم شعر «کودک قرن» را می خوانیم که با آن، بانوی شعر معاصر ایران به شهرت رسید. روحش شاد.


کودک این قرن هرشب در حصار خانه‌یی تنهاست

پر نیاز از خواب اما! وحشتش از بستر آینده و فرداست

بانگ مادرخواهیش، آویزه‌یی در گوش این دنیاست

گفته‌اند افسانه ها از مهربانیهای مادر، غمگساریهای مادر

در برگهواره‌ها، شب زنده داریهای مادر

لیک آن کودک ندارد هیچ باور

شب چو خواب آید درون دیده‌ی او

پرسد از خود"باز امشب مادرم کو"

بانگ آرامی برآید:

"چشم بر هم نه که امشب مادرت اینجاست"

پشت یک میز،

زیر پای دودهای تلخ سربی رنگ

درمیان شعله‌های خدعه و نیرنگ

در تلاش و جستجوی بخت!

چهره‌اش لبریز از زنگار فکر برد

فکر باخت، فکر پوچ، فکر هیچ!

کودک تنها دهد آواز:

 مادر!

خالهای بخت من در دستهای تست

آری آن دستی که محکم می‌فشارد برگ بازی را

زود برخیز از میان شعله‌های خدعه و نیرنگ

سخت می‌ترسم که دست تو و بخت من

بسوزد بر سر این آتش خون رنگ

های و هوی این صداها:

آخرین دست، آخرین برگ، آخرین شانس

راه می‌بندد بروی ناله‌های کودکانه

می‌پرد ازخواب

دیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیده

 

شام دیگر چونکه خواب آید درون دیده‌ی او

پرسد از خود "باز امشب مادرم کو "

بانگ آرامی درون گوش او آهسته لغزد:

 مادرت اینجاست !...

در سرای رنگی شب زنده داران

در هوای گرم و عطرآمیز یک زندان

قامت آن مادر زیبا بگرد قامت بیگانه‌یی

پیچان و دستش گردن آویز است

پای آنها در زمین نرم آهنگی قدم ریز است

آن اطاق از بانگ نوش‌وخنده‌ی مستانه لبریز است

می‌زند فریاد :

مادر !

جای من آنجاست

آغوشی که مرد ناشناسی سرنهاده

ناله‌های پرشگفتش گم شود در نعره‌های :

آخرین دور

آخرین رقص

آخرین جام

تا سپیده دم که خواب از دیده‌ی شبها در آید

مادر آن کودک تنها

درون لانه‌ی آغوش ها پر می‌گشاید

دیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیده

 

شام دیگر مادرش در خانــه‌است ، آنجاست

در اطاق او جدالی با پــدر برپاست

گفتگویی تلخ و ناهنجار ، دعوایی پر از تکرار

باز دعوا بر سر پـول است و دعوا بر سر ننـگ‌خیانتهاست

                                                        کودک بیچاره ترسان ، لرز لرزان

                                                           سرکند در زیر بالاپوش پنهان

                                                        پیش خود گوید:

                                           " خوش آنشب‌ها که در این خانه مادر نیست! "

                                            از هیاهوی شباهنگام :

                                            آخرین دست، آخرین رقص، آخرین جام

                                                آخرین دعوای ننگ و نام

                                                کی رود در خواب راحت

                                                    کودک این قرن بی‌فرجام؟

 

طاهره صفارزاده ـ تابستان 57

 

 منبع بیوگرافی: تبیان


 
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی/ پانته‌آ صفایی بروجنی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پانته‌آ صفایی بروجنی

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
غروب، این‌همه غربت، چرا نمی‌آیی؟

زمین به دور سرم چرخ می‌زند، پس کی
تمام می‌شود این روزهای یلدایی؟

کجاست جاذبه‌ات آفتابِ من؟ خسته است
شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟
کجاست گنبد آن چشم‌های مینایی؟

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی...

پانته‌آ صفایی بروجنی


 
خواب ای خواب سرگران برخیز دو سه تا پلک تا سحر مانده/ مهدی رحیمی
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی رحیمی

خواب ای خواب سرگران برخیز دو سه تا پلک تا سحر مانده
تازه یک صبح رفته از «عهد»ت، سی‌ونُه فرصتِ دگر مانده

با شما دستِ «یا علی» دادم با همان دست‌های نامرئی
که چهل صبح عاشقت باشم، با همین چشم‌های درمانده

آه ای «طَلْعَةُ‌ألرَّشیدة‌»ی من!، زودتر «غُرَّةُ‌ألْحَمیدة»ی من!
پای بگذار روی دیده‌ٔ من، که فقط از من این‌قَدَر مانده

که فقط از منِ بدونِ شما، مانده در امتدادِ زندگی‌ام
گام‌هایی که جاده را بلَدند، دست‌هایی که بر کمر مانده

تو چه خواندی که هرچه باران‌ست، چشم‌های تو را نمی‌بارد
تو کجایی که باد هم حتّی از تو عمری‌ست بی خبر مانده

صبح، صبحِ چهلّمِ این عهد، حتم دارم که می‌رسی از راه
صبحِ آن چلّه... آه! یک طرف و... سی‌ونُه صبحِ پشتِ سر مانده

آخرِ گریه‌های این عهدست، می‌زنم باز روی زانویم
ألْعَجَل ألْعَجَل! شتاب کنید! مَرد! ای مردِ در سفر مانده!

مهدی رحیمی


 
ما را رها کنید در این رنج بی حساب/ امام خمینی
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

امام خمینی


 
نه با توایم و نه بی تو چه روزگار بدی/ عبدالجبار کاکایی
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

رها شدیم رها٬ مثل روح بی جسدی
نه با توایم و نه بی تو چه روزگار بدی

رها شدیم در آیینه های تو در تو
چه ازدحام عجیبی چه شهر بی عددی

رها شدیم در این کوچه های سر گردان
نه آستانه ی عشقی نه خانه ی خردی

مرا به حاشیه ی سرد زندگی آورد
امید رو به زوالی دلیل نا بلدی

ستاره ای شدم و در خودم درخشیدم
ولی چه سود که چشمی نمی کند رصدی

مگر به سایه نام تو رو کنم پس از این
که در پناه تو امن است یا علی مددی

عبدالجبار کاکایی


 
باید به یکی گفت پریشانی خود را/ علیرضا بدیع
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

این قصیده ی کوتاه سر فروتنانه برای زلف دو تا و دل یکتای سید میر محسن میرزاده

انکار مکن طلعت پیشانی خود را
پنهان مکن ای پیر مسلمانی خود را

من از تو به ایمان تو مومن ترم ای مرد
کوتاه مکن سجده ی طولانی خود را

بگذار که با زلف تو خلوت کنم ای پیر
باید به یکی گفت پریشانی خود را

بگذار که بیرون بکشم با مدد تو
از چاه هوس یوسف زندانی خود را

آزرده ام از شهر که حق را زده بر دار
بردار سه تار من و بارانی خود را

بردار دلت را که خداخانه درین خوان
از خنجر و خون ساخته مهمانی خود را

جمعی شده سرگرم به دلسردی اغیار
جمعی شده مشغول ثناخوانی خود را

آن جمع به تفریق مزین شده، با وی
تقسیم مکن عالم عرفانی خود را

نادانی شان ضامن ناندانی شان است
پس حفظ کند وجهه ی نادانی خود را

آن جمع ـ چنان باد که بر گردن شمشاد ـ
بر دوش تو انداخته ارزانی خود را

هشدار! که این باد مصمم شده ای گل
بار تو کند بی سر و سامانی خود را

بزمی ست که عزم همگان جزم به رزم است
نظمی ست که خود خواسته ویرانی خود را

حق است که در الفیه ی خویش بماند
آن قوم که آزار دهد مانی خود را

ای ابر! تو را خاک سترون به هدر داد
بر دشت فرو ریز فراوانی خود را...


علیرضا بدیع


 
این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی/ لیلا تقوی مطلق
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

 "سرگیجه" از زبان یک بیمار افسرده

من مثل یک سرگیجه، می مانم بین زمین و آسمان گاهی
تب می کنم، دلشوره می گیرم، از حرف های دیگران گاهی

یک وقت هایی مثل کوه یخ ،در انجمادم ،قطبیم، ماتم
اما به وحشت می کشد کارم مانند یک آتشفشان گاهی

مادر نمی گوید که می داند اما خودم حس می کنم، شاید-
می بیندم در حال خندیدن با گریه های بی امان گاهی

این بار هم نسخه وجودم را در نفرتی موهوم می پیچد
اما نمی بخشد به چشمانم یک خواب آرام شبانگاهی

من هیچ چیزم نیست می دانم، دیوانگی؟ این ها همه حرف است
تنها کمی روحم پریشان است از دوریت ای مهربان، گاهی-

- یک اتفاق خیس را مردم یک سنگ قبر ساده می دانند
نه... تو... هنوز... اینجا... بگو هستی، ظاهر شو در چشمانشان گاهی

من مشکلی مانند یک دردم ، درمان من مرگ است باور کن
این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی

لیلا تقوی مطلق


 
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو/ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر شیعی ، سید حمیدرضا برقعی

تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی است

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره  می افتاد  آسمان  روی  آسمان  بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شود اما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو

گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو

باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو... گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خورد و زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان بانو

 سیدحمیدرضا برقعی


 
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت/ رحمان نوازنی
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت

دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت

خورشید و آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت

پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت

چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت

دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت

دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت

خورشید و آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت

پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت

چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت

دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

رحمان نوازنی


 
فیروزه ای به حلقه ایران داد/ سید محمد حسین ابوترابی
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

با دست ، سایه ای به بیابان داد
از چشم ، ابرهای فراوان داد

فواره کرد این همه گل از خاک
چترش همینکه وا شد و باران داد

وقتی قدم گذاشت به نیشابور
فیروزه ای به حلقه ایران داد

صیدش شدند بعد پراکنده
یک دشت امنیت به غزالان داد

با اینکه خود غریب غریبان بود
یکباره شهرتی به غریبان داد

از غرب دور آمد و مهمان شد
خورشید تازه ای به خراسان داد

یک پنجره به سمت شفا وا کرد
هر دل شکست ، شیشه درمان داد

از هستی اش بهشت برون آمد
هفت آسمان شکوه به ایوان داد

این واژه ها بلند شدند از دل
اذن دخول خواندم و فرمان داد

سید محمد حسین ابوترابی


 
تقدیر من که خورد به شعر خدا گره/ سمانه رضایی
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

پایان گره، همیشه گره، ابتدا گره...
مفعول فاعلات مفاعیل فا... گره

من بودم و خیال دل انگیز او شدن
او بود و فکر پر زدن از... سالها گره!

مانند زندگی که فقط یک بهانه بود
یا نقطه تلاقی دلهای ما: " گره "

دنیای ساده دل من هم بهانه بود
یک ریسمان سست... و تا انتها گره

این رسم زندگیست که باید عبور کرد
تا لحظه ای که خورد به یک آشنا، گره!

فال مرا بگیر عجوز جهنمی!
مرگست؟ زندگیست؟ جداییست؟ یا... گره؟

دیگر نمی کشید، ولی حیف! پاره شد!
دنیای ما که بود به هم وصل، با گره!

آزاد شد از آن قفس و روز او هنوز
هر لحظه میزند به شب خود مرا گره

در لابلای تلخی خود، طعم شهد داشت
تقدیر من که خورد به شعر خدا... گره

معشوق زنده ماند... وعاشق، تمام شد
هر دفعه با جدایی و این بار : با گره!

سمانه رضایی


 
ببر به حضرت جانان سلام منتظران
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، تک بیت

نسیم صبح به پاداش، جان من بستان
ببر به حضرت جانان سلام منتظران


 
هرشب میان مقبره ها راه می روم/ علی داوودی
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علی داوودی

باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

علی داوودی


 
ای کاش مشهد گور انگور جهان بود/ مجید صالحی
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

چشمم کنار پنجره فولاد ماند و
دل هم خودش را بست با دلتنگی قم
وقتی خراسان را به پای تو نوشتند
قم را فدای خواهرت کردند مردم

دنیا به دور شهر تو باید بگردد
اینرا همه دلگیرها باید بدانند
نام تو را بر روی آهوها نوشتند
اینرا تمام شیرها باید بدانند

باید خراسان تو را هم گل بگیرند
آنجا که هر روز و شبش را نور دارد
شرمنده ام از گفتن این نکته، اما
سوغات، شهر من فقط انگور دارد

معلوم شد از دست من دلگیری آری
من قلب بی تاب خودم را می شناسم
یوسف تویی، یوسف تویی، باور کن آقا
اندازه دنیا زلیخا می شناسم

ای کاش مشهد گور انگور جهان بود
ای کاش باغ ما فقط انجیر می داد
این سرنوشت ناخوش آهنگ زمین را
ای کاش دست یک نفر تغییر می داد

مجید صالحی

 

 


 
زنجیرها مدام مرا پند می دهند/ مهتاب بازوند
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

این واژگان هر آنچه که دارند می دهند
تا شعر ها مرا به تو پیوند می دهند

حتی برای کشتنم این دشمنان هنوز
تنها مرا به جان تو سو گند می دهند

با این گدازه ها چه کنم ؟دردهای من
بوی گدازه های دماوند می دهند

از مادرت بپرس که در وادی شما
یک قلب واژگون شده را چند می دهند؟

دیوانگی مجال غریبی است عشق من!
زنجیرها مدام مرا پند می دهند  ...

مهتاب بازوند


 
وقتی که روزگار ازل آفریده شد/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، ابراهیم واشقانی فراهانی

وقتی که روزگار ازل آفریده شد
دنیا به افتخار غزل آفریده شد

تا استعاره‌ای شود از چشم‌هایتان
کندوی بی‌زوال عسل آفریده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره‌ات
یک صنعت جدید: مثل آفریده شد

اسم بلند کیست که بعد از طلوع آن
خورشید سر کشید و بدل آفریده شد

تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو
یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد

گل راضی است پیش شکوه بهار تو
راضی به اینکه حداقل آفریده شد

حالا به افتخار خودم دست می‌زنم
حالا که شب رسید و غزل آفریده شد

ابراهیم واشقانی فراهانی 


 
او بغض بی عیاری این روزگار بود/ محمدعلی بهمنی
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد علی بهمنی

تا بود سر به زیر تر از آبشار بود
قیصر که سر بلند تر از کوهسار بود

از رود سد شده به تحمل صبورتر
اما دلیل زمزمه ی جویبار بود

افتاده مثل ریگ ته درّه می نمود
آن ایستاده شعر که خود قلّه دار بود

قیصر نه، درد، درد نه، قیصر... خدای من
تا مرگ هم به دوستی اش پایدار بود

معیار نا شکافته اش زخم بسته است
او بغض بی عیاری این روزگار بود

تنها شبانه می شد از او باج جان گرفت
صبح از گشاده رویی او شرمسار بود

اندوه او فراتر از این های های ماست
او شعر بود و همهمه ی ما شعار بود

محمدعلی بهمنی

 


 
تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم/ امید مهدی ن‍ژاد
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، امید مهدی ‌نژاد

نداند رسم یاری بیوفا یاری که من دارم
به آزار دلم کوشد دل آزاری که من دارم
رهی معیری


تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم
تصور می کند دیوانه ام یاری که من دارم

نه او، هر کس دگر باشد تعجب می کند طبعاً
ز رفتار عجیب و نابهنجاری که من دارم

همه گویند رفتارم عجیب و نابهنجار است
و گاهی مایه شرم است اطواری که من دارم

خودم یکبار رفتار خودم را بررسی کردم
ولی دیدم که معقول است رفتاری که من دارم

و دیشب دست آخر گفتمش با صد زبان بازی:
خودت -یارا!- مرض داری و پنداری که من دارم

همیشه فکر می کردی که من از خویش شک دارم
کنون دیدی بی علت نیست اصراری که من دارم؟

چه خواهی گفت اگر روزی درآری سر ز افکارم؟
که رفتارم شده مشتق ز افکاری که من دارم

کسی دیگر مرا کی می تواند کنترل کردن؟
نباشد دست کس -غیر تو- افساری که من دارم

برایم آبرو نگذاشتی، بی آبرو! شرمی
کنون نقل محافلهاست آماری که من دارم

نه پولم می دهد، نه احترامم پاس می دارد
طلبکار است خود گویی بدهکاری که من دارم

تمام سالمندان از پرستار جوان گویند
ولی صد سال سن دارد پرستاری که من دارم

امید مهدی ن‍ژاد


 
کى به پایان برسد درد، خدا مى داند/ محسن جلالى فراهانى
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

 کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند

در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند

برگها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند 

محسن جلالى فراهانى

 


 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب/ مهدی اخوان ثالث
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
 خوش خبر باشی، اما،‌ اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من
همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو  دروغ
 که فریبی تو ، فریب
 قاصدک هان، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
... در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث

 


 
گریه کن پس شانه مردانه می خواهی چه کار/مهدی فرجی
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، مهدی فرجی

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

مهدی فرجی


 
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ/ قیصر امین پور
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، قیصر امین ‌پور

من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ

یکروز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

قیصر امین پور


 
سه شنبه خدا کوه را آفرید/ قیصر امین پور
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور

سه شنبه
چرا تلخ و بی حوصله ؟
سه شنبه
چرا این همه فاصله ؟
سه شنبه
چه سنگین !چه سرسخت ؛ فرسخ به فرسخ !
سه شنبه
خدا کوه را آفرید
   
 قیصر امین پور


 
دستور زبان عشق را یادم داد/ احسان
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی

با آینه ناگهان دلم را رم داد
بی بال به من درس پریدن هم داد

در کوچه آفتاب او را دیدم
دستور زبان عشق را یادم داد

احسان


 
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است/ سید حمید برقعی
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، شعر شیعی ، سید حمیدرضا برقعی

شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...
نوشت نام تورا، نام اشنایی که ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست
 
سید حمید برقعی


 
اینک دوباره روزنه دیوار می شود/ سروش آذرخش - افغانستان
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

اینک دوباره قافیه تکرار می شود
یوسف دوباره بر سر بازار می شود

بار دگر قبیله ء ناموسیان عشق
در چار سوق حادثه یلغار می شود

اینک دوباره سرو سر افراز سرکشی
از مرز های فاجعه اخطار می شود

بار دگر پرستوی برگشته آشیان
آواره از شقاوت آوار می شود

اینک بلوغ پنجره تاراج دست باد
اینک دوباره روزنه دیوار می شود

بار دگر چکامه ء ذهن کبود من
از واژه های سوخته پر بار می شود

سروش آذرخش - افغانستان


 
از جمعه های غم زده انشا نوشته ام/ حسن اسحاقی
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

در دفترم هزار معما نوشته ام
یعنی که باز نام شما را نوشته ام

خورشید پشت کوه! ببین دفتر مرا
امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

هر چند مرده ام، به امید کمی نفس
این نامه را برای مسیحا نوشته ام

اصلا قبول، دیر رسیدم سرکلاس
اما اجازه؟! مشق شبم را نوشته ام

عمریست روی تخته سیاه نگاه من
تصمیم...نه! که غیبت کبری نوشته ام

پشت در کلاس فقط گفته ای و من
از درس انتظار تو املا نوشته ام

جان مرا بگیر و بیا! من در این غزل
خود را برای روز مبادا نوشته ام

از عمق چشمهام تمام مرا بخوان!
من نامه ای بلند ولی نا نوشته ام

زنگ کلاس ... بغض تو... موضوع انتظار
از جمعه های غم زده انشا نوشته ام

آقا ببخش! در ورق خیس زندگیم
خطم بدست و باز شما را نوشته ام

سرتاسر حروف الفبات عشق بود
آقا نگو! بدون الفبا نوشته ام

 حسن اسحاقی


 
ای آیت امید به فریاد من برس/ هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه)
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس

تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس

خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
 
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای آیت امید به فریاد من برس
 
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس

جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
 
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس

 


 
سه رنگ! اونم کبود و سرخ و نیلی/ یوسف رحیمی
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دوبیتی ، یوسف رحیمی

تو که بر بی کسـی هامون دلیـلی
تو کـه خـلوت سـرای جبـرئیلی

چـرا داره فقـط رنگـین کـمونت
سه رنگ! اونم کبود و سرخ و نیلی

یوسف رحیمی


 
تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم/ سیدمحمدجواد شرافت
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سیدمحمد جواد شرافت

 تو آن ماهی که در پایت تلاطم می‌کند دریا
شبی که با تو بودن را تبسم می‌کند دریا

نگاهش غرق نور تو، سرش سرشار شور تو
چه شور‌انگیز با چشمت تکلم می‌کند دریا

دلش از غصه می‌گیرد، هزاران دفعه می‌میرد
همین که در پس ابری تو را گم می‌کند دریا

مگر بر سینه ساحل نشسته رد‌ّ پای تو
که با هر موج بر خاکش تیمم می‌کند دریا

تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم
بگو کی روی ماهت را تبسم می‌کند دریا؟

 سیدمحمدجواد شرافت


 
یعنی تمام عشق همین‌جاست: در تنور/ جواد محمدزمانی
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

آنجا که شب به وسعت یلداست در تنور
ماه‌ِ به خون تپیده چه زیباست در تنور

دیگر چرا ز واقعه باید خبر گرفت؟
وقتی که عمق فاجعه پیداست در تنور

با داغی از همیشه تاریخ آشناست
آن باغ لاله‌ای که شکوفاست در تنور

دیگر خبر ز زمزمه صبح عشق نیست
امشب نماز یار ف‍ُراداست در تنور

خاکستر است و شعله و پروانه‌ای که سوخت
یعنی تمام عشق همین‌جاست: در تنور

 جواد محمدزمانی 


 
دلواپسی هایم دو چندان شد،خدا را شکر/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، نغمه مستشار نظامی

تقدیم به پسرم ماهان

تا عشق آمد دردم آسان شد،خدا را شکر!
مادر شدم اوپاره جان شد،خدا را شکر

شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من
لبخند زد جانم غزلخوان شد،خدا را شکر

من باغبان تازه کاری بودم اما او
یک غنچه زیبا و خندان شد،خدا را شکر

او آمد و باران رحمت با خودش آورد
گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر

سنگ صبورم،نور چشمم،میوه قلبم
شب را ورق زد،ماه تابان شد،خدا را شکر

مادر شدن یک امتحان سخت وشیرین است
دلواپسی هایم دو چندان شد،خدا را شکر !!!

نغمه مستشار نظامی ١۶/مهر ١٣٨٧


 
نگاهت آینه ها را به اشتباه انداخت/ مهران حسینی
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

تقدیم به حضرت علی اکبر (ع)

لبت حدیث کسا را به اشتباه انداخت
نگاهت آینه ها را به اشتباه انداخت

غزل به رقص در آمد و نام زیبایت
عروض و وزن و هجا را به اشتباه انداخت

صدای کیست که پیچیده در گلویی خشک
صدا دوباره صدا را به اشتباه انداخت

حضور نافذ پیغمبرانه ای در دشت
تمام کرببلا را به اشتباه انداخت

خیال داشت برای تو وحی بفرستد
شباهت تو خدا را به اشتباه انداخت

الا علی الدنیا بعدک العفا یا عشق
خوش آن فنا که بقا را به اشتباه انداخت

تو جان سپردی و اینگونه جاودان ماندی
و این مقایسه ما را به اشتباه انداخت

مهران حسینی