آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

تنهایی انسان نخستین در من/ میلاد عرفان پور
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور

ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من!
ای حسرت روزهای شیرین در من!

بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من!

میلاد عرفان پور


 
چه خاصیتی بود اکسیر ما را/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

مریز آبروی سرازیر ما را
به ما باز ده نان و انجیر ما را

خدایا اگر دستبند تجمل
نمی بست دست کمانگیر ما را

کسی تا قیامت نمی کرد پیدا
از آن گوشه کهکشان تیر ما را

ولی خسته بودیم و یاران همدل
به نانی گرفتند شمشیر ما را

ولی خسته بودیم و می برد طوفان
تمام شکوه اساطیر ما را

طلا را که مس کرد دیگر ندانم
چه خاصیتی بود اکسیر ما را

محمد کاظم کاظمی


 
عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی / مهدی فرجی
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، مهدی فرجی

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
 
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
 
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
 
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی

مهدی فرجی


 
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد/ ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)


 
این روزها که می گذرد/ قیصر امین پور
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

قیصر امین پور

 


 
بیگانه نیستند تمام غریبه ها/ محمد رضا ترکی
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

بیگانه نیستند تمام غریبه ها
گاهی محبت است مرام غریبه ها

وقتی که بی طمع به تو لبخند می زنند
موج صداقت است سلام غریبه ها

گاهی کسی که با دل آدم غریبه نیست
بُر می خورد میان تمام غریبه ها...

با این همه هزار هزار آهوی غریب
افتاده اند خسته به دام غریبه ها

بو می کشند ردّ تو را سایه هایشان
تیز است مثل گرگ مشام غریبه ها

با آنکه وحشی است ولی گاه می شود
آهوی بی پناه تو رام غریبه ها

معنای سیب سرخ به دست چُلاق چیست؟
یعنی به نام دوست ، به کام غریبه ها!

کاری تر است زخم ، اگر سر برآورد
شمشیر دوستان ز نیام غریبه ها!

با ما شما غریبه نبودید و نیستید
این گونه تلخ نیست کلام غریبه ها!

محمد رضا ترکی


 
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
از عدالت می نویسند٬ از تخلف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

 عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم  دزدکی نان تصوّف می خورند

 یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

 آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

علیرضا قزوه

 


 
خیلیا نون حلالشون حرومه پسرم/ عبدالجبار کاکایی
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عامیانه ، شعر اجتماعی

گفته بودم قدم زندگی شومه پسرم
خواب به چشمای قشنگ تو حرومه پسرم

پدرت تا شده  و افتاده توی رختخواب
نفسش در نمیاد کارش تمومه پسرم

بعد از آفتاب بیا تا همسایه هامون ندونن
شبا نون آور خونمون کدومه پسرم

کاشکی مثل آخرت دنیا حساب کتابی داشت
خیلیا نون حلالشون حرومه پسرم

همه اسباب بازیاتو لای بغچه پیچیدم
روزای قشنگ بچگی تمومه پسرم

عبدالجبار کاکایی


 
قبول! قلب مرا باز هم نشانه بگیر/ سید محمد بابامیری
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

نمی شود که مرا در خودم رها بکنی
و بعد با همه بنشینی ادعا بکنی

که عاشق منی و حاضری به خاطر من
هزار بار صمیمانه جان فدا بکنی

از آن طرف ته قلبت اگر که دست دهد
بنای عشق رقیب مرا به پا بکنی

شکست پشت من از بار بی وفایی تو
نخواستی با من عاشقانه تا بکنی

من از قبیله دردم چگونه می خواهی
که حق عشق اصیل مرا ادا بکنی؟

دوباره فرصت جبران گرفته ای از من
که بلکه این گره را عاشقانه وا بکنی

قبول! قلب مرا باز هم نشانه بگیر
اگر خطا بکنی وای اگر خطا بکنی

سید محمد بابامیری


 
دو چشم خیس، پر از انتظارهای پیاپی/ سید حبیب نظاری
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سید حبیب نظاری

همیشه شب‌، من و رنج قرارهای پیاپی
دو چشم خیس، پر از انتظارهای پیاپی

و ایستگاه که از من هزار مرتبه پر شد
نشسته خیره به راه قرارهای پیاپی

دوباره شعر، دوباره گناه آدم و گندم
و من که خسته‌ام از این شعارهای پیاپی

شبیه عقربه‌ها در توالی شب و روزم
رها نمی‌شوم از این مدارهای پیاپی

چقدر دل بسپارم به داغهای همیشه؟
چقدر سر بگذارم به دارهای پیاپی؟

شدم دچار جهان و فریب جاذبه‌هایش
چگونه بگذرم از این حصارهای پیاپی؟

و بی‌درخت، و بی‌تو چگونه دل بسپارم
به وهم خاطره‌ای از بهارهای پیاپی؟

تو سرپناه‌ترینی، اگر که باز نیایی
پناه می‌برد انسان به غارهای پیاپی

ز سمت مشرق حیرت بتاب، تا که نگیرد
دوباره آینه‌ها را غبارهای پیاپی

هزار چشم، هزار آینه، هزار تماشا
فدای تو همه این هزارهای پیاپی

سید حبیب نظاری

 


 
شعله می نوشند و خاکستر نمی دانند چیست/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه

گاومیشان فرق گاو و خر نمی دانند چیست
غیر خواب و خور ٬  بجز بستر نمی دانند چیست

داد از این گاوان که خود را هم ز خاطر برده اند
آه از این خرها که حتی خر نمی دانند چیست

نیستند اینان به غیر از لوطی و عنتر ٬ ولی
فرق بین لوطی و عنتر نمی دانند چیست

کرم ابریشم ؟ نه ٬ اینها کرم های خاکی اند
آخر این بی دست و پایان پر نمی دانند چیست

پوچی محض اند این بیگانگان با درد و داغ
غم نمی فهمند٬ چشم تر نمی دانند چیست

روسیاهان هوی٬ در غرب تاریک هوس
عشق را در مشرق خاور نمی دانند چیست

 آیت خورشید را بگذار هرگز نشنوند
جز نگاه کور و حرف کر نمی دانند چیست

می به چشم این جماعت باده انگوری است
معنی عرفانی ساغر نمی دانند چیست

خواستم از آتش محشر به جان هاشان زنم
باز دیدم آتش محشر نمی دانند چیست

با علی مردان دنیا دم چو مرحب می زنند
شاید اینان ضربت حیدر نمی دانند چیست

مهرشان قهر است و آتش٬ دین شان کفر است و کین
فرق ابراهیم با آذر نمی دانند چیست

ترسی از روز قیامت نیست در قاموس شان
بی حسابان دغل ٬ دفتر نمی دانند چیست

خواستم از مهر مادر نقل قولی آورم
دیدم این بی مادران٬ مادر نمی دانند چیست

دور از سرچشمه کوثر ٬ سیاست پیشگان
ابترند و معنی ابتر نمی دانند چیست

این طرف شوریدگان محشر زلفش مدام
شعله می نوشند و خاکستر نمی دانند چیست

با دل خونین به پابوس نگاهش می روند
کشتگان ابرویش خنجر نمی دانند چیست

علیرضا قزوه


 
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟/ فاضل نظری
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم
«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!

فاضل نظری


 
کف‌بین باد، طالع هر برگ دیده بود/ نادر نادرپور
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: چارپاره

کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود
زنبورهای نور ز گردش گریخته
در پشت سبزه‌های لگدکوب آسمان
گلبرگهای سرخ شفق، تازه ریخته

کف‌بین پیر باد در آمد ز راه دور
پیچیده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز، میهمان درختان کوچه بود
تا بشنوند راز خود از فال روشنش

در هر قدم که رفت، درختی سلام گفت
هر شاخه، دست خویش به سویش دراز کرد
او دستهای یک یکشان را کنار زد
چون کولیان، نوای غریبانه ساز کرد

آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه
شب را ز لابلای درختان صدا زدند
از بیم آن صدا، به زمین ریخت برگها
گویی هزار چلچله را در هوا زدند

شب همچو آبی از سر این برگها گذشت
هر برگ، همچو پنجه دستی بریده بود
هرچند نقشی از کف این دست‌ها نخواند،
کف‌بین باد، طالع هر برگ دیده بود!

نادر نادرپور


 
پی خورشید آمدیم اما روی خورشید را حجاب شدیم/ محمد مهدی سیار
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد مهدی سیار

پس در آغاز روز خلقتمان اهل دریا شدیم ، آب شدیم
دل سپرده به رقص ماهی ها ، غرق بازی و پیچ و تاب شدیم

موج های حقیر و سرگردان ، ساده و سر به زیر و بی توفان
گاه آسوده گرم خوابی خوش ، گاه بیهوده در شتاب شدیم

کم کمک چشم و گوشمان وا شد ، از زمین رو به آسمان کردیم
چشممان تا به آفتاب افتاد موج در موج التهاب شدیم

بر و  رویش قشنگ بود قشنگ ، زلف آشفته اش طلایی رنگ
دیدنش مست مستمان می کرد ، آب بودیم ما ، شراب شدیم

جوششی در میانمان افتاد ، هیجانی به جانمان افتاد
سرمان از هوای او پر شد ، بر سر موج ها حباب شدیم ...

ــ موج ها ! ماهیان ! خداحافظ ، آبی بی کران خداحافظ !
دل به دریا زدیم و رقص کنان راهی شهر آفتاب شدیم

راهمان سخت شد ولی ناگاه ، پایمان سست شد میانه ی راه
آسمان سرد بود، لرزیدیم، گرم تردید و اضطراب شدیم

سرد شد، یخ زدیم و ابر شدیم ، ساکن و تیره و ستبر شدیم
پی خورشید آمدیم اما روی خورشید را حجاب شدیم

ابرها ابر نیستند فقط، صد هزار آرزوی یخ زده اند
این که باریده نیز باران نیست ... عاقبت از خجالت آب شدیم

محمد مهدی سیار

 


 
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید/ قیصر امین پور
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
 
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
 
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
 
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
 
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
 
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

قیصر امین پور

 


 
مگر نه هیمه ی عشقم؟ مرا بسوزانید/ حسین منزوی
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، حسین منزوی

مگر نه هیمه ی عشقم ؟ مرا بسوزانید
ولی در آتش آن چشمها بسوزانید

برای آنکه هوا را پر از ستاره کنید
شبانه دفتر شعر مرا بسوزانید

به جای خرقه ، تمام مرا ، برابر دوست
برای کم شدن ماجرا بسوزانید

خوش آنکه تا بَـرَدم سوی دوست ، خاکستر
مرا به راه نسیم صبا بسوزانید

کجاست مدعی عشق ، کامتحانش را
چو من در آتش این مدعا بسوزانید

مرا در آتش عشقی که بر دل و جانم
شرر فکنده ، برای خدا ، بسوزانید

حسین منزوی


 
دو چشم مست تو خوش می کشند ناز ازهم/ شاطر عباس صبوحی قمی
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

دو چشم مست تو خوش می کشند ناز ازهم
نمی کنند دو بدمست احتراز از هم

شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم

میان ابرو وچشم تو فرق نتوان داد
بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم

کس از زبان تو با ما سخن نمی گوید
چه نکته ایست که پوشند اهل راز از هم

شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب
زسوز سینه ی من پرده های ساز از هم

به باغ سرو وصنوبر چو قامتت دیدند
خجل شدند زپستی دو سر فراز از هم

تو در نماز جماعت مرو که می ترسم
کشی امام و بپاشی صف نماز از هم

تو بوسه از دو لبت دادی و « صبوحی » جان
به هیچ وجه نگشتیم بی نیاز از هم

شاطر عباس صبوحی قمی


 
نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن طلب است/ شاطر عباس صبوحی قمی (اصفهانی)
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آرى افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانى که شب است

شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
ای عجب نقطه خال تو به بالاى لب است

یارب این نقطه لب را، که به بالا بنهاد؟
نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن طلب است

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

عشق آن است که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازی است حمال الحطب است

گر صبوحى به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

شاطر عباس صبوحی قمی (اصفهانی)

 


 
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد/ عماد خراسانی
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظریست
گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست

هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم، حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست

ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد
بی‌وفایی و وفاداری جانانه یکیست

 عماد خراسانی


 
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است٬  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو
نمی گریند دل ریشان٬ نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی!... من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان

علیرضا قزوه


 
بر این خوان‌ِ آلوده مگذار ما را/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

به یاد قهار عاصی در چهاردهمین سالگرد کوچ او 

فروگیر، ای شب‌، شب تار! ما را
از این خوان‌ِ آلوده بردار ما را

که پوسانده این برکه بی‌خیالی‌
و دلخوش‌نشستن به مردار، ما را

و اینک پس از چارده خوان آتش‌
زمین و زمان کرده انکار ما را

همان دست‌ِ دردآشنا می‌پسندد
به چاه‌ِ مذلّت نگونسار ما را

بدر برده از چنگ و منقار کرکس‌
فرو می‌نهد پیش کفتار ما را

و یا می‌گذارد گرانقدر و محکم‌
چنان خشتها لای دیوار ما را

شگفتا! در این فصل‌ِ بی‌رحم‌، در خود
فرو برده دیوان و اشعار ما را

مگر بعدِ عمری از این خواب سنگین‌
تکانی دهد مرگ قهّار ما را

سیاووش تنهای این آتشستان‌
که می‌دید سرگرم بازار ما را

و می‌گفت: «بهتر از این خوان نعمت‌
همان تشنگی در نمکسار ما را»

ولی خسته‌بودیم و گفتیم‌: «جانا!
به این حال‌ِ همواره بگذار ما را»

فرو خورد این برکه بی‌خیالی‌
و دلخوش نشستن به مردار ما را

بیا آتش‌، ای آتش بی‌تحمّل‌!
بر این خوان‌ِ آلوده مگذار ما را

محمدکاظم کاظمی


 
ای کاش این دقایق بی‌تو بایستند/ مریم سقلاطونی
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مریم سقلاطونی

این لحظه‌ها قیامت عظمای چیستند؟
چون آیه‌های واقعه هستند و نیستند
این لحظه‌ها که بی‌تو سراسیمه می‌دوند
ای کاش این دقایق آخر بایستند
یا لااقل برای کسی بازگو کنند
چشمان بی‌قرار‌ِ که را می‌گریستند
این چرخ چرخهای مداوم برای کیست؟
تب‌‌‌‌دار می‌وزند، مگر شعله زیستند؟
تب‌دار می‌وزند، سرآسیمه می‌دوند
در جست‌وجوی روشن چشمان کیستند؟
یک روز سرد: جمعه دیگر بدون تو
ای کاش این دقایق بی‌تو بایستند

مریم سقلاطونی


 
شعر قدسی/ احسان
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سپید، شعر آزاد ، شعر فلسطین ، شعر مقاومت اسلامی

سپید ترین شعرهایم را
برای سیاهترین روزهای عمر فلسطین سروده ام؛
در این زمانه که عاطفه وزنی ندارد
چگونه قافیه ها را ردیف کنم؟!

سپیدترین شعرهایم
سنگین ترین آنهاست؛
چون برای انتفاضه سروده ام
سپیدترین شعرهایم
سبک ترین آنهاست؛
چون برای فلسطین سروده ام

اگرچه شاعر نیستم
هرگاه از فلسطین صحبت کرده ام
شعر قدسی سروده ام

سپید گفته ام چون خوب می دانم
در کنج راحت نشستن و از حماسه سرودن
نه وزنی دارد
و نه رنگی
و نه حتی ارزش کوچکترین سنگی

اگرچه روسیاه تر از سنگم
شعرم برای شما
همیشه سپید می ماند
چرا که من هم مانند شما به تحقق وعده الهی یقین دارم:

 " و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین"

احسان


 
هزار مرد به پای تو جان سپردند و.../ سید رضا محمدی
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر مقاومت اسلامی ، شعر فلسطین ، سید رضا محمدی

به پرچم عزیز فلسطین

هزار مرد به پای تو جان سپردند و ...
هزار دست تو را باز می فشردند و...

سپیدی ات را تا صلح سازمان ملل
سپید باشد از الخلیل بردند و...

زسبز ودکا کردند امیرهای عرب
تو را به  همراهش قطعه قطعه خوردندو...

سیاهی ات را پیراهن زنی کردند
که بچه هایش در انتفاضه مردندو...

تو سرخ خونت بر شانه منتشر شده بود
که شانه های تو آزرده اند و تردند و ...

تو سرخ خونت در روزنامه های جهان
که کشته ها را از جنگ می شمردند و...

هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
هزار دست تو را باز می فشردندو...

سید رضا محمدی، متولد غزنین افغانستان

 


 
ز جمع این همه منصور سر به دار یکی کم/ علیرضا قزوه
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

این غزل به حسین منزوی تقدیم شده است.

در این هزاره ی سوم از این هزار یکی کم
قطار راه می افتد ، از این قطار یکی کم

پیمبران همه شاعر ، پیمبران همه عاشق
ز شاعران اولوالعزم روزگار یکی کم

هزار و سیصد و بیست و چهار روز و یکی شب
هزار و سیصد و هشتاد و سه بهار ...یکی کم

تو کم نمی شوی ای کهکشان هر چه ستاره
چگونه کم کنم از نور بی شمار یکی کم

ز جمع این همه سرمست سربلند ، یکی تو...
ز جمع این همه منصور سر به دار یکی کم...

علیرضا قزوه


 
هرشب میان مقبره ها راه می روم/ علی داوودی
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علی داوودی

باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

علی داوودی

 


 
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم/ شهریار
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، غزل

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)


 
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای/ قیصر امین پور
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

قیصر امین پور


 
باران! باران! بهار! باران! باران/ قیصر امین پور
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، قیصر امین ‌پور

باران! باران! دوباره باران! باران!
باران! باران! ستاره باران! باران!

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:
باران! باران! بهار! باران! باران!

قیصر امین پور


 
در حسرت پرواز با مرغابیانم/ قیصر امین پور
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

دیریست از خود، از خدا، از خلق دورم
با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

قیصر امین پور

 


 
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم/ فاضل نظری
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافیست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...

فاضل نظری

 


 
دیشب باران قرار با پنجره داشت/ قیصر امین پور
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، قیصر امین ‌پور

دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد 
چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت

قیصر امین پور