آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را/ قیصر امین پور
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور

 


 
دلم را زنده کن اعجاز اعجاز/ قیصر امین پور
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دوبیتی ، قیصر امین ‌پور

خدایا یک نفس آواز آواز
دلم را زنده کن اعجاز اعجاز
بیا بال و پر ما را بیاموز
به قدر یک قفس پرواز پرواز

قیصر امین پور

 


 
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم/ محمد علی بهمنی
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد علی بهمنی

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

من آن زلال پرستم٬ درآب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر٬ اما: 
دلم خوش است که در غربت وطن بودم

محمد علی بهمنی


 
بیت و ردیف و قافیه اما علی نشد...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: تک بیت ، شعر شیعی

می خواستم که شعر بگویم ولی نشد
بیت و ردیف و قافیه اما علی نشد...


 
اشاره کن که بهار از درخت سر بزند/ سمیه خسروی
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

اشاره کن که بهار از درخت سر بزند
شکوفه بال بگیرد، پرنده پر بزند
اشاره کن، تو بخواه از نسیم برخیزد
به سمت خانه بیاید، دوباره در بزند
که می‌تواند با یک اشاره کوتاه
به دشت رنگی از این دست خوب‌تر بزند؟
نسیم صبح نفسهای توست، ای موعود!
که آمدست به شهر شکوفه سر بزند
اشاره کن که خزان از درخت برخیزد
اشاره کن که بهاری دوباره سر بزند

سمیه خسروی


 
با اینکه مولا غریب است شام غریبان ندارد/ مهرانه جندقه شاهی
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

افتاده روی سر شهر ابری که باران ندارد
خورشید را دیدن امروز انگار امکان ندارد

با قلبهاتان که... افسوس، با چشمهاتان ببینید
مردم! حقیقت همین است، پیدا و پنهان ندارد

آن روز باور نکردید دستی به دستی گره خورد
امروز یک دست دیگر فرقی بر‌امان ندارد

اصلا‌ً چرا چاه باید با چشم مولا بگرید؟
یا او در اینجا غریب است یا شهر انسان ندارد

بعد از علی تازه شاید درد علی را بفهمید
دردی که خیلی بزرگ است، آغاز و پایان ندارد

نخلی که عریان عریان، باغی که بی‌باغبان است
سر می‌برد در دل خاک وقتی گریبان ندارد

تنها برای محرم شام غریبان گرفتید
با اینکه مولا غریب است شام غریبان ندارد

مهرانه جندقه شاهی


 
کی درک میکنند تو را سنگواره ها/ قربان ولیئی
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، قربان ولیئی

بی تو چه تنگ میگذرد بر ستاره ها
خورشید زخم خورده ی روی مناره ها

گنجینه ی غریب خداوند بر زمین!
کی درک میکنند تو را سنگواره ها

عقل زمینیان به کمالت نمی رسد
خوابیده اند یکسره در گاهواره ها

تنها تو عارفی به اقالیم خویشتن
مرعوب ژرفنای تو ما بر کناره ها

گسترده ای به روی زمین خوان آسمان
پر از شهاب های صریح اشاره ها

در چاه اگر گدازه ی روحت نمی چکید
آتش گرفته بود جهان از شراره ها

پایان نمی پذیری و هر موج بر زمین
می پاشد از کمال تو الماس پاره ها

بر من ببخش ، وصف تو ممکن نکرده اند
ماییم و تنگنای همین استعاره ها

قربان ولیئی

 


 
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین/ محمدمهدی سیار
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، محمد مهدی سیار ، شعر آیینی

(تقدیم به اسطوره دادگری که قتل فی‌محراب عبادته لشده عدله»)

امام، رو به پریدن... عمامه روی زمین!
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین

خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک
چکید هر طرفی صد چکامه روی زمین...

خودت بگو که به دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین؟!

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند برسم تو نامه روی زمین
:
«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین..»

... تو رفته‌ای و زمین مانده است و ما ماندیم
و میزهای پر از بخشنامه؛ روی زمین!

محمدمهدی سیار


 
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، محمدرضا شفیعی کدکنی

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره براشان گریستند
می گفتی٬ ای عزیز :«سترون شده ست خاک»
اینک ببین برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند

محمدرضا شفیعی کدکنی


 
سرودن علی رغم زنجیر اعجازشان بود/ سید حسن حسینی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، شعر نو نیمایی ، سید حسن حسینی

دلا دیدی آن عاشقان را؟
جهانی رهایی در آوازشان بود
و در بند حتی
قفس شرمگین از شکوفایی شوق پروازشان بود:
پیام آورانی که در قتلگاه ترنم
                  سرودن -علی رغم زنجیر-
                                  اعجازشان بود!
به سرسبزی نخل ایثار
به این آیه های تناور
دلا گر نه ای سنگ٬
                      ایمان بیاور!

سید حسن حسینی


 
کدر دین ما حرام است با چشم بسته مردن/ سید حسن حسینی
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، سید حسن حسینی

حیف است از تکاپو طرفی نبسته مردن
یک عمر شب نشینی٬ در شب نشسته مردن
خفاش سان پریدن٬ در تیرگی چه حاصل؟
همچون شهاب باید شب را شکسته مردن
آنجا که ماه سنگ است پای ستاره لنگ است
ماندن قرین ننگ است٬ آنک خجسته مردن!
تکرار٬ ابتذال است٬ خود مایه ملال است
با پای خسته رفتن٬ با پای خسته مردن
هنگام مرگ یاران٬ چشم مرا مبندید
در دین ما حرام است با چشم بسته مردن

سید حسن حسینی


 
یعنی عروس جمله دنیاست شهر من/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر سیاسی اجتماعی ، محمد کاظم کاظمی

شام است و آبگینه رؤیاست شهر من‌
دلخواه و دلفروز و دل‌آراست شهر من‌
دلخواه و دلفروز و دل ‌آراست شهر من‌
یعنی عروس جمله دنیاست شهر من‌
از اشکهای یخ ‌زده آیینه ساخته‌
از خون دیده و دل خود خینه ساخته‌
اندوهگین نشسته که آیند در برش‌
دامادهای کور و کل و چاق و لاغرش‌
دنیا برای خام‌ خیالان عوض شده‌ است‌
آری، در این معامله پالان عوض شده است‌
دیروزمان خیال قتال و حماسه‌ای‌
امروزمان دهانی و دستی و کاسه‌ای‌
دیروزمان به فرق برادر فرا شدن‌
امروزمان به گور برادر گدا شدن‌
دیروزمان به کوره آتش فرو شدن‌
امروزمان عروس سر چارسو شدن‌
گفتیم سنگ بر سر این شیشه بشکند
این ریشه محکم است‌، مگر تیشه بشکند
غافل که تیشه می ‌رود و رنده می ‌شود
با رنده پوست از تن ما کنده می ‌شود
با رنده پوست می ‌شوم و دم نمی ‌زنم‌
قربان دوست می ‌شوم و دم نمی زنم‌
ای دوست‌! این سراچه و ایوان مبارکت‌
یوسف شدن به وادی کنعان مبارکت‌
یک سالم و عصاکش صد کور و شل شدن‌
میراث‌ دار مردم دزد و دغل شدن‌
سهم تو یک قمار بزرگ است‌، بعد از این‌
چوپان‌ شدن به گلّه گرگ است بعد از این‌
یا برّه می ‌شوند و در این دشت می ‌چرند
یا این که پوستین تو را نیز می ‌درند
حتی اگر به خاک رود نام و ننگشان‌
این لقمه‌های مفت نیفتد ز چنگشان‌
شاید رها کنند همه رخت و پخت خویش‌
اما نمی ‌دهند ز کف تخت و بخت خویش‌
دستار اگر که در بدل هیچ می ‌دهند
شلوار را گرفته به سر پیچ می ‌دهند
سنگ است آنچه بایدشان در سبد کنی‌
سیلی است آنچه بایدشان گوشزد کنی‌
ای شهر من‌! به خاک فروخسپ و گَنده باش‌
یا با تمام خویش‌، مهیای رنده باش‌
این رنده می ‌تراشد و زیبات می ‌کند
آنگه عروس جمله دنیات می ‌کند
تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد
هفتاد ملت از بر و دوش تو بگذرد
صبح است و روز نو به فراروی شهر من‌
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من‌...

محمدکاظم کاظمی
 


 
اول تویی و با تو کرامت شروع شد/ سید محمد حسین حسینی
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سید محمد حسین حسینی

وقتی که حرف عشق و محبت شروع شد
وقتی در این زمینه روایت شروع شد

تو آمدی مفسر این جمله ها شدی
فی الجمله اینکه با تو حکایت شروع شد

یک ذره با نگاه تو خورشید می شود
با برق چشمهات حرارت شروع شد

تو اولین نتیجه اسلام بوده ای
پس با تو نسل سبز سیادت شروع شد

در صبح روز اول عمر شریف تو
خیل گدا رسید و حاجت شروع شد

استاد درس کل کریمانی عالمی
اول تویی و با تو کرامت شروع شد

تو آمدی که عایشه ها را ادب کنی
جنگ جمل رسید و فتحت شروع شد

این آیه ها بدون شما دل نشین نبود
قران بخوان بگو که تلاوت شروع شد

 سید محمد حسین حسینی


 
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها/ پروانه نجاتی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، چارپاره ، پروانه نجاتی

دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس
باور نکرد سهم مرا سر کشیده است
باور نکرد جای تو را پر نمی کنند
باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است

این امتیازهای کذایی که بی دریغ
طومار طعنه همه هم کلاس هاست
ای کاش بودی ای پدر اینها ولی نبود!
سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست

رفتی که راه باز شود، راه باز شد
اما کنار جادّه مرا هیچ کس ندید
زیر غبار رفتن شان اشک های من
در انتظار آمدنت سیل آفرید

تو مایه غرور منی گرچه نیستی
مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من
باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام
خلوت نشین قطعه خاموش شهر من

اینک منم که در هوس چشم های تو
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها!
در حسرت چشیدن گرمای دست تو
می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها

پروانه نجاتی


 
او سبز بود و گرم که افتاد/ قیصر امین پور
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد

افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد-
می افتد

اما
او سبز بود و گرم که
افتاد

قیصر امین پور

 


 
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست/ قیصر امین پور
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم :
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
- با واژه ی فشنگ -

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول -
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند
که شب
چه قدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
شاید
این شام ، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا
گاهی سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانایم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل و سنگ
بر قلبهای کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین -
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر  تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه ی او کم بود ....
اما
این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هر چند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
- بی هیچ خان و مان -
در گوششان کلام امام است
- فتوای استقامت و ایثار -
بر دوششان درفش قیام است
باری
این حرفهای داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست ؟
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی ؟
نه !
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...

قیصر امین پور


 
جای برادران غیورم چه خالی است/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

اینک که شهر شعله ور بی خیالی است
جای برادران غیورم چه خالی است

جای برادران غیوری که بعدشان
این شهر در محاصره خشکسالی است

بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند
رد عبور صاعقه شان این حوالی است

من حرف میزنم و دلم شعر می شود
در واژه های من هیجانات لالی است

طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند
تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است

آلوده است کوچه ، خیابان به زندگی
چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است

بر من چه سخت می گذرند این غروب ها
جای برادران غیورم چه خالی است !

پروانه نجاتی


 
حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

با من بیا به فرصت یک چشم هم زدن
در کوچه های باور مردم قدم زدن

گرم است جای پای شهیدان به روی خاک
باید سری به کوچه پر پیچ و خم زدن

یک ساک کهنه ، آینه ، قرآن ، وداع و بعد ...
بر قله های صبر و صلابت علم زدن

حس کن نسیم رفتن گرمای خانه ، شد
تاریخ غصه های زنی را رقم زدن

زن با بهانه های دو کودک چه می کند
جز از   "می آید از سفرش زود" دم زدن

مردی گذشت از زن و فرزند و زندگی
آغاز دل به وسعت دریای غم زدن

- دشمن مگر به خانه ما رحم می کند
باید به موج حادثه اینک بلم زدن

حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است
باید سری به خانه این متهم زدن !

پروانه نجاتی


 
و رد جاده در گذر او سفید شد/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

معصومه گفت از پدری که شهید شد
مردی که طرح صفحه یک سر رسید شد!

مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت
تا در نگاه سرخ زمین رو سپید شد

مردی که زیر بارش خمپاره های خشم
بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد

مردی که از محال مجال آفرید و بعد
تفسیر نامعادله های جدید شد

نقاشی قشنگی از او در اتاق بود
آن را نگاه کرد و باران شدید شد

یک مرد ، با چفیّه و عینک، شبی سیاه
محو عبور بارقه های امید شد

لبخند می زد او به همه از روی  لودر ...
... و رد جاده در گذر او سفید شد !

پروانه نجاتی


 
ای کاش نامه ای، خبری، عطر چفیه ای/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت با اجازه بابا ، بله  بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود

پروانه نجاتی


 
و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، پروانه نجاتی

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا
همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم
نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی
اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست کشتی بگیرد او با من
و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم
و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد
شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !
همین که نیست کند کارنامه ای امضا

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد
چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی
نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد
و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق
و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب
آهای مرد حسابی بگیر دستم را

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...
گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !

 پروانه نجاتی


 
تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی داشت/ پروانه نجاتی
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

امروز من پدر شدم و دیدم در من چه حس و حال عجیبی بود
می خواستم صدا بزنم  بابا  اما چه داستان غریبی بود

لکنت گرفته بودم و فهمیدم این واژه آشنای زبانم نیست
بغضی گرفت راه گلویم را ، انگار حجم مبهم سیبی بود

از چشم کوچک پسرم خواندم باید دوباره سعی کنم  با ... با
نوزاد گریه کرد و در جانم غوغای انفجار مهیبی بود

در من چقدر حسرت این واژه است، در من چقدر حسرت این واژه است
ای کاش از حرارت این مفهوم در ذهن تار بسته نصیبی بود

من زل زدم به نرمی دستانش دست مرا فشرد و دلم لرزید
یعنی دو مرد پشت هم و با هم پیمان بی ریای نجیبی بود

از عمق قاب عکس نگاهم کن، آه ای غرور کوفته بر دیوار
تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی داشت

 پروانه نجاتی


 
در کار عشق شاید و اما نداشتی/ پروانه نجاتی
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

افسانه نیست اینکه تو پروا نداشتی
چشمی به مال و راحت دنیا نداشتی

در جبهه بود ، مرد تو ، مشغول کارزار
در کار عشق شاید و اما نداشتی

سجاده ات گواه دل عاشق تو بود
بی اشک و آه ، خلوت رویا نداشتی

مثل فرشته دل به دل زخم می زدی
در مهربانی آه تو همتا نداشتی

دریای اعتقاد ، پریزادی تو بود
ترسی ز موج خیزی دریا نداشتی

اینک سؤال می کند آیا کسی ز تو
دیروزها کجای زمین خانه داشتی ؟

امروزهای ما همه آکنده از تو باد
مدیون صبر تو ، تو که فردا نداشتی

 


 
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی/ حامد حسینخانی
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

 بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی  

بیابانها به گرد کوهها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی   

تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود

ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی  

بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی، خدا سهم منابر می شود روزی

چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

 سمند نور، زلف تیرگی ها را برآشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی

حامد حسینخانی


 
آه٬ اگر آرزو به باد رود!/ هوشنگ ابتهاج، ه ا سایه
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

آسمان زیر بال اوج تو بود
چون شد ای دل که خاکسار شدی؟
سر به خورشید داشتی و٬ دریغ
زیر پای ستم غبار شدی!

ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود!
آرزومند را غم جان نیست
آه٬ اگر آرزو به باد رود!

هوشنگ ابتهاج، ه ا سایه


 
فریاد بزن جرأت پنهان تو پیداست/ عبدالجبار کاکایی
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

ای خانه روشن؛ شب ویران تو پیداست
آوار ستون های هراسان تو پیداست

بر چهره ی بی رنگ بهاری که نداری
حتی ترک خنده ی گلدان تو پیداست

از شانه ی دیوار، فرو ریخته قندیل
گیسوی پریشان زمستان تو پیداست

سرشار سکوتی ولی آواز تماشا
از روزنه ی پلک درختان تو پیداست

زندانی دیوار مشو پنجره باز است
فریاد بزن جرأت پنهان تو پیداست

عبدالجبار کاکایی


 
پنجره واژه ایست زندانی، بین دیوارها اسیر شده/ پوریا سوری
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

پنجره واژه ایست زندانی، بین دیوارها اسیر شده
آنقدر مانده سینه ی دیوار، تا که غمگین و گوشه گیر شده
پنجره پوستش ترک خورده، شیشه هایش کثیف و لک خورده
ابر! باران نبار، بی انصاف ... تا نبیند چه قدر پیر شده
پنجره گفته بود می خواهد رابط ما و آسمان باشد
سالها بسته مانده از آنروز، بسته و خسته و حقیر شده

پنجره از اصالتش دور است اشکهای ستاره ها شور است
پشت قاب همیشه  بسته ی او آسمان طرحی از کویر شده
پنجره گفته بود از دیوار خواسته بگذرد همین یکبار
گفته با خنده در جوابش که: او برای همین اجیر شده

دیشب از پنجره شنیدم که قصد دارد که خودکشی بکند!
دیگر از این همیشه در تکرار ، دیگر از زندگیش سیر شده
پنجره قصد خودکشی ... اما ، خود او خوب خوب می داند
سر به دیوار و سنگ هم بزند ، دیگر از او گذشته دیر شده
پنجره سالهاست زندانیست، سالیانست رو به ویرانیست
دیگر از او گذشته ... دیر شده، پنجره ... پنجره اسیر شده

 پوریا سوری


 
می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیشتر شود/ محمدعلی بهمنی
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیشتر شود
آب از تماس با عطشم شعله‌ور شود
آنگاه بی‌مضایقه‌تر نعره می‌کشم
تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود
آن‌قدرها سکوت تو را گوش می‌دهم
تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود
تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست
«عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»
آرامشم همیشه مرا رنج داده‌است
شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟
مرهم به زخم ِ بسته که راهی نمی‌برد
کاشا که عشق مختصری نیشتر شود

محمدعلی بهمنی


 
یک کاسه شیر، یک غزل تازه، نان، نمک/ نغمه مستشارنظامی
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، نغمه مستشار نظامی

این بیت های تازه که پر باز می کنند
در آسمان عشق تو پرواز می کنند
ای مطلع عزیز غزل های من ببین
این شاعران به نام تو آغاز می کنند
هر مصرع قصیده، غزل، چارپاره را
با لحظه لحظه ذکر تو دمساز می کنند
با نام نامی تو سخن زنده می شود
با عین، لام، یای تو اعجاز می کنند
دلگویه های ناب تو بعد از هزار سال
اسلام را همیشه سر افراز می کنند
مولا! بلند پایه ترین قلعه های شعر
در را به روی وسعت تو باز می کنند
حتی هنوز موی یتیمان خسته را
با دستهای عاشقیت ناز می کنند
یک کاسه شیر، یک غزل تازه، نان، نمک
مردان مرد مثل تو پرواز می کنند


27/6/1380
 نغمه مستشارنظامی


 
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من/ سیمین بهبهانی
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من
ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من ...

سیمین بهبهانی


 
نبض خاکسترم به دست باد/ مهدی فداکار
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی فداکار

همچنان خسته آه بر شانه
می روم با نگاه بر شانه
تاولی گشته ام همه افسوس
با کمانی گواه بر شانه
می رسم ناله از بهاری زرد
با خزانی گناه بر شانه
می شوم زخم آسمان بی ابر
حلق خشکیده چاه بر شانه
مثل خرمن که شعله می بافد
توده توده تباه بر شانه؛
از من اما فقط همین مانده است
هق هقی گاه گاه بر شانه
نبض خاکسترم به دست باد
لخته لخته براه بر شانه
کوچه خواب است و رفته است مردی
سایه در سایه ماه بر شانه


 
فرصت انتخاب را برداشت/ مهدی فداکار
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی فداکار

خم شد از رود ، آب را برداشت
اشکی از آفتاب را برداشت
آسمان را کشید تا پایین
بسته‌ی ماهتاب را برداشت
در به در گوشه گوشه ها راگشت
ناگهان! اضطرب را برداشت
آمد آمد به رخوتم افتاد
فرصت انتخاب را برداشت
شد هم آغوش خستگی ، تا صبح
از دل آرام خواب را برداشت
کرد پنهان میان مشتش زخم
اندکی التهاب را برداشت
اشک شد قطره قطره در یک جام
کوزه‌های شراب را برداشت
جمله‌ای با علامت پرسش
خبر ناصواب را برداشت
شد مصمّم بکوچد از کوچه
با دو بالش شتاب را برداشت
رفت و یک نقطه ماند از او ، آنگاه
از سپیدی نقاب را برداشت
ساز او شکسته شد ، دیدم
قطعات رباب را برداشت
از تماشای او دلم ، تنها
یک ورق از کتاب را برداشت

مهدی فداکار


 
زندگی جنگ و دیگر هیج/ محمدرضا احمدی
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

زندگی جنگ و دیگر هیج
شیشه ای زیر سنگ ودیگرهیچ
راه بی انتها و همره من
فقط این پای لنگ و دیگر هیچ
مانده در خاطرات جنگلها
زخم ببر و پلنگ و دیگر هیچ
از صداقت فقط همین مانده است
واژه ای رنگ رنگ و دیگرهیچ
کودکی های من چه زود گذشت
لحظه هایی قشنگ و دیگر هیچ
بی تو ای عشق بر جبین زمین
چیستم ؟ داغ ننگ و دیگر هیچ...

محمدرضا احمدی


 
دوست دستم را گرفت و دشمنم دشنام داد/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

آن که از متن پریشانی به ما آرام داد
ننگ را تقدیر آنان کرد و ما را نام داد
راه را گم کرده بودم، راهبر را هیچ گاه
دوست دستم را گرفت و دشمنم دشنام داد
تا گلو عمری بدهکاریم دستی را که باز
دور دیگر مستمندان را به مستی وام داد
چشمه ی دیروز اقیانوس فردا می شود
پا به پای ماه و ماهی می روم تا بامداد...

علیرضا بدیع
12/5/87


 
هر بوسه دعای مستجابی است به لب/ جلیل صفربیگی
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر آیینی ، جلیل صفربیگی

آمد رمضان و التهابی است به لب
هر لحظه مرا حسرت آبی است به لب
با شوق لب تو ربّنا می خوانم
هر بوسه دعای مستجابی است به لب

جلیل صفربیگی


 
رسوا شدگان به هم سواران با هم/ علیرضا بدیع
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، رباعی ، علیرضا بدیع

خوش باد سرافرازی یاران با هم
خون خواهی خیل سربداران با هم
شمشیر زدند در رکابت ای عشق
رسوا شدگان به هم... سواران با هم...

 

زان روز که از جمله ی یاران توایم
سردار توایم و سر به داران توایم
ای عشق دمی که می ستیزی با عقل
شادیم که هم راه سواران توایم

 

 شادیم که از جمله ی یاران توایم
صد شکر که در خیل سواران توایم
ای عشق سرافراز تر از ما کس نیست
زان روز که جزو سر به داران توایم

علیرضا بدیع

 


 
دارد این پست ها حساب کتاب/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

هست پست و مقام، خواب و خیال
اندر این روزگار قحط رجال
این مدیران که صاحب کلهند
به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر کسی به حد نصاب
دارد این پست ها حساب کتاب
باید البته بود بایسته
وانگهی کاردان و شایسته
با مدیر آشنا، به ضرس یقین
اهل یک فرقه ای، مضاف بر این
مدتی پیشتر، گرفته ژتون
نام فامیلی اش دهان پر کن
نیست در انتخاب آدم پاک
ابدا مدرک و سواد، ملاک
بعد سالی که پایه اش شد سفت
می شود دکترا براش گرفت
شصت تا دستیار خواهد داشت
به تخصص چه کار خواهد داشت
پست های کلیدی مرسوم
هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا این پست ها که مرغوب است
می شود جابه جا و دست به دست
لیکن این پست ها، به شکل عجیب
نرسد مطلقا به غیر و غریب
مثل ما را فرا نمی خوانند
چون ز ما بهتران فراوانند
آن که رم زین رسوم نغز کند
باید اصلا فرار مغز کند!

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
سکوت و سکوت و سکوت/ مهدی فداکار
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی فداکار

سه تا قطره چند تا سکوت
چکید از لبان فلوت
درآمد به شکل سؤال
و از انتشار سقوط؛
حقیقت‌تر از تلخ‌ها
پراکنده شد عطر توت
همه نازآوازها
گذشتند از روبروت
میان درختان ده
تبر پر زد و عنکبوت
به زخم نوک دارکوب
همه خط‌خطی شد بلوط
نماند آشیانی بجز
سکوت و سکوت و سکوت


 
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند/ زکریا اخلاقی
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، زکریا اخلاقی

 
همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند

و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زلالی از طلوع زاده ی نرگس

پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد

ولی پیداست دیگر آن غلاماتی که می گویند

جهان این بار دیگر ایستاده با تمام خویش

کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او

یکایک می دمد طبق علاماتی که می گویند

کنون از ابتدای دشت های شرق می آید

صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک این خاک شاعر آسمانی می شود کم کم

در استقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد

سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند

زکریا اخلاقی


 
خدا همیشه به کار گره ‌زدن بوده است/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، محمد کاظم کاظمی

خدا همیشه به کار  گره ‌زدن بوده است

به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است

همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب

دلیل صحت این ادعای من بوده است

شروع قصه از اینجاست: یک سواره گیج

و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است

سواره غرق خیالات خویشتن بوده

پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است

...

هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت

تمام وقت پرستار او حسن بوده است

هما نگفت که گلدان روی میز چرا

قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است

...

دو ماه بعد، هما با رضا، رضا؟ آری

که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است

(پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط

به فکر «مورد دلخواه یافتن» بوده است)

...

حسن دوباره سوار همان قراضه خویش

دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است

حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و

خدا همیشه به کار گره‌زدن بوده است



محمدکاظم کاظمی

مشهد، مرداد 1387


 
ماه رمضان شد، می و میخانه بر افتاد/ امام خمینی
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

ماه رمضان شد، می و میخانه بر افتاد
عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد
افطار به می کرد برم پیر خرابات
گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد
با باده وضو گیر که در مذهب رندان
در حضرت حق این عملت بارور افتاد

حضرت امام خمینی


 
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم/ فاضل نظری
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم 
چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

فاضل نظری


 
و کاش مرد غزل‌خوان شهر برگردد/ خدیجه پنجی
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

و کاش مرد غزل‌خوان شهر برگردد
به زیر بارش باران شهر برگردد
کسی شبیه خدا نیست، هیچ کس، ای کاش
کمال مطلق انسان شهر برگردد
چه خوب می‌شد اگر مرد آسمانی ما
به جمع خاکی خوبان شهر برگردد
خدا کند برکت ـ این خیال دور از ذهن ـ‌
شبی به سفره بی‌نان شهر برگردد
شبیه خانه ارواح ساکت و سردیم
خدای خوب! بگو جان شهر برگردد
هنوز منتظرم یک نفر خبر بدهد
که باز یوسف کنعان شهر برگردد


 
می‌چینمت اما به هنگام رسیدن/ قیصر امین پور
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناکام ِ رسیدن

کی می‌شود روشن به رویت چشم من، کی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟


دل در خیال رفتن و من فکر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن کبوترهای بی‌پروا که رفتند
یک مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن


ای کالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

قیصر امین پور


 
مى‌نهم بر دوش طوفان کوله بار خویش را/ حسین اسرافیلی
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

مى‌برم منزل به منزل چوب دار خویش را
تا کجا پایان دهم آغاز کار خویش را
در طریق عاشقى مردن نخستین منزل است
مى‌برد بر دوش خود منصور دار خویش را
بر نمى دارد نگاه ازمن جنون سینه سوز
مى شناسد چشم صیادم شکار خویش را
رونق روشن دلان با منت خورشید نیست
مى کند روشن چراغم، شام تار خویش را
در دل طوفانى‌ام از موج خونین باک نیست
مى فشارد در بغل دریا کنار خویش را
موج پر جوشم من از دریا نمى‌گیرم کنار
مى‌نهم بر دوش طوفان کوله بار خویش را
بس که مى پیچد به خود امواج این گرداب سخت
ساحل از کف مى دهد اینجا قرار خویش را

حسین اسرافیلی


 
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست/ فاضل نظری
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست
ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست
 پر می کشی و وای به حال پرنده ایی
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست
آیینه ایی و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

 فاضل نظری


 
ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است/ فاضل نظری
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است
من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است
چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است
خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است
مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟
ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است
فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است

 فاضل نظری


 
سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است/ فاضل نظری
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!

 فاضل نظری


 
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد/ فاضل نظری
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

فاضل نظری


 
دوباره مثل تو حاشا، دوباره مثل تو هرگز/راضیه بهرامی
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو حاشا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو دیروز، دوباره مثل تو امروز
دوباره مثل تو فردا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل من آری، چه بی شمار و فراوان
دوباره مثل تو اما...دوباره مثل تو هرگز
دوباره آینه زادی که در کتاب نگاهش
هزار آیه زیبا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو آبی، دوباره مثل تو روشن
نخیر حضرت دریا، دوباره مثل تو هرگز...

راضیه بهرامی


 
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت/ سید مهدی موسوی
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)
از کتف آشیانه‌ای خود برای تو
باید که چند جفت کبوتر بیاورم
از هم فرو مپاش، برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیمه‌سوز را
از کوره‌های خود‌خوری‌ام در بیاورم

سید مهدی موسوی

 


 
سوسو بزن آیینه مجنون تو خواهد شد/ محسن احمدی
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

سوسو بزن آیینه مجنون تو خواهد شد
خورشید پنهان گشته ی خون تو خواهد شد
دریا که از یاحل به ساحل می رود آبی
شرمنده ی یک جرعه جیحون تو خواهد شد
در باغ اگر باران چشمانت فرو ریزد
گل پیرهن وا کرده گلگون تو خواهد شد
می بینم ای شرقی ترین لبخند بغض آلود
شب را که حیران از شبیخون تو خواهد شد
می سازد از دستان آتش رد پایت را
خاکستر خاکی که در خون تو خواهد شد


 محسن احمدی

 


 
در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست/ قیصر امین پور
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست
دلی که گرد خویش می‌تند تار
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست
مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دست‌کم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست

قیصر امین پور


 
آتش در زیر کاه پنهان کردی/ بیژن ارژن
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، بیژن ارژن

چشمت بستی و ماه پنهان کردی

آن چهره ی بی گناه پنهان کردی

ای عشق چو آب زیر کاهی بودی

آتش در زیر کاه پنهان کردی

 

گفتند فقط مترسک و چوبی بود

چوبی که فقط حکایت خوبی بود

باد آمد و دکمه ی مترسک وا شد

بر سینه ی او مسیح مصلوبی بود

 

می خواهی از این کلبه تارم بروی

این گونه غریب از کنارم بروی

یک لقمه نان هست که با هم بخوریم

امشب به خدا نمی گذارم بروی

 

بیژن ارژن


 
می‌روم شاید کمی حال شما بهتر شود/ شیرین خسروی
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

می‌روم شاید کمی حال شما بهتر شود
می‌گذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می‌ترسی؟ برو دیوانگی های مرا
آن‌چنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود
می‌روم، دیگر نمی‌خواهم برای هیچ کس
حالت غمگین چشمانم ملال‌آور شود
باید این بازنده هر بار ـ جان عاشقم ـ
تا به کی بازیچه این دست بازیگر شود؟
ماندنم بیهوده است، امکان ندارد هیچ وقت
این من‌ِ دیرین‌ِ من یک آدم دیگر شود

شیرین خسروی


 
خوشا با خیال تو تصویر سازی/عبدالجبار کاکایی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق

چه غربت گریزی چه مهمان نوازی
چه زیباست با چشمت آیینه بازی
تو آغاز و انجام یک شعر نابی
خوشا با خیال تو تصویر سازی
سرانجام در آتش چشم هایت
مرا می نشانی مرا می گدازی
تو را ذره ای ذره ای می سرایم
مرا زخمه ای زخمه ای می نوازی
دلم را زمانی ست می آزمایی
از این دست آتش از این دست بازی
دمیده ست از خط پیشانی تو
خدایی ترین جلوه بی نیازی

عبدالجبار کاکایی


 
مبادا هیچ بامی بی‌کبوتر/ قیصر امین پور
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دوبیتی

مبادا آسمان بی‌بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی‌در

مبادا هیچ سقفی بی‌پرستو
مبادا هیچ بامی بی‌کبوتر

قیصر امین پور


 
ای جاده ی پیر! همسفر یعنی تو/ میلاد عرفان پور
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور

ای بسته زبان! مرد خطر یعنی تو
در این ره سخت ، بال و پر یعنی تو
آن مدعیان یکی یکی برگشتند
ای جاده ی پیر! همسفر یعنی تو

 

غمگین نشد از این که به او تاخته اند
یا اینکه به جانش تبر انداخته اند
وقتی جگر انار خون شد که شنید
از شاخه ی او چوب فلک  ساخته اند

 

از مهر نبرده ای نصیبی ای شب!
داری به گلو بغض عجیبی ای شب!
وقتی که تو می رسی همه می خوابند
بدجور میان ما غریبی ای شب!

میلاد عرفان پور


 
تو خواب دیده‌ای که من و تو روانه‌ایم‌/ محمدبشیر رحیمی
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

دنیا و هرچه هست در آن‌، دیو و دد شده‌
دنیا به قدر خوبی ما و تو بد شده‌

ما و تو سبزه‌ایم که در دشت رُسته‌است‌
هر سیزده‌بدر که رسیده‌، لگد شده‌

هر چه دعا به سمت خدا پُست کرده‌ایم‌
مثل صدا ز کوه به ما مسترد شده‌

ما رودهای از نفس افتاده نیستیم‌
دنیا به راه جاری ما و تو سد شده‌

امّا تو خواب دیده‌ای این‌که به نام من‌
سیّاره‌ای توسط چشمت رصد شده‌

تو خواب دیده‌ای که من و تو روانه‌ایم‌
دریا اسیر وسوسه جزر و مد شده‌

مثل دو رشته رود روانیم و مثل پل‌
رنگین‌کمانی از سر ما و تو رد شده

محمدبشیر رحیمی


 
پس کی به داد مردم در بند می‌رسی/ فاطمه آقابراری
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

در یک بهار سبز خوشایند می‌رسی
یک روز در اواخر اسفند می‌رسی
وقتی که دسته‌دسته کبوتر به اذن عشق
از آسمان فرود بیایند می‌رسی
از نسل ارتفاعی و از پشت آسمان
بی‌هیچ واسطه به خداوند می‌رسی
در این سکوت سرد تو را داد می‌زنم:
پس کی به داد مردم در بند می‌رسی؟
تا یازده ستاره برایت شمرده‌ام
با این حساب با عدد چند می‌رسی؟

فاطمه آقابراری


 
پرستوها، پرستوها، پرستوها، پرستوها/ علی داوودی
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، علی داوودی

 خدا، نه! شکل انسان، نه! جدا از رنگ ها، بوها
تو را با خویش می سنجند، دنیای ترازوها
کتابی! سوره هایت، هر ورق، معنای خورشیدند
جهان آیینه ی کور است و تفسیر ارسطوها
 نسیمی! بوی گندم زار در تو می دود هر دم
نه! سودای شرابی در تو می رقصند هندوها
قیامت در قیامت، رستخیز شاعران هستی
طرب در من ندارد رقص خلخال و النگوها
جهان، این چشم های سرمه کش در انتظار توست
که فانوسی بیاویزی، در این سوسوی گیسوها
نماز سبز گلدان های نومیدی، اجابت کن
بیاری گل، بریزی عطر در دستان شب بوها
تو راز غنچه های سر به مهری ای بهار تلخ!
بیا بگذار شیرین بگذرد اوقات کندوها
طلسم دیر سال خاک شاید بشکند امشب
که بر خود حرز می بندند اینجا، سحر و جادوها
 کمان در دست ابروها، جهان دست پری روها
 خوشم با این تکاپوها، چه اشراقی است این سوها
پرستوها که برگردند، فال عشق می گیرم
پرستوها، پرستوها، پرستوها، پرستوها

علی داوودی


 
تو در تصّور من شکل فعل مجهولی/ فاطمه اختصاری
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، فاطمه اختصاری

تو در معادله های چهار مجهولی
به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی

ببین دوباره مرا در خودت کم آوردی
که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی

من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها
که می رسد به تو از این روابط طولی

دو تا پرنده که از پشت بام می افتند
دو تا پرنده در این اتفاق معمولی-

« شبیه بچگیای من و تو هی مردن »
« دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ »

نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟
دو چشم قرمز خسته شبیه گلبولی-

که لیز می شود از بوسه های غمگینت
تو در تصّور من شکل فعل مجهولی

فاطمه اختصاری


 
در باد گم‌شدن، با هیچ جای غیرت من سازگار نیست/ محمدعلی شیخ‌الاسلامی
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

 امشب که روح من
تن شسته در صراحت ممکن‌ترین محال
و خلوت سکوت مرا
قریاد گنگ شب‌پره‌ای
                      آشفته کرده‌است
فکرم به هیچ روزنه‌ای ره نمی‌برد
اما تمام درک من از هستی
یکباره مثل خاطره‌ای جاری‌ست

دلتنگم از کدورت این لحظه‌های کور
در باغ‌های شوم سعادت
در باد گم‌شدن،
با هیچ جای غیرت من سازگار نیست

*

ای آبی غرور تو سرشار!
وقتی که با نهایت بی‌رنگی
بر اعتماد یخ‌زده‌ام
                    لبخند می‌زنی
خورشید در صداقت خود
                             تردید می‌کند
و آسمان به خویش می‌آید
عریانی صداقت تو وحشت‌آور است

من از هراس اینهمه عریانی
ای یار!
ناگزیر سکوتم
شاید سکوت من،
زخم دهان‌گشوده‌ی دردی نگفتنی ست
دردی که نیست.
وقتی که درد، درد تماشا نیست
وقتی که باد، پنجره را
                            باز کرده است

محمدعلی شیخ‌الاسلامی