آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

یکی از این‌همه دیوانه عاشق لیلی‌ست/ سید ابولفضل صمدی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سید ابولفضل صمدی

مجال گریه کم و حجم درد بسیار است
توقع تو از این روح سرد بسیار است

به خاطر تو گلی سرخ از کجا بخرم
زمانه‌یی‌ست که گلهای زرد بسیار است

حرامی آمد و دار و ندارمان را برد
در این قبیله که می‌گفت مرد بسیار است

یکی از این‌همه دیوانه عاشق لیلی‌ست
اگر نه وحشی و صحرانورد بسیار است

بگو به کفتر خوش‌‌باوری که در راه است
به این محله نیا هرزه‌گرد بسیار است

مرا به حال خود ای ابر مهربان بگذار
مجال گریه کم و حجم درد بسیار است

سید ابولفضل محمدی


 
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم/ شهریار
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

 


 
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم/ محمد حسین بهجت تبریزی شهریار
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

 


 
ما مانده ایم و بغض شکسته با حرمتی شکسته تر از بغض/ زهرا سادات هاشمی
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر شیعی

برای سامرا ....

اینجا گلوی سنگی یک بغض اینجا سکوت مطلق انسان
اینجا غبار ریزش خورشید تاریکی غروب پس از آن
وقتی ضریح چشمه باران از دست های تشنه جدا شد
یک حاجت عطش زده مانده در دست ناامید بیابان
میشد که آه تشنه بگیرد نامردی سراب جهان را
میشد ولی چگونه؟! که اینبار کوتاه مانده دست دعامان
دیگر نمانده مرهم سبزی بر مهره ی ضریح شکسته
دیگر گرفته حاجت خود را دست سیاه و زخمی شیطان!
حالا صدای قهقهه او بر مهر ننگ مانده به تاریخ
حالا سکوت شرم زمین از خاکی که ریخت برسر انسان!
ما مانده ایم و بغض شکسته با حرمتی شکسته تر از بغض
تنها دعا گرفته سراغ از ویرانه های حرمت ویران

زهرا سادات هاشمی


 
میان ما و شما کی فراق می افتد/ فاضل نظری
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد 

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

فاضل نظری


 
زدم به جاده عشقت پیاده در باران/ سیدمحمد بابامیری
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سیدمحمد بابا میری

زدم به جاده عشقت پیاده در باران
به شوق لحظه دیدار ساده در باران
در این طراوت نمناک در دلم سبز است
امید حادثه‌ای فوق‌العاده در باران
ببین که آینه بی‌قراری‌ام شده است
زلال‌ِ صورت نمناک جاده در باران
ز پشت پنجره کلبه‌ات نگاهی کن
ببین چه سبز بهار ایستاده در باران
اشاره‌ای، که گره خورده بر نگاهت باز
نگاه مرد دل از دست داده در باران

ز بی‌تفاوتی‌ات، ای پری قصه من!
شکست شوکت یک شاهزاده در باران

سیدمحمد بابامیری


 
به تیر‌رس که رسیدم بزن، درنگ نکن/ امیر اکبرزاده
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

توجهی به تکاپوی این پلنگ نکن
به تیر‌رس که رسیدم بزن، درنگ نکن
تمام حیثیت کوه از شکوه من است
نه، افتخار به فتح دو تکه سنگ نکن
مرا به چنگ بیاور چه زنده، چه مرده
به قدر ثانیه‌ای فکر نام و ننگ نکن
غرور دشت پر از رد گامهای من است
مرا اسیر قفسهای چشم ‌تنگ نکن
درست بین دو ابروم را نشانه بگیر
به قصد کشت بزن، لحظه‌ای درنگ نکن
همیشه اول و آخر تو می‌بری از من
تمام وقتت را صرف صلح و جنگ نکن
فقط بخواه به پایت نمرده جان بدهم
برای کشتن من خواهش از تفنگ نکن

امیر اکبرزاده


 
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شبها/ علیرضا قزوه
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی ، علیرضا قزوه

ز فرط گریه باران می چکد از دستم این شبها
یکی دستم بگیرد مست مست مستم این شبها
غزل می خوانم و سجاده ام پر می کشد با من
نمی خوابند یک شب عرشیان از دستم این شبها
خدا را شکر سوزی هست، آهی هست، اشکی هست
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شبها
به جای خون به رگ هایم کبوتر می پرد تا صبح
تشهد، نامه می بندد به بال دستم، این شبها
دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود
به پابوس قیامت بار خود را بستم این شبها

علیرضا قزوه

 


 
داریم رکورد کوفه را می شکنیم/ جلیل صفربیگی
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، جلیل صفربیگی

یک عمر تو زخم هایمان را بستی

هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!

ما تازه به یادمان می آید هستی!

 

 

هم چاه سر راه تو باید بکنیم

هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی؟

داریم رکورد کوفه را می شکنیم

 

 

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی

بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی

آقا تو که خوب می شناسی ما را

 زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

 
جلیل صفر بیگی


 
به شکار خواهی آمد
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی

همه آهوان صحرا
سر خود نهاده برکف
به امید آنکه روزی
به شکار خواهی آمد...


 
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی/ مهدی جهاندار
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر شیعی ، مهدی جهاندار

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نیامدی

مهدی جهاندار


 
دل‌نوشته‌های شاعر مقاومت فلسطین از جنگ 33 روزه لبنان/ محمود درویش
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر عرب ، شعر مقاومت اسلامی

 تابستان برای سرودنِ شعر زمانِ مناسبی نیست. تابستان، شعری سپید است که به کرکس‌های اوج گرفته در آسمان، وقعی نمی‌نهد...می‌دانم که هیولا از من نیرومندتر است، در جنگِ پرنده و هواپیما...در آسمان لبنان، کبوترانِ زیادی را می‌بینم که در دودی غوطه‌ورند که از سمتِ نیستی برمی‌خیزد! 
   
 
«مهدی فرطوسی» مترجم ادبیات عرب، بخشی از ترجمه‌های منتشرنشده‌اش از دل‌نوشته‌های شاعر مقاومت «محمود درویش» را به صورت اختصاصی به خبرگزاری فارس سپرده است.
این دلنوشته‌ها به همراه اشعار محمود درویش از جنگ 33 روزه در قالب کتابی با نام «خاطرات روزهای جنگ» توسط نشر افراز منتشر می‌شود.


«مگس‌های سبز»
--------------------
چشم‌انداز، همان است، همان... تابستان و عرق‌ریزان. و رؤیایی کوته‌بین که از دیدنِ آن سوی افق درمی‌ماند، و امروز بهتر از فرداست... امّا این قربانیانند که نو می‌شوند... هر روز از نو زاده می‌شوند. به گاهِ آرمیدن، مرگ، آن‌ها را از خواب‌شان، به سوی خوابی بدون رویا، می‌رباید.
اعداد، بی‌ارزشند. هیچ‌کدام از دیگری یاری نمی‌جوید: صداهایی که به دنبال واژه‌گان می‌گردند و پژواک، آشکار و زخم‌زننده باز می‌گردد: کسی نیست. ولی کسی می‌گوید: «این حقِّ قاتل است که از شهوتِ کشتن دفاع کند» قربانیان امّا - هر چند با تأخیر - بانگ بر می‌آورند: «این حقِّ قربانیان است که حقِّ فریاد کشیدن را برای خویش محفوظ بدارند.»
به هنگامِ نماز بانگِ اذان به سوی جنازه‌هایی همسان بر می‌خیزد: تابوت‌هایی که با شتاب تشییع می‌شوند تا با شتاب به خاک سپرده شوند، که از هجومی دیگر، قربانیان دیگری در راه‌اند ... تک تک می‌آیند و دسته‌دسته ... خانواده‌ای که حتی یتیم یا مادر داغداری از آن‌ها بر جا نمانده است. آسمان خاکستری است؛ به رنگِ سرب. و دریا، خاکستری است و به آبی می‌زند. ولی رنگِ خون را دسته‌های مگسِ سبز از لنزِ دوربین‌ها پنهان داشته است.


«همچون شعری سپید»
--------------------------
تابستانِ پائیزگون، روی تپه‌ها، به شعری سپید می‌ماند. نسیم، ضربی است نامحسوس، در تواضعِ درختچه‌ها که حس‌اش می‌کنم ولی آن را نمی‌شنوم.
سبزه‌هایی که به زردی می‌زنند، تصاویری هستند که ریاضت می‌کشند، و شیوایی را اغوا می‌کنند که از تشبیهات ماکرانه‌شان بهره برد. تمام این‌ها را هیچ‌کس به پیشواز نمی‌رود جز گنجشککان ... با تلاشی که میان معنا و بیهودگی سرگردان است... طبیعت، پیکری است که خود را از زر و زیور می‌تکاند و صبر می‌کند تا انجیر و انگور و انار برسند و شهوت‌هایی که باران بیدارشان کرده است، فراموش شوند. «اگر نیازِ گنگِ من به شعر نبود، دیگر به هیچ چیز نیاز نداشتم» این را شاعری می‌گوید که از شور و حرارتش کاسته شده است و از خطاهایش نیز. پیاده‌رَوی می‌کند، زیرا پزشکان پیاده رَوی بی‌هدف را به او توصیه کرده‌اند تا قلبش را به بی‌تفاوتی عادت دهد، که پیاده‌رَوی برای سلامتی بسیار سودمند است. اگر هم چیزی به ذهنش خطور کند، نباید بیش از یک خاطره بی‌زیان باشد، از گذشته‌ای ... تابستان برای سرودنِ شعر زمانِ مناسبی نیست. تابستان، شعری سپید است که به کرکس‌های اوج گرفته در آسمان، وقعی نمی‌نهد.


«فراتر از توهُّم»
----------------
روبه‌روی تلویزیون می‌نشینم، زیرا کار دیگری نمی‌توانم بکنم. روبه‌روی تلویزیون، احساساتم را باز می‌یابم. می‌بیینم که چه بر من می‌گذرد و برایم رقم می‌خورد. دود از من بر می‌خیزد. دست‌بریده خویش را دراز می‌کنم تا دیگر اعضای از هم پاشیده‌ام را جمع کنم ... چیزی نمی‌یابم. از شدّت جذبه‌ای که در درد نهفته است، فرار نمی‌کنم. منم من، که از هوا و زمین و دریا محاصره شده‌ام. واپسین پرواز از فرودگاه بیروت بر می‌خیزد و مرا در برابرِ تلویزیون می‌نشاند، تا ادامه مرگِ خویش را با میلیون‌ها بیننده دیگر به نظاره بنشینم. هنگامی که با دکارت به اندیشه در می‌آیم، هیچ چیز ثابت نمی‌کند که وجود دارم. بلکه اکنون که در لبنان قربانی می‌شوم، هستم. وارد تلویزیون می‌شوم. من و هیولا. می‌دانم که هیولا از من نیرومندتر است، در جنگِ پرنده و هواپیما. من امّا شاید بیش از آن چه باید، به قهرمانی‌های مجازی خو گرفته‌ام. هیولا مرا بلعید و هضمم نکرد. چندین بار بیرون آمدم. روحِ من که از کالبد من و هیولا، با هم، چونان نوری بیرون جست، و به کالبد دیگری درآمد که سبک‌تر بود و نیرومندتر. اکنون نمی‌دانم که کجایم: روبه‌روی تلویزیون، یا درون آن. امّا قلب‌ام را می‌بینم که چون میوه صنوبری، از کوهی لبنانی به غزه فرو می‌غلتد.


«دشمن»
----------
یک ماه پیش آن جا بودم. و یک‌سال پیش‌تر نیز. همیشه آن‌جا بوده‌ام. تو گویی هیچ‌گاه جای دیگری نبوده‌ام. در سال 82 از قرن گذشته، چیزی بر ما گذشت شبیه آن چه امروز می‌گذرد. محاصره شدیم، کشته شدیم، و مقاومت کردیم در برابر آن چه از جهنم به ما عرضه شد. قربانیان - شهدا به هم شبیه نیستند. هر کدام مشخصات ویژه خود را دارند. خطوط چهره‌هایشان با هم تفاوت دارد و هر کدام نامی دارند و سنی و چشمانی دارند که شبیه دیگری نیست. این قاتلان‌اند که به هم شبیه‌اند. همه آنان یکی هستند که به تعداد ماشین‌های فولادی تقسیم شده است . کلیدی الکترونیکی را می فشارد . می کُشد و پنهان می شود. ما را می بیند و ما او را نمی‌بینیم. نه از این رو که به اشباح می‌ماند، بلکه بدین خاطر که نقابی است فولادی که یک اندیشه را پشت خود پنهان می‌کند ... نه مشخصاتی دارد و نه چهره‌ای و نه چشمانی و نه سنی و نه نامی . او ... او خود چنین برگزیده است که تنها یک نام داشته باشد: دشمن.


«نرون»
-------
در ذهنِ نرون چه می‌گذرد، آن دم که آتش سوزی لبنان را به نظاره می‌نشیند؟ مردمکان‌اش از فرط لذّت گشاد می‌شوند و راه رفتنش رقصی شاد را تداعی می‌کند: این دیوانگی من است. بگذار هر آن چه را که در توانم نیست، در آتش بسوزد... کودکان نیز باید تربیت شوند و ادب بیاموزند تا در آستانِ آهنگِ با شکوهِ من فریاد نزنند!
در ذهن نرون چه می‌گذرد آن دم که به تماشای عراق در آتش می‌نشیند؟ او خرسند است از این که در تاریخ جنگل حافظه‌ای را بر می‌انگیزد که نامش را چونان دشمن حمورابی، گیلگمش و ابو نواس به خاطر سپارد: مذهب من، مادرِ تمام مذاهب است. گیاهِ جاودانگی است این که در کشتزارِ من می روید. و شعر ... به راستی این واژه به چه معناست؟
در ذهنِ نرون چه می گذرد ، آن گاه که به آتشِ افتاده به جانِ فلسطین می‌نگرد؟ شادمان است که نامش همچون پیامبری که تاکنون هیچ کس به آئین او در نیامده است، در فهرستِ پیامبران ثبت می‌شود. پیامبری که از سوی خدا و برای پالایش گناهان مردم به کشتارِ آنان کمر بسته است. گناهانی که دیگر تنها کتب مقدس نیستند که آن‌ها را تبیین می‌کنند: «من نیز با خدا سخن گفته‌ام!» در ذهن نرون چه می‌گذرد هنگامی که جهان را در آتش می‌بیند؟ «من مالکِ آخرت‌ام» و پس از آن از دوربین‌ها می‌خواهد که تصویربرداری را متوقف کنند، زیرا نمی‌خواهد در پایانِ این فیلمِ آمریکایی بلند ،کسی آتشِ شعله‌ور در سرانگشتانش را ببیند.


«کبوتران»
----------
دسته‌ای از پرنده‌گان، ناگهان از میانِ دود برمی‌جهند و به سانِ امیدی آسمانی به صلح، می‌درخشند. میان خاکستری و پاره‌های آبی بر فرازِ شهری از دود، اوج می‌گیرند و به ما یادآور می‌شوند که زیبایی هنوز وجود دارد و نابودی ما را یکسره در برنگرفته است و به ما وعده می‌دهد یا گمان می‌بریم که به ما وعده می‌دهد که به‌زودی تفاوتش را با نیستی برای ما آشکار خواهد ساخت. در جنگ هیچ کس مرگ را حس نمی‌کند اگر درد به سراغ‌اش آید... مرگ زودتر از درد فرا می‌رسد. درد تنها نعمتِ جنگ است، و با اعلامِ آتش‌بس از کویی به کوی دیگر، همه‌جا را پُر خواهد کرد. اگر بخت با کسی یار باشد، طرح‌ها و برنامه‌های بلندمدت خود را فراموش می‌کند و نابودی را انتظار می‌کشد و شاید در میان دسته‌ای از کبوترانِ در حال پرواز دیده شود. در آسمان لبنان، کبوترانِ زیادی را می‌بینم که در دودی غوطه‌ورند که از سمتِ نیستی برمی‌خیزد!


«خانه‌ها کشته می‌شوند»
------------------------------
به آنی، همه زندگی یک خانه به پایان می‌رسد. خانه خود نیز کشته می‌شود. خانه نیز گرفتارِ کشتارِ جمعی است، حتا اگر خالی از ساکنان‌اش باشد. مقبره‌ای جمعی برای مواد اولیه ساخت ِ یک معنا ... یا چکامه‌ای نامربوط در زمان جنگ . "خانه ی مقتول" بریدن اشیاء از رابطه های شان است و از نام ِ احساسات... و نیاز تراژدی است به وسوسه ی شیوایی برای تعمق در زندگی شیء. در هر شیءای موجودی است که درد می کشد ... خاطره ی انگشتانی و خاطره ی بوئی و یادِ تصویری ... خانه ها نیز کشته می‌شوند ، هم آنگونه که ساکنان‌شان... و حافظه اشیاء هم کشته می شود: سنگ ، چوب و شیشه و آهن و سیمان همچون موجودات زنده تکه تکه می شوند ... پنبه و ابریشم و کتان و دفتر ها و کتابها همچون واژه گانی که صاحبان‌شان نتوانستند آن‌ها را بر زبان بیاورند، پاره‌پاره می‌شوند... و بشقاب‌ها و کاسه‌ها و بازیچه‌ها و صفحه‌های گرامافون و لوله‌های آب و یخچال و لباسشویی و گلدان‌ها و خمره‌های زیتون و ترشی، می‌شکنند، به سانِ صاحبان‌شان ... سپیدی نمک و سپیدی شکر و ادویه و جعبه‌های کبریت و داروها و قرص‌های پیشگیری و شربت‌های ویتامین و بندهای سیر و پیاز و سیب‌زمینی و بامیه خشک و برنج و عدس، زیرِ پا له می‌شوند، آن چنان که صاحبان‌شان هم... قراردادهای اجاره و سند ازدواج و گواهی ولادت و فیش آب و برق و کارت‌های شناسایی و پاسپورت‌ها و نامه‌های عاشقانه، مانند دلِ صاحبانشان پاره‌پاره می‌شوند ... عکس‌های خانوادگی و مسواک‌ها و شانه‌ها و وسایل آرایش و کفش‌ها و لباس‌های زیر و ملحفه‌ها و حوله‌ها همچون اسراری خانوادگی روی خرابه ها و پیشاپیش نگاهِ همگان پهن می‌شوند. همه این چیزها حافظه مردم است که از اشیاء تهی شده است... و حافظه اشیاء است که از مردم تهی شده است... به آنی همه چیز به پایان می‌رسد. اشیاء ما نیز مانند ما می‌میرند، هر چند با ما دفن نمی‌شوند!


«خنه»
-------
امروز، یعنی روز 26 ژوئیه، 21 قربانی-شهید در غزه، که دو کودک شیرخوار نیز در میان آنان بودند، توانستند از موانعِ نظامی و سیم‌خاردارها بگذرند.... و به «اخبار» راه یابند! هیچ توضیحی درباره آن‌ها داده نشد، زیرا که درد، پیش از هر واژه‌ای فرا رسید. نام آن‌ها از فرطِ عادی بودن و سادگی اعلام نشد و پرچمِ پیروزی در برابرِ دوربین‌ها به اهتزاز در نیامد، زیرا که لنز دوربین پُر از تصاویری بود که هیجان‌انگیزتر بودند.
جنگ هیجان است. سریالی است که در آن، قسمت جدید، بر قسمت گذشته، پیروز می‌شود. هنگامی که قتل هر روز رُخ دهد، عادی می‌شود و قربانیان، تبدیل به اعداد می‌شوند. مرگ تبدیل می‌شود به روزمرّه‌گی، و دیگر احساسات را برنمی‌انگیزد. روزمرّه‌گی کسل‌کننده است. و برنامه‌های کسل‌کننده، بیننده را از جلوی تلویزیون دور می‌کند، و خبرنگاران را بیکار. هنگامی که بیننده‌ها کم شود، آگهی‌های بازرگانی کم خواهد شد، و صنعت تصاویر ورشکست می‌شود. تازه: لوکیشن‌های غزه دیگر تکراری شده‌اند و آن حسّ ِ سابق را منتقل نمی‌کنند. آسمانی سربی رنگ بر فرازِ کوچه‌هایی باریک در اردوگاه هایی که به دریا راه ندارند . هیچ کوهی آن جا نیست. هیچ چشم انداز طبیعی ِزیبایی وجود ندارد که بیننده را سرگرم کند . همه چیز عادی است. قتل عادی است،جسد عادی است، و خیابانهای خاکستری . امّا آن چه امروز غیر عادی می نماید این است که بیست و یک نفر قربانی - شهید شجاعانه و بدون هیچ راهنمایی توانستند به اخبار نفوذ کنند!


«پشه»
--------
پشه ، که نمی‌دانم نام دیگری دارد یا نه، ویران‌کننده است. به مکیدن خون بسنده نمی‌کند، بلکه تو را وارد جدالی فرسایشی می‌کند. پشه تنها در تاریکی می‌آید. همچون هواپیماهای جنگی ویراژ می‌دهد و وزوز می‌کند، و صدایش را تنها بعد از اصابت هدف خواهی شنید. هدف، خونِ شماست. چراغ‌ها را روشن می‌کنی تا پشه را ببینی. ولی در گوشه‌ای پنهان می‌شود و از آن پس روی دیوار آرام می‌گیرد... آرام و صلح‌طلب... گویی دیگر تسلیم شده است. تلاش می‌کنی با لنگه کفشت پشه را بکشی، ولی جا خالی می‌دهد و فرار می‌کند و بعد گویی که تو را مسخره می‌کند، با شماتت دوباره پیدا می‌شود. باز هم تلاش می‌کنی و شکست می‌خوری. با صدای بلند ناسزایش می‌گویی ، امّا اهمیتی نمی دهد. به آرامی و دوستانه با او وارد مذاکره می شوی : بخواب تا من هم بخوابم! گمان می کنی که قانعش کرده ای . چراغ ها را خاموش میکنی و می خوابی. ولی پشه که این بار خونِ بیشتری مکیده است، دوباره وزوز می کند، که آژیر اعلام حمله ای جدید است. و تو، درگیر جدالی جانبی با بی خوابی می شوی. باز هم چراغ ها را روشن می کنی و در برابرشان مقاومت می کنی : در برابر پشه و بی خوابی . این بار با مطالعه. پشه امّا بر صفحه ای که می خوانی می نشیند ،و تو در درون می خندی : بالاخره در تله افتاد. و کتاب را محکم می بندی : کشتمش...کشتمش! و هنگامی که کتاب را می‌گشایی که پیروزی‌ات را جشن بگیری، پشه را نمی یابی و واژه ها را نیز .کتاب تو سفید است . پشه - که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه - نه استعاره است و نه کنایه و نه دو پهلوگویی. پشه حشره‌ای است که خونِ تو را دوست دارد. از فاصله بیست مایلی آن را بو می‌کند. و هیچ راهی برای مذاکره با او بر سرِ آتش بس وجود ندارد، جز یک راه : گروه خون‌ات را تغییر بدهی!


«قانا»
------
بامداد امروز ، سی‌ام ژوئیه، حکومت اسرائیل به برتری نظامی قاطعی دست یافت! بر کودکان قانا پیروز شد، و آن‌ها را تکه تکه کرد. کودکان خوابیده بودند و رؤیای بازگشت به خانواده اصلی‌شان را می‌دیدند، و شاید رویای صلحی کوچک در این زمینِ کوچک، تا آرام آرام بزرگ شوند، و اول پائیز به مدرسه بروند، و گه‌گاه از مدرسه فرارکنند، و البته نه از ترس بمباران... بلکه از ملال درس جغرافی. ولی بدون این که متوجه شوند، کشته شدند. بی هیچ ترسی، بی هیچ فریادی. خواب بودند و خواب ماندند ... دست بعضی‌ها روی سینه‌هاشان بود و دست بعضی دیگر قطع شده بود. خیلی وقت است که گریه نکرده‌ام. درست از زمانی که فهمیدم اشک من کسانی را خوشحال می‌کند که مرگِ مرا می‌خواهند. ولی کسانی که مرگ ما را می‌خواهند امروز با پیروزی‌شان، شکست خوردند ... با پیروزی غریزه نفرت و قتل بر فطرت ِ عشقِ کودکان به مادران‌شان.
پس بگذار بی‌هیچ ترسی از سرزنش، بگریم. قاتلانی که از قانای اول باز می‌گردند، از آن می‌هراسند که ما از یاد ببریم، پس باز هم می‌کشند تا مبادا گمان بریم که رؤیای کودکانِ ما برای رسیدن به صلح امکان‌پذیر است. این بار عذر خواهی نکردند، تا مبادا ما آن‌ها را به برابری اخلاقی میان قاتل و مقتول متهم کنیم. نه، نه، نمی‌توانم با کسی صحبت کنم؛ تا از من نپرسد: چه می‌نویسی؟ «وصف» را هیچ اخلاقی نیست اگر زبان به شیوایی گرایش یابد، زیرا زبان حق ندارد که تصویر را بازگوید... تصویری که از فرطِ تراکمِ تکه پاره های فرشتگانِ کوچک ، تنگ می‌نماید. مگر یک عکس، گنجایشِ چند مسیحِ کوچک را دارد؟ هر کسی که امروز بتواند شعری بسراید یا تابلوئی رسم کند و رمانی بخواند یا گوش بدهد به موسیقی...گناه کار است. امروز ، روز عیدِ حکومتی است که بر فرشتگان پیروز شد، و به ما یادآور شد که آتش‌بس، تنها استراحت کوتاهی است میانِ دو کشتار!

«محمود درویش»
رام‌الله، ژوئیه 2006

خبرگزاری فارس 


 
در مسجد جمکران تو را می جویم/ سید محمد بابامیری
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، سیدمحمد بابا میری

ای رهبر انس و جان تو را می جویم
ای دلبر بی نشان تو را می جویم
در مسجد سهله گر ندیدم رخ تو
در مسجد جمکران تو را می جویم

سید محمد بابامیری

 


 
4 شعر از محمود درویش همراه با نگاهی به زندگی او
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر مقاومت اسلامی ، شعر عرب

«محمود درویش» یکی از سرشناس‌ترین شاعران عرب بود که شعرهایش محصول آوارگی‌ در فلسطین اشغالی است. 
   
 
محمود درویش، در 13 مارس 1941، در دهکده‌ای از فلسطین به نام «بروه» متولد شد. این «بروه» همان است که ناصر خسرو از آنجا گذر کرده و می‌نویسد: «به دیهی رسیدم که آن را برده می‌گفتند. آنجا قبر عیش و شمعون علیهما‌السلام را زیارت کردم.»
اسرائیلی‌ها این دهکده را به آتش کشیدند و محمود درویش شش ساله بود که مجبور شد به همراه خانواده‌اش به لبنان پناهنده شود.
سرانجام پس از مقاومت‌های بسیار دهکده «بروه» از دست اسرائیلی‌ها خارج شد و هنگامی که اهالی وارد دهکده شدند همه چیز از بین رفته بود.
محمود درویش در گفت‌وگویی می‌گوید: «به یاد دارم که شش ساله بودم. در دهکده‌ای آرام و زیبا زندگی می‌کردیم. خوب به یاد دارم. در یکی از شب‌های تابستان که معمولا عادت اهل ده این است که روی پشت بام بخوابند. مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار کرد و دیدم که داریم با صدها تن از مردم دهکده در میان بیشه‌ها فرار می‌کنیم. گلوله‌های سربی از روی سر ما می‌گذشت...»
بعدها در مبارزات مردم فلسطین شرکت کرد و این زمانی بود که 14 سال بیشتر نداشت. در شهر حیفا به زندان افتاد و از آن پس مرتب گرفتار پلیس بود. باید مرتب خود را به صورت هفتگی معرفی می‌کرد.
در سال 1970 برای ادامه تحصیل به مسکو سفر کرد و پس از مدتی به قاهره رفت.
نخستین مجموعه شعرش را در سال 1970 با عنوان «گنجشک‌های بی‌بال» منتشر کرد. با مجموعه دومش «برگ‌های زیتون» جای خود را در شعر فلسطین و جهان عرب باز کرد.
محمود درویش چند سال عضو کمیته اجرایی سازمان آزادی بخش فلسطین بود. درویش همچنین رئیس اتحادیه نویسندگان فلسطینی است و بنیان‌گذار یکی از مهمترین فصل‌نامه‌های ادبی و مدرن جهان عرب به نام «الکرمل» است. درویش همراه با «ژاک دریدا»، «پی‌یر بوردیو»، پارلمان بین‌المللی نویسندگان را تاسیس کردند.
محمدرضا شفیعی کدکنی درباره محمود درویش می‌نویسد: اگر یک تن را برای نمونه بخواهیم انتخاب کنیم که شعرش با نام فلسطین همواره تداعی می‌شود، محمود درویش است.
او تاکنون بیست و دو مجموعه شعر منتشر کرده است: برگ‌های زیتون (1964)؛ عاشقی از فلسطین (1966)؛ آخرشب (1967)؛ دلدار من از خواب خود برمی‌خیزد (1970)؛ گنجشک‌ها در الجلیل می‌میرند (1970)؛؛ دوستت می‌دارم، یا دوستت نمی‌دارم(1972)؛ اقدام شماره7 (1974)؛ آنک تصویر او و اینک انتحار عاشق (1975)؛ جشن‌ها (1976)؛ ستایش سایه بلند (1983)؛ محاصره‌ای برای مدایح دریا (1984)؛ آن ترانه است، آن ترانه است (1986)؛ سرخ گلی کمتر (1986)؛ تراژدی نرگس، کمدی نقره (1989)؛ آنچه را می‌خواهم می‌بینم (1990)؛ یازده ستاره (1992)؛ چرا اسب را تنها گذاشتی؟ (1996)؛ سریر زن غریبه (1995)؛ دیوارنگاره (2000)؛ حالتی از شهربندان (2002)؛ بر کرده خود پوزش مخواه(200)؛ چون شکوفه بادام یا دورتر (2005).
چند کتاب در نثر نیز او منتشر شده است که از درخشان‌ترین آنها یادداشت‌های روزانه اندوه عادی (1976) و حافظه‌ای برای فراموشی (1987) است.
در زیر چهار شعر از محمود درویش آمده است:

*** به قاتلی دیگر
اگر جنین را سی روز مهلت داده بودی،
احتمال‌های دیگری بود:
شاید اشغال به پایان می‌رسید
و آن شیرخواره زمان محاصره را به یاد نمی‌آورد،
آن‌گاه چون کودکی سالم بزرگ می‌شد و به جوانی می‌رسید
و با یکی از دخترانت در یک کلاس،
درس تاریخ باستان آسیا را می‌خواند
شاید هم به تور عشق یکدیگر می‌افتادند،
شاید صاحب دختری می‌شدند [که یهودی زاده می‌شد]،
پس ببین چه کرده‌ای؟
حالا دخترت بیوه شده
و نوه‌ات یتیم
ببین بر سر خانواده در به درت چه آورده‌ای
و چگونه با یک تیر، سه کبوتر زده‌ای.


*** در محاصره
اگر باران نیستی، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروری.... درخت باش!
و اگر درخت نیستی، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت.... سنگ باش!
و اگر سنگ نیستی، محبوب من!
ماه باش،
در رؤیای عروست.... ماه باش!
[چنین می‌گفت زنی در تشییع جنازه فرزندش.]


***
صلح آه دو عاشق است که تن می‌شویند
با نور ماه

صلح پوزش طرف نیرومند است از آن‌که
ضعیف‌تر است در سلاح و نیرومندتر است در افق.

صلح اعتراف آشکار به حقیقت است:
با خیل کشتگان چه کردید؟
شاعر در شعرهای دیگر، از دوستی می‌گوید و عشق:
«یا او، یا من!»
جنگ چنین می‌شود آغاز.
اما با دیداری نامنتظر، به سر می‌رسد:
«من و او!»
و نیز از قدرت و معجزه عشق می‌گوید:
بیست سطر درباره عشق سرودم
و به خیالم رسید که این دیوار محاصره
بیست متر عقب نشسته است.


*** جمله‌ای موسیقایی (ترجمه موسی اسوار)
شاعری اکنون سرودی می‌نویسد
به جای من
بر روی بیدبن دوردست باد
پس چرا گل سرخ در دیوار
برگ‌هایی تازه بر تن می‌کند؟

پسری اکنون کبوتری به پرواز درآورد
به جای ما
سوی بالا، سوی سقف ابر
پس چرا این برف را جنگل
گرد لبخند چون اشک می‌ریزد؟

پرنده‌ای اکنون نامه‌ای با خود می‌برد
به جای ما
به آبی سرزمین غزال
پس چرا صیاد به صحنه پای می‌نهد
تا تیرهای خود را پرتاب کند؟

مردی اکنون ماه را می‌شوید
به جای ما
و بر بلور رود راه می‌رود
پس چرا رنگ بر زمین می‌افتد
و چرا ما چون درختان برهنه تن می‌شویم؟

عاشقی اکنون به سان سیل معشوق را با خود می‌برد
به جای من
سوی گل چشمه‌های پرژرفا
پس چرا سرو در اینجا ایستاده است
و دربانی باغ می‌کند؟

شهسواری اکنون اسب خود را نگه می‌دارد
به جای من
و در سایه سندیان می‌آساید
پس چرا مردگان به سوی ما
از دیواری و گنجه‌ای بیرون می‌شوند؟

«محمود درویش


 
غم‌ها هر آنچه بیشتر اما نهان‌ترند/ پروانه نجاتی
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، پروانه نجاتی

 به همسران صبور جانبازان موجی

هم‌سن و سال‌ها همه از او جوان ترند
خوش آب و رنگ‌تر همه خوش‌استخوان‌ترند

گیسوی او سفید وَ لبهای او کبود
چشمان بی‌فروغش از این هم خزان‌ترند

می داند امتحان بزرگی است عاشقی
در عشق، کشتگان ِ بلا سخت‌جان‌ترند

هر روز باید آینه باشد وَ بشکند
آیینه‌های گُل‌زده باری گران‌ترند

گاهی که اتفاق بیفتد هراس و ابر
دیوارهای خانه از او آسمان‌ترند

نقل کلام محفل همسایه‌هاست ، آه
آنها که دایه‌های از او مهربان‌ترند!

موجی اگر بشورد و مَرد آتشین شود
مردم به سازگاری او بدگمان‌ترند

با این وجود صبر قشنگش شنیدنی‌ست
غم‌ها هر آنچه بیشتر اما نهان‌ترند

زن، سایه‌بان خستگی یک کبوتر است
غم‌های مرد شعله‌ورش بی‌کران‌ترند

پروانه نجاتی


 
که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست/ علیرضا بدیع
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا بدیع

مباش در پی کتمان.. که این گناه تو نیست

که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

به فکر مسند محکم تری از این ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد

هر آن که کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

کشیده اند نشابور را به بند و هنوز

خیال صلح درین خیل روسیاه تو نیست

به خویش رحم کن ای شاهدخت کشور حسن

چرا که آینه تاب آور نگاه تو نیست...

علیرضا بدیع


 
بادهای هرزه فهمیدند محکم نیستم / سید ابولفضل صمدی
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

فکر می کردم که از گنجشک ها کم نیستم
حال می بینم که حتی قدر آن هم نیستم
دور شو از پیش چشم گل فروش پیر، من
دیگر آن دیوانه گل های مریم نیستم
پا به جنگل می گذارم آهوان رم می کنند
از که می ترسید آهو ها من آدم نیستم
هر نسیمی می تواند شاخه ام را بشکند
بادهای هرزه فهمیدند محکم نیستم
شبنمی سرمست بودم روی گلبرگی سپید
چشم وا کردم همین امروز دیدم نیستم
سید ابولفضل صمدی

 


 
خسروی کو که شود دلشده شیرین ها/ خلیل ذکاوت
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

اسب ها خسته خمیازه و خالی زین ها

خسروی کو که شود دلشده شیرین ها

مهر وقتی که عنان گیر دوتا دل نشود

سکه باید بشود مهریه کابین ها

ای دریغا همه خاطره ها محو شدند

همه ی راه و روش ها همه ی آیین ها

مثل کوچاندن صد قافله ی کبک از کوه

مثل از باغ به در راندن بلدرچین ها

 تا به کی مشق شب خاطره را بنویسم

صبح من گم شده در لای همین تمرین ها

پس از این مهلکه سنگین تر از این خواهد بود

ای خوشا جستن از این مهلکه پیش از اینها

باید این گونه به تسخیر کلاغان باشد

آسمانی که شود خود قفس شاهین ها

چه کسی گفته که این نم نمه ی باران است

تیغباد است و کمین کرده پس پرچین ها

من دعا می کنم آمین شما اما چه

کار گر نیست دریغ آه چنین آمین ها

 آی! ای آنکه کسی جز تو در آن بالا نیست

جانشین تو چه کرده است در این پایین ها

خلیل ذکاوت

 


 
ای تنهایی سلام حالت خوب است/ میلاد عرفان پور
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور

گفتی به چه دلخوشی؟... سؤالت خوب است

 گفتی که غریب... احتمالت خوب است

از شهر دلم گرفته بر خواهم گشت

  ای تنهایی! سلام! حالت خوب است؟

 

آه ای  پر و بال من پر و بال خودت!

من را نکشان چنین به دنبال خودت

کالای شکسته را خریداری نیست

این دل که خودت شکسته ای مال خودت

 

 

ای دل نگران که چشم هایت بر در...

شرمنده که امروز به یادت کمتر...

جز رنج چه بود سهمت از این همه عشق

مظلوم ترین عاشق دنیا ! مادر!

 

از مهر نبرده ای نصیبی ای شب!

داری به گلو بغض عجیبی ای شب!

وقتی که تو می رسی همه می خوابند

بدجور میان ما غریبی ای شب!

 

سرمای تو کشت خواهرم را ای برف!

خون کرد دل برادرم را ای برف

آهسته ببار تا بیابم شاید

گیسوی سپید مادرم را ای برف

 

 

هرچند که از جوش و خروشش سخن است

یک عمــر نفهمید که دریـــــا، کــــفن است

ماییم که مشتاق صعودیم ای کوه!

تـنها هنـــر رود ، فـــرود آمـــــدن است!

 

میلاد عرفان پور


 
مگر بازشکاری ولیعهد دوبی کاری کند/ علیرضا قزوه
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سیاسی اجتماعی ، شعر سپید، شعر آزاد ، علیرضا قزوه

 تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد
کافی ست ما نباشیم
و  شاعران خفقان بگیرند
کافی ست چشم ها را ببندیم و کشتی کج نگاه کنیم
یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی شویم
کافی ست افغان ها
تنها یک زلمای ذلیل زاد داشته باشند
ایرانی ها
یک نوری زاده
تا خلیج فارس الخلیج شود
کافی ست محمد حرب ترور شود
کافی ست یحیی عیاش ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند
چه فرق می کند اسماعیل هنیه باشد یا محمود عباس
خالد مشعل باشد یا سلام فیاض
360 کیلومتر نوار غزه باشد یا یک آپارتمان 36 متری
با پرچم سفید
نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرمینی که العربی می رقصد
از پادشاه کوچک امانی
که با فرشته های یهودی تزویج شد
نگاه کن که پادشاه رشید طرابلس
چگونه یک روبات شد
نه از میان این همه اعراب
کسی کاری نمی کند
رجال شان دست بوس رایس اند
نساء شان دست بوس بوش
مگر بازشکاری ولیعهد دوبی
کاری کند
و دست بوش را گاز بگیرد
به اشتباه!

علیرضا قزوه


 
من از اهالی عالم نمی شوم هرگز/ عباس چشامی
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عباس چشامی

من از اهالی عالم نمی شوم هرگز
ذلیل این غم و آن غم نمی شوم هرگز

نگو بکن! نکن! آزاده مستی خویشم
به امر و نهی تو ملزم نمی شوم هرگز

از آن غریبه شهرم، که پیش پای کسی
به جز جنون خودم، خم نمی شوم هرگز

من آن حرارت تندم، که آب دریا را
اگر دهند به من کم نمی شوم هرگز

و یا نه، آن کلماتم هماره آشفته
که جز به شعر، فراهم نمی شوم هرگز

دمی که مستم، رم می کند غم از پیشم
و گر غمم به تو خرم نمی شوم هرگز

به ساعت دل خود، می تپم نه با تقویم
به سال، عید و محرم نمی شوم هرگز

همین ترانگی روح ماند  از هستیم
نمی دهم به تو، حاتم نمی شوم هرگز

تو مردگی را آدم شدن لقب دادی
مرا ببخش که آدم نمی شوم هرگز

عباس چشامی

 


 
هیچ راهی نمانده همشهری! هیچ راهی جز اینکه راهی شد/ عبدالحسین انصاری
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عبدالحسین انصاری

باید از دست کوچه ها کوچید، یا در این فاضلاب ماهی شد
هیچ راهی نمانده همشهری! هیچ راهی جز اینکه راهی شد

کوچه دیگر قرار خوبی نیست ، مثل آن سال ها برای بهار
بارها دیده ام که گنجشکی، در همین کوچه دادگاهی شد

بارها در همین خیابان ها، توسری خورده اند ایوان ها
عابرانی نجیب برگشتند، از پلاکی که اشتباهی شد

این خیابان همیشه شبگرد است، روی هر ایستگاه تب کرده است
زندگی را به سرفه آورده ست، چارراهی که دلبخواهی شد

در دلش یک بغل شقایق بود، باد با بال او موافق بود
کفتری پاپری که عاشق بود، روزی از کوچه رفت و چاهی شد

کوچه تندیسی از درختان بود، شمعدانی کنار قرآن بود
گوش دریا به حرف باران بود، حیف انبار گوش ماهی شد

عبدالحسین انصاری


 
به بهاری که فقط وقت گل نی می شد/ سارا عباسی
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

کاشکی زندگی ام بازی لی لی می شد
با دو تا خط و دو تا سنگ زمان طی می شد
گرگِ هم بازی من! خوب نمی شد آیا
های و هوی تو به زیبایی هی هی می شد؟
زوزه ات پر شده در خواب زمستانی من
کاش هر روز خداوند شب دی می شد
طرح آن گرگ که با میش برقصد زیباست
گرگ و میش و شب و روز تو و من کی می شد
فکر کردن به رسیدن به تو سرگرمی من
لذتی بود که هر ثانیه پاپی می شد
مثل بزهای زمستان زده دلخوش بودم
به بهاری که فقط وقت گل نی می شد

سارا عباسی


 
پس از تو قسمتم از روزگار بهتر باد/ مهدی فرجی
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی فرجی

پری که سوخته اینک رها شده در باد
و ماجرای مرا گفته است با هر باد
به باغ می رود و بیم نامه می خواند
از آتش تو لب گوش هر صنوبر باد
بر آن سر است که رسوا کند تو را هرجا
به تاخت می رود از باختر به خاور، باد
پری که سوخته، پرواز تازه ای دارد
سبک، گریخته، بی خانمان، رها بر باد
جزیره، دانه، پرم من، در آب و آتش و باد
پس از تو قسمتم از روزگار بهتر باد

مهدی فرجی


 
مرا به جرم تو انداختند در آتش/ مهدی فرجی
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی فرجی

مرا به جرم تو انداختند در آتش
بعید نیست گلستان شود اگر آتش
زشانه های تو عمری است می وزد طوفان
به چشم های تو فصلی است شعله ور؛ آتش
مسافری شده ام در مسیر دوزخ تو
که هر چه پیشتر؛ انگار بیشتر آتش
چه مجمریست سیه گیسوان سوزانت
به زیر خاکستر می بری به سر، آتش
حکایت تو و من نقل شمع و پروانه است
حکایت من و تو داستان پر، آتش


مهدی فرجی


 
خدا زیاد کند غمزه‌ی‌فریبا را/ کاووس حسن لی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، کاووس حسن لی

فرشته‌می‌وزد امشب‌دوباره‌از هر سو
ظهور می‌کند اینک‌ستاره‌از هر سو

«که‌برگذشت‌که‌بوی‌عبیر می‌آید ؟
که‌می‌رود که‌چنین‌دلپذیر می‌آید؟»

چه‌خوب‌شد که‌خدا در ازل‌به‌فکر افتاد
که‌گل‌کند به‌تجلی‌در این‌خراب‌آباد

همین‌که‌در تن‌این‌خاک‌نور جان‌پاشید
به‌یک‌دم‌این‌همه‌آیینه‌در جهان‌پاشید

همین‌که‌نور تجلّی‌رسید در عالم‌
هزار چشم‌فریبا دمید در عالم‌

همین‌که‌نور تجلّی‌رسید در عالم‌
هزار لیلیِ شیرین‌وزید در عالم‌

برای‌من‌که‌تمام‌جهان‌پر از لیلاست‌
برای‌من‌که‌زمین‌و زمان‌پر از لیلاست‌

چگونه‌چشم‌ببندم‌بر این‌همه‌لیلا
چگونه‌نور ننوشم‌از این‌همه‌دریا

«کس‌این‌کند که‌دل‌از یار خویش‌بردارد؟
مگر کسی‌که‌دل‌از سنگ‌سخت‌تر دارد»

نگاه‌آینه‌پُر کرده‌است‌دنیا را
چگونه‌وا نکنم‌دیده‌ی‌تماشا را

«که‌گفت‌بر رخ‌زیبا نظر خطا باشد؟
خطا بود که‌نبینند روی‌زیبا را»

برای‌آن‌که‌گره‌وا شود تماشا را
خدا زیاد کند غمزه‌ی‌فریبا را

خدا زیاد کند دیده‌ای‌که‌هر ساعت‌
به‌یک‌کرشمه‌بر آتش‌کشد دلِ ما را

ببین‌چه‌عطر خوشی‌در هوا پراکنده‌است‌
ببین‌درخت‌چقدر از فرشته‌آکنده‌است‌

پرنده‌ها که‌بر این‌شاخه‌راز می‌خوانند
ببین‌چه‌ساده‌و شیرین‌نماز می‌خوانند

ببین‌چه‌صوت‌خوشی‌در ترانه‌ها جاری‌ست‌
خدا همیشه‌در این‌عاشقانه‌ها جاری‌ست‌

ببین‌چه‌نم‌نم‌بارآوری‌فراگیر است‌
خدا همیشه‌از این‌ابرها سرازیر است‌

خدا نهان‌شده‌در پشت‌هر چه‌زیبایی‌ست‌
جمال‌اوست‌که‌این‌گونه‌در فریبایی‌ست‌:

یکی‌به‌شکل‌درخت‌و یکی‌به‌شکل‌گیاه‌
یکی‌به‌شکل‌ستاره‌، یکی‌به‌هیأت‌ماه‌

یکی‌به‌شکل‌پرنده‌، یکی‌به‌شکل‌پری‌
یکی‌به‌شکل‌صدیقه‌، یکی‌به‌شکل‌زری‌

چه‌فرق‌می‌کند این‌ها تمام‌یک‌نورند
شبیه‌پرتو برتافته‌ز منشورند

چه‌فرق‌می‌کند این‌ها تمام‌یک‌جانند
اگرچه‌در نظرت‌ظاهراً فراوانند

اگر وجود کسی‌دلربا و دلبند است‌
خدا گواست‌که‌یک‌تکّه‌از خداوند است‌

«منم‌که‌شهره‌ی‌شهرم‌به‌عشق‌ورزیدن‌
منم‌که‌دیده‌نیالوده‌ام‌به‌بد دیدن‌»

اگر غبار هوس‌از نگاه‌برچینی‌
زلال‌می‌نگری‌هرچه‌را که‌می‌بینی‌

کسی‌که‌چشم‌و دلش‌را هوس‌نیاکنده‌ست‌
هزار آینه‌دور و برش‌پراکنده‌ست‌

برای‌دیدن‌او کاش‌فرصتی‌باشد
چه‌فرق‌می‌کند او در چه‌هیأتی‌باشد

«طفیل‌هستی‌عشقند آدمی‌و پری‌
ارادتی‌بنما تا سعادتی‌ببری‌»

کسی‌که‌ثانیه‌ها را سیاه‌می‌بیند
طلوع‌خنده‌ی‌ما را گناه‌می‌بیند

اگر چه‌در نظر خویش‌صاحب‌بصر است‌
به‌دیده‌ی‌تو قسم‌اشتباه‌می‌بیند

به‌راهِ دوست‌رها کرده‌ام‌سرِ خود را
و دل‌خوشم‌که‌مرا سر به‌راه‌می‌بیند

و دل‌خوشم‌که‌به‌چشم‌عنایتش‌گاهی‌
مرا به‌قدرِ یکی‌برگِ کاه‌می‌بیند

شنیدم‌از لب‌خورشید عاشقانه‌شبی‌
ترانه‌ی‌«سَبَقَتْ رَحْمَتی‌عَلی‌' غَضَبی‌»

چنان‌شدم‌که‌دگر از خدا نمی‌ترسم‌
از آن‌عنایت‌بی‌انتها نمی‌ترسم‌

بهشت‌می‌وزد این‌سان‌هماره‌از هر سو
در این‌کرانه‌ی‌رحمت‌چرا بترسم‌از او؟

از او که‌در همه‌ی‌تار و پود من‌جاری‌ست‌
از او که‌در دلِ بود و نبودِ من‌جاری‌ست‌

از او که‌بی‌خبر از من‌مرا نگهبان‌است‌
از او که‌مهرِ عیان‌است‌و لطف‌پنهان‌است

چنان‌که‌با مَنَش‌این‌عشوه‌های‌پنهانی‌ست‌
مسلّم‌است‌مرا جز بهشت‌جایی‌نیست‌

«چه‌مستی‌است‌ندانم‌که‌رو به‌ما آورد
که‌بود ساقی‌و این‌باده‌از کجا آورد»

خوشا به‌حال‌خودم‌کز خطر رها شده‌ام‌
از این‌جماعتِ سودانگر جدا شده‌ام‌

بَدا به‌حال‌کسانی‌که‌بی‌خبر ماندند
سفر به‌سر شد و در صورتِ سفر ماندند

دوباره‌کعبه‌پر از ازدحامِ مردم‌شد
در ازدحامِ سفرکردگان‌خدا گُم‌شد

کسی‌نکرد از این‌غافلان‌سفر در خویش‌
کسی‌ندید خدا را زلال‌تر در خویش‌

کسی‌نخواست‌که‌از خویشتن‌رها باشد
کسی‌نخواست‌که‌بیننده‌ی‌خدا باشد

یکی‌که‌خوابش‌از این‌دردها برآشفته‌ست‌
چقدر ساده‌و شیرین‌برای‌ما گفته‌ست‌:

«گناه‌کردنِ پنهان‌به‌از عبادت‌فاش‌
اگر خدای‌پرستی‌، هواپرست‌مباش‌»

 کاووس حسن لی

 


 
آن کشتی نجات که پهلو گرفته بود/ محمدرضا کهنسال
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

از یاس او نه، یاس از او بو گرفته بود

سر را بنفشه وار به زانو گرفته بود

از  صخره های فتنه دلی پر گلایه داشت

آن کشتی نجات که پهلو گرفته بود

در شامگاه بی کسی اش از کلاغها

آه از کبوتری که چنین رو گرفته بود

طرح غروب حک شده بر پرده افق

سرخی زخون دیده بانو گرفته بود

چشمی که رنگ هق هق غربت به گوشه داشت

اکنون تمام جلوه کو کو گرفته بود

یک کلبه عشق  را  به صفا  نذر نور کرد 

خود مثل شمع سوخته سوسو گرفته بود

دستان دین به مصلحت صبر بسته بود

امت اگر که راه به هر سو گرفته بود

آنجا که از بهار نشانی نمانده بود

بانوی شهر راه پرستو گرفته بود

محمدرضا کهنسال

 


 
تصویر هزار آینه حیرانی خویشم/ قیصر امین پور
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه

هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم

عالم همه هرچند که زندان من و توست

از این همه آزادم و زندانی خویشم

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دست

چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

فردایی اگر باشد باز از پی امروز

شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم

حافظ مگر از عهده وصف تو برآید

با حسن تو حیران غزلخوانی خویشم

قیصر امین پور


 
ناگاه دل سپرد به شعر سپید و رفت/ زهرا سادات ضرابی
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

گرگ سیاه چشم تو دل را درید و رفت

جان دادن فجیع دلم را ندید و رفت

وابسته شد درخت به بال پرنده ای

بیگانه وقت کوچ از آنجا پرید و رفت

گفتم که کاش مثل تو  پروانه می شدم

دورم چه ساده پیله ی حسرت تنید و رفت

عمری کنار جاده به پایش نشستم و

 از راه های دیگر دنیا رسید و رفت

خود را اسیر میله ی تن کرد یک قفس

وقتی که مرغ عشق دلش پر کشید و رفت

چندین غزل به شوق برایش سرودم و

ناگاه دل سپرد به شعر سپید و رفت

زهرا السادات ضرابی


 
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست/ قیصر امین پور
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست

مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست

 

قیصر امین پور

 


 
تو آمدی به هیئت حوای دیگری/ محمد رفیعی
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق

من را به شکل آدم تنهای دیگری

تبعید کرده اند به دنیای دیگری

 تا اینکه یک غروب همین چند وقت پیش

تو آمدی به هیئت حوای دیگری

 ای عشق مدتی است دلم غرق لذت است

بخشیده ای به درد تو معنای دیگری

 با خلق تو گذاشت خدا جن و انس را

ناکام در جواب معمای دیگری

 عمری است در غزل سخن از حسن یوسف است

دیگر رسیده نوبت زیبای دیگری

 اینبار چند میوه ی نارنج لازم است؟

در من حلول کرده زلیخای دیگری

 پایان قصه هیچکسی جز من و تو نیست

اینبار من کنار توام جای دیگری

 گفتی که شعرهام شبیه گذشته نیست

طبعم رسیده است به امضای دیگری

محمد رفیعی


 
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست/ فاضل نظری
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، فاضل نظری

غرض، نهفتن آن فتنه نهانی نیست
توان گفتن آن راز جاودانی نیست

پر از امید و هراسم که هیچ حادثه‌ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق به‌جز خیر، برنمی‌آید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله‌ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری


 
سپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا/ سید رضا محمدی
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سید رضا محمدی

صدا ز کـالبد تن به در کشیـد مرا   

صدا به شکل زنی شد به بر کشید مرا

صدا شد اسب ستم روح من کشان ز پِیَش

به خاک بست و به کوه و کمر کشید مرا

بگو کدامین نقاش ناموافق بود

که با دو دیده ی همواره تر کشید مرا

چه بیم داشت که از ابتدای خلقت من

غریب و کج قلق و دربدر کشید مرا

دو  نیمه کرد مرا پس ترا کشید از من

پس از کنار تو آنسوی تر کشید مرا

میان ما  دری از مرگ کرد نقاشی

به میخ کوفته در پشت در کشید مرا

خوشش نیامد این نقش را بهم زد و بعد

 دگر کشید ترا و دگر کشید، مرا

من و ترا دو پرنده کشید در دو قفس

خوشش نیامد و بی بال و پر کشید مرا

خوشش نیامد و تصویر را بهم زد و بعد

 پدر کشید ترا و  پسر کشید مرا

رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی

نظاره ی  تو به خون جگر کشید مرا

خوشش نیامد و اینبار از تو دشتی ساخت

به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا

خوشش نیامد خط خط خط  زد اینها را   

یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا

تو را شکر کرد و در ذره های من حل کرد

سپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا ...

 

 سید رضا محمدی/ شاعر جوان اهل افغانستان  

 


 
تو رفته‌ای و نقطه‌چین تو هنوز مانده است/ مریم آریان
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مریم آریان

چرا نمی‌شود بگویم از شما علامت سوال
نمی‌شود بگویم از شما چرا علامت سوال

به هر طرف که می‌روم مقابل من ایستاده است
همیشه مثل نقطه زیر یک عصا علامت سوال

تو آن طرف کنار خط فاصله- نشسته‌ای و من
در این طرف در انتهای جمله با علامت سوال

نمی‌شود به این طرف بیایی آه نه... به من نگو!
دو نقطه بسته است راه جمله را.. علامت سوال

نخواستند آه! من  وَ  تو برای هم... ولی برای چه؟
برای چه نخواستند ما دو تا... علامت سوال؟؟

تو رفته‌ای و نقطه‌چین تو هنوز مانده است
به روی صفحه بعد واژه‌ی کجا... علامت سوال

دوباره شاعری که داخل گیومه بود می‌گریست
و بین هق هق شکسته شش هجا- علامت سوال...

مریم آریان

 


 
یعنی خلاصه می کنم آقا عوض شدیم/ سید مهدی موسوی
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر انتظار

آقا سلام گرچه بلند است جایتان
می خواهم از زمین بنویسم برایتان

یک نامه حاوی همه حرفهای راست
یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست

یک نامه از بلندی انسان که پست شد
یک نامه از کسی که دچار شکست شد

این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است
یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است

بعد از شما غبار به آیینه ها نشست
شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست

پرپر شدند در دل طوفانی از بدی
گلهای رو سپید همیشه محمدی

آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی
انسان منهدم شده، قرآن زینتی

بیمارهای عشق خدا« بهتر»ی شدند
جلباب هایمان کم کم روسری شدند

خورشید مرد و شام تباهی دراز شد
بر روی دشمنان در این قلعه باز شد

در کسوت قدیمی آزادی زنان
تبلیغ پشت پرده شهوت مجاز شد

در کار حق مداخله کردیم، بد نبود
نان و شرف معامله کردیم، بد نبود

کم کم اصول دین خداوند پول شد
هر کس که پول داشت نمازش قبول شد

حرف خدا و دین محمد ز یاد رفت
آری تمام غیرت یاران به باد رفت

مسجد تهی و شهر پر از جنب و جوش شد
حتی بهشت نیز خرید و فروش شد

راه خدا به جانب ناحق کشیده شد
کم کم دروغ مصلحتی آفریده شد

تخم ریا میان دل ما جوانه زد
و مصلحت به گردۀ دین تازیانه زد

هر لقمۀ حرام شده سیر کردمان
و سفره های کفر نمک گیر کردمان

و کاروان جدا شد از راه مستقیم –
یعنی خلاصه می کنم آقا عوض شدیم

آقا خلاصۀ همه نامه ام غم است
آقا خلاصه می کنم اینجا جهنم است

یک بار دیگر از غم انسان طلوع کن
از عمق استغاثه یاران طلوع کن

یا از خدا عذاب زمین را طلب نما
یا اینکه مثل رحمت باران طلوع کن

دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست
اما هنوز تشنه نام محمد است

در انتهای نامه خیسم سلام بر
نام بزرگوار و نجیب پیامبر

سید مهدی موسوی


 
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست/ فاضل نظری
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسا که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسا را

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است
که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

فاضل نظری


 
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا شفیعی کدکنی

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زینگونه یادگاران

این نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

 دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی


 
ای نگاه روشنت فانوس دریای همه/ غلامعلی حداد عادل
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، غلامعلی حداد عادل

ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه 
آفتاب صورتت خورشید فردای همه

ای دل دریایی‌ات کشتی نشینان را امید 
وی نگاه روشنت فانوس دریای همه

ای بیان دلنشینت بارش باران نور 
وی کلام آتشینت آتش نای همه

خنده‌های گاه‌گاهت خنده خورشید صبح 
شعله لرزان آهت شمع شبهای همه

قامتت نخل بلند گلشن آزادگی 
سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه

گر کسی از من نشانی از تو جوید،گویمش 
خانه‌ای در کوچه باغ دل، پذیرای همه

لاله زار عشق یکدم بی گل رویت مباد 
ای گل رویت بهار عالم آرای همه

غلامعلی حداد عادل در وصف رهبر فرزانه انقلاب اسلامی 


 
قربون اون دلای تک سرنشین/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ای جماعت! چطوره حالات‌تون؟
قربون اون فهم و کمالات‌تون 
گردنتون پیش کسی خم‌نشه
از سربنده، سایه‌تون کم‌نشه
راز و نیاز و بندگی‌تون درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست 
بنده می‌شم غلام دربست‌تون
پیش کسی دراز نشه دست‌تون 
از لب‌تون خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه
باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسینی‌ش، نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما، دوستا
شاپرک‌ها به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشناگز شدن

تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»
ما موندیم و یه کوچه علی چپ
خورشیده می‌نشست که ما پاشدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم 
رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم 
آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره 
شب تو بیابون خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن
دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست 
این در و اون در زدناش قشنگه
به سیم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم 
نصفه شبی،‌به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح گریه کردم 
سجل و مدرک نمی‌خواد که گریه
دستک و دنبک نمی‌خواد که گریه
رولب‌مون همیشه خنده پیداست
می‌خندیم،‌اما دل‌مون کربلاست 
ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور دادش، خدا کریمه
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته، بش حرج نیست
شعر شکسته بسته، بش حرج نست 
جیک‌جیک مستونم که بود برادر
فکر زمستونم نبود برادر
تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری
کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل 
از جمع بچه‌ها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت 
یه دفعه، همکلاسی‌ها پیر می‌شن
همبازی‌ها پیر و زمین‌گیر می‌شن
الک دولک، الاکلنگ و تیشه
تو ذهن آدما عتیقه می‌شه
لی‌لی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچه‌ها، دریغا
رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود
بی‌حرمتی با معرفت درافتاد
یه باره نسل لوطی‌ها ورافتاد
توی تنور خونه‌ها کلوچه‌
بوی پیاز داغ توی کوچه 
چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت 

سرزده آفتاب از پشت بوم
ما موندیم و یه قصه ناتموم 
بازم همون دوره بی‌سواتی
قربون اون حرفای عشق لاتی 
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زیرپاتم»
قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه
قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه‌باغی
قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود
تار سبیل‌ها چک تضمینی بود
مردای ناب و اهل دل نداره
شهری که بوی کاهگل نداره
بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک
بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند
بوی خیار تازه،‌توی ایوون
تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون 
بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوی خوش کتاب‌های کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی 
قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوال‌تون؟
چی مونده از صفای پارسال‌تون؟
نگین فلانی از لطیفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون می‌گیرم
برای تک‌تک شما می‌میرم 
حتی اگه فقیر و بی‌پول باشید
دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشید
خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟
چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟
حرفای گریه‌دار نمی‌پسندین؟
می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟
خوشا به حال اون که تو محله‌ش
هوای عاشقی زده به کله‌ش
کسی که قلبش اتصالی داره
می‌دونه عاشقی چه حالی داره
با این که سخته، بازدلنشینه
تپش، تپش، وای‌از تپش همینه
رد وبدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه آه اول 
دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا
خواب و خوراک و زندگی فوتینا
عاشق شدن شیدایی داره والا
خاطرخواهی رسوایی داره والا
وقتی طرف تو کوچه پیدا می‌شه
توی دلت یه باره غوغا می‌شه
آرزوهات خیلی دورن انگاری
توی دلت، رخت می‌شون انگاری 
صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده
دین و مرام و اعتقادت می‌ره
اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره
می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»
می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»
می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»
می‌گی که: «من عاعاعاعا، چی چیزم!»
می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»
می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»
کوزه ضربه دیده بی‌ترک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست 
می‌خواد بگه، «برات می‌میرم اصغر!»
می‌گه «تمنا می‌کنم برادر!»
می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»
می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»
اول عشق و عاشقی نگاهه
نگاه مثل آب زیرکاهه 
بین شماها عشقو می‌شه فهمید
از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید
عشق، اخوی، آتیش زیردیگه
نگاه آدم که دروغ  نمی‌گه
نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوش‌اومدی،‌بفرما»
حضور حضرت منیژه خاتون
چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟
برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده‌ام دعاگو
زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم
خداگواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین 
شبا همه‌ش یادِ شما می‌کنم
می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم
شما رو مثلِ ماه می‌کشم‌ هی
شباهمیشه آه می‌کشم هی
کسی خبر نداره از قضایا
نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا
به جای ماریاکری و گوگوش
نوارگریه‌دار می‌کنم گوش 
«قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سرسروری تو سرت کن 
چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من...»
دلم می‌خواد که از سرمحبت
به عشق من بدین جواب مثبت 
بگین بله وگرنه دلگیر می شم
تو زندگی دچار تأخیر می‌شم 
اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!
فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم
عاشق یک دختر دیگه می‌شم 
تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه
اندِ حماقتی اگر بگی نه
ببین تو آینه، آخه این چه ریخته ؟
مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!
تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا...!
حرف زیاد نزن، برو بینیم باآااا

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!
این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد
 تو هر دلی یه عشق، موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره 
درسته،‌دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست 
بازم همون دلای بچگی‌مون
دلای باصفای بچگی‌مون 
یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»
این روزا عمر عاشقی دوروزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق‌های بنده توشه
زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا
نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین
چهارده فرشته و سه اختر
دولیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ...
هزار خانمند توی این لیست
با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست!

گذشت دوره‌ای که ما یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
نامه مجنون به حضور لیلی
می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!
شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت‌آباد
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست 
تو کوچه،‌غوغا می‌کنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!
نگاه عاشقانه بی‌فروغه
اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه
تو کوچه‌های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی کنار چشمه؟
کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوب آب، گریه کردن
دلای بی‌افاده یادش به خیر
دخترکای ساده یادش به خیر
من از رکود عشق در خروشم
اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم 
تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدما نیست 
کشته دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاتش! 
پرنده پر، کلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر
دلا! قسم بخور، اگر که مردی
که دیگه گرد عاشقی نگردی 
ما توی صحبت رک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش
حال کذایی به شما ارزونی
عشق‌ریایی به شما ارزونی

زدم تو خال تون دوباره،‌ آخ‌جان!
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!
اینا که من می‌گم همه‌ش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره 
مهم فقط نحوه ارتباطه
اینه که این قدر سرش بساطه
ناز و ادا همیشه بوده جونم
حجب و حیا همیشه بوده جونم 
آدمو تو فکرو خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن 
وعده این که: «من زن تو می‌شم،
وصله چاک پیرهن تو می‌شم»
حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری 
همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خب به قول شاعر: 
 «با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار وپیمون 
که با من غمزده داشتی، رفتی»
تو کوچه تون باز منو کاشتی، رفتی!
چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب
نامه لاکتاب مون بی‌جواب
چقدر وعده‌های بی‌سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام 
چقدر حرف‌های عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه 
چقدر گریه‌های توی پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!
چقدر خواب‌های، خوب و شیرین
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!
خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست
اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچی مرده
قربون اون مردای دل‌شکسته
قربون اون دستای پینه‌بسته
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم 
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تودلشون هزار جام جمشید
مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم‌نظیر و کم‌یاب
کیسه چپق‌ها به پرشالشون
لشکر بچه‌ها به دنبالشون
بیل و کلنگشون همیشه براق
قلیونشون به راه، دماغشون چاق 
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره روپان تا غروب آفتاب
چارتای رستمن به قدوقامت
هیکلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غیرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روکلاشون
کلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بی‌ریا
مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنه بی‌دلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل
مردای دکترای حل جدول
مردای نق‌نقوی لوس تنبل 
لعنت و نفرین می‌کنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری
توی رگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسیرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زیردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جستن از مظان شک ‌ها
دایره‌المعارف کلک ‌ها
بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلبشون یه دونه اون ‌هم به زور
پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن
اینجا فقط مهم مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته !
مشتی حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتی حسن کافر و دهری شدی
اومدی از دهات و شهری شدی 
این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟
کی گفته دمپایی صندل بپوش؟
ای شده از قاطر خود منصرف
نمره پیکان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ  و زمین سرکشی
شغل شریفت به مسافرکشی
گله رو که«هی» می‌زدی، یادته؟
کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟
یادته اون سال که با مشتی شعبون
ماه صفر، راهی شدین خراسون
یادت میاد «ربابه»، دستش درست،
کنار چشمه، رخت‌ها تو می‌شست
یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی
شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی 
تو دهتون، سرقت و دزدی نبود
کار واسه همسایه، مزدی نبود
قبل شما، جن‌های طفل معصوم
صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم
لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
اصالتاً جنای ناموس‌پرست
به هیچ خانمی، نمی‌زدن دست 
نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت
نه جن به حموم زنونه می‌رفت 
جن واسه خانم‌ها یه جور خیال بود
اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدی حسن چای و سماورت کو؟
سینی باقالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت
مشدی حسن، قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه، مشدی
میون شهریا غریبه، مشدی 
چقدر خوبه چله زمستون
سنبل‌طیب و کاسنی و سه‌پستون
کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج 
کرسی و چای نبات و هورتش خوبه
خارش و خمیازه و چرتش خوبه 
عطر چلو که از خونه در می‌رفت
تا هف تا کوچه اون طرف‌تر می‌رفت 
شیطونه وقتی رخنه تو دل می‌کرد
بوی غذا روزه ‌رو باطل می‌کرد
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کشی یه جور معصیت بود
کسی، کسی رو سرسری نمی‌کشت
به خاطر دری وری نمی‌کشت
معنی نداره توی عصر «سی‌دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش‌سفیدی 
پدر با ترس و لرز و با احتیاط
می‌کشه سیگارشو کنج حیاط 
پسر که بی‌شراب، تب می‌کنه
بدون ترس و لرز،‌«حب» می‌کنه
مادره با خفت و خونه‌داری
می‌سازه اما دختره فراری
اگر دیدی دختره دست تکون داد
یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا یه وقتی دست و پات شل نشه؟
پنالتی‌ش از صد قدمی گل نشه؟

فتنه و دعوا سرنونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی...
مشدی حسن، مرد سیاسی شدی
اهل اصول دیپلماسی شدی
سیورساتت شده بحث و تفسیر
نقل و نباتت شده بحث و تفسیر
با تقی و امیر و سام و خسرو
تو تاکسی و تو ایستگاه مترو
تو هرکجا آدم زنده‌ای هست
یا محفل کسل‌کننده‌ای هست
بد به حفاظت و حراست می‌گی
لم می‌دی و نقل سیاست می‌گی
سیاست خارجه و داخله
حکومت مدینه فاضله
نظم نوین و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا
روابط جدید مصر و سودان
کناره‌گیری امیرعمان
نرفته‌ای هنوز تا ورامین
کنایه می‌زنی به چین و ماچین
با چشم بسته، تیر درمی‌کنی
توهر چی اظهارنظر می‌کنی
از مد و سایز کفش آلن‌دلون
تا به گشادی شکاف ازن
هرچی که چشمت دید و خواست،‌می‌شی
یه روز «چپ»، یه روز «راست» می‌شی
یه روز فکر جنگ با جهانی
یه روز اهل بحث و گفتمانی
عینهو رنگ چشم آبجی اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص!

نوکر مشتی‌های لوطی‌صفت
مخلص آدمهای بامعرفت
جون به فدای مردم صمیمی
معرفت عتیقه و قدیمی
قدیمترها قاتله هم‌صفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت
دزده، زنها رو وارسی نمی‌کرد
نگاه به ناموس کسی نمی‌کرد
راحتی مردم اهمیت داشت
آدم تو شهر و کوچه امنیت داشت
نبود واسه نیل به این مقاصد
اداره اماکن و مفاسد
نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق بوق و چشمک و فلاشر
نه پارتی نه دختر فراری
نه دادگاه و عقد اضطراری
نه ارتباط «میم – شین» و اصغر
نه امر معروف و نه نهی منکر
تو شهری که خلاف، شصت فرمه
قدم‌زدن، خودش یه جور جرمه
شاکی بشی، می‌ری معطل می‌شی
متهم ردیف اول می‌شی
خلاصه قصه اون قدر درامه
که «ایدز» پیش دردمون زکامه!
قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاکه و مشت و مالش
اوستا بیا، اخم و اداتو عشقه
کیسه و لیف و سنگ ‌پاتو عشقه
اوستای دلاکی و مردکاری
یه چیز می‌گم، می‌خوام که «نه» نیاری
کیسه به دست و پای عالم بکش
یه‌ریزه سفت و سخت و محکم بکش
کیسه بکش تموم سینه‌ها رو
ببر با کیسه، بغض‌و کینه‌ها رو
مرزا نشون خوف و ترس و لرزه
کیسه بکش روهرچی خط و مرزه
چرا سیاهه رنگ بی‌گناها؟
یه کاری کن سفید بشن سیاها
حرمت ناخدا پرستا بره
پینه پیشونی و دستا بره
عالمو از تلخی دردا بشور
غصه رو از چهره مردا بشور
دشمنی و نفرت و جنگو پاک کن
اسلحه و توپ و تفنگو پاک‌کن
از رو زمین تا آسمون هفتم
کیسه بکش رو دود آه مردم
وفا نکرده دست بی‌وفامون
یه عمره جز خطا، نرفته پامون
کیسه به دست بی‌وفامون بکش
یه خورده سنگ ‌پا به پامون بکش
کیسه بکش به حال واحوال‌مون
به صفحه نامه اعمال مون
اگر که راست کارته، چاکریم
وگرنه اصلاً ول‌مون کن بریم
قصه ما، قصهُ سوز و سازه
عزیزم این رشته سرش درازه
خوب، مث پر یا پوچ یا طاق و جفت
این جوریام نیست که بشه جلدی گفت
بس که زیاده شرح جزئیاتش
یه ماه میشه صرف مقدماتش
دوست ایاغی واسه‌مون نمونده
دل و دماغی واسه‌مون نمونده
وگرنه نقلش که ملالی نبود
بابت «چیز» شم خیالی نبود
شکرخدا، خرجی نداره گفتن
چی بهتر از گفتن و گل شنفتن
یه نوبت این ورا صفا بیارین
قدم رو تخم چشم ما بذارین
دوساعت این جا بمونین چی می‌شه؟
یه شب رو بد بگذرونین، چی‌می‌شه؟
بد که مرکب نمی‌شه، عزیزم
یه‌شب که صدشب نمی‌شه، عزیزم
نم نداره شهری که شط نداره
دیکته ننوشته غلط نداره
کنایه زیرلبی نباشه
خدمت‌تون بی‌ادبی نباشه
خداگواهه نقل دریوزه نیست
نقل تعارفات هر روزه نیست
تو دل ما، اگرچه تنگنا هست
برای هرکی توش بشینه، جا هست
تو هم بیا تو قلب ما صفا کن
برا خودت یه گوشه دست و پاکن
خداکنه حاجت تون رواشه
دست به خاکستر می‌زنین، طلا شه
دنیا عجیب و بی‌دروپیکره
بپا که شصت پات‌تو چشمت نره
عروسکا عاشق پولت می‌‌شن
دولا بشی سوار کولت می‌شن
طالب عشق موندگاری عزیز
یه عمره بی‌خود سرکاری عزیز
تو صحبت و حرف و کلوم عاشقن
اینا فقط تا لب بوم عاشقن
حتی اگر یه روزی پاش بیفته
این قدشم جون تو حرف مفته
تب کنی اینا که بهت ور می‌رن
هرکدوم از یک‌طرفی درمی‌رن
الان عزیز جون و نور چشمی
دو روز دیگه، چه کشکی و چه پشمی؟
یخت نگیره، باطلت می‌کنن
اینا که چسبیدن، ولت می‌کنن
جون تو هیچ چی بارشون نیست عمو
وفا مفا توکارشون نیست عمو
اگر بیفتی توی چاله چوله
اینا می‌رن اتل متل‌توتوله
تا عسلی اینام برات زنبورن
به فوت می‌آن به باد می‌رن اینجورن

دوباره کار طنزمون به غم خورد
یه دفعه حالم از خودم به هم خورد
چقدر آه و ناله و دریغا
چقدر بدنوشتن از رفیقا
گلایه مثل آدمای ابله
اونم به این تلخی و بی‌خودی... اه
بساطمون عین برنج شفته است
یکی دو روزه حالمون گرفته است
یکی یه چیزی گفت و مام گرفتیم
رومون سیا، حال شمام گرفتیم
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه خاطرم حزین بود
دعا کنین که حالمون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 


 
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب میلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصید
به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چین زلفت، چین و غرناطه
میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد
از آن روزی که جانت را اذان جبرئیل آکند
خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحی اما قصه ات شور دگر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد
شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد
ببخش ای محرمان در نقطۀ خال لبت حیران -
خیال از تو گفتن داشتم امّا زبان گم شد

علیرضا قزوه

 


 
باران گرفت و سقف مدائن نشست کرد/ رضا جعفری
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

باران گرفت و سقف مدائن نشست کرد
دندانه‏هاى کنگره قصد شکست کرد

نورى به صحن معبد زردشتیان رسید
کآتشکده ز نابى آن‏نور مست کرد

بالا بلند آمد و هر ارتفاع را
در زیر پا نهاده و پایین و پست کرد

در هر دلى نشست و به شکلى ظهور داشت
اینگونه بود کآینه را خود پرست کرد

وقتى سؤال کردم از او خود اشاره‏اى
در پاسخم به پرسش روز الست کرد

حسنش به غایت است وظهورش قیامت است
زیباترین هر آنچه که زیباتر است کرد


فیض مقدسى و تعجب نمى‏کنم
این چیزها که هست، نگاه تو هست کرد

رضا جعفری


 
آنجا که جبرائیل هم پرهاش می سوخت/ حسن اسحاقی
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر مذهبی

جا مانده بود و فرصت جبران نمی خواست
حتی اگر می خواست هم شیطان نمی خواست
کنج خودش هر کس غل و زنجیر در دست
زندانی خود بود و زندانبان نمی خواست
در سفره ها ی روح های استخوانی
نان بود اما هیچکس دندان نمی خواست
از آه عیسی یک نفس در باد می رفت
دیگر مریضی از دمش درمان نمی خواست
زیر گلوی ابرها شمشیر بود و
حتی بیابان هم دلش باران نمی خواست
غیرت تن ناموس را در خاک می کرد
غیرت ولی از مردها تاوان نمی خواست
.....
فریاد زد مردی و یک زنجیر وا شد
او قلب خود را بند این زندان نمی خواست
او آب پاکی روی دستان دلش ریخت
چون عشق را از دار آویزان نمی خواست
با بوی پیراهن به سمت کوه می رفت
یعنی که بی یوسف دلش کنعان نمی خواست
در سجده بود و بوسه اش برخاک و لبهاش
بوی خدا می داد و دیگر جان نمی خواست
در کوه پژواک سرود عشق پیچید
غیر از دهانش آسمان همخوان نمی خواست
2
پس افتخارش را نصیب غار کردند
وقتی برای خواندنش اصرار کردند
نوری به قطر آسمان دورش کشیدند
لبهای او را نقطه ی پرگار کردند
خورشید شد آمد که از نورش ببخشد
با او شبیه ابرها رفتار کردند
از عشق گفت اما به او گفتند مجنون
هرچند که لیلاش را انکار کردند
تابید و کم کم غنچه ها را جذب خود کرد
تا که دهان وا کرده و اقرار کردند
پس سایه ها وحشت زده جمعی شدند و
فکری برای آسمانی تار کردند
شمشیرها ی بی گناه بی زبان را
وقتی برای قتل او وادار کردند
مردی به جایش رفت و شد همبستر مرگ
کی پهلوانان اینچنین ایثار کردند؟!

3

باد آمد و دفتر ورق ها را تکان داد
خورشید آمد حرف یاد کهکشان داد
یعنی به دیوار و در و هر سنگ و چوبی
یکجا برای (اشهد ان لا...) زبان داد
یک شب خدای او به خود بالید و تا صبح
در آسمان او را نشان این و آن داد
آنجا که جبرائیل هم پرهاش می سوخت
تنها برای او خدا یک نردبان داد
یکباره آبی شد تمام صورت خاک
از بوسه هایی که زمین به آسمان داد
.....
باد آمد و دفتر ورق خورد و سه نقطه(...)
اینبار اما آسمان ها را تکان داد
حالا زمین دیگر به اینجایش رسید و
تقدیر دنیا کارد را به استخوان داد
یعنی زمان رفتن و تنگ غروب است
باید به مردم دو امانت را نشان داد
با عشق در یک دستشان مشتی ستاره
در دست دیگر نقشه ای از آسمان داد
قدری برای من دعا خواند و کمی بعد
در آسمان خود را نشان این و آن داد

حسن اسحاقی

 


 
بلغ العلی بکماله
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

بلغ العلی بکماله
کشف الدجی بجماله
حسنت جمیع خصاله
صلوا علیه و آله

سعدی شیرازی

 


 
دامروز قلب عالم و آدم حرای توست/ سید محمدحسین حسینی
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر شیعی ، سید محمد حسین حسینی

امروز قلب عالم و آدم حرای توست
این کوه نور شاهد حرف خدای توست

مکه دگر برای بزرگیت کوچک است
فریاد کن رسول که دنیا برای توست

اقرا باسم ربک یا ایها الرسول
قران بخوان امین که همین آشنای توست

لات و هبل برای تو تعظیم کرده اند
وقتی که قلب سنگی عزی فدای توست

خورشید و ماه بین دو دست تو دلخوشند
یعنی تمام تکیه عالم عصای توست

بعد از هزار سال دگر میشناسمت
وقتی که جای جای دلم رد پای توست

فریادتان تمام زمین را گرفته است
امروز هر چه میشنوم از صدای توست

  سید محمد حسین حسینی


 
تنها امید روضه مادربزرگ ها/ سید محمد حسین حسینی
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، سید محمد حسین حسینی

موسای قصه های من آقای طورها
ای برق چشم های تو خورشید نورها

نور تو در نگاه خلایق نشسته است
تنها ندیده اند تورا دیده کورها

تنها امید روضه مادربزرگ ها
تنها صدای ناله و آوای گورها

ما با وجود نام شما قد کشیده ایم
باب الحوائج از ازل و تا به دورها

آقا اصالتا" که سلیمان ما تویی
حالا شدی اسیر خیالات مورها

خورشید هم اجازه داخل شدن نداشت
در محبس تو محبس مهتاب و هورها

داوودها به صوت شما گریه می کنند
خیس است آیه های خدا در زبورها

هارون زندگی تو قارون قصه هاست
موسی اسیر مانده میان شرورها

با تازیانه بر تن تو خط نوشته اند
قربانی وقاحت جمع جسورها

این روزها به مادر خود گریه می کنی
اشکی عجیب گریه چشم غیورها

سرد است قتلگاه تو برعکس کربلا
پس گریه میکنی تو به یاد تنورها

در جسر شهر کفر تنت مانده روی خاک
ای خاک بر سرم سر راه عبورها


سید محمد حسین حسینی


 
سکوتی از غم فریادهای زنگ زده/ احسان
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

سکوتی از غم فریادهای زنگ زده
نشسته روی غزلهای آب و رنگ زده
سکوت فصل غریبی است عاشقانه بخوان
برای مرثیه حرفهای زنگ زده
سکوت حس عجیبی است در فضای دلم
که نقش های بدیعی بدون رنگ زده
برای ترجمه بغض های بسته دلم
به دامن کلماتی نجیب چنگ زده
کسی به قفل قفس های بسته فکر نکرد
و واضح است که هرکس گذشته سنگ زده
سروده های من از جنس دردهای منند
اسیر قافله واژه های جنگ زده

احسان


 
می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما/ قیصر امین پور
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، قیصر امین ‌پور

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما

 بفرمایید هرچیزی همان باشد که می‌خواهد

همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

 بفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشق

رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

 سرِ مویی اگر با عاشق داری سرِ یاری

بیفشان زلف و مشکن حلقه‌ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند

بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

 شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن

که «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»های ما

 نمی‌دانم کجایی یا که‌ای، آنقدر می‌دانم

که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما

 بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز

همین حالا بیاید وعده‌ی آینده های ما

قیصر امین پور


 
انتظار، همان جنگ است/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد کاظم کاظمی

نمی ز دیده نمی جوشد اگرچه باز دلم تنگ است

گناه دیده مسکین نیست، کُمَیتِ عاطفه ها لنگ است

کجاستی که نمی آیی؟ الا تمام بزرگی ها!

پرنده بی تو چه کم صحبت، بهار بی تو چه بی رنگ است

نمانده هیچ مرا دیگر، نه هیچ، بلکه کمی کمتر

جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است

بیا که بی تو در این صحرا میان ما و شکفتن ها

همین سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است

دعاگران همه البته مجرب است دعاهاشان

ولی حقیر یقین دارم که انتظار، همان جنگ است

محمد کاظم کاظمی

 


 
گذری بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامی-دکتر قیصر امین پور
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نقدشعر ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور


    * یک
    «فرزندم!
    رؤیای روشنت را
    دیگر برای هیچ کس بازگو مکن!
    -حتی برادران عزیزت-
    می ترسم
    شاید دوباره دست بیندازند
    خواب تو را
    در چاه
    شاید دوباره گرگ...
    می دانم
    تو یازده ستاره و خورشید و ماه
    در خواب دیده ای
    حالاباش!
    تا خواب یک ستاره دیگر
    تعبیر خواب های تو را
    روشن کند
    ای کاش...!»
    متولد ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در روستای گتوند خوزستان؛ متوفا در ۸ آبان ۱۳۸۶. شاعر، محقق، سردبیر ماهنامه سروش نوجوان، استاد دانشگاه. نام: دکتر قیصر امین پور، از پایه گذاران حوزه هنری (حوزه اندیشه و هنر اسلامی).
    در آغاز شکل گیری حوزه اندیشه و هنر اسلامی یا همان حوزه هنری امروز، سه شاعر به عنوان چهره های شاخص شعر این مرکز فرهنگی مطرح بودند که همان زمان گفته می شد که از سرآمدان شعر ایران می شوند و تحولی ایجاد می کنند در شعر پس از انقلاب. سیدحسن حسینی، قیصر امین پور و سلمان هراتی اصحاب ثلاثه آن دوره بودند که «سلمان» خیلی زود در همان نیمه نخست دهه ۶۰ رفت و آنچه از وی به جا ماند، شاعری را به ما می شناسند که عمیقاً «درگیر شعر» و «رویکردهای خلاقه» در آن است. «هراتی» آینده ای درخشان در انتظار داشت که چرخ تقدیر به گونه ای دیگر چرخید و کار دیگر شد. سیدحسن حسینی این فرصت را یافت که بهترین آثارش را در حوزه شعر سپید آئینی خلق کند و پیش اهل نظر مقبولیت تام بیابد وبه آینده ای تابناک تر بیندیشد اما زود راهی شود. امین پور در آن کاروان، تنها ماند و امیدها برانگیخت آن «که» در «غزل نو» پیشنهادهای بسیار دارد و در «شعر نیمایی» از پرمخاطب ترین شاعران پس از انقلاب است، سال ها بزید، نزیست! شعر او نه تنها مورد اقبال «عام» قرار گرفت که از تأیید چهره های شاخصی همچون دکتر شفیعی کدکنی -شاعر، منتقد، پژوهشگر و استاد دانشگاه- نیز برخوردار بود که علاوه بر تأیید ات مکرر شعر او، بر کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» وی نیز مهر تأیید زد. [کتابی که در واقع رساله دکترای امین پور بود که دوره دکترای زبان و ادبیات فارسی را با دکتر کدکنی گذراند.]
    دکتر تقی پور نامداریان -منتقد، پژوهشگر و استاد دانشگاه - [که خود از شاگردان نامدار دکتر شفیعی کدکنی است] درباره امین پور می گوید: «آنچه که من از آثار وی می دانم، همین مجموعه شعرهای ایشان است که نمونه های بسیار خوبی از شعرهای موفق و متعالی معاصر دارد. کتابی هم که از او می شناسم، کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» است که فکر می کنم تحقیق و پژوهشی ارزنده در حوزه ادبیات معاصر باشد. در زمینه شعر هم امین پور یکی از بزرگترین شاعران دوران جمهوری اسلامی از آغاز تا امروز است. زبان ساده، برداشت های بدیع و تصویرهای بسیار زیبای اشعارش باعث شده که در بین دوستداران شعر تبدیل به شاعری محبوب شود. امین پور از سال های بسیار دور شعر می گفت و من او را از سال های اولیه انقلاب و از دوران دانشجویی می شناختم و گویا درسی را هم با من گذراند. از همان موقع شعر می گفت. منتها مثل هر شاعری که در ابتدای راه شعر می گوید و اشعارش یک سیر تکاملی دارد، در یک جا می ایستد و تکرار می شود اما امین پور شعرش خیلی زود به تکامل و تعالی رسید. اگرچه بعضی وقت ها سبک کارش در برخی از آثار فرق می کرد اما این سبک ها به نظر من رو به کمال داشت و می توانست باز هم صورت های جدید و بدیع دیگری در شعر خلق کند. کتاب های آخرش را اگر با کتاب های اولش مقایسه کنید، متوجه می شوید چقدر فرق داشت. جهش در آثار این سال هایش مشهود است که هم در معناآفرینی هم در شکل و فرم نسبت به گذشته خیلی پیشرفته است.»
    «مرا
    به جشن تولد
    فراخوانده بودند
    چرا
    سر از مجلس ختم
    درآورده ام »
    کامیار عابدی- منتقد- می گوید: «پس از انقلاب به تدریج، شعر در وزن های نیمایی در حاشیه قرار گرفت و شاعران به شکل های شعری حاصل از این وزن ها، چه در حالت شکسته و ترکیبی و چه در حالت غیرشکسته و غیرترکیبی، اقبال چندانی نشان ندادند. امین پور از جمله معدود شاعرانی بود که در شعر به وزن های نیمایی از آغاز تا پایان عمر پابرجا بود. البته در این راه کمتر از نیما و بیشتر از سهراب سپهری و دکتر شفیعی کدکنی که در آثار مهمشان و نه همه شعرهایشان، به سبک عراقی در شعر آزاد توجه داشتند، تأثیر پذیرفت. امین پور حدود یک ربع قرن شعر گفت و اندک اندک خوانندگان درخور توجهی را به آثارش جلب کرده بود. برخی از این خوانندگان به دلایل ادبی و برخی دیگر به دلایل اجتماعی- فرهنگی به سروده های او علاقه داشتند. یعنی به آن جلوه هایی از آثار وی که در دوره نخست شعرگویی وی، متوجه فضای جنگ و آرمان های دینی و انقلابی شد.»
    «امین پور» سال های جنگ را با «شعری برای جنگ» می شناسیم، مشهورترین شعری که برای جنگ هشت ساله ایران و رژیم بعثی عراق سروده شده و ترجمه هم شده است. این شعر، شرح وضعیت است نه روایت غریوها.... شاید به همین دلیل است که هنوز -به رغم گذشت ربع قرن از سرودنش- غبار زمان بر آن ننشسته است. «امین پور» آن سال ها را می توان در رباعیات و دوبیتی های شاخص اش شناخت، حوزه ای که با سیدحسن حسینی بنیان اش نهادند و در واقع رباعیات آن دوره، تنها قالب را از رباعیات کهن به وام گرفته اند و کار «دیگر» کرده اند و سنگی دیگر بر بنای شعر فارسی افزوده اند:
    «من همسفر شراب از زرد به سرخ
    من همره اضطراب از زرد به سرخ
    یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
    چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ»
    یا
    «موسیقی شهر بانگ «رودارود» است
    خنیاگری آتش و رقص دود است
    برخاک خرابه ها بخوان قصه جنگ
    از چشم عروسکی که خون آلود است»
    رباعیات امین پور در آن روزگار، وجه احساسی اش بیشتر بود نسبت به رباعیات حسینی که روحیه حماسی داشت و البته تجسم این روحیه حماسی باز متفاوت بود با شعرهای اغلب شتابزده آن دوران؛ روحیه حماسی حسینی را می توان در آثاری چنین بازشناخت:
    «گامی به تولازده بودم ای کاش
    جامی ز می لازده بودم ای کاش
    آن شب که قراولان توفان رفتند
    چون موج به دریا زده بودم ای کاش»
    دکتر تقی پور نامداریان می گوید: «تعهد امین پور -تعهد اجتماعی اش- در مجموعه های اولیه اش بیشتر تعهدی بود که نسبت به انقلاب اسلامی و بخصوص نسبت به کسانی که به جبهه ها می رفتند و می جنگیدند خیلی محسوس تر و پررنگ تر بود. در مقطع پس از جنگ، او در پی کشف فضاهای تازه در شعر و در پی کشف برخی حقیقت ها بود که فقط در شعر می تواند مطرح و بیان شود. آن جرقه هایی که حاصل برخورد دو قطب عقل و جنون است، در آثار این سال های او دیده می شد و امین پور داشت به این سمت می رفت و من خیلی دلم می خواست که مجموعه های بعدی اش را ببینم و این خصیصه را که جستن نوعی حقیقت است، حقیقتی که با عقل ومنطق و فلسفه قابل بیان نیست و فقط از طریق شعر و شهود قابل است، در اشعار آینده اش بخوانم. حیف که نماند تا بشود این تصویرهای جدید را در شعرش ببینیم.»
    «بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
    نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
    بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
    همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
    بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
    رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
    سر مویی اگر با عاشقان داری سر یاری
    بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما
    به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند
    بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
    شب و روز از تو می گوییم ومی گویند، کاری کن
    که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما
    نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
    که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما
    بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
    همین حالابیاید وعده آینده های ما»
    دکتر علی موسوی گرمارودی - شاعر، منتقد، پژوهشگر، مترجم و استاد دانشگاه ـ می گوید: «در هندسه بیرونی و قالب و زبان و بیان و به طور کلی در فرم و صورت و ساختار، قیصر با اعتماد به نفس کامل، بی آن که دچار تزلزل در انتخاب فرم و صورت و ساختار شعر خود شود و یا حتی گوشه چشمی به مکتب های نوظهور و آوانگارد و پست مدرن داشته باشد، دوشادوش قریحه سرشار خود، گام برمی دارد یعنی بیرون شعر او را، درون شهر او و زبان او را، ذهن او انتخاب می کند. ویژگی دیگر شعر او این است که در عین باریک اندیشی تعقید روشنفکرانه ندارد و زیبایی های آن، محصول قریحه شگرف او و مضمون های متعالی و ایجاز و شناخت او از اعجاز و جادوگری های زبان بویژه تسلط و استادی او در زبان فارسی است به همین روی، شعر او، هم برای خواص دلچسب است و هم برای مخاطبان دیگر و همگان هیچ گاه در برخورد با شعر او، از «لذت کشف» محروم نمی مانند. از همین سمت و سوست که به حافظ نزدیک می شود بی آنکه غزل هایش رنگ و بوی قرن هشت و حتی سایه ای از تقلید را داشته باشد.»
    دکتر صابر امامی -شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر- می گوید: «قیصر کاری کرده که شاعری مانند او یا شاعرانی مانند او هیچ وقت نمی توانند بکنند. این کار را در واقع قیصر نکرده است، این کار را انقلاب اسلامی کرده است. انقلاب اسلامی نسل جدیدی از شاعران وهنرمندان را وارد عرصه کرد که در عین معاصر بودن در جهان شیطان زده معاصر- شیطان زده به معنای انسان زده بریده از آسمان معاصر- به آن دل سی پاره قرآنی رسیده بودند. افرادی مانند قیصر برای اولین بار توانستند شعری بگویند که ما در این شعرها صور خیال و موفقیت های شاعران آوانگارد معاصر را شاهد باشیم و از طرف دیگر، آن ارتباط قطع شده با آسمان دوباره متصل شود یعنی همان ارتباطی که در شعر کهن ما موجود بود و آن آثار را جهانی کرد.
    اکنون جهانیان دنبال آثار کلاسیک ما هستند چون در این آثار چیزی را می یابند که در آثار خودشان «یافت می نشود!» آنها تمایلی به شنیدن انعکاس صدای خودشان ندارند دنبال صدای تازه ای هستند که حرف تازه ای باشد کشف تازه ای باشد.»
    امین پور خود می گوید: «شاید شعر، اصلاً نقطه شروع نداشته باشد، بلکه خط شروع داشته باشد. و آدم موقعی بفهمد دارد شعر می گوید که روی خط شروع افتاده باشد. و شاید آن موقع هم نفهمد، و فقط در نقطه پایان بفهمد که دسته گلی را که به آب داده و یا سنگی را که در چاه انداخته است، شعر می گویند. و شاید هم شعر، نه نقطه و نه خط، بلکه حجم شروع داشته باشد. اصلاً وقتی که نقطه، هیچ باشد خط هم مجموعه ای از حاصل جمع هیچ هاست، یعنی هیچ است. و شاید هم شعر خطی بی آغاز و انجام باشد. چون هیچ وقت ندیده ایم که شعر برای آمدن به سراغ شاعر از منشی او وقت قبلی بگیرد. شاید برای این که شاعران اصلاً منشی ندارند. خودشان منشی هستند. منشی خودشان، یا منشی کسی دیگر، منشی دلشان! شعر، نه ناگهان، بلکه آنچنان آرام در را باز می کند و آنچنان شاعر را غافلگیر می کند که تازه بعد از رفتنش می فهمد که او با کفش روی فرش آمده بود و فقط جای پای او پیداست. اگر در شب امتحان جبر هم بیاید، شاعر بی اختیار تسلیم او می شود. نمی تواند با او اداری برخورد کند و بگوید فردا بیایید. چون اگر رفت، معلوم نیست که دوباره کی برگردد. اگر شاعران می دانستند که اولین شعرشان را در چه حالی و در زمانی سروده اند، هر ساله در همان حال و روز سالگرد تولد خود را جشن می گرفتند. شاعران شاید پایان شعرهایشان را بیشتر به یاد داشته باشند تا آغازشان را. مخصوصاً آغاز اولین شعرشان را. و یا شاید برای من این گونه باشد. چون آغاز شعر، همیشه در مه ای غلیظ فرو رفته است. آغاز هر شعر مثل آغاز بشریت پر از ابهام و ایهام است. شعر قطاری روشن است که از عمق یک تونل تاریک و طولانی بیرون می خزد. قسمتی از این قطار، همیشه در تاریکی و دود و مه، پنهان است. شعر شگفتی و شکفتگی است. آیا می توان از یک شاخه گل محمدی خواست که منحنی سیر صعودی رایحه را در آوندها و مویرگ هایش، از غنچگی و نهفتگی تا شکفتگی رسم کند
    اگر این راز را از یک غنچه بپرسیم به جز لبخند چه جوابی دارد »
    *دو
    «می خواستم
    شعری برای جنگ بگویم
    دیدم نمی شود
    دیگر قلم زبان دلم نیست
    گفتم:
    باید زمین گذاشت قلم ها را
    دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
    باید سلاح تیزتری برداشت
    باید برای جنگ
    از لوله تفنگ بخوانم
    - با واژه فشنگ-
    می خواستم
    شعری برای جنگ بگویم
    شعری برای شهر خودم- دزفول-
    دیدم که لفظ ناخوش موشک را
    باید به کار برد
    اما
    موشک
    زیبایی کلام مرا می کاست
    گفتم که بیت ناقص شعرم
    از خانه های شهر که بهتر نیست
    بگذار شعر من هم
    چون خانه های خاکی مردم
    خرد و خراب باشد و خون آلود
    باید که شعر خاکی و خونین گفت
    باید که شعر خشم بگویم
    شعر فصیح فریاد
    - هر چند ناتمام-
    گفتم:
    در شهر ما
    دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
    اینجا
    وضعیت خطر گذرا نیست
    آژیر قرمز است که می نالد
    تنها میان ساکت شب ها
    برخواب ناتمام جسدها
    خفاش های وحشی دشمن
    حتی زنور روزنه بیزارند
    باید تمام پنجره ها را
    با پرده های کور بپوشانم
    اینجا
    دیوار هم
    دیگر پناه پشت کسی نیست
    کاین گور دیگری ست که استاده است
    در انتظار شب...»
    اهمیت «شعری برای جنگ» نه فقط در منحصر به فرد بودنش در حوزه ادبیات جنگ، که در وجه «توصیفی» آن است در روزگاری که تصویرگرایی به معنای «شعر محض» بود و اگر شعر به توصیف می گرایید لاجرم از دایره شمول شعر - به زعم بسیاری- بیرون می شد. هنوز بسیاری بر این باور بودند - و هستند- که فردوسی ناظم بزرگی بود و نه شاعری غول و بسیاری از آنان نه تعریف دکتر شفیعی کدکنی از صور خیال و انواع آن را خوانده بودند - و خوانده اند! - نه به شعور شعری خود اعتمادی داشتند که مد روزگار چنین بود! «شعری برای جنگ» در شعر نیمایی ایران یک تحول بود به دلیل پیشنهادهایی که به این حوزه وارد کرد و اکنون، آنقدر آن پیشنهادها در شعر موصوف به «دهه هفتاد» به کار گرفته شده اند و اسراف در مصرف یافته اند که دیگر کسی از مبدأ یادی نمی کند. یادآر ز شمع مرده یادآر! گر چه این شعر زنده تر از بسیاری از آثار سه دهه اخیر نفس می کشد و با ما در سخن است تأثیر گذار است هم در وجه عاطفی اش هم در وجه گزارشی اش هم در وجه شاعرانه اش هم در رویکرد معنا محورانه اش. شعر، گزارشی کامل از یک دوره تاریخی ست با همه بازتاب هایش:
    «... اما
    این شانه های گرد گرفته
    چه ساده و صبور
    وقت وقوع فاجعه می لرزند
    اینان
    هر چند
    بشکسته زانوان و کمرهاشان
    استاده اند فاتح و نستوه
    - بی هیچ خان و مان-
    در گوششان کلام امام است
    - فتوای استقامت و ایثار-
    بر دوششان درفش قیام است ...»
    همچنین گزارشی انسانی از وضعیتی غیرقابل توصیف پیش چشمان شاعر:
    «.... اینجا
    گاهی سر بریده مردی را
    تنها
    باید زبام دور بیاریم
    تا در میان گور بخوابانیم
    یاسنگ و خاک و آهن خونین را
    وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
    در زیر خاک گل شده می بینیم:
    زن روی چرخ کوچک خیاطی
    خاموش مانده است
    اینجا سپور هر صبح
    خاکستر عزیز کسی را
    همراه می برد ...»
    شعر، ساده است. راحت است، روایت اش ممتنع است. حکایت اش ما را نمی رماند. «زبان» در سهل بودنش قدرت نمایی می کند نه در پیچش و جهش های ناگهانی و آشنایی زدایی های مکرر از «معماری خود». این روش را امین پور، از همان نخست سرمشق قرار می دهد. می گویند در دورانی که وی در کلاس درس دکتر شفیعی کدکنی حاضر می شد، استاد پس از شنیدن شعری از وی، گفته بود همین است راه همین است رهایش مکن! رهایش نکرد. اقبال عامه از آثارش به همین دلیل است و البته بی غباری شعرهایش از پس این همه سال؛ چون با مد های متداول پیش نیامد تا با از مد افتادن فلان «روش»، شعرش نیز از سکه بیفتد؛ البته محافظه کاری پیشه کرد و خطر نکرد نه در گزارش زمانه، نه در تولید معنا، نه در آزمودن راه های نو در «زبان». می گویند در برخوردهای شخصی نیز، تصویری کامل از اعتدالی شرقی بود.
   
    * سه
    غزل امین پور، غزلی خاص اوست نه فقط به دلیل نوگرایی در خور تحسین اش [که پیش از او بسیاری در این حوزه کوشیدند و او نیز از این کوشش ها بسیار بهره گرفت] بلکه به دلیل استفاده از لحن روزمره و نزدیکی به نثر - در چارچوب وزن عروضی- و مجوز صادر کردن برای ورود کلماتی به غزل که پیش از او، مگر در آثاری معدود و با مخاطبانی محدود، مجوز ورود نداشتند:
    «خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
    شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
    لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
    خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
    آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پائین
    سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری....»
    و همین امر باعث شده که برخی منتقدان جوان به این باور برسند که امین پور بزرگترین غزلسرای ایران از مشروطه به این سوست که البته افراط و تفریط در ستودن درگذشتگان، همیشه مرگ زودرس ادبی را برای این گونه منتقدان در پی داشته و دارد؛ اما با رویکردی منصفانه می توان دریافت که کشف بزرگ امین پور در حوزه غزل، رسیدن به «فرم های روایی» در ابیات است؛ گرچه استفاده از فرم های روایی در شعر کلاسیک ما - خصوصاً شعر حافظ و بعدها در آثار بزرگان سبک هندی - مسبوق به سابقه بوده اما استفاده امین پور از آن، شکلی امروزی گرفته است و مصادف بوده با مطرح شدن این گونه فرم ها در شعر پست مدرن غرب؛ در حالی که در آن روزگار - اوایل دهه شصت - نه ترجمه ای از آن آثار موجود بود و نه آثار نظری پست مدرن - با اشارت مستقیم به فرم هایی روایی- در ایران ترجمه شده بود؛ بنابراین می توان این «رویکرد» را واقعاً «کشف» نامید؛ کشفی که بعدها توسط شاعران حرکت «غزل فرم» در دهه هفتاد مورد استقبال قرار گرفت و به وجه اصلی آثارشان بدل شد.
    «دلم قلمرو جغرافیای ویرانی ست
    هوای ناحیه ما همیشه بارانی ست
    دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
    همیشه برزخ دل تنگه پریشانی ست
    مهار عقده آتشفشان خاموشم
    گدازه های دلم دردهای پنهانی ست
    صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
    درون سینه من انفجار زندانی ست
    تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
    سخاوتی، که دلم خواهش بیابانی ست!»
    رضا عبداللهی - غزلسرا و پژوهشگر- می گوید: «خیلی از شعرا هستند که از دانش آکادمیک بی بهره اند و متکی اند به صرف شعر گفتن شان، به صرف استعدادشان؛ امین پور غیر از مقام آکادمیک اش، به تاریخ ادبیات خوب آگاه بود، شعر را خوب می شناخت و صنایع ادبی را هم خوب می شناخت عروض را هم خوب می شناخت و دنبال مضمون هم نمی گشت با وجود این که بسیاری از شاعران می گویند که بعد از حافظ مضمون به پایان رسیده است.»
    محمد رضا سهرابی نژاد - شاعر- می گوید: «دوشنبه ۸۶‎/۸‎/۷ در دانشگاه دیدمش. تکید ه تر و خسته تر از همیشه، به سختی نفس می کشید و گاهی هم به دیوار تکیه می داد. سمت راست سینه اش درد می کرد و به شوخی می گفت مگر قلب سمت راست است ! گفتم: شاید رگ هایش گرفته است. گفت: چکاب کرده ام! گفت - با لبخند گفت- گفته اند چیزی نیست. شاید هم تشخیص نداده اند!» می گویند حوالی ساعت ۲‎/۳۰ بامداد سه شنبه، شاعر از جهان گذرا رفته بود؛ البته بعضی ها او را در مراسم تشییع اش هم دیده اند که آن دور و برها گشتی زد و بعد آرام، در مهی که خیابان را دربرگرفته بود، ناپیدا شد.
    پایانی قابل انتظار برای شاعری محبوب.

یزدان سلحشور


 
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، معرفی شاعران ، اشعار عاشقانه ، جلیل صفربیگی

جلیل صفربیگی خیام ایلام شاعر رباعی است. رباعی های بدیع و غافلگیرانه...

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفاً کمی آغوش برایم بفرست

 

 

از دست زمانه تیر باید بخوری

دائم غم ناگزیر باید بخوری

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

بچه!تو هنوز شیر باید بخوری

 

 

عمری است که مشت بر درم می کوبند

پا بر سر و روی باورم می کوبند

مشتی کلمه مدام از شب تا صبح

انگار که میخ در سرم می کوبند

 

 

با حوصله کیف و چمدانم را بست

-انگار که دست و پای جانم را بست-

گفتم که بگویم چقدر دوس...ولی

با بوسه ی محکمی دهانم را بست

 

 

بنویس که عشق آخرم باران است

این چتر همیشه بر سرم باران است

بگذار که پاک آبرویم برود

بنویس که دوست دخترم باران است

 

 

نه سیب نه گندم است بین من و تو

بین من و تو گم است بین من وتو

این عشق که دیگران از او می گویند

یک سوءتفاهم است بین من و تو

 

در دور و برم چقدر یخ ریخته اند

بر روی سرم مور و ملخ ریخته اند

در دور و برم پزشک قانونیها

دنبال دلیل و سر نخ ریخته اند

-دیروز غروب من خودم را کشتم-

 

بر نیمکت شکسته ای در باران

در دست تو چتر بسته ای در باران

باران باران باران باران باران

تنها تنها نشسته ای در باران

 

 

لطفن دو سه سطر زندگی قرض بگیر

لای کلمات مرده را درز بگیر

نگذار به مردن دلم بو ببرند

این شاعر مرده را خودت فرض بگیر

 

برای سید علی میر افضلی

این شعر چه نقش و آب و رنگی شده است

انگار که حک به روی سنگی شده است

بیت لب من به روی بیت لب تو

به به! چه رباعی قشنگی شده است

 

 

خورشید نشسته بر در چشمانت

زانو زده در برابر چشمانت

با بار ستار ماه لنگر زده است

در ساحل سبز بندر چشمانت

 

 

شب گم شده در سیاهی چشمانت

شد رود ستاره راهی چشمانت

قربان نگاه تو که اقیانوسی

افتاده به تور ماهی چشمانت

 

 

می آیی و آب می شود تب هایم

مهتاب تمام می شود شب هایم

لب بر لب تو گذاش...بیدار شدم

طعم گس بوسه می دهد لب هایم

 

 

وقتی (به سلامت )است روی لب تو

انگار قیامت است روی لب تو

لب بر لب تو ... دوباره بر می گردم

این بوسه امانت است روی لب تو

 

 

انگار که در سرم تکاپویی هست

آشفتگی و شور و هیاهویی هست

چندی است که سخت از خودم می ترسم

در جیب کتم همیشه چاقویی هست

 

 

عمری است شبانه روز لبهایت را...

لب باز نکن هنوز لبهایت را...

نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را

 

 

من بی تو... مگر...مگر منی بی تو هست

از زندگی بدون تو شستم دست

می خواستم از دست خودم بگریزم

مرگ آمد و بند کفشهایم را بست

 

 

برای فرهاد صفریان

با تور دلم زود تو را می گیرم

از خاطره ی رود تو را می گیرم

ای ماهی آبهای روشن ای عشق!

از آب گل آلود تو را می گیرم

 

 

در دفتر شعر من صدا پنهان است

یک رود پر از ستاره در جریان است

من در سر خود ابر زیادی دارم

جیب کلمات من پر از باران است

 

 

دریا به سرش زده پری می رقصد

ناهید کنار مشتری می رقصد

بانو تو مگر چه کرده ای با عالم

با عشق تو رود بندری می رقصد

 

 

تا از لب تو شنید بوسه بوسه

از روی لبم پرید بوسه بوسه

پس کی تو مرا...؟کی تو مرا...؟ کی تو مرا...؟

جانم به لبم رسید بوسه بوسه

 

 

عشق آمد و ناگهانی از بوسه نوشت

یک آیه ی آسمانی از بوسه نوشت

با قرمز لبهای قشنگت تا صبح

بر روی لبم رمانی از بوسه نوشت

 

 

امروز خراب دیشبم از بوسه

لبریز حرارت و تبم از بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را

امروز که من لبالبم از بوسه

 

 

تا خرخره دفن می کنم شعرم را

در خاطره دفن می کنم شعرم

من شعر برای تو سرودم اما...

و چند سطر موزاییک می کشم رویش

 

 

برای عبدالرحیم سعیدی راد

در حق دلم چه کار خوبی کردم

با ماه و ستاره پایکوبی کردم

با بوسه تمام دوستت دارم را

بر روی لب تو خالکوبی کردم

 

 

برای سیامک بهرام پرور

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر

مجنونم و شکل بید دارم دکتر

لبهای من از تب جنون می سوزند

بوسیدگی شدید دارم دکتر

 

 

باد آمد و رخنه کرد در باورها

پاییز وزید در رگ دفترها

بر روی ترانه های من بسته شدند

درها درها درها درها درها

 

 

شاید من و تو به هم نباید برسیم

تا نوبت ما هم به سر آید

برسیم

روزی من و تو به هم

خدا می داند

شاید

شاید

شاید

شاید

برسیم

 

 

خسته شدم از دست جلیلی که منم

از شاعر هیچ زن ذلیلی که منم

با جادوی عشق کاش گنجشک شوم

بیزارم از این کروکودیلی که منم

 

 

زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم

آرامش مرداب مرا ریخت به هم

زیبا تر از آنی که تحمل بکنم

زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم

 

 

کم زندگی مرا نمایش بدهید

تابوت برای من سفارش بدهید

باید بروم گور خودم را بکنم

لطفآ  دو سه سطر مرگ را کش بدهید

 

 

امروز بیا چکامه ات را بنویس

با دست خودت ادامه ات را بنویس

حالا بلدم چطور بازی بکنم

ای عشق! تو فیلم نامه ات را بنویس

 

 

یک بار نه صد بار نه هر بار نفهمید

انگار نه انگار... نه! انگار نفهمید

فریاد زدم داد زدم دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید

 

 

با الهام از شعری از ساغر شفیعی

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم

 

 

سی ساله شدم هنوز کودک هستم

 هم بازی باد و بادبادک هستم

عاشق بشوم؟ نه! بچه ها منتظرند

من مادر چند کفشدوزک هستم

 

 

بیهوده در اضطراب ماندیم همه

در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

 

 

یک عمر به اشتباه دعوا کردیم

شیطان و من و گناه دعوا کردیم

آدم شده بودم و نمی دانستم

عمری سر یک کلاه دعوا کردیم

 

 

با دیدن تو دست و دلم می لرزد

زیبایی تو چقدر وحشتناک است

انگار که چاره ای ندارم دیگر

دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟

 

 

خوش خط و تمیز و شیک عاشق شده است

افتاده به جیک جیک عاشق شده است

یک قلب کشیده است و تیری در آن

خودکار سیاه بیک عاشق شده است

 

 

شب آمده است آه! ماه اینجا نیست

یک شاعر خورشید نگاه اینجا نیست

دریا خفه کرده شاه ماهی ها را

یک ماهی کوچک سیاه اینجا نیست

 

 

من این همه از فروغ اگر می گویم

از کاهش بند و یوغ اگر می گویم

حرف دل من خدا وکیلی عشق است

من کور شوم دروغ اگر می گویم!

 

 

تا عشق دوید از دهانم بیرون

نام تو کشید از دهانم بیرون

گفتم که به تو حرف دلم را بزنم

یک بوسه پرید از دهانم بیرون

 

 

از این همه ابر لوس باران عزیز!

شد چهره ی من عبوس باران عزیز!

خشکید دوباره غنچه ی لبهایم

یک قطره مرا ببوس باران عزیز!

 

ترکیب (باران عزیز) از وحید امیری است.

 

یک عمر فقط کهنه و نو شد دل من

در بین زباله ها ولو شد دل من

له گشت به زیر پایتان رهگذران!

در شهر شما پیاده رو شد دل من

 

 

دل-بی تو- درون سینه ام می گندد

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می خندد

 

 

من آمده ام که با تو راهی بشوم

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!

می خواهم از این به بعد ماهی بشوم

 

 

گیسوی تو قصه ای پر از تعلیق است

جمعی است که حاصلش فقط تفریق است

موهات چلیپایی و ابرو کوفی

خط لب تو چقدر نستعلیق است

 

 

پیداست به زور وزن لبخند زده

تا قافیه و ردیف را بند زده

این شعر به سردخانه باید برود

بدجور درون شاعرش گند زده

 

 

صید قزل آلا در آمریکا-ریچارد براتیگان

از گردنه های شعر بالا رفتم

بالا بالا بالا بالا رفتم

یک بچه غزل به تور من خورد فقط

ناچار به صید قزل آلا رفتم

 

 

امشب شده آن شبی که باید بزنی

این جام لبالبی که باید بزنی

گیرم که نریزد لب تو خونم را

از خون دلم لبی که باید بزنی

 

 

بی دغدغه هم چنان تو را می بوسم

بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم

آن قدر به بوسه ی تو محتاجم که

یک قافیه در میان تو را می بوسم

 

 

مصراع نخست: من تو را می بوسم

در مصرع بعد هم تو را می بوسم

ایراد ندارد! به کسی چه؟اصلاْ

شعر خودم است من تو را می بوسم

 

 

دل می شود از تو قرص با یک بوسه

احوال مرا بپرس با یک بوسه

لبهای تو نسخه ی مرا پیچیدند

صبح و شب و ظهر قرص با یک بوسه

 

 

راهم راهم راهم راهم راهم

گم گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی ات را بردم

خیام! من از تو معذرت می خواهم!

 

 

بگذار که مشکلات را درک کنی
تا لذت کیش و مات را درک کنی
زحمت بکش این پیاز را پوست بگیر
تا فلسفه‌ی حیات را درک کنی

 

از آتشم و زبانه‌ام گم شده است
از بادم و آشیانه‌ام گم شده است
از آبم و رود، رود  سرگردانم
در خاک کلید خانه‌ام گم شده است

 

او مثل همیشه خواب‌هایش آبی است
کار من بی‌چاره ولی بی‌خوابی است
من گربه‌ی ولگرد خیابان هستم
او گربه ی چاق و چله‌ی قصابی است

 

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست

 

من از سر شعر دست اگر بردارم
شاید سر راحت به زمین بگذارم
خوابم که نمی‌برد به این زودی‌ها
باید دو هزار گرگ را بشمارم

 

از شعله شعر من زبان می‌سوزد
حرفی بزنم اگر، دهان می‌سوزد
چندی‌ست سرم لانه ققنوسان است
بالی بتکانم آسمان می‌سوزد

 

اسبی که به روی قالی خانه‌ی ماست
در تاخت و تاز خالی خانه‌ی ماست
آن گاو که در تابلو نقاشی است
خوشبخت‌تر از اهالی خانه‌ی ماست!

 

با سرعت بی‌مهار واگن هایش
با لشکر بی‌شمار واگن هایش
از   دور  قطار  زندگی  می‌ آید
تنهایی و مرگ، بار واگن‌هایش

 

 

زنبیل پر از ترانه در دستش بود

یک نامه ی عاشقانه در دستش بود

ختم صلوات داشت باران انگار

تسبیح هزار دانه در دستش بود 

 

در شعر خود اعتراض می‌کاشت جلیل
هی پنجره‌های باز می‌کاشت جلیل
میلیونر شهر می‌شد امروز اگر
جای کلمه پیاز می‌کاشت جلیل

جلیل صفربیگی

شاعر رباعی

کتابها:
انجیل به روایت جلیل

شکلکی برای مرگ

کم کم کلمه می شوم


 
علی به بیعت نامرد احتیاج نداشت!/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، نغمه مستشار نظامی

امیر قافله عشق تخت و تاج نداشت

 خیال داشتن قصر و برج عاج نداشت

نخواست گرد زمین روی دامنش باشد

 که مالکیت باغ خدا خراج نداشت

 بهای قصر بهشت است ذکر او هرچند

میان تیره دلان سکه اش رواج نداشت

به زیر سایه نخلش رطب چه شیرین است

 که برکت شجرش را درخت کاج نداشت

پل قیامتشان بود، درسقیفه شکست

 علی به بیعت نامرد احتیاج نداشت!

نغمه مستشار  نظامی


 
بهشت باغ بزرگیست: باغ آغوشت/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، نغمه مستشار نظامی

غزلی تقدیم به مادر مهربانم و همه مادران جهان

 

چه قدر بوی تو خوبست... بوی آغوشت

همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم

دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولی به خاطر من بال را کنار زدی

که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

که با دو دست برایم دو بال بگذاری

به جای روشنی بالهای خاموشت

که آسمان خودت آسمان من باشد

که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

آهای روسریت آفتاب تابستان!

شکوفه تاج سر تو.بنفشه تن پوشت-

بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست

بهشت باغ بزرگیست: باغ آغوشت

بهشت اول و آخر گمان نکن حتی

بهشت هم بروم می کنم فراموشت!

نغمه مستشار نظامی

فدای گرمی بی انتهای آغوشت مادر جان


 
در پنهان کردن شغل و مقام و معاونت از مردم روزگار و دلایل آن/ ابوالفضل زرویی نصرآ
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

گر زد و روزگاری ای فرزند
به تو حکم معاونت دادند
شغل خود را بکوش تا آسان
نکنی پیش این و آن عنوان
جز به معدودی از فک و فامیل
شغل خود را مگو، به چند دلیل
اولا روزگار، ناجور است
عده ای چشم و چارشان شور است
محو و پوشیده باش از نظرات
نظرت می زنند، این حضرات
ثانیا عده ای گرفتارند
قرض دارند یا بدهکارند
علم، پیدا ز منصبت چو کنند
طلب پول دستی از تو کنند
ثالثا هست هر کسی، ناچار
یا خودش یا برادرش بیکار
متوقع شود به او، باری
بدهی شغل آب و نان داری
رابعاً، آن کسی که دشمن توست
وای اگر باخبر شود، زین پست
گوید: این رفت تا رئیس شود
قسمتش بود کاسه لیس شود
یا: فلانی، شرف به مزد شده
رفته آن جا، شریک دزد شده
تا که در دزدی تو شک نشود
عضو حساس او خنک نشود
شرح این نکته نیز، بی ضرر است
عضو حساس دشمنان، جگر است!
خامساً شصت علت دیگر
سادساً، سابعاً، الی آخر!
پسرم مردمی که مرموزند
بیشتر نیکبخت و بهروزند

ابوالفضل زرویی نصرآباد