آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

فردا؟/ قیصر امین پور
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

دیروز
ما زندگی را
              به بازی گرفتیم
امروز، او
          ما را...
فردا؟

قیصر امین پور


 
تاریخ ِ زن آبرو می گیرد/ سید حسن حسینی
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر شیعی ، شعر سپید، شعر آزاد ، سیّدحسن حسینی

امروز ۱۵ رجب٬ چراغ این خانه محقر را با شعری از مرحوم سید حسن حسینی روشن می کنم. یک شعر حماسی-عاطفی از کتاب گنجشک و جبرئیل. همان کتابی که مرحوم حسینی وصیت کرده بود تا بعد از وفاتش آن را با او دفن کنند. می گفت : گنجشک و جبرئیل شفاعتم می کند...
 

پلک صبوری می گشایی
و چشم حماسه ها
روشن می شود
کدام سر انگشت پنهانی
زخمه به تار صوتی تو می زند
که آهنگ خشم صبورت
عیش مغروران را
منغص می کند
می دانیم
تو نایب آن حنجره ی مشبّکی
که به تاراج زوبین رفت
و دلت
مهمانسرای داغ های رشید است


 ای زن !
 قرآن بخوان
 تا مردانگی بماند
 قرآن بخوان
 به نیابت کل آن سی جزء
 که با سر انگشت نیزه
 ورق خورد
 قرآن بخوان
 و تجوید تازه را
 به تاریخ بیاموز
 و ما را
 به روایت پانزدهم
 معرفی کن
 قرآن بخوان
 تا طبل هلهله
 از های و هوی بیفتد


 خیزران٬
 عاجزتر از آن است
 که عصای دست
 شکستهای بزک شده باشد
 ***
 شاعران بیچاره
 شاعران درمانده
 شاعران مضطر
 با نام تو چه کردند ؟
 ***
 تاریخ ِ زن
 آبرو می گیرد
 وقتی پلک صبوری می گشایی
 و نام حماسی ات
 بر پیشانی دو جبهه ی نورانی می درخشد :
 زینب !

سید حسن حسینی

 با که گویم


 
اصلا به این دلیل محرم درست شد/ سید محمد حسین حسینی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، ترکیب بند

 چند بند برای امیر المومنین و یک غزل برای حضرت زینب

ما عاشقیم و تا به قیامت یگانه ایم
ما از ازل برای ابد عاشقانه ایم

ما موج می زنیم به طوفان عاشقی
دریای احمریم ولی بی کرانه ایم

اواره ایم خانه بدوشیم بی کسیم
ما چون کبوتریم که دنبال لانه ایم

دلبر نگاهمان نکند گریه می کنیم
چون خواب کودکانه پی هر بهانه ایم

حتی برای بودن ما ایه امداست
ماها یتیم و سائل این استانه ایم

مارا خدا ز خاک بنی هاشم افرید
پس تا ابد برای همین جاودانه ایم

                     با عشق می پریم پرو بالمان دهید
                     اشکی برای گریه امسالمان دهید

گنبد نشان بده که برایت کبوتریم
جلد حرم شدیم برای تو می پریم

ما مومن نفوذ نگاه شما شدیم
یک لحظه بی نگاه شما باز کافریم

دور از شما شمایل مرداب میشویم
وقتی کنار دست شماییم کوثریم

تو مالکی و ما همگی بنده توایم
تو حیدری و ما همه از نسل اشتریم

تبعیدی توایم به صحرا رسیده ایم
اقا اگر قبول کنی ما ابذوریم

یک شب به قوم و خویش خودت سر نمیزنی
دینی اگر حساب کنی ما برادریم

بالا پریده ام پرو بال مرا بچین
خیلی بزرگمان بکنی تازه نوکریم

ما سائلیم وقت رکوعت رسیده ایم
انفاق کن ولی خدا یا اباالکریم

                       ما بنده زاده ایم تو چاکر قبول کن
                       از نسل قنبریم تو قنبر قبول کن

غم در کنار چشم شما شاد میشود
یعنی خرابه ها به تو اباد میشود

دنیا به یمن روی شما در تحرک است
حتی نسیم هم ز شما باد میشود

چشمت خم شراب ولی کندوی عسل
باده فروش عشق تو قناد میشود

اواز خوان دکه خیاطی محل
با یک نفس ز کام تو ارشاد میشود

هرکس اسیر عشق تو بوداست یا علی
از قید و بند عالمی ازاد میشود

شاگرد روز اول درس محبتت
با اولین کلام تو استاد میشود

با یک اشاره ات همه شمشیر میکشیم
وقتی که پیر حضرت مقداد میشود

                        حالا مرید صبر توام یا باالحسن
                        ای پیر درد و غصه و غم یا ابالحسن

ای کعبه از حضور شما مفتخرترین
مکه به یمن شخص شما معتبرترین

کعبه برای روی شما سینه اش شکست
تو قلب شهر مکه شدی یا جگرترین؟

قبل از نزول ترجمه مومنون شدی
در ایه های حضرت حق مستقرترین

پیروز تا همیشه هر غزوه احد
ای سینه ات برای محمد سپرترین

از بس علاقه داشت محمد بروی تو
داماد او شدی و برایش پسر ترین

هر روز ما برای شما جشن میشود
هر روز ما برای شما ای پدر ترین

اواره بوده اند چه بسیار در پی ات
ما هم برای عشق شما دربدر ترین

                        امشب بیا و ایه ای از مومنون بخوان
                        حزب خدا شدی و هم الغالبون بخوان

 

غزلی برای عمه سادات

با ناله هات غصه عالم درست شد
با گریه هات قصه ماتم درست شد

از اشکهای چشم تو باران گرفته بود
نم نم بساط گریه آدم درست شد

وقتی که اشک بر گل رویت روانه شد
گلبرگ گریه کرده و شبنم درست شد

یک قطره اشک چشم تو بر خاک چون رسید
قلب زمین شکسته و زمزم درست شد

از گریه بگذریم تو عین علی شدی
با تیغ گفته های تو دینم درست شد

از تار و پود مقنعه ات حجب سر بلند
با معجر شریف تو پرچم درست شد

یک ماه سال حوزه زینب شناسی است
اصلا به این دلیل محرم درست شد

حالا میان بستری و خاک بر سرم
ای آنکه از صدای تو ماتم درست شد

دق میکنی میان همین خاطرات خود
زیبا اگر چه بود ولی غم درست شد

سید محمد حسین حسینی


 
درد بی دردی علاجش آتش است/ مجذوب علیشاه
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر عرفانی

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب تبریزی  (مجذوب علی شاه)


 
آن روز تمام کربلا زینب (س) بود/ جلیل صفربیگی
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر شیعی ، جلیل صفربیگی

آن روز حسین (ع) یک صدا زینب (س) بود
آیینه غیرت خدا زینب (س) بود

زینب زینب زینب زینب زینب(س)
آن روز تمام کربلا زینب (س) بود

جلیل صفربیگی


 
خوابی دیگر/ جلیل صفربیگی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، جلیل صفربیگی

یک عمر به دنبال جوابی دیگر
هر روز کشیده ام عذابی دیگر

هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده ام به خوابی دیگر

جلیل صفربیگی


 
و تو از گوشه تاریخ با فانوس می آیی/ حسین بخشی
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

تو بعد از آنکه آتش زد به خود ققنوس می آیی
هزاران سال بعد از مرگ دقیانوس می آیی

نشان های تورا روی زمین چندیست می بینم
که تو در قحطی آیینه و طاووس می آیی

شبی در خواب دیدم یک صدا در دشت پیچیده است
و تو بر اسب خود از روی اقیانوس می آیی

تو آواز رهایی بخش و وسرسبز خداوندی
گه از حلق بلال و گاه از ناقوس می آیی

تمدن راه را گم کرده و چشم انتظار توست
و تو از گوشه تاریخ با فانوس می آیی

تمدن راه را گم کرده و تو رستم مایی
که برمی خیزی و در عصر کیکاووس می آیی

حسین بخشی


 
دلم امروز گواه است کسی می‌آید/ محمد‌مهدی سی‍ّار
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد مهدی سیار

دلم امروز گواه است کسی می‌آید
حتم دارم خبری هست، گمانم باید...

فال حافظ هم هر بار که می‌گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می‌آید

ماه در دست به دنبال که این‌گونه زمین
مست، می‌گردد و یک لحظه نمی‌آساید؟!

باید از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید!

... گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

محمد‌مهدی سی‍ّار


 
خواب هزارساله غیبت ربود‌ِمان/ امید مهدی‌نژاد
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، امید مهدی ‌نژاد

وقت اذان گذشت؛ و خورشید خواب ماند
افسوس، وعده‌های خدا در کتاب ماند

نم پس نداد ابری‌ِ بی‌خیر‌ِ آسمان
تنها درخت ناحیه بی‌آفتاب ماند

خواب هزارساله غیبت ربود‌ِمان
شیواترین سلام خدا بی‌جواب ماند

از لشگر نهنگ کسی زنده برنگشت
دریا دوباره در کف مشتی حباب ماند

دعوای ما حواله به روز حساب شد
دنیا به نام نامی‌ِ عالی‌جناب ماند

این جاده‌های گیج به جایی نمی‌رسند
مقصد فریب بود، دروغ‌ِ‌ سراب ماند

امید مهدی‌نژاد


 
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود/ قادر طهماسبی
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، قادر طهماسبی

 سرنی در نینوا می ماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ
پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان
در کویر تفته جا می ماند اگر زینب نبود

زخمه زخمی ترین فریاد، در چنگ سکوت
از طراز نغمه وا می ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ
در گلوی چشم ها می ماند اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی، بی سوار و بی لگام
در بیابان ها رها می ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب
پشت کوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود

قادر طهماسبی


 
بار مصیبت/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر شیعی ، میلاد عرفان پور

به صبر حضرت زینب سلام الله علیها

ای کاش فراغتی فراهم می شد
از وسعت دردهای تو کم می شد

این بار مصیبتی که بر شانه توست
ایوب اگر داشت قدش خم می شد

میلاد عرفان پور


 
این جمعه ...
ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار

شاید این جمعه بیاید، شاید ...


 
شعرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن!/ قیصر امین پور
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

واژه واژه
سطر سطر

صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که

 سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه خسته می شود

گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن!
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

قیصر امین پور


 
پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی.../قیصر امین پور
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

قیصر امین پور


 
درد، نام دیگر من است/ قیصر امین‌پور
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر اجتماعی ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 
                                                                              
قیصر امین‌پور

 


 
چقدر جای تو خالی پدر، بزرگ شدیم!/ بیژن ارژن
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، دفاع مقدس ، بیژن ارژن

پسر شدیم و بدون پدر بزرگ شدیم
و با هزار غم و دردسر بزرگ شدیم

و جنگ بود- و آوارگی- و در‌به‌دری
سفر رسید وَ ما با سفر بزرگ شدیم

پدر همیشه سفر بود -مثل اینکه نبود
و ما بدون پدر با خطر بزرگ شدیم

پدر قطار قشنگش قطار ِ رفتن بود
و ما به شوق سفر بود اگر بزرگ شدیم

پدر رسید و ما از قطار جا ماندیم
پلاکش آمد و ما با خبر بزرگ شدیم

قطار پوکه‌ی خالی -و زیرسیگاری
چقدر جای تو خالی پدر، بزرگ شدیم!

که ما بزرگ نبودیم -این شکوه تو بود
به چشم مردم دنیا اگر بزرگ شدیم...

بیژن ارژن


 
دیدم که بابا کم نه از کم کمتر آورد/ مریم آریان
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مریم آریان

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت
ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد

تنگ غروب آمد پدر؛ با سنگ در زد
یک چند تا مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد

من بچه بودم؛ وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟!

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد
دیدم که بابا کم نه از کم کمتر آورد

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های دیگر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد

مریم آریان


 
روزی که کفّه های ترازو برابر است/ یاسر قنبر لو
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر اجتماعی

بابای خانه را غم ِ نان پیر کرده است
نانی که تکه تکه مرا سیر کرده است

از سفره ای که بی پدرم کرده ، روز ها
از چشم های خیره به در ، از هنوز ها ... _

_ فهمیده ام پرنده شدن در خیال هاست
هی فکر می کنی به غذایی که سال هاست ...

وقتی که اشتهای تو پر/ واز می کند
مادر نشسته است ، تو را ناز می کند

یعنی بخواب خوشگلکم وقت شام نیست
رویایمان ، کبوترمان روی بام نیست

امشب بخواب و گرم خودت باش و با خدا...
در بخت ما نوشته که  _ یا پول ، یا خدا ! _

بغضم گرفته ،خواب ِ پریدن ، ندیدنی است
تصویر آه و حسرت و بابا کشیدنی است!

آهی که من به دار ِ خودم فکر می کنم
دارم به انفجار خودم ... فکر می کنم _

_ پروانه ام  به آتش تان نه! نمی رسد
این دست ها به دامن تان نه! نمی رسد

کوتاه می شود همه جا نردبان من
همسایه های خانه ی بی سایبان من! _

_شاید زمانه دست مرا پینه بسته است
ناعادلانه قلب ِ خدا را شکسته است

امّا امید ِ من به همان روز ِ آخر است
روزی که کفّه های ترازو برابر است

روزی که ممکن است ، که بی آبرو شوید
با چشم های مادر من ، رو به رو شوید !

یاسر قنبر لو


 
بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»/ مریم آریان
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مریم آریان


باد بوی همه خاطره ها را آورد

حال این شاعر بی حوصله را جا آورد

و صدای تو در آن خاطره ها می پیچد:

بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»

من نوشتم که غم واژه نان را دیشب

جسد بی رمق و خسته ی بابا آورد

شب سردی ست و من توی خودم می لرزم

باد با خود همه ی خاطره ها را آورد

یک نفر جیغ زد و نیمه  شب هشتم تیر

شعر را مثل خودم، مرده به دنیا آورد

 مریم آریان

 


 
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش/ عبد الکریم زارع
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، مثنوی

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت آرزوی دستهایم
ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش


عبد الکریم زارع


 
بابای او کجا و مردی که سر ندارد/ زهرا توقع همدانی
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر اجتماعی

صد بار گفته بودی: "سارا پدر ندارد
از آسمان هفتم اصلا خبر ندارد"
سارا نگاه خیسش بر آسمان نشسته
بر شیشه ها نوشته سارا که پر ندارد
هر روز گفته با خود: بابای من می آید
بـابا پریـده اما سارا خبـر ندارد
بر دفترش نوشتی: بابات مرده سارا
او گفت جمله تو ربطی به پـر ندارد
" بابای مــُرده"را او "بابای مَــرده" خوانده
آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد
بابا پریده امشب باور نکرده سارا
بابای او کجا و مردی که سر ندارد

زهرا توقع همدانی


 
گریه های مادرم یقتونو میگیره/ ابوالفضل سپهر
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، مثنوی ، شعر اجتماعی


دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم ...
        بند دلم پاره شد .. از اون چیزی که دیدم ...
                  بابا میون کوچه افتاده بود رو زمین ...
                         مامان هوار میزد ... شوهرمو بگیرین ........
مامان با شیون و داد میزد توی صورتش...
       قسم میداد بابا رو ... به فاطمه به جدش....
              تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه ... بچه داره میبینه  ........... تو رو به جون بچه

        .. بابا رو دوره کردن بچه های محله ...
... بابا یهو دویدو زد تو دیوار با کله ....
هی تند و تند سرشو .. بابا میزد به دیوار ... 
                                    
 قسم میداد حاجیو ...... حاجی گوشی رو بردار...
                      نعره های بابا جون یه هو پیچید تو گوشم ......
                                     الو الو کربلا .. جواب بده به گوشم ....
 
مامان دویدو از پشت گرفت سر بابا رو ....
         بابا با گریه میگفت ... کشتند بچه هارو ....
                 بعد مامانو هولش داد ... خودش خوابید رو زمین ..
                           گفت که : مواظب باشید ..خمپاره زد .. بخوابید...
الو الو کربلا................
               ... کمک میخوام حاجی جون بچه ها قیچی شدن ..
                      تو سینه و سرش زد هی سرشو تکون داد ...
                      ...رو به تما شا چیا ...... چشماشو بست و جون داد
.......بعضی تما ا کردن ...
 بعضی فقط خندیدن ..
 اونایی که از بابا فقط امروزو دیدن ...
                جلو بابا دویدم .... بالا سرش رسیدم ....
                        از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم.....
درد غربت بابا .. نشونه های درده ....
           درد غربت بابا.. غنیمت از نبرده ....
                    شرافت و خون و دل نشونه های مرده ....
ای اونایی که هنوز دارید بهش میخندید ...
      برای خنده هاتون ... دردشو میپسندید ....
             امروزشو نبینید..... بابام یه قهرمونه.....
                  یه روز به هم میرسیم ... بازی داره زمونه
موج بابا .. کلیده .. قفل دره بهشته ....
          دروکن هر کسی ... هر چیزیو که کشته (کاشته)
                  یه روز پشیمون میشید که ..... دیگه خیلی دیره....
                              گریه های مادرم یقتونو میگیره.........
مرحوم ابوالفضل سپهر


 
بنویس کی آن مرد در باران می آید/ غلامعلی شکوهیان
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر اجتماعی

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد
 
غلامعلی شکوهیان


 
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم/ فاضل نظری
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم

فاضل نظری


 
منصبی خوشتر از مشاوره نیست / ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد ، شعر طنز اجتماعی

در منصب مشاورت فرماید - حفظه الله -

در عمل، گرچه جز محاوره نیست
منصبی خوشتر از مشاوره نیست
به تو فرضا فلان مدیر ستاد
چه بسا منصب مشاوره داد
مشورت شیوه اعاظم نیست
پس وجود تو، هیچ لازم نیست
نیستی در امور دنیایی
صاحب اختیار اجرایی
پس نیایی به کار در عرصات
جز برای حضور در جلسات
رؤسا بهتر از تو آگاهند
از تو هرگز نظر نمی خواهند
نرسان جهل خویش را به ثبوت
که تو سنگین تری به وقت سکوت
پس می آید وجود تو، به شمار
قسمتی از فضا و اکسسوار
وقت تصمیم و در عمل، روراست
چه نیازی به عز و جز شماست؟
چون که تصمیم نیست دست تو نیز
به چه کار آید آن وجود عزیز؟
بعد یک عمر آبروداری
می شوی چرخ پنجم گاری!

 ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
هیچ برابر به یک نگاه علی نیست
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

کیست که خاک درِ درگاه علی نیست
کیست که مشتاق خاک راه علی نیست

در همه عالم دری به روی خلایق
بازتر از بارگاه شاه علی نیست

در همه دهر از یتیم و سائل و مسکین
نیست اسیری که در پناه علی نیست

هیچ کجای جهان عالی و دانی
همقد اوج سرِ در چاه علی نیست

رنج علی بین که هیچ چیز بجز چاه
همدم درد و غم جانکاه علی نیست

چاه علی همچو چاه یوسف کنعان
صورت یوسف چو روی ماه علی نیست

قصه سینا و شرح سینه موسی
ذره ای از شرح انشراح علی نیست

مسجد اقصی که زادگاه مسیحاست
هم سر و هم سنگ زادگاه علی نیست

لایق زهرای عصمت الَه کبری
غیر وجود ولی الله علی نیست

ثروت هفت آسمان و ملک دو عالم
هیچ برابر به یک نگاه علی نیست

روز جزا هیچ سمومی و حمیمی
بدتر و سوزنده تر از آه علی نیست

مدح علی ذکر مدام ملکوتست
کار غلامان روسیاه علی نیست

احسان
رجب 1323- 1381


 
تمام حرف دلم را در این مجال زدم.../ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، سید حمیدرضا برقعی

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم...

سید حمیدرضا برقعی


 
که هستم من آن تک درختی، که در پای طوفان نشسته
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: تصنیف ، اشعار عاشقانه

ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می‌بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری

در بستن، پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان برپا بود
این عشق ما بماند به جا
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری

تمامی دینم به دنیای فانی
شراره‌ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دل‌ها، به دل‌ها بماند به سان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود، حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی‌خوانی
از این غم چه حالم، نمی‌دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه‌ی غم
گل هستی‌ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی، که در پای طوفان نشسته
همه شاخه‌های وجودش، ز خشم طبیعت شکسته

ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می‌بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری

 آواز: محسن نامجو


 
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است/ فاضل نظری
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است
به من! که هر نفسم آه در پی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است

شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!
کمین کنید که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار
شب خجالت من از لب تو در راه است...

فاضل نظری


 
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا/ شهریار
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوشت عهد بندد زمیان پاکبازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

 محمدحسین بهجت تبریزی- شهریار 


 
یقین آنجا علی هم یا علی گفت
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است
 که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز میکرد
به گوش غنچه دیدم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند
چو برمیخواست آدم یا علی گفت

مسیحا گر دم از اعجاز میزد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

به فذقش کی اثر می کرد شمشیر
 یقینم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد
 یقین آنجا علی هم یا علی گفت


 
جان عالم به فدای تو علی/ شهریار
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر شیعی ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سرّالله است

شب علی دید به نزدیکی دید
گرچه او نیز به تاریکی دید

شب شنفته ست مناجات علی
جوشش چشمه عشق ازلی

شاه را دیده به نوشینی خواب
روی بر سینه دیوار خراب

قلعه بانی که به قصر افلاک
سر دهد ناله زندانی خاک

اشکباری که چو شمع بیزار
می فشاند زر و می گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو در آویزه ی گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سینه ی آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت

روزه داری که به مهر اسحار
بشکند نان جوینش افطار

ناشناسی که به تاریکی شب
می برد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب برقع پوش
می کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی آن سرّ جلی
نشد افشا که علی بود و علی

شاه بازی که به بال و پر راز
می کند در ابدیت پرواز

شهسواری که به برق شمشیر
در دل شب بشکافد دل شیر

عشق بازی که هم آغوش خطر
خفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه در شد از او دامن گیر

دست در دامن مولا زد در
که علی بگذر و از ما مگذر

شال شه وا شد و دامن به گرو
 زینبش دست به دامن که مرو

شال می بست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار
می کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب  عبودیّت حق
سر به محراب عبادت منشق

می زند پس لب او کاسه ی شیر
می کند چشم اشارت  به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست

در جهانی همه شور و همه شر
ها علیٌّ بشرٌ کیف بشر

کفن از گریه ی غسّال خجل
پیر هن از رخ وصّال خجل

شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی
 
محمدحسین بهجت تبریزی- شهریار


 
بالاترین دلیل ِ وجود ِ خدا علی/ یوسفعلی میرشکاک
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، یوسفعلی میرشکاک

ای هستی ِ تو بود و نـُمودِ خدا! علی!

بالاترین دلیل ِ وجود ِ خدا! علی! 

مستور کرده آینه ی ذاتِ خود، به خود

وانگه نهاده سر به سجود خدا، علی! 

با مصطفی، معاشر خاموش، بنده وار

با جبرئیل: گفت و شنود خدا، علی! 

در هرچه دیده کرد نظر، جلوه تو بود

ای منظر ِ تو غیب و شهود ِ خدا، علی! 

مهر تو پیشگیر خروج از حریم دین

قهر تو پاسدار حدود خدا، علی!

مغفور نیست آنکه پرستنده ی تو نیست

ای درگه تو خانه ی جود خدا، علی! 

میقات ِ بندگان خدا: زادگاه توست

ای بر فراز خاک، فرود خدا، علی! 

از آفریدگار ِ جهان و جهانیان

یعنی هم از تو، بر تو درود خدا، علی!

یوسفعلی میرشکاک

 


 
وصلت ما از ازل یک وصله نا جور بود/ عباس احمدی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، عباس احمدی

وصلت ما از ازل یک وصله نا جور بود
من که خود راضی به این وصلت نبودم زور بود

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو و این دستور بود

چند باری خواستگاری رفته بودم بد نبود
میوه می خوردیم و کلا  سور و ساتم جور بود

این یکی گیسو کمند و آن یکی بینی بلند
این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود

سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود

خانواده گر چه یک اصل مهم در زندگیست
انتخاب اولم باباش مرده شور بود

کیس خوبی بود شخصا ، صورتا ، فهما  فقط
هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

با خودم گفتم که کی داده ، گرفته بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مامور بود

این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس
شاهدم ناصر سه کله با کرم وافور بود

زن اخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود

عباس احمدی


 
بگذار از کنار تو آرام بگذرم/ فاطمه حسینی
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

بگذار از کنار تو آرام بگذرم
شب رخنه کرده است در انبان باورم
مردم به حال خویش رهایم نمی کنند
شفاف نیست آینه ها در برابرم
گلها به شبنمی دلشان تازه می شود
درگیر وحشتم که به یک قطره پرپرم
رنجیده خاطرم ولی از اعتدال خویش
شوق شکستن دلشان نیست در سرم
زیباست گرچه تنگ بلورینت ای عزیز
من در خیال ملتهب خود شناورم
درمن پرنده ایست که در فکر رفتن است
درمن پرنده ایست که بی بال می پرم

فاطمه حسینی


 
خوابِ این خیل را پریشان کن/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، امید مهدی ‌نژاد

به کاروان‌سالار شعر انقلاب علی معلّم دامغانی

شاعر! از رجعتِ ستاره بگو
پیش از این گفته­ای، دوباره بگو

از سکوت تو مرگ می­زاید
چه نشستی به استخاره؟ بگو

خوابِ این خیل را پریشان کن
باز از تیغ و برگ و باره بگو

نعره­ای... هان، سکوت را بشکن
ناگزیریم، راه چاره بگو

شبِ غیبت به سر نمی­آید
حرفی از رجعتِ ستاره بگو

به صراحت نمی­توانی اگر
به کنایت، به استعاره بگو

بادۀ مولوی ست در جامت
مثنوی را به چارپاره بگو:

 می­شناسی رسم روزگارِمونو
هرجوری رسمِ روزگاره بگو

 امید مهدی نژاد


 
این سال جدید نیز تحویل شما/ جلیل صفر بیگی
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

در حیرتم از این همه تعجیل شما

از این همه صبر و طول و تفسیر شما

ما خیر ندیده ایم از سال قدیم

این سال جدید نیز تحویل شما

 

 

عمریست که من به سقف کوتاه خودم

آویخته ام چراغی از آه خودم

بگذار مرا به درد جانکاه خودم

تو راه خودت بگیر و من راه خودم

 

 

از بس که دچار نحسی و چله شدیم

از دست زمین و آسمان ذله شدیم

پا بر سر ما گذاشت هر کس برخاست

یک عمر برای دیگران پله شدیم

 

جلیل صفر بیگی


 
که ... نقطه چین بگذارم چقدر حرفم را/ فاطمه حق وردیان
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاطمه حق وردیان

سلام عشق قدیمی ! سلام آقای ِ ...

چقدر حس قشنگی است این که جا پای ِ -

شما شبی بگذارم اگرچه می دانم

شما بزرگترید از تمام دنیای ِ -

غریب و کوچک من ... نه! نمی شود یکبار

کمی مماس شود بال من و پرهای ِ ...؟!!

همیشه من ته دره ولی شما انگار

همیشه دورتر از من ، درست بالای ِ ...

که ... نقطه چین بگذارم چقدر حرفم را ...

چقدر گریه کنم هی تمامِ شب های ِ ...

نمی شود به شما گفت « دوســ... » من آخر

بگو چکار کنم تا کمی دلت جای ِ ...  

 

فاطمه حق وردیان

 


 
کربلا بیت الحرام زینب است
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر شیعی

کربلا بیت الحرام زینب است
رکن آن مات مقام زینب است

در کتاب عشق بازی با حسین
بعد بسم الله نام زینب است


 
از دیدنت دهان غزل باز مانده است/ محمد رفیعی
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

در کار سحر روی تو اعجاز مانده است

مضمون چشمهای تو ممتاز مانده است

در آسمان آبی چشمت پرنده ای

عمری است بین ماندن و پرواز مانده است

موسیقی از صدای تو الگو گرفته شد

لبهات بی بدیل ترین ساز مانده است

تقلید توست شاخه نباتش اگر غزل

در انحصار خواجه ی شیراز مانده است

باید چه گفت از تو که اندامت از ازل

زیباترین نمونه ی ایجاز مانده است

تنها دو واژه وصف تو شد : " وصف ناپذیر "

از دیدنت دهان غزل باز مانده است

محمد رفیعی


 
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی.../ مهدی مظاهری
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!

چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی

مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش
که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی

نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!
...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی

نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...


مهدی مظاهری


 
هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست.../ احسان
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

دو چشم خیس من امشب به ابرها مانده ست
که از نظاره ماه این زمان جدا مانده ست

نگاه خیره من خسته از پلیدی ها
در انتظار تماشای ماه وا مانده ست

تو ای سخاوت آبی! اگر که می دانی
بگو ترا بخدا ماه من کجا مانده ست

زمین اسیر سیاهی و ظلم و گمراهی است
چنان که وضع جهان در کسوف جا مانده ست...

کجاست وارث بر حق ذوالفقار علی؟!
که داغ فاطمه بر سینه های ما مانده ست

کجاست طالب خون های انبیا که هنوز؟!
به قلب منتظران داغ کربلا مانده ست

کجاست قائم هستی که از صلابت اوست ؟!
اگر زمین و زمان قرص و روی پا مانده ست

جمال روی شما از حجاب بیرون است
قلوب قاصر ما غایب از شما مانده است

بیا که چشمه چشمت دوباره زنده کند
قلوب تیره ما را که بی صفا مانده ست

به کام خسته دلان انتظار شیرین است
هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست

سوار کشتی عشقیم و غرق بحر امید
که در میانه امواج ناخدا مانده ست

سخن زعشق شما رفت زین میان تنها
سکوت قافیه ها بهت واژه ها مانده ست

احسان


 
وقتی دوباره پر شده از بت جهانمان‌/ مسلم محبی‌
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

وقتی دوباره پر شده از بت جهانمان‌

شرک است، ذکرنام خدا بر لبانمان‌

اهریمنانه باعث شرم خدا شدیم‌

 گم باد از صحیفه عالم، نشانمان‌

نفرین به ما به خاطر یک لقمه بیشتر

 واشد به سوی هرکس و ناکس دهانمان‌

تیر وکمان، به دست گرفتیم تا مباد

غرق پرنده‌ها بشود آسمانمان‌

درفکر طرح وسوسه سیب دیگری است

شیطان، همو که جازده خود را میانمان‌

وقت حضور توست مخواه آخرین امید

بی قهرمان تمام شود داستانمان‌

مسلم محبی‌

 


 
تکرار می‌شود غزل انتظار من‌/ محبوبه بزم آرا
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

گل می‌دهم به بوی بهاری که می‌رسد

چشمم به در به دیدن یاری که می‌رسد

تکرار می‌شود غزل انتظار من‌

هرشب به نامه آینه‌داری که می‌رسد

بغض هزار پنجره را اشک می‌شوم‌

در تار و پود نغمه تاری که می‌رسد

فردا تبی دوباره به خورشید می‌دهد

از آسمان تیره شراری که می‌رسد

روشن ز آیه‌های خدا می‌شود زمین‌

در برق ذوالفقار سواری که می‌رسد

محبوبه بزم آرا


 
که پیش پای کسی جز تو برنمی‌خیزم/ سید محسن خاتمی‌
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

اما هنوز پاییزم...

چنان درخت خزان‌دیده اشک می‌ریزم‌

بهار آمده اما هنوز پاییزم...

شراب‌خورده مستیم و تشنه‌ لب تو

چگونه از هوس بوسه‌ات بپرهیزم؟!

اگر چه از کف دریا فروتریم اما

به موج‌های فراگیر درمی‌آویزم‌

تو مهربانی و با ذره مهر می‌ورزی‌

و گرنه گرد و غباری حقیر و ناچیزم‌

غبار روی زمینم و آنچنان مغرور

که پیش پای کسی جز تو برنمی‌خیزم...

سید محسن خاتمی‌


 
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست/ ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)


 
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم/ مهدی فرجی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، مهدی فرجی

همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم

نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم

مهدی فرجی


 
شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد /مرحومه نجمه زارع
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، نجمه زارع

شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد
دلم در آتش آن اتّفاق می‌سوزد

در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی‌ام کاملاً عوض شده است

صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم
و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم

اتاق پر شده از بوی لاله‌عباسی
من و دومرتبه تصمیم‌های احساسی

اتاق، محفظه‌ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبحِ آدینه

کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید

نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست

چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد

تو حُسنِ مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه‌ی من

من و دوراهی و بیراهه‌ها و زوزه‌ی باد
و مانده‌ام که جواب تو را چه باید داد

شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می‌دوزد

چگونه می‌گذرند این مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه

هوای ابری و اندوهِ باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می‌آید

چه‌قدر خسته‌ام از فکرهای دیرینه
به خواب می‌روم این‌جا کنار شومینه

چراغ خانه‌ی ما نیمه‌روشن است انگار
و خواب‌های تو درباره‌ی من است انگار

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این این اتفاق روشن نیست

مرحومه نجمه زارع

 


 
شب های گریه تا به سحر حرف می زنم/ سیدمحمد جواد شرافت
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: سیدمحمد جواد شرافت ، شعر شیعی

با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم
تا محضر زلالترین کوثر آمدم

قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم
اما به شوق دیدن تو با سر آمدم

گفتند زائر حرمت زائر خداست
مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم

اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست
با نام تو به محضر پیغمبر آمدم

از حس و حال روشن معراج پُر شدم
وقتی به خاکبوسی «بالاسر» آمدم


حسی کبوترانه گرفته ست جان من
«پایین پای» تو شده هفت آسمان من


در این حریم قدسی سر تا سر آینه
روشن شده به نور تو چشمم هر آینه

گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان
همواره بوده است بر این باور آینه

پر می کشد از این همه قلب شکسته آه
سر می زند از این همه چشم تر آینه

عکس ضریح توست که در قاب چشم هاست
یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه

گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو
پیدا کنم تمام خودم را در آینه


لبریز روشنی است تمام رواقها
آیینگی ست جان کلام رواقها



شب های گریه تا به سحر حرف می زنم
با واژه واژه خون جگر حرف می زنم

شمعم که گریه میکنم و گریه می کنم
با قطره قطره آتش تر حرف می زنم

روح لطیف تو شده سنگ صبور من
گویی که با نسیم سحر حرف می زنم

گاهی کنار پنجره های ضریح تو
گاهی در آستانه ی در حرف می زنم

شبهای بارگاه تو را درک کرده ام
از «لیله الرغائب» اگر حرف می زنم


بر لب رسیده از قفس سینه آه من
حرف دل است روی زبان نگاه من


روی تو را ستاره ی اشراق خوانده اند
خوی تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند

دست تورا که خالق لطف و کرامت است
روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند

باران مهربانی بی وقفه ی تو را
شان نزول سوره ی انفاق خوانده اند

در مذهب نگاه تو غم حرف اول است
چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند


هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسی» ات
ذرات خاک و لطف «انیس النفوسی» ات


سیدمحمد جواد شرافت


 
امشب آرزو می کنم...
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

امشب آرزو می کنم

فردا که از را رسیدی

چشمانم از چشمانت

زیاد خجالت نکشد...


 
آنتن بده ، تماس دلم اضطراری است/ زهرا هاشمی
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

 امن یجیب...حال دلم اضطراری است
از دختری که ( بد شده ) دیگر فراری است
آن روزهای دائمی اعتبار سوخت
این روز ها خطوط دلم اعتباری است!
با صفر نهصد و سی و...یک بار هم شده
آنتن بده ، تماس دلم اضطراری است
این زنگ های نیمه شبی عاشقانه نیست
انگار ساعت تو همیشه اداری است
با هر _الو بگو_ ی تو من قطع میشوم !
وقتی _الو بگو و نگو... اختیاری است
وقتی که _ گوش میکنم _ بعد یک سکوت
مثل سلام های شما چوبکاری است
حالا دلم ... در این شب بی مشترک ترین
مشغول زنگ وسوسه ای انتحاری است
پس لطف کن پیامک آخر اگر رسید
پاسخ بده که قافیه این بیت_ آری _ است
امن یجیب گوشی مضطر اذا دعاه
این بوق های آخر چشم انتظاری است

زهرا هاشمی

 


 
پرنده پر زد و آهو رمید و ماه گرفت/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، علیرضا بدیع

اگر به رسم ادب از سرش کلاه گرفت
نسیم باز مرا با تو اشتباه گرفت

دمی به ناز حجاب از رخت کنار زدی
پرنده پر زد و آهو رمید و ماه گرفت

به روی گردنت افتاد تاری از گیسو
تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت

دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است
اگرچه آینه را می توان به آه گرفت

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم
اگر که دست تو در دست او پناه گرفت ...

علیرضا بدیع


 
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی/ مهدی فرجی
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی فرجی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است
می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی




سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟

بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟
نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم
درست از آب درآیند احتمالاتم

تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم




خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان

دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

مهدی فرجی


 
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم/ مهدی فرجی
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، مهدی فرجی

کفشهایم کجاست ؟ می خواهم، سر شب راهی سفربشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز دربدر بشوم

خسته ام از تو  از خودم  از ما،  «ما» ضمیر بعیدِ زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو درد سر بشوم

حرفهای قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم
آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم

مهدی فرجی


 
امید ما به همین چیز... هان دموکراسی ست/سید محمد رضا شرافت
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز

زمان زمانه ی جبران خیل مافات است
برای او که امیدش به انتخابات است

سوار بنز قدیمش شده ست بالاجبار
که چند هفته فقط کار او مراعات است

همیشه بوده قرق درب خانه اش اکنون
به هر درش که زنی  دست باب حاجات است

و از درون جکوزیش میکند فریاد
شعار بنده برای همه مساوات است

خلاصه اینکه به هر شیوه رای می آرد
به چند حرکت ساده رقیب او مات است

نگاه چپ نکنی ها حسن خطر دارد
که او رییس شده جزیی از مهمات است

پس از گرفتن رای آنچه می کند ایشان
برای توده مردم فقط مباهات است

گمان کنم جهت حل مشکل مسکن
همیشه مضطرب بورس آهن آلات است

دگر عموم جوانان ما سرکارند
ز بس که حرف و عمل هاش در منافات است

خودش اضافه و فامیل هم اضافه شدند
که این تتابع ناجوری از اضافات است

چنان گشاده نشسته درون بیت المال
گمان کنم که گمان کرده بیت خالات است

امید ما به همین چیز...هان دموکراسی ست
اگر چه گاه چنین باعث مکافات است

سید محمد رضا شرافت


 
تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌
مرا بر روی خرمن بُرده خرمنکوب می‌سازد

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد
مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانه یعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد تا دشت های آتش و آهن‌
و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد


خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد

محمدکاظم کاظمی


 
خورشید چشمهای تو با ما اگر نبود/ مریم رزاقی
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی

می ماند شب جسارت فردا اگر نبود
تا بوده ... بوده نام تو ... اما اگر نبود؟!
عاشق نمی شدند به باران زنان ابر
همراه چشمهای تو دریا اگر نبود
گم می شدیم در شب این روزهای شوم
خورشید چشمهای تو با ما اگر نبود
هرگز نمی شد از تو سرود ای شبیه عشق
در کنج سینه این دل تنها اگر نبود
هرگز نمی شناختمت ای زن غریب...
بر شانه تو غربت مولا اگر نبود
ای مردهای فاجعه بر ما چه می گذشت
در این میانه حضرت زهرا اگر نبود؟!

مریم رزاقی


 
خواب یک ستاره دیگر/ قیصر امین پور
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

فرزندم!
رویای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
-حتی برادران عزیزت-
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره دیگر
تعبیر خواب های تو را
روشن کند
ای کاش...!

قیصر امین پور


 
دعا، دعای همان روزگار کودکی است/ حامد عسگری‌
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، حامد عسگری

سلام سوژه نابم برای عکاسی‌
ردیف منتخب شاعران وسواسی‌

سلام «هوبره»ی فرش‌های کرمانی‌
ظرافت قلیان‌های شاه عباسی‌

تجسم شب باران و مخمل نوری‌
تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی‌

و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده‌
به روی جامه‌دران با کلید «سل لا سی»

دعا، دعای همان روزگار کودکی است:
خدا تُنه ته دو باله تو مال من باسی‌

حامد عسگری‌


 
خوشا جنون که ندانست راه و چاه از هم/ حمیدرضا حامدی
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، حمیدرضا حامدی

به صرف سرزدن چند اشتباه از هم
جدا شدیم به آسانی دو راه از هم!

بعید بود چنین دوری از من و تو بعید
شبیه فاصله‌ی آفتاب و ماه از هم

تو فکر می کنی از دشمنی چه کم دارد
بهانه‌گیری یاران نیمه راه از هم؟

به هم پناه می‌آورد روحمان یک روز
به کی بریم در این روزها پناه از هم؟

گذشت دوره‌ی آه از زمانه گفتن‌ها
چرا عزیز من! آه از زمانه؟ آه از هم!

جریمه‌ی خودمان هیچ...جرم دیده چه بود؟
چگونه دل بکنند این دو بی‌گناه از هم؟

به شوق دیدن هم باز پلک می‌بندیم
سراغ اگرچه نگیریم هیچگاه از هم

چه کار عقل بداندیش را به جاده‌ی عشق؟
خوشا جنون که ندانست راه و چاه از هم!

حمیدرضا حامدی

 


 
من آمدم که قافیه ها را عوض کنم/ گلاره جمشیدی
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اشعار عاشقانه ، چارپاره

پروانه ام؛ درون سبد چرخ می زدم
تا تور غصه پاره شود، چرخ می زدم
سیبم؛ که از درخت خدا کَنده می شدم
تا بر زمین بیفتم، صد چرخ می زدم

من چرخ می زدم که زمین گیج و گم شود
نارنگی ِ زنانگی اش را به من دهد
شاید در امتداد سرانگشتهای تو،
خورشیدهای گلبهی ِ تازه سر زند!

من آمدم کلاغ شوم، قار، قار، قار
انجیرهای باغ غمی را که زار، زار،
می بارم و دوشنبه ی دل جمعه می شود
تا کی درون کلبه ی غم کار، کار، کار؟!

من آمدم کبوتر شهر شما شوم
ماهی کپور کوچک نهر شما شوم
من آمدم که شعر ببافم به زلفتان
منت کش محله ی قهر شما شوم

من آمدم که ثانیه ها را عوض کنم
ثبت پلاک ناحیه ها را عوض کنم
ای شعرهای بسته به زنجیر ِِ انزجار
من آمدم که قافیه ها را عوض کنم!

من آمدم بهار ببارم برای تو،
توت و تمشک تازه بیارم برای تو
درکوچه باغ برفی لبها و گونه ها،
شمشادهای خنده بکارم برای تو

یخ ها درون پیرهنم : آب! آبِ آب!
شعر است یا شراب دو چشمت که نابِ ناب؟!
گنجشککی که کنج دلم درد می کشید،
امشب به روی شانه ی تو خواب! خوابِ خواب!

من خسته از کلیشه ی کذب یکی نبود
برگشته ام به دامن امن کسی که بود!
در دستهای نقره نشان ِ تویی که دشت!
در پلکهای پر هیجان ِ تویی که رود!

حالا درون حنجره ها ساز می زنم
شبها به زیر پنجره ها ساز می زنم
سنجاقک شمالی ِ شطِ تو می شوم
همراه جاز زنجره ها ساز می زنم!

 
گلاره جمشیدی


 
نباریدی ترک برداشت گلدان/ سید حبیب نظاری
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دوبیتی ، شعر انتظار

شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو

ولی نه مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو

دلی سبز و تناور داشت گلدان
نگاهی خیره بر در داشت گلدان

دو رکعت ندبه خواند و منتظر شد
نباریدی ترک برداشت گلدان

شنیدم مژده تابیدنت را
ندارم فرصت فهمیدنت را

به خورشید زمینی خیره ماندم
که تمرین کرده باشم دیدنت را

دلیل عشق مادرزادی ما
بیا تا جان بگیرد شادی ما

بجوشد رشته رشته از دل خاک
قنات تشنه آبادی ما

شکفتن، آرزو، لبخند، جمعه
جهان را گرچه آکندند جمعه

گذشت و باز هم باران نبارید
تحمل تا به کی، تا چند جمعه؟

سید حبیب نظاری


 
بوسه به بوسه در دهن من رطب بریز / سیامک بهرام پرور
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، سیامک بهرام پرور

رویای رود باش ، غزل در مَصَب بریز!
شط الشراب باش به شط العرب بریز –

- تا شور پارسایی ات اروند سازدش ،
دُر دَری درون خلیج ادب بریز !

کج کج نگاه کن به من و جرعه جرعه می
از تُنگ چشمهات بر این تشنه لب بریز

اصلا بیا و فرض بکن قرن هشتم است !
یکسان به جام رند ومن و محتسب بریز !

لیلی تر از لیالی پیشین حلول کن
در من برقص و در رگ و خون و عصب بریز

عیسای من ! حواری ات از دست رفته است
یک کاسه لطف باش ، به پای طلب بریز !

آتش بگیر ! باد شو و خاک کن مرا
آب از... سَرَم ...چه یک وجب و صد وجب ! ...بریز !!

خرما پزان عشق و جنون باش و بی امان
بوسه به بوسه در دهن من رطب بریز

بگشای بند موی خودت را و ناگهان
بر روی صبح ِبالش من ، عطر ِشب بریز ...

 سیامک بهرام پرور


 
شبیه مرگ و یا ازدواج اجباری!/ زهرا هاشمی
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

 شبی بهانه ی من شو برای بیداری

نگو! دوباره برایم بهانه ای داری

تمام فکر منی و نیامدی حتی

به شب نشینی این خوابهای افکاری

خیال با تو نبودن هنوز هم سخت است

هنوز با همه ی روز های تکراری

مرا ببخش اگر بی اجازه وارد شد

کسی به خانه ی دل از شکاف دیواری!

چه راه سرد و غریبیست راه من بی تو

شبیه مرگ  و یا ازدواج اجباری!

نمیشود بروم خسته ام... نمیفهمی؟؟!

چه لذتیست که اینقدر مردم آزاری؟

و حرف آخر من این که تا ابد ممنون.

برای آن همه اشکی که بی تو شد جاری...

 زهرا هاشمی

 


 
گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی/ هوشنگ ابتهاج / ه. ا . سایه
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی

چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی

به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم

برو که کام دل از دور آسمان بستانی

گذاشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم

به کام من که نماندی به کام خویش بمانی

بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش

که چون همیشه بهار ایمن از گزند خزانی

تو را چه غم که سری پایمال عشق تو گردد

که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی

چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی

چگونه پیر پسندی مرا که بخت جوانی

کنون غبار غمم برفشان ز چهره که فردا

چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی

چه سال ها که به پای تو شاخ گل بنشستم

که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی

تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم

کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی

به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم

هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی

چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم

چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی

خوشا به پای تو سر سودنم چو شاهد مهتاب

ولی تو سایه برانی ز خود که سرو روانی

هوشنگ ابتهاج / ه. ا . سایه