آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

با ما سخن همیشه ز دیوار گفته‌اند /الهام امین
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

ای مهربان که نام تو را یار گفته‌‌اند

چشم تو را فروغ شب تار گفته‌اند

از دست‌های مهر تو اعجاز چیده‌اند

از گام‌های سبز تو بسیار گفته‌اند

ما با در و دریچه و روزن غریبه‌ایم‌

با ما سخن همیشه ز دیوار گفته‌اند

واکن ز نور پنجره‌ای رو به‌روی ما

کز ابرهای تیره به تکرار گفته‌اند

برخیز و پرده برکش از آن روی تا که ما

باور کنیم آنچه زدیدار گفته‌اند

الهام امین‌


 
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی/ مهدی رحیمی
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، مهدی رحیمی

هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی
وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی

خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز باب شهادت درِ بهشت
روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره‌ی بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی

 مهدی رحیمی - متولد 1360- دلیجان استان مرکزی

 


 
با هرقلمی که می نویسم سرخ است/ هادی فردوسی
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس

هادی فردوسی ۲۰ساله اهل یکی از روستاهای سروستان فارس است. با قوت و قدرت رباعی می‌سراید. رباعی هایش کوبنده‌اند و صریح و بی‌رودربایستی است.

 

 

 

ما دور مداری از خطر می گردیم
تا صبح بدنبال سحر می گردیم
سوگند به لاله ها که همچون خورشید
زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم

 

  شهر آینه دار می شود با یک گل
پروانه تبار می شود با یک گل
گفتند نمی شود ولی می بینند
یکروز بهار می شود با یک گل

 
 

عهدیست که بسته ایم برمی خیزیم
با اینکه شکسته ایم برمی خیزیم
هروقت که نام عشق را می خوانند
هرجا که نشسته ایم برمی خیزیم

 
 

خون بسته سرم تمام گیسم سرخ است
می گریم و چشم های خیسم سرخ است
هرچند که سبز رفته ای نامت را
با هرقلمی که می نویسم سرخ است

 
 

از زخم شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند ولی ادامه دارند هنوز

  

سرتاسر شهر با تو عطرآگین بود
لبخند تمام کوچه ها غمگین بود
آنروز که بردوش ترا می بردیم
تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

 

یک ذر‌ّه از آفتاب باقی مانده است
در جام کمی شراب باقی مانده است
هر قطرة خون به قاصدکها می‌گفت
گل رفته ولی گلاب باقی مانده است

 


پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

 


بر قلب سراب زخم‌کاری زد آب
جاری شد و لبخند بهاری زد آب
در رویش تشنگی به پیشانی خاک
صد بوسه برای یادگاری زد آب

 
 
هادی فردوسی

 


 
یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ/چند رباعی از دو نسل/ امید مهدی‌نژاد
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، نقدشعر ، امید مهدی ‌نژاد

پدیدآورنده:امید مهدی‌نژاد،

ریاعی از جذاب‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین قالب‌های شعر فارسی است. قالبی که می‌تواند عمیق‌ترین اندیشه‌ها و ناب‌ترین عواطف را در موجزترین عبارات و با کمترین تعداد کلمات جلوه‌گر کند. از همین‌روست که حکمای شاعر در طول تاریخ شعر فارسی همواره عنایتی خاص به این قالب داشته‌اند. امروزه نیز در این سرعت سرسام‌آور زندگی و در بحران «وقت» که زندگی انسان امروز را در خود فراگرفته، رباعی با همین ایجاز استثنائی توانسته در انتقال عواطف و اندیشه‌های شاعران به مخاطبان عام نقشی درخور ایفا کند.

 

رباعی نیز همچون مثنوی از قالب‌هایی بود که می‌رفت تحت سیطرة شعر نو و شاعران نوپرداز بر شعر فارسی، به فراموشی سپرده شود، تا اینکه رستاخیز شعر انقلاب، این قالب را هم از محاق بیرون آورد و اتفاقاً آن را به یکی از قالب‌های موفق شعر انقلاب تبدیل کرد. رباعی فی‌نفسه و به علت کوتاهی، قابلیت بر سر زبان افتادن را دارد و همین قابلیت موجب شد تا شاعران انقلاب که برخلاف شاعران برج عاج نشین جبهه روشنفکری توجه بسیاری به مخاطبه با مردم داشتند، از این قالب استفاده‌های بسیاری کنند. و شاید کمتر کسی بداند که بسیاری از دوبیتی‌ها و رباعی‌هایی که سنگ‌های مزار شهدا را زینت می‌بخشیدند، سروده شاعرانی چون «سیدحسن حسینی» و «قیصر امین‌پور» و «محمدرضا سهرابی‌نژاد» و دیگر شاعران انقلاب باشد.

 

در صفحه شعر این شماره، ده رباعی از دو شاعر نسل اول انقلاب و دوازده رباعی از سه شاعر از نسل‌های بعدی انتخاب کرده‌ایم. سیدحسن حسینی و قیصر امین پور شاعران نسل اولی هستند که آشناتر از آن‌اند که نیازی به معرفی داشته باشند. «بیژن ارژن»، «هادی فردوسی» و «میلاد عرفان‌پور» هم شاعرانی از نسل دوم و سوم هستند. بیژن ارژن، کرمانشاهی است و جزو شاعرانی است که همّ خود را بر رباعی‌سرایی متمرکز کرده است. ارژن شکل و فرمی نو برای رباعی‌سرایی برگزیده و یکی از کسانی است که رباعی را از لحاظ شکلی دگرگون کرده‌اند. هادی فردوسی و میلاد عرفان‌پور نیز که پیش از این هم شعرهایشان را در امتداد خوانده بودید، دو جوان شیرازی هستند. عرفان‌پور اهل خود شیراز است و فردوسی اهل یکی از روستاهای سروستان. و هر دو با قوت و قدرت رباعی می‌سرایند. فردوسی زبان محکم‌تری دارد و انگار از موضع مطمئن‌تر و با یقین بیشتری هم حرف می زند. رباعی هایش کوبنده‌اند و صریح و بی‌رودربایستی. اما عرفان‌پور در انتخاب مضامین و چینش واژه‌ها دقیق‌تر است. رباعی‌های عرفان‌پور طنطنه و شکوه کارهای فردوسی را ندارد، اما در عوض از تصاویر دقیق‌تر و شفاف‌تری بهره می‌برد.

 

مقایسه اشعار شاعران این دو نسل می‌تواند مختصات دقیق‌تری از پدیده‌ای به نام «شعر انقلاب» را به دست ما بدهد. مشترکاتی که در اشعار شاعران نسل‌های گوناگونی که در اعتقاد با هم شریک‌اند وجود دارد، لابد به آرمان‌هایی لازمان و لامکان مربوط می‌شود. یعنی آن آرمان‌هایی که با گذشت زمان کهنه نمی‌شوند و تا دنیا دنیاست و تا حق و باطل رودرروی هم صف کشیده‌اند، در جریان است. توجه به این مشترکات، راهگشای اینده شعر انقلاب هم خواهد بود.

 

قیصر امین‌پور

1

آن‌سان که نسیم برگ را می‌بوسد

 

یا حادثه زین و برگ را می‌بوسد

 

وقتی لبِ پلکِ خسته‌اش را می‌بست 

گفتی که لبان مرگ را می‌بوسد

 

 

 

٢

کس رازِ حیات او نداند گفتن 

بایست زبان به کام خود بنهفتن

 

هرچند میان خون خود خفت ولی 

سوگند که خون او نخواهد خفتن

 

 

3

موسیقی شهر بانگ رودارود است

 خنیاگری آتش و رقص دود است

 

بر خاک خرابه‌ها بخوان قصه جنگ 

از چشم عروسکی که خون‌آلود است

 

 

4

آهنگ و سرود لب‌تان سوختن است 

اندیشه روز و شب‌تان سوختن است

 

این چیست میان تو و پروانه و شمع؟ 

کز روز ازل مذهب‌تان سوختن است

 

 

5

گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟ 

گفتا که: چو دوست بود خرسند به مرگ

 

گفتم که: وصیتی نداری؟ خندید 

یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ

 

 

سیدحسن حسینی

1

ما حادثه‌ای به زخم آراسته‌ایم 

کز تیرگی قدیم شب کاسته‌ایم

 

صبحیم که صادقانه از خواب گران 

با یک نفس عمیق برخاسته‌ایم

 

 

2

آنان که زبان عشق را می‌دانند 

لب بسته سرود عاشقی می‌خوانند

 

با رفتن‌شان ترنم آمدن است 

خورشید غروب کرده را می‌مانند

 

 

3

کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت 

با زخم نشان سرفرازی نگرفت

 

زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت 

حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

 

 

4

ای کاش سخن آینه جانم بود 

جان عرصه تُرکتاز جانانم بود

 

دل تنگ شد از نفاق دیرین، ای کاش 

یک ذره صداقت شهیدانم بود

 

 

5

 

گامی به تولّا زده بودیم ای کاش 

جامی ز می لا زده بودیم ای کاش

 

آن شب که قراولان توفان رفتند 

چون موج به دریا زده بودیم ای کاش

 

 

بیژن ارژن

1

آن‌سان که درخت برگ را زیسته‌اید 

در عریانی تگرگ را زیسته‌اید

 

بیچاره به ما که زندگی را مردیم 

خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید

 

 

2

چشمی هستی همیشه در خون مانده 

زلفی هستی به راه مجنون مانده

 

- پایی هستم به خاکریز افتاده 

دستی هستم ز خاک بیرون مانده

 

3

شادی می‌رفت، جای آن غم می‌ماند 

باران و شب و چهره درهم می‌ماند

 

با رفتن آن بزرگ از خانه ما 

شهنامه من بدون رستم می‌ماند

 

4

افتاد به خاک، آسمان غمگین شد 

تن‌پوش بی آستین به خون آذین شد

 

هر قطره خون تو سپیداری سرخ 

هر برگ شبیه پنجه‌ای خونین شد

 

هادی فردوسی

1

ما گرد مداری از خطر می‌گردیم 

تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم

 

سوگند به لاله‌ها، که همچون خورشید 

زرد آمده‌ایم و سرخ بر می‌گردیم

 

2

پیراهنی از ستاره بر تن کردند 

دل را به امید کوچ روشن کردند

 

آنجا که شب از رود خروشان تر بود 

محدوده صبح را معین کردند

 

3

از زخم، شناسنامه دارند هنوز 

در مسجد خون اقامه دارند هنوز

 

آنان همه از تبار باران بودند 

رفتند، ولی ادامه دارند هنوز

 

4

مانند غروب زخمی دریا سرخ 

مانند بهار در شقایق‌ها سرخ

 

یک روز شبیه غنچه در بارش نور 

می‌رویم و سبز می‌شوم اما سرخ

 

 

میلاد عرفان پور

1

یک دختر و آرزوی لبخند که نیست 

یک مرد پر از کوه دماوند که نیست

 

یک مادر گریان که به دختر می گفت: 

بابای تو زنده است... هرچند که نیست

 

2

برگی شدم و به دست بادم دادند 

تا فصل حضور امتدادم دادند

 

آیینه نبوده‌ام و لیکن بودن 

درسی ا‌ست که هشت سال یادم دادند

 

 

3

در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ 

بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ

 

ما نسل سپیدبخت سوم بودیم 

از راه شمال هم نرفتیم به جنگ

 

 

4

آن روز در آن معرکه مجنون رقصید 

بیخود شد و در کنار کارون رقصید

 

خورشید فرو رفت به اعماق زمین 

از شرم برادرم که در خون رقصید

 


 
بابا هوای سینه اش ابری ست، سارا!/ الهام فرامرزی نیا
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر اجتماعی

اندوه سارا (تقدیم به جانبازان شیمیایی)
 

 نقطه، سر خط آب بابا نا ندارد
از بس که دستش پینه بسته نا ندارد
سارا نمی فهمد چرا در بین آن ها
بابا که از جنگ آمده یک پا ندارد
بابا هوای سینه اش ابری ست، سارا!
اما کسی در فکر بابا نیست، سارا!
از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد
اما نمیداند دلیلش چیست سارا.
بابا برایم قصه می گویی دوباره
از آسمان از ابر از باران، ستاره
از عشق می گویم برایت خوب سارا
از مردهای عاشقی که تکه پاره ...

... سارا کجایی دیکته ..._ خانم پدر رفت
از پیش ما دیروز تنها، بی خبر رفت
خانم معلم چشم هایش خیس شد، بعد
نقطه، سرخط، عاقبت _ بابا _ سفر رفت

الهام فرامرزی نیا

 


 
حسی همیشه شعرمرارنج میدهد
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

گم می کنم تمام خودم را بدون تو

یعنی که محو می شوم اینجا بدون تو

من مثل بغض های کویری گرفته ام

این بغض باز می شود آیا بدون تو؟

هستم شبیه آینه ای روبروی هیچ

مرداب آرزوی تماشا بدون تو

حسی همیشه شعر مرا رنج میدهد

حسی که دور مانده و تنها بدون تو...

 


 
کی روز زمین‌خوردنشان می‌آید/ محمد صالح
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، رباعی ، دوبیتی ، شعر طنز اجتماعی

با میوه و بستنی و کیک و رانی
با حداقل سه‌چار تا قربانی

ای مرد به پیشواز تو می‌آئیم
امضا فدراسیون دو میدانی

* * * * *

آن یک، مشغول خوردن و بردن شد
این مسئول شکم در آوردن شد

در عصر بخوربخور نخوردن جرم است
تکلیف من و تو خون دل خوردن شد

* * * * *

عزیز! این ملک، خاصان خصوصی‌ست
حریم مایه‌داران خصوصی‌ست

نمی‌دانی بدان بالاترین جرم
همین تشویش اذهان خصوصی‌ست

* * * * *

این قصه حدیث هرکسی خواهد شد
بحث داغ مجالسی خواهد شد

یک جمله به دست خواهی آورد آخر
«در اسرع وقت رسیدگی خواهد شد»

* * * * *

کی لحظه‌ی افسردن‌شان می‌آید
پایان دل آزردنشان می‌آید

دیدیم زمین‌خواریشان را یا رب!
کی روز زمین‌خوردنشان می‌آید؟!

محمد صالح


 
بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

شعری در وصف حضرت مادر (س):

 

بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

آیینه‌اید، مثل خدا بی افاده‌اید

گرمید و زیر سایه‌ا‌تان می‌شود نشست

کوهید، جنگلید، درختان جاده‌اید

کوریم اگر نه صفحه‌ی دفتر سفید نیست

ایشان نوشته‌اند، شما شرح داده‌اید

دست طلب به دامنتان می‌شود نزد؟

ما اوفتاده‌ایم، شما ایستاده‌اید

ما تحفه‌ای به غیر ارادت نداشتیم

سست است، رد کنید که صاحب اراده‌اید

لبهایتان چرا به سخن وا نمی‌شود؟

ای خوش به حال مهر که بر لب نهاده‌اید

از ابروانمان گره بسته وا کنید

بانو شما که صاحب رویی گشاده‌اید

آدم که مثل معجزه نازل نمی‌شود

نورید، آیه‌اید، ز مادر نزاده‌اید

پیچیده و سخت ولی سخت نیستید

بانو شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

 

 ابوالفضل زرویی نصرآباد

 


 
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود/مرحومه نجمه زارع
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، معرفی شاعران ، اشعار عاشقانه ، نجمه زارع

«عشق قابیل است» نخستین و تنها مجموعه‌ی منتشر شده از مرحومه نجمه زارع است  که با تمام ناتمامی، پدیده‌ای نو در غزلسرایی بود که اگر زندگی مجالی دوباره به شاعر جوانش می‌داد، ناسروده‌های ناب بسیار داشت.

مرحومه نجمه زارع، 29 آذر 1361 در کازرون پا به جهان گذاشت و سپس به قم آمد. دانش آموخته رشته عمران دانشگاه همدان بود. پنج شنبه 31 شهریور ماه 1384 در بیمارستان گلپایگانی قم چشم از جهان فرو بست.

تولد: آذرماه 1361
وفات: شهریور 1384
خدایش بیامرزاد.

  

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم  عاری از گناه

 

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،

رها کنی برود از دلت جدا باشد
 به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

 

 بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...

هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز

زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز

در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز

گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز

«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

 

 

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم

بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم

با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم

هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!

 

 


غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 


به مهربانی‌های خواهرم سمانه

من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من؟
یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می‌شود
این‌گونه روزگار تو  فردا  شبیه من

ای هم‌قفس بخوان که زِ سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود
مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن
در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من

 


من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست...
هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست...

«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی
در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست...

با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است...

هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را
آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست...

دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم
از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست...


کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست...

 


گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 


...و ای بهانه‌ی شیرین‌تر از شکرقندم
به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمی‌بندم

به دین این‌همه پیغمبر احتیاجی نیست
همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه‌ای که می‌گذرد
گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گام‌های زمین
نمی‌برند و به مقصد نمی‌رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر
ولی نه! هیچ‌کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه‌ی این شعرِ خوب باور کن
که در سرودن این شعرها هنرمندم

 



کدخدا می‌گوید از این‌جا نرو ـ یک ناشناس،
با بهار و گل می‌آید سال نو یک ناشناس

با خودم می‌گویم ای شاعر! تو تنها نیستی
توی دنیا هست حتماً مثل تو یک ناشناس

با صدای ساعتِ قلبم از این پس مایلم
بشمرم این لحظه‌ها را تا سه! دو! یک!... ناشناس،

می‌رسد می‌پرسم ای خوبِ جنوبی کیستی؟
خیره می‌ماند و می‌گوید که: مُو؟ یک ناشناس

آه می‌دانم که روزی روزگاری می‌رسد
می‌رویم آن سوتر از غم‌ها من و یک ناشناس

 


به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

 

 


همین دقیقه، همین ساعت آفتاب، درست
کنار حوض، کمی سایه داشت روز نخست

تو کنجِ باغچه، گل‌های سرخ می‌چیدی...
پس از گذشتن یک سال یادم است درست

ببین چگونه برایت هنوز دلتنگ است
کسی که بعدِ تو یک لحظه از تو دست نشست

چه‌قدر نامه نوشتم... دلم پُر است چه‌قدر
امید نیست به این شعرهای ساده‌ی سست

دوباره نامه‌ی من... شهر بی‌وفا شده است
چه خلوت است در این روزها اداره‌ی پست!

 


چگونه رود می‌رود به سمت بیکرانه‌ها
که ابر گریه می‌کند برای رودخانه‌ها

پرنده غافل است از این‌که تندباد می‌رسد
وگرنه باز هم بنا نمی‌شد آشیانه‌ها

و این‌چنین که این‌همه زِ عشق رنج می‌برند
مرا غمِ تو می‌کِشد در آتش بهانه‌ها

چراغ و چشمِ آسمان! ستاره‌ها تو، ماه، تو
پس از تو تار می‌شود شبِ تمامِ خانه‌ها

اگرچه زخم می‌زنی ولی ترا نوشته‌اند
به روی صفحه‌ی دلم خطوطِ تازیانه‌ها

خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی
وگرنه می‌سپارمش به دست موریانه‌ها

 



خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

 



قلبت که می‌زند سرِ من درد می‌کند
این روزها سراسرِ من درد می‌کند

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

تحریک می‌کند عصبِ چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چه‌قدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند

هی سعی می‌کنم که ترا کیمیا کنم
هی دست‌های مس‌گر من درد می‌کند

دیر است پس چرا متولّد نمی‌شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

 



بده به دست من این‌بار بیستون‌ها را
که این‌چنین به تو ثابت کنم جنون‌ها را

بگو به دفتر تاریخ تا سیاه کند
به نام ما همه‌ی سطرها، ستون‌ها را

عبور کم کن از این کوچه‌ها که می‌ترسم
بسازی از دل مردم کلکسیون‌ها را

منم که گاه به ترکِ تو سخت مجبورم
تویی که دوری تو شیشه کرده خون‌ها را

میان جاده بدون تو خوب می‌فهمم
نوشته‌های غم‌انگیز کامیون‌ها را!

 


قلم کنار تو افتاده لیقه خشک شده
حروف «ع ش ق» به خطّ‌ِ عتیقه خشک شده

دوباره زخم تو گُل کرده «دوّم» ماه است
زمان به‌روی «دو و دَه دقیقه» خشک شده

کنار پنجره‌ای، ماه می‌وزد... داری
به سمت کوچه نگاه عمیقِ خشک شده

از آن قرار برای تو این فقط مانده است:
گُلی که بر سر جیبِ جلیقه خشک شده

هجومِ خاطره‌ها... چشم‌های تو بسته‌اند
و دست‌های تو روی شقیقه خشک شده

برای «عشق»، تو سرمشق تازه می‌خواهی
قلم کنار تو افتاده لیقه خشک شده

 

باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است

باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است...  

این لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرین... اگر...

ـ بس کن! نزن دوباره نفوسی که ممکن است

من قول می‌دهم که بیایم به خواب تو

زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است

 دل نازکی و دل نگرانی چه می‌شود

من نیستم، تو شهر عبوسی که ممکن است

 ماشین گذشته از تو و هی دور می‌شود

با سرعتی حدود صد و سی که ممکن است

 حالا تو در اتاق خودت گریه می‌کنی

من پشت شیشه‌ی اتوبوسی که ممکن است...

 


این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

 

 


تقدیم به شاعر جوانه‌های انار: حمیده رضایی
تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...

این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت...

حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟... هیچ‌وقت!

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...

 



نوشته‌ام به دلِ شعرهای غیرمجاز
که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز

هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را
که دور باشد از این‌جا هوای غیرمجاز

به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:
جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز

دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر
مباد پُک بزنی بر دوای غیرمجاز

ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است
مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز

تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ
که حفظ کرده‌ای از فیلم‌های غیرمجاز

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش
مباد دم بزنی از خدای غیرمجاز

 



ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور
کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور

منی که منحنی زانوان زاویه‌دار
جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور

همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور

زمین رها شده دورِ مدارِ بی‌دردی
و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور

هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور

 



تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی
داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی

هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی
با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوم

این عابران که می‌گذرند از خیال من
مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی

تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن
در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی

باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!

 



دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت

من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت

روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت

زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت

 



دوباره تَش زده بر قلبِ نازکِ سیگار
هوای سرد و تو و فندک و پُک سیگار

تو طبقِ عادتِ هر روز می‌نویسی باز
به روی صندلیت «عشق» با نوکِ سیگار

و سرفه می‌کنی و یادِ حرف‌های منی
که گفته بوده‌ام انگار با تو که سیگار،

برای حنجره‌ات خوب نیست دست بکش
و دست می‌کشی از آخرین پکِ سیگار

نه! جای پای کسی نیست جز خودت این‌جا
فقط زمین و تن بی‌تحرکِ سیگار

کسی نمی‌رسد از راه، سخت می‌رنجی
و می‌روی که ببینی تدارکِ سیگار

 



دلی که می‌کشی از آن عذاب بی‌رحم است
قبول می‌کنم او بی‌حساب بی‌رحم است

خودت از آن دمِ اوّل سؤال کردی: هست
دلت چگونه؟ ـ و دادم جواب: بی‌رحم است

تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی‌دانی
که شاهزاده‌ی زیبای آب بی‌رحم است؟

وَ گونه‌های تو سرخند و سوخته گفتی
که در ولایتتان آفتاب بی‌رحم است

تو کنجِ خانه نشستی که اعتراض کنی
به دختری که در این اعتصاب بی‌رحم است

من این خدای تو را دیده‌ام؛ دعایت را
از او نخواه کند مستجاب، بی‌رحم است

 



کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ

می‌رود تنهای تنها، باز هم می‌بینمش
باز هم رد می‌شود از این خیابانِ شلوغ

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند
او سرش را می‌برد پایین... خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند
او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه‌اش ـ سنگین... خیابان شلوغ

...ناودان‌ها، چشمکِ خط‌دار ماشین‌های مست
خط‌کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ...

او نمی‌فهمد نمی‌فهمد فقط رد می‌شود
با همان انگیزه‌ی دیرین... خیابان شلوغ

کفش چرمی روبه‌روی کفش چرمی ایستاد
لحظه‌ای پهلوی من بنشین خیابان خلوت است

 


صدای پچ‌پچِ غم... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

صدای پچ‌پچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش
سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است

تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی
نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است

غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است

هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

 


دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت

 -ببند پنجره‌ها را که کوچه ناامن است...
نسیم آمد و نشنید و بی‌خیال گذشت

درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیره‌ی تو... لحظه‌ای که لال گذشت

- چه ساعتی‌ست ببخشید؟... ساده بود اما
چه‌ها که از دل تو با همین سؤال گذشت
...
گذشت و رفت و به تو فکر می‌کنم ـ تنها ـ
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

 

تمام عمر من انگار در غم و درد است
مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است

تمام خاطره‌ها پیش روی چشم منند
زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است

ـ بیا و پاره کن این نامه را نمی‌بینی؟
دو سال می‌شود او نامه‌ای نیاورده است...؟

همیشه گفته‌ام اما نمی‌شود انگار
دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است

تمام می‌شود این قصه آه حرف بزن
فقط نپرس که «لیلی زن است یا مرد است!!»

 



باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا...

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا...

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا...
...
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا...

 



یک سرنوشت سه‌حرفی؛ خالی‌ست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اوّل

آن‌جا زنی گریه می‌کرد با کودکان گرسنه
در دود و خاکستر این‌جا مردی‌ست بر پای منقل

سردرد داریم و گیجیم این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست بعداً خودش می‌شود حل!

این گرگ‌های گرسنه عادی‌ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضعِ قانونِ جنگل

باید فداکار باشم دارد قطاری می‌آید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل

این شعر را بعدِ خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه، شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلّل

من می‌روم تا پس از این آماده‌ی مرگ باشم
ها! راستی «مرگ» دیگر- حل شد معمّای جدول

 



بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست و بگذار هرچه می‌خواهد
قبیله‌ام به دروغ و دَغَل به باد دهد

زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه...، مرا
دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد

قفس چه دوره‌ی سختی‌ست، می‌روم هرچند
مرا جسارت این راهِ‌حل به باد دهد
...
چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

 



فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
...
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

 


بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها
...
هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

 



وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
...
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّقند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

 


وطن‌پرست جنوبی! میان فاصله‌ها گم!
کجایی؟ آه! دل خوش از این قبیله ندارُم


بمانَد آن‌چه کشیدم از این قبیله چه دیدم
که چشم‌های تو حتی نمی‌کنند تجسّم

تو خوبِ خوبی و من نه، تو در جنوبی و من نه
فقط در این دو ندارم همیشه با تو تفاهم

...و رقصِ موی تو وقتی که بشکنی سر و گردن
...و چشم‌های تو وقتی که می‌کنند تبسّم

تمام می‌شوی اما اگر تمام شوم من
تو ای تمامی آتش! من این تمامی هیزم

بزن دفی و برقصان دوباره خاطره‌ها را
که بی‌تو زنده بمانم به کورچشمی مردُم

 


ساعت دو شب است که با چشمِ بی‌رمق
چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق

چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای
جز با زبان شاخه‌گُل و جلدِ زرورق

هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی...
هر وقت می‌نشستی به پیشانی‌اَت عرق...

من با زبانِ شاعری‌ام حرف می‌زنم
با این ردیف و قافیه‌های اَجَق وَجَق

این‌بار از زبان غزل کاش بشنوی
دیگر دلم به این‌همه غم نیست مستحق

من رفتنی شده؛ تو زبان باز کرده‌ای
آن هم فقط همین که: برو در پناه حق!

 


از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم

در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم

تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم

هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
...
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم

 

 دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

تمام ترسم از این آبروی لعنتی است 

شبی می‌آیم و دل می‌زنم به دریاها

و این بزرگترین آرزوی لعنتی است  

زمین چه می‌شود ... آه ای خدای جاودگر!

بگو چه در پی این کهنه‌گوی لعنتی است  

زمان به صلح و صفا ختم می‌شود، هرچند

زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است  

چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند

که هرچه سنگ در این سمت‌وسوی لعنتی است ... 

چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی

همیشه در دل من های و هوی لعنتی است  

به خود می‌آیم از آهنگ‌های تند نوار

که باز حاکی از «I love you» لعنتی است  

بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید

زمان، زمانه‌ی این آبروی لعنتی است

 

 


شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد
دلم در آتش آن اتّفاق می‌سوزد

در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی‌ام کاملاً عوض شده است

صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم
و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم

اتاق پر شده از بوی لاله‌عباسی
من و دومرتبه تصمیم‌های احساسی

اتاق، محفظه‌ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبحِ آدینه

کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید

نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست

چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد

تو حُسنِ مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه‌ی من

من و دوراهی و بیراهه‌ها و زوزه‌ی باد
و مانده‌ام که جواب تو را چه باید داد

شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می‌دوزد

چگونه می‌گذرند این مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه

هوای ابری و اندوهِ باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می‌آید

چه‌قدر خسته‌ام از فکرهای دیرینه
به خواب می‌روم این‌جا کنار شومینه

چراغ خانه‌ی ما نیمه‌روشن است انگار
و خواب‌های تو درباره‌ی من است انگار

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این این اتفاق روشن نیست

 

 

دنیا به دور شهر تو دیوارْ بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‏رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ها به دور شمع کسى چرخ مى‏خورد
پروانه‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است
در مى‏زنیم و خانه گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏دادم عشق را
حتى زبان ساده اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى‏ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند
در شهر: شاعرى ز جهان، بار بسته است

 

 

 

 هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."

مرحومه نجمه زارع

 

مرحومه نجمه زارع، 29 آذر 1361 در کازرون پا به جهان گذاشت و سپس به قم آمد. دانش آموخته رشته عمران دانشگاه همدان بود. پنج شنبه 31 شهریور ماه 1384 زارع در بیمارستان گلپایگانی قم چشم از جهان فرو بست.

 «عشق قابیل است» نخستین و تنها مجموعه‌ی منتشر شده از مرحومه نجمه زارع است  که با تمام ناتمامی، پدیده‌ای نو در غزلسرایی بود که اگر زندگی مجالی دوباره به شاعر جوانش می‌داد، ناسروده‌های ناب بسیار داشت.
تولد: آذرماه 1361
وفات: شهریور 1384
خدایش بیامرزاد.


 
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است/ مرحومه نجمه زارع
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، نجمه زارع

دنیا به دور شهر تو دیوارْ بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‏رسد که تکانى دهم به خویش؟

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ها به دور شمع کسى چرخ مى‏خورد

پروانه‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است

در مى‏زنیم و خانه گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏دادم عشق را

حتى زبان ساده اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏تو، آفتاب

انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى‏ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند

در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است

مرحومه نجمه زارع

 


 
هنوز نیز تو تنها بهانه ی غزلی/ رضا معتمد
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه

برای من دل و دست غزل نمانده ولی

هنوز نیز تو تنها بهانه ی غزلی

خدا شکوه ترا در غزل نهاده بگو

چگونه بگذرم از این ودیعه ی ازلی ؟

برای من که زبانم خزیده پشت سکوت

هنوز نیز تو تنها صدای محتملی

چه بارها که دل از دست تلخ کامی ها

پناه برده به آن چشم روشن عسلی

خیال باز شکفتن نداشتم دیگر

گرفته بودم از این قحطی ترانه ولی ،

تبسمت به سرودن امیدوارم کرد

بگو که تار امید مرا نمی گسلی

رضا معتمد

 


 
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند / فاضل نظری
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، معرفی شاعران ، فاضل نظری

چند شعر از فاضل نظری

بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

  

طلسم

در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم

بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم

هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم

 

پادشاه

از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است
من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است

خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است

مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است

 

مهمان آتش

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است


دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است

 

دلباخته

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ

 

آهنگ

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌خوانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

 

جواهرخانه

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!

 

حاصل عقل

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

 

گنج

شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است

جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است.

 

تفاوت

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند


شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند


برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند


من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند


بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

 

هلاهل

این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته
موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است
زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند
حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته


هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته

زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته!

 

زیارت

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

 

دیر و دور

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند
گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

 

فاضل نظری
 


 
یک شب اقامت دو نفر چند می شود؟/ ناصر حامدی
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

می خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود

جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود

گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود

این شعر تازه شیربهای لب تو بود
حالا لبت عروس دو لبخند می شود


فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟

 ناصر حامدی


 
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد/ فاضل نظری
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

فاضل نظری

 


 
موبه‌مو گفته است پهلو حرف آخر را به در/ مهدی رحیمی
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی رحیمی

شانه بر دیوار محکم کرده و سر را به در

«وای» اگر دستی بکوبد کوبهٔ در را به در

 مثل گل در دست طوفان تکّه‌تکّه بسته است

چادری از باغ میخک‌های پرپر را به در

 شانهٔ دیوار از یک‌سو و باد از یک‌طرف

میخ کرده بال‌های این کبوتر را به در

 در، دهانش از شگفتی باز مانده، گوییا

موبه‌مو گفته است پهلو حرف آخر را به در

 خون تراوش کرده و حک کرده با خطّی درشت

حرف‌های آتشین نام مادر را به در

 باز خواهد شد پس از این از سرِ شرمندگی

هر زبانی تا بگوید نام حیدر را به در

 

مهدی رحیمی

 


 
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست/ فاضل نظری
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

فاضل نظری


 
در گیر و دار وحشت این قرن سرب و دود
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

ای نوبهار چشم به راه تو مانده ایم

دلواپس فروغ نگاه تو مانده ایم

اینگونه در غروب غریبانه غرور

یاد طلوع گاه به گاه تو مانده ایم

در گیر و دار وحشت این قرن سرب و دود

مجنون چشم های سیاه تو مانده ایم

ای مرد، مرد همسفر لحظه گذر

در سایه خیال پناه تو مانده ایم

این شهر را خسوف مداوم گرفته است

تنها به شوق صورت ماه تو مانده ایم

اینجا تمام رهگذرانش غریبه اند

ای نوبهار چشم به راه تو مانده ایم

 


 
شبیه آیه تطهیری! شبیه سوره « اعطینا»!/ علیرضا قزوه
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، علیرضا قزوه

نه مثل ساره ای و مریم ! نه مثل آسیه و حوّا

فقط شبیه خودت هستی ! فقط شبیه خودت زهرا!

اگر شبیه کسی باشی ، شبیه نیمه شب قدری

شبیه آیه تطهیری! شبیه سوره « اعطینا»!

شناسنامه تو صبح است ، پدر تبسّم و مادر نور

سلام ما به تو ای باران ، سلام ما به تو ای دریا!

کبود شعله ور آبی! سپیده طلعت مهتابی!

به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا!...

بگیر آب و وضویی کن ، ز چشمه سار فدک امشب

نماز عشق بخوان فردا ، به سمت قبله عاشورا

علیرضا قزوه

 


 
و تو چقدر غزلهای ناب رو کردی/ ابوالحسن صادقی‌پناه
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

کمی نشستی و با ماه گفت‌و‌گو کردی

و عطر خاطره‌ها را دوباره بو کردی

نفس گرفتی و رد‌ّ بهار گم‌شده را

میان غربت نیزار جست‌و‌جو کردی

هوا چقدر به موقع گرفت و باران زد

و تو چقدر غزلهای ناب رو کردی:

ـ‌ دلم چقدر گرفته‌ست ... کاش می‌شد رفت ...

(و چشمها را بستی و آرزو کردی)

و زیر پای تو انگار بغض دریا بود

که منفجر شد و با موجها وضو کردی

به سمت ماه دویدی، ‌رها، رهای رها

و صورتت را در ابرها فرو کردی
 

ابوالحسن صادقی‌پناه
 

 


 
من از اوسط خرداد رو به پاییزم
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

به آفتاب نگاهت قسم امام دلم

شعاع مهر تو تابیده در تمام دلم

تمام وسعت این دل مجال جلوه توست

ازآن جمال، فکن جرعه ای به جام دلم

ازآن زمان که دل من غلام عشق تو شد

زمانه سکه زر می زند به نام دلم

اگرچه پرتو رویت همیشه تابان است

غم غروب نشسته به روی بام دلم

 از آن شبی که تو رفتی کسی نیامده است

که مرهمی بدهد بهر التیام دلم

من از اوسط خرداد رو به پاییزم

و تاب درد ندارد دگر نظام دلم ...

احسان


 
شاعر که تا سه ثانیه پیش زنده بود/ عباس احمدی
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عباس احمدی

عاشق شد و برای خودش یک کفن سرود

شاعر که تا سه ثانیه پیش زنده بود!

شاعر ، که تا سه ثانیه قبل مثل ما ...

شاعر ، که تا سه ثانیه بعد مثل رود...

چشمان او سفید شد و جاده ها سفید

دستان او کبود شد و آسمان کبود

رختی نداشت تا که ببندد از این جهان!

کفشی نداشت بگذرد از عالم وجود!

چیزی نداشت ، جز چمدانی پر از کلید

با عشق ، قفل هر چه در بسته را گشود

کوچید در سپیده دم آخرین سفر

با آخرین قطار ، بدون صدا و دود!

شاعر شبیه شعر خودش شد ، ولی چه دیر!

جان داد پای این غزل خود ولی ، چه زود!

این شعر را که میشنوید او سروده است

شاعر ، که تا سه ثانیه پیش زنده بود!

عباس احمدی


 
همه ی شهر می شناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست/ رضا نیکوکار
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس

دیده ای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد بدون سر باشد
سایه گستر شود درختی که تنه اش زخمی تبر باشد

دیده ای تا کنون پرستویی روی مین آشیانه بگذارد
استخوانی بیاید و مثل قاصدک های خوش خبر باشد

فکر کن دیده ای یکشب ماه روی دوشش ستاره بگذارد
یک نفر بعد ِ رفتنش حتی باز هم بهترین پدر باشد!

همه ی شهر می شناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست
چشم هایم ندیده دریایی از دل تو بزرگ تر باشد

آن قدر ارتفاع داری که مرگ از تو سقوط خواهد کرد
زندگی بعد ِ مرگ می خواهد بیشتر در تو شعله ور باشد

هرچه نادیدنی ست را دیدی، تا ابد سنت جنون اینست
عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد!

رضا نیکوکار


 
مردهای بعد از قطعنامه ایم!/ آرش شفاعی
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر نو نیمایی ، آرش شفاعی

فکر ها علیل، ذکرها عبث

اوج ها به قدر سقف یک قفس

پای ما مسافر است

جاده ها ولی

به مقصدی حقیر ختم می شوند

ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها

شما؛

در زلال مغز آسمان رها

فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟

چرا، ولی چه فایده؟

آسمان قبولمان نمیکند

حال ما دچار عادت زمانه ایم

شانه می کنیم! سرمه می کشیم! عشوه می کنیم!

مرد های بعد از قطعنامه ایم !

 

آرش شفاعی


 
و مژده داد که صبح ظهور مى آید
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

صداى بال ملائک ز دور مى آید

 مسافرى مگر از شهر نور مى آید  

دوباره عطر مناجات با فضا آمیخت

مگر موسى  عمران ز طور مى آید

ستاره اى شبى از آسمان فرود آمد

 و مژده داد که صبح ظهور مى آید 

چقدر شانه غم بار شهر حوصله کرد

 به شوق آنکه پگاه سرور مى آید 

به زخمهاى شقایق قسم،هنوز از باغ

شمیم سبز بهار حضور مى آید  

مگر پگاه ظهور سپیده نزدیک است؟

 صداى پاى سوارى ز دور مى آید


 
دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدی/ مهدی جهاندار
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی جهاندار

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدی

مهدی جهاندار


 
خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!‌/ قیصر امین ‌پور
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

دلم خوش است به گل‌های باغ قالی‌ها
که چشم باران دارم زخشکسالی‌ها

به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک!
خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!‌

چه غربتی است، عزیزان من کجا رفتند؟
تمام دورو برم پر زجای خالی‌ها

زلال بود و روان رود روبه دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی‌ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی‌خیالی‌ها


قیصر امین پور


 
دستور زبان عشق/ قیصر امین ‌پور
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد

قیصر امین پور


 
ای ناگهان تر از همه اتفاقها/ مهدی عابدی
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی عابدی

ای ناگهان تر از همه اتفاقها

پایان خوب قصه تلخ فراقها

یکجا زشوق آمدنت باز می شوند

درهای نیمه باز تمام اتاقها

یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق

سر باز می کنند ترکها به طاقها

بی دستگیری ات به کجا راه می برم؟

در این مسیر پر شده از باتلاقها

باز آ، بهار من ! که به نوبت نشسته اند

در انتظار مرگ درختان اجاقها

ای وارث شکوه اساطیر ! جلوه کن

تا کم شود ابهت پر طمطراقها

مهدی عابدی


 
این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود

صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود

این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رخ‌

در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود

فیل کج‌روی کند، این سرشت فیلهاست‌

کج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود

اسپ خیز می‌زند، جست‌وخیز کار اوست‌

جست‌وخیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود

آن پیاده ضعیف راست راست می‌رود

کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود

هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌

این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود

آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد

خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود

ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود

زیر پای فیل‌، پهن‌، چون خمیر می‌شود

آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است‌

هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود

این پیاده‌، آن وزیر... انتهای بازی است‌

این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود

 

محمدکاظم کاظمی

 


 
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد  
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد

این گیرودار ماوشما درمیان راه
چون روزه بازکردن پیش از غروب شد

دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد

آن آتشی که غیرت صدآفتاب داشت
دریک نفس برودت قطب جنوب شد

آفت نبود تا طپش آرزو نبود
این خانه گرخراب شد از رفت وروب شد

تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت
طغیان رود نیل -که دیدم- رسوب شد

محمد کاظم کاظمی


 
مثنوی عاشقان/ سیدحسن حسینی
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، سیّدحسن حسینی

سیدحسن حسینی

مثنوی عاشقان
 
 
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
از آن ها که خونین سفر کرده اند
سفر بر مدار خطر کرده اند
از آن ها که خورشید فریادشان
دمید از گلوی سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشیواری عشقبازان فزود
عزای کهنسال را عید کرد
شب تیره را غرق خورشید کرد
حکایت کنیم از تباری شگفت
که کوبید درهم، حصاری شگفت
از آن ها که پیمانه «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند
ببین خانقاه شهیدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون می زنند
دف عشق با دست خون می زنند
سر عارفان سرفشان دیدشان
که از خون دل خرقه بخشیدشان
به رقصی که بی پا و سر می کنند
چنین نغمه عشق سر می کنند:
«هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار بر جان ما
اگر دشنه آذین کنی گرده مان
نبینی تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، این مرهم عاشق است
که بی زخم مردن غم عاشق است
بیار آتش کینه نمرود وار
خلیلیم! ما را به آتش سپار
که پروانه برد با دو بال حریق»
در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است
بیا در خدا خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان تکلم کنیم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشی است هان! اولین شرط عشق
بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم
ببین لاله هایی که در باغ ماست
خموشند و فریادشان تا خداست
چو فریاد با حلق جان می کشند
تن از خاک تا لامکان می کشند
سزد عاشقان را در این روزگار
سکوتی از این گونه فریادوار
بیا با گل لاله بیعت کنیم
که آلاله ها را حمایت کنیم
حمایت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
 
کرامات نورانی
 
 
هلا ، روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو
به مهمان شراب عطش می دهد
شگفت است مهمانی چشم تو
بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو
پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو
تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو
دلم نیمه شب ها قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو
شفا می دهد آشکارا به دل
اشارت پنهانی چشم تو
هلا توشه راه دریا دلان
مفاهیم طوفانی چشم تو
مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو
از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو
 
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید
از گناه اولین بر حضرت آدم رسید
گوشه‌گیری کردم از آوازهای رنگرنگ
زخمه‌ها بر ساز دل از دست بی‌دادم رسید
قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی
کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید
مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم
تیر آخر بر جگر از چلة بادم رسید
شب خرابم کرد اما چشم‌های روشنت
باردیگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسید
سرخوشم با این همه زیرا که میراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسیدم
هیچ کس داد من از فریاد جان‌فرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید

 

بیمارستان

بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می‌شوم
نگهبانی دست مرا می‌گیرد
و به سمت بهشت می‌برد
به غرفه‌های ستاره و گل
قدم می‌نهم
جام‌های بهشتی
یک‌بارمصرف است
سیگاری روشن می‌کنم
و خاکسترش را در ملکوت می‌تکانم
سکوت می‌شکند
مومنان از زیارت هم جا می‌‌خورند
جام پنجره‌ها
لبریز از سوال
روی دست کنج‌کاوی‌ها چرکین می‌شود
فرشته من ساعت می‌زند
و نگهبان بدون اطلاع قبلی
از پیروزی شیعیان جنوب لبنان
حراست می‌کند
ایندرال، آدرنالین، منشاوی، آرنولد...
خسته‌ام از بازیگوشی
میان خیابان
و عبور از خط‌کشی‌های منطقه‌دار
هستی
حس می‌کنم حوصله‌ی مرا ندارد
در کنار ستاره و گل
سرم به چارچوب‌های خیالی می‌خورد
بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می‌شوم
و در حاشیه میدان شهدا
فرشته‌ی جوانی در دل آه می‌کشد
و آرزوهای گرسنه مرا بدرقه می‌کند...

 

شمشیر باستانی

در جایگاه تنگ فراموشی
در خواب سرد زنگ
فرو بودم
دستی مرا کشید
با خون خصم
دستی مرا جلا داد
من
شمشیر باستانی شرقم
اصحاب آفتاب بر قبضه‌ی قدیمی من کندند:
«یاران مصطفی
شمشیر زرنگار
حمایل نمی‌کنند...»
من
شمشیر باستانی شرقم:
پرورده‌ی مصاف
بی‌زار از غلاف!

 

نوش‌داروی طرح ژنریک

امانت
شاعری وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به «نگهبانی» داد!

 

نان و پسته
شاعری می‌لنگید
ناقدی نان می‌خورد!

 

اشتباه
شاعری قبله‌نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!

 

آرامش
شاعری
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!

 

طریقت نو
زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آهنگ حزین آه کشید:
«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک!»

 


عطش و دریا
شاعر تشنه
ز دریا می‌گفت
اهل بیت سخنش را
به اسارت بردند!

 

تاجر و تریبون
شاعری پرپر شد
گل کرد!

 

مراعات نظیر
تاجری دسته گلی پرپر دید
یاد پروانه‌ی کسبش افتاد!

 

سرقت
شاعری
آینه‌ای را دزید
روی آیینه‌ی مسروقه نوشت:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود!

 

تفاّل
تاجری فال گرفت
غزلی لامیه آمد-
تاجر
چیزی از شعر نفهمید اما
چشم مبهوتش را قافیه‌ی «مال» گرفت

 


تقلا
تاجری قصه‌نویس
کودکان را به تفاهم می‌خواند
مگسی
روی گل لاله تقلا می‌کرد!

 

امضا
تاجری اره برقی آورد.
پای یک منظره را
امضا کرد!

 

براعت استهلال
تاجری
مجلس تفسیر گذاشت
ابتدا
فاتحه بر قرآن خواند!

 

رابطه
شاعری ضربت خورد
تاجری شعرشناس
در ته حجره‌ی خود
شربت خورد!

 

گله و صله
شاعری از غم دوران گله کرد
تاجری خنجر خواست
و سر حوصله
فکر صله کرد!

 

فردا صبح بهار تحویل می شود
غروبی که فقط چهل و هفت بهار تکرار شده است!!!
ماهی ها دل تنگ!
سیر ها و سنجد ها در پلاستیک
بهار در دور دست ها
در راه پله ها
بوی تند سبزی پلو
پیچیده
تشدید پررنگی روی تنهایی من!
مقابل آئینه می ایستم
و از بهارهای رفته خجالت می کشم!
زبان تلفن بند آمده !
انگشت ها به مرخصی نوروزی رفته اند!
 
حلقه ای در دهن چاه توالت افتاد
کیمیا را بنگر!
تاجری تا آرنج
دست در خون دل دنیا کرد!

 

 در اتوبان سلوک
شاعری هروله ای کرد و گذشت
زاهدی چپ شد و مرد
عارفی پنچری روح گرفت.
 
شاعری شعر جهانی می گفت
 هم بدان گونه که می افتد و دانی می گفت
 
شاعری شوریده
از خودش بر می گشت
کاغذی در کف داشت
پی یک شاعر دیگر می گشت
 
پیش چشم شاعر
جدولی حل می شد
عشق مختل می شد!
 
شاعری شایعه بود
نقد تکذیبش کرد!
 
تاجری سر می رفت
شاعری حل می شد
ناقدی نیزه به دست
در المپیک غم اول می شد.
 
شاعری خم می شد
منشی قبله ی عالم می شد!
 
شاعری خون می گفت
زاهدی ایدر و ایدون می گفت
قصه ی لیلی و مجنون می گفت!
 
سالکی خسته به دنبال حقیقت می رفت
در مجاری اداری گم شد!
 
شاعری مادر شد
پدر بچه ی خود را سوزاند!
 
شاعری نی می زد
عارفی می نالید
زاهدی بست پیاپی می زد!
 
تاجری مجلس تفسیر گذاشت
ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!

 

 راز رشید

به گونه‌ی ماه
نامت زبان‌زد آسمان‌ها بود
و پیمان برادریت
با جبل نور
چون آیه‌های جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمه‌گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه‌ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست
شام غریبان
مرحوم سیدحسن حسینی
سکوت
سنگین و پرهیاهو
صف می‌آراست
گلوی شورشی تو
_ در خط مقدم فریاد_
بر یال ذوالجناح باد
دستی دوباره می‌کشید
و زیر تابش خورشید
آه از نهاد علقمه برمی‌خاست!
***
سکوت
سنگین و پرهیاهو
درهم می‌شکست
گلوی شورشی تو
بر یال ذوالجناح باد
شتک می‌زد
علقمه _سرخ و سیراب_
در زیر زانوان تو می‌غلتید
و خورشید
بر کوهان کوه‌های برهنه
به اسارت می‌رفت...
 
سیدحسن حسینی
 


 
شعر جوان مهاجر/نگاهی به سلسله کتابهای «ادبیات معاصر افغانستان‌»
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نقدشعر

 شعر مهاجرت افغانستان در ایران‌، سالهاست که یک جریان پویا و زاینده بوده است‌. این پویایی و زایندگی هم به واقع حاصل پیوند یک سلسله عوامل بیرونی و درونی است که به نحوی خاص‌، با هم همسو گشتند، یعنی از سویی مردم افغانستان و طبعاً شاعران آنها حرفهای ناگفتة بسیاری داشتند که حاصل اوضاع بحرانی این کشور بود و از سویی دیگر، در محیط ایران امکانات و شرایطی برای رشد در زمینة ادبیات فراهم بود، و این چیزی است که در سایر کشورهایی که مهاجران افغان در آنها به سر می‌برند، مهیّا نیست‌. به این عوامل باید افزود تشکیل جلسات ثابت و مستمر نقد و بررسی شعر در میان مهاجران افغان را که مهم‌ترین این جلسات‌، در این سالها انجمن «درّ دری‌» در مشهد بوده است‌.

به همین سبب‌، ما در سالهای اخیر، شاهد یک نسل جوان ولی جدّی از شاعران مهاجر افغان هستیم که غالباً در سنین دانش‌آموزی و دانشجویی‌اند و البته بسیار باتحرّک و سرزنده ظاهر شده‌اند. بعضی از این شاعران‌، در این سالها در محافل ادبی ایران نیز مطرح بوده و در مسابقات و جشنواره‌ها، مقامهای خوبی آورده‌اند، همچون حمید مبشّر و سیدالیاس علوی‌.

باری‌، با این مقدمة کوتاه‌، می‌خواهیم به معرفی یک سلسله از آثار این نسل شاعران بپردازیم‌، سلسله‌ای که تا حدودی حکایتگر نگاه تازه و گرایشهای سبکی ویژه‌ای است که شاید در نسل قبل به این روشنی دیده نمی‌شد. این کتابها، حدود بیست عنوان مجموعه شعر است که با عنوان «ادبیات معاصر افغانستان‌» به چاپ رسیده است‌. ناشر این کتابها، محمدابراهیم شریعتی از فعالان عرصة نشر آثار ادبی در افغانستان است‌.

تا جایی که اطلاعات من یاری می‌دهد، این اولین باری است که آثاری به این تعداد، از شاعران افغانستان در یک سلسلة به‌هم‌پیوسته منتشر می‌شود و این تا حدودی یادآور حرکتی مشابه است که در ایران انجام شد و بسیار مؤثر بود، یعنی انتشار سلسلة «گزیدة ادبیات معاصر» کتاب نیستان‌.

دوازده مجموعه از این بیست مجموعه شعر، به شاعران جوان اختصاص دارد، یعنی «نامه‌ای از لالة کوهی‌» از زهرا حسین‌زاده‌، «مرگ بر الفبا» از نقیب آروین‌، «شاعر به انتهای خیابان رسیده است‌» از محمد واعظی‌، «اینجا منم زنی‌، با چادری سیاه‌» از فاطمه سجادی (حصار)، «عکس ماه تو بر دیوارهای شب لیلی‌ترند» از رحیمه میرزایی‌، «آهوی همیشه دویده در من‌» از حسین حیدربیگی‌، «گریه‌های مریم مصلوب‌» از حفیظالله شریعتی (سحر)، «شکل هندسی تو» از معصومه احمدی‌، «هبوط در پیاده‌رو» از غلام‌رضا ابراهیمی‌، «من در اثر ماه‌گرفتگی‌» از سید عاصف حسینی‌، «من نشانه‌های سفر را گم نکرده‌ام‌» از حسین حسین‌زاده و «دو ماه در خسوف‌» از معصومه صابری‌.

این شاعران‌، کسانی‌اند که عموماً در دهة هشتاد به شاعری روی آورده‌اند و آثارشان رنگ و بوی خاص خود را دارد. شاخصه‌های مهم صوری و محتوایی شعر این گروه را چنین می‌توان برشمرد:

این شاعران‌، فرزندان سالهای اخیر هستند، یعنی دوران ثبات و بازسازی و البته وضعیت خاصی که کشور از نظر حضور بیگانگان با آنها روبه‌روست‌. به همین لحاظ، در شعر این گروه‌، کمتر نشانه‌ای از مضامین دهة هفتاد یعنی دوران جنگهای داخلی و یا پیش از آن‌، یعنی دوران جهاد و مقاومت دیده می‌شود. اگر هم بحثی از مسایل و مباحث سیاسی و اجتماعی در میان است‌، بیشتر به وضعیت بی‌سروسامان کشور و بی‌عنایتی دولتمردان به اوضاع جاری اشاره دارد.

خوشبختانه زندگی‌،

هنوز غم‌

هنوز شادی دارد.

هنوز دارد و ندارد، دارد.

نان قرض‌

آب مجانی‌

رؤیای مفت‌!

خبرها تعطیل نیست‌:

احمدشاه مسعود هست‌

افغانستان هست‌

زلزله آدم می‌کُشد

آدم‌، آدم می‌کُشد

هنوز می‌شود

از شرم‌گینی مردان بی‌نان‌وآب خانواده‌،

از دختران بی‌خنده ـ بی‌فصل‌

از کودکان بی‌بایسکل‌

و از شادی‌هایی‌

که می‌بینی ـ که می‌بینیم‌;

شاعر بود

ظالم بود

مظلوم بود.

(نقیب آروین‌، مجموعة «مرگ بر الفبا»)

 

از این که بگذریم‌، در این مجموعه‌ها، به یک دغدغة همیشگی مهاجران افغان بر می‌خوریم‌، یعنی بی‌سرنوشتی و احساس بی‌هویتی‌ای که هنوز از سر این مردم دست برنداشته است‌.

امسال باز بی‌وطنیم‌، ای پرنده‌ها

یک روح در دو تا بدنیم‌، ای پرنده‌ها

دیدی بهار سال دگر خنده‌ای نکرد

در برف مانده جان بکنیم ای پرنده‌ها

وقتی که چشم کلبة ما بسته می‌شود

بر خانة که در بزنیم ای پرنده‌ها؟

... جایی برای ماندن و رفتن نمانده است‌

شب را کجا قدم بزنیم ای پرنده‌ها؟

(محمد واعظی‌، مجموعة «شاعر به انتهای خیابان رسیده است‌»)

و موضوع دیگری که غالباً دستمایة این گروه شاعران می‌شود، تغزّل است که در شعر دهة شصت و اوایل هفتاد افغانستان در محیط هجرت تقریباً غایب بود و از اواسط دهة هفتاد، با سعی سیدنادر احمدی و محمدشریف سعیدی و بعضی دیگر از شاعران نسل پیش‌، کمابیش وارد مضامین شعر مهاجرت شد.

ویژگی مهم این تغزّلها، درآمیختگی‌شان با دغدغه‌ها و مسایل خاص مردم افغانستان است که به این شعرهای عاشقانه‌، رنگی از غربت و اندوه هم می‌دهد. به واقع این تغزّلی است کمابیش بومی و درآمیخته با دیگر چیزهایی که در زندگی مردم افغانستان امروز حضور دارد. به همین سبب‌، آن را می‌توان از عاشقانه‌سرایی شاعران امروز ایران‌، کمابیش متمایز کرد.

اگر چه نام تو در کوچه گل‌قمر باشد

به زیر شال سیاهت دو تا سحر باشد

نگفتی از چه در این روزها سیه‌پوشی‌

که سیل زلف تو پاشیده تا کمر باشد

مگر زمانه همه ساله با تو بد گشته‌

مگر که زخم نمک‌سوده بر جگر باشد

بگو که ده چه خبر، آسمان چه می‌بارد؟

بهار آمده یا نه‌، پرنده پر باشد؟

خدا کند که به یک صبح صادق روشن‌

بهار چشم تو در کوچه جلوه‌گر باشد

موضوع دیگری که مشخصاً در شعر این گروه دیده می‌شود و در آثار نسل پیش کمابیش غایب بود، دغدغه‌های درونی و مضامینی مربوط به زندگی انسان امروز است‌، یک انسان شهری و سردرگم‌. شاعران دهة شصت و هفتاد افغانستان‌، به سبب درگیری در مسایل حاد سیاسی و اجتماعی‌، چندان مجال پرداختن به خویش را نداشتند. به همین دلیل‌، شعر آنان‌، غالباً کلی و نمادگرایانه است‌. انسانی که در شعر آنان دیده می‌شود، غالباً با یک انسان معمولی در این زندگی شهری فرق دارد، شخصی است با این ویژگیها:

هنوز بادیه‌گردم به شیوة پدرم‌

چه آید از پس امروز بر سر پسرم‌؟

چه شد که آن همه دریا نکرد سیرابم‌

و بعد آن همه طوفان هنوز مردابم‌

من از تلاطم این بحر، تشنگی بردم‌

به ساحلی نرسیدم که همسفر خوردم‌

سفر ملول شد از من‌، من از سفر خستم‌

خجول هرچه رفیقان و رهروان هستم‌

مباد گردی از این‌سان سفر، به دامن‌تان‌

نصیب گرگ بیابان‌، نصیب دشمن‌تان‌

(سید ابوطالب مظفری‌)

ملاحظه می‌کنید که اینجا، بیان غالباً نمادین و کلّی است‌. سخن از دریا و طوفان است و بحر و ساحل‌، که نمادهایی‌اند از جوش و خروش انقلاب در افغانستان‌. ولی در شاعران جوان‌تر که ما در این بحث به آنها می‌پردازیم‌، این انسان با جزئیات بیشتری توصیف می‌شود و لحظاتی خاص از زندگی او به شعر درمی‌آید که شاید در آثار نسل پیش‌، کمتر با این جزئیات مطرح شده بود.

این ایستگاه سوم و لبریز آدم است‌

ساعت دوباره شش شده اما کسی کم است‌

هل می‌دهند عالم و آدم‌، در این میان‌

یک پیرمرد گفت برو! صندلی کم است‌

این بار چندم است که او دیر می‌کند

یا صبح زود رفته و حالا «مقدم‌» است‌

حالا سوار یک اتوبوس قراضه‌ام‌

بازار چشمهای تماشا فراهم است‌

یک صندلی کهنه مرا در خودش نشاند

یک صندلی که مثل خودم گنگ و مبهم است‌...

خواب و خیال آمد و در من عبور کرد

آقا بلند شو! ته دنیا «مقدم‌» است‌.

(غلام‌رضا ابراهیمی‌، مجموعة «هبوط در پیاده‌رو»)

به همین سبب‌، می‌توان گفت این شعرها، شخصی‌تر و خاص‌تر است و از این نظر، قرابت بیشتری با جریانهای نو در شعر امروز دارد.

به تبع همین خاص‌شدن فضا و مضامین‌، تخیّل و زبان این شاعران هم امروزی‌تر است و حاصل تجربه‌های زبانی و کشفهای تصویری خودشان‌. البته نباید فراموش کرد که در این میان بعضی ابهامهای ناخواسته و لغزشهای زبانی هم در کار است‌، ولی به هر حال در این شعرها نوعی سرزندگی و پیوند با چشمدیدها و تجربیات عینی شاعران دیده می‌شود که بسیار ارزشمند است‌.

البته نباید فراموش کرد که ممکن است این شخصی‌شدن بیش از حد شعرها، میان شاعر و اجتماع فاصله بیندازد و در نهایت از وسعت حوزة مخاطبان آنان بکاهد. آنچه این احتمال را زیاد می‌کند، گرایش نسبتاً بیشتر این شاعران به قالبهای نوین است که البته یک ضرورت است و طبیعتاً مخاطبان شعر را به تدریج با شعر نو بیشتر آشتی می‌دهد، ولی این را هم انکار نمی‌توان کرد که شعر این گروه را به نسبت نسل پیش‌، کم‌مخاطب می‌سازد.

به هر حال‌، انتشار پیوستة آثار شاعران جوان مهاجر در این سالها، نویدبخش یک حرکت تازه است‌، حرکتی است که مبتنی است بر فعالیتهای ادبی نسل پیش‌، ولی در عین حال‌، از بعضی ویژگیهای خاص نیز بهره دارد. این شعرها، تا حدود زیادی بر شعر جوان افغانستان در داخل کشور هم اثر گذاشته است‌، هم به واسطة توزیع این کتابها در افغانستان و هم به سبب حضور بعضی از این شاعران که در سالهای اخیر به کشور بازگشته و مشغول فعالیتهای ادبی و مطبوعاتی شده‌اند، همچون نقیب آروین و سیدعاصف حسینی‌.

با این وصف‌، هیچ دور از انتظار نیست که شعر جوان افغانستان در سالهای بعد را کاملاً متمایز با شعر دهه‌های پیش ببینیم‌، به‌ویژه که این تمایز از جهاتی نوعی پیشرفت هم به حساب می‌آید.