آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

طرح این شعر، گفت‌وگویی است میان دو مهاجر افغان،‌ یکی در این سوی آبها و دیگری در بلاد فرنگ.

 تسبیح و فال حافظ و قندان نقره‌کار

فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

مُهر امین و پستة خندان و زعفران‌

ـ بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود

باج و خراج بایدمان داد، بی‌شمار

گفتی که در اوایل اسفند می‌رسی‌

اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود

آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود

از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد

تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

اسفند دختری است که آسوده می‌شود

از درد زندگی به مداوای انتحار

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود

بر قطعة صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود

در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

گفتی قطار خرّم نوروز می‌رسد

نوروز را نداده کسی راه در قطار

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌

نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟

نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود

دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟

این خرّمی بس است که سنجاق می‌شود

بر سررسید کهنة من برگی از بهار

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌

از ما همین دو جمله بماند به یادگار

محمدکاظم کاظمی

 


 
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت.../ نجمه زارع
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، نجمه زارع

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو، من به هیچ کس انگار هیچ‌وقت...

اینجا دلم برای تو هی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی‌شود اخبار هیچ‌وقت...

حیفند روزهای جوانی نمی‌شوند
این روزها دومرتبه تکرار، هیچ‌وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟ هیچ‌وقت!

بگذار من شکسته شَوَم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت... 

مرحومه نجمه زارع


 
تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را/ پانته آ صفایی بروجنی
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، پانته‌آ صفایی بروجنی

 نفس نفس به درونت بکش هوایم را 

و پر کن از نفست ذره ذره هایم را

 

نسیم باش و به بازی بگیر چون پر قو 

شبانه ، گیسوی بر شانه ها رهایم را

 

اگر همیشه مرا بیم سرنگون شدن است 

تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را

 

زنی به میل خودت آفریده ای از من 

خودت به هم زده ای نظم آشیانم را

 

فرشتگان مقرب هنوز حیرانند 

تورا به سجده در آیند یا خدایم را

 

من اختراع توام ، ثبت کن مرا که خدا 

کنار رفت و پذیرفت ادعایم را

 

به اسم شهر تو تغییر می دهد یک روز 

شناسنامه من ، اسم روستایم را

 

شغال های بیابان تمام شب تا صبح 

مدام زوزه کشیدند رد پایم را

 

برای آن که بدانند من ازآن توام 

به بوسه مهر بزن بین شانه هایم را

 

پانته آ صفایی بروجنی

 

 


 
زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم/ هادی فردوسی
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

ما دور مداری از خطر می گردیم

تا صبح بدنبال سحر می گردیم 

سوگند به لاله ها که همچون خورشید

زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم

 

  

شهر آینه دار می شود با یک گل

پروانه تبار می شود با یک گل

 گفتند نمی شود ولی می بینند

یکروز بهار می شود با یک گل

 

 

عهدیست که بسته ایم برمی خیزیم

با اینکه شکسته ایم برمی خیزیم

 هروقت که نام عشق را می خوانند

هرجا که نشسته ایم برمی خیزیم

 

 

 خون بسته سرم تمام گیسم سرخ است

می گریم و چشم های خیسم سرخ است 

هرچند که سبز رفته ای نامت را

با هرقلمی که می نویسم سرخ است

 

  

از زخم شناسنامه دارند هنوز

در مسجد خون اقامه دارند هنوز 

آنان همه از تبار باران بودند

رفتند ولی ادامه دارند هنوز

 

 

 سرتاسر شهر با تو عطرآگین بود

لبخند تمام کوچه ها غمگین بود 

آنروز که بردوش ترا می بردیم

تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

 

 

یک ذر‌ّه از آفتاب باقی مانده است

در جام کمی شراب باقی مانده است

هر قطره خون به قاصدکها می‌گفت

گل رفته ولی گلاب باقی مانده است

 


پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

 

بر قلب سراب زخم‌کاری زد آب
جاری شد و لبخند بهاری زد آب
در رویش تشنگی به پیشانی خاک
صد بوسه برای یادگاری زد آب

 

 هادی فردوسی

 

 

 

 


 
مردم شهر همه منتظر یک نفرند
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

محسن جلالى فراهانى

کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند
در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند
مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند
برگها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند
خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند 

 


 
بغضی که روی صندلی چرخدار بود/ ابوالحسن صادقی پناه
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس

 اشاره: شعری که در زیر می خوانید برنده ی یکی از کنگره های شعردفاع  مقدس بوده است.


خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو 
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت 
ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را 
بغضی که روی صندلی چرخدار بود

 ابوالحسن صادقی پناه


 
در تنگنای قافیه جان داده می روم
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

... در امتداد مبهم یک جاده می روم

با سرنوشت خویش درافتاده می روم

باری مسافرم من و باران تبار من

از آن زمان که ابر مرا زاده می روم

من زخم یک کبوتر تنهای خسته را

مرهم نهاده پنجره بگشاده می روم

هرچند مدتیست که عقلم رسیده است

محتاط می نشینم و آماده می روم

"آنقدر ساده ام که پس از سالها هنوز

دنبال هرکه دانه به من داده می روم"

دیگر غزل از آخر خط هم گذشته است

در تنگنای قافیه جان داده می روم

در را به روی حادثه ها باز می کنم

در امتداد مبهم یک جاده می روم ...

احسان


 
تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت‌/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

و قسم‌خورده‌ترین تیغ‌، فرود آمد و رفت‌

ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌

در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد

برق نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌

کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌:

پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌

از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد رفت‌

از کجا بود، چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌

این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌

محمدکاظم کاظمی


 
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است/ فاضل نظری
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است 
من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است

خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است

مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است

فاضل نظری


 
امسال هم بدون تو تحویل می‌شود؟/ زهرا بیدکی
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

عشق از من و نگاه تو تشکیل می‌شود

گاهی تمام من به تو تبدیل می‌شود

وقتی به داستان نگاه تو می‌رسم

یکباره شعر وارد تمثیل می‌شود

ای عابر بزرگ که با گامهای تو...

از انتظار پنجره تجلیل می‌شود

تا کی سکوت و خلوت این کوچه‌های سرد

بر چشمهای پنجره تحمیل می‌شود؟

آیا دوباره مثل همان سالهای پیش

امسال هم بدون تو تحویل می‌شود؟

بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو

بازار وزن و قافیه تعطیل می‌شود

«آنروز هفت سین اهورایی بهار

موعود! با سلام تو تکمیل می‌شود»


 
زهرا بیدکی 
 


 
اگر اشاره کند پا و سر تماشایی است/ محسن جلالی فراهانی
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر انتظار ، محسن جلالی فراهانی

امام عصر! گلویم فشرده از درد است
هنوز حال و هوای قبیله‌ام سرد است

قسم به چهره نورانیت که پنهان است
قسم به دست دعایت که رحمت از آن است

قسم به ناله جانسوز شام عاشورا
قسم به نور هدایت، امام عاشورا

قسم به روح شهیدی که غرق لبخند است
قسم به جسم شهیدی که پشت اروند است

شب بسیجی تو با حسین می‌گذرد
و با صحیفه پیر خمین می‌گذرد

دم بسیجی سید، دم مسیحایی است
اگر اشاره کند پا و سر تماشایی است

اگر ز پای خود اکنون فتاده‌اند آنها
اگر دو چشم خود از دست داده‌اند آنها

اگر ز بعد شبی که ستاره می‌چینند
دو دست عاشق خود را دگر نمی‌بینند

بدان نهایت رویایشان ظهور شماست
و روشنایی چشمانشان حضور شماست
 
محسن جلالی فراهانی


 
کنعان به خواب رفتم و در مصر دیدمت/ کورش کیانی
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

کنعان به خواب رفتم و در مصر دیدمت
از کاروان برده‌فروشان خریدمت

شب‌های بیشماری از این دست در دمشق
منجر شدی به خوابم و هر شب پریدمت

از دهلی گناه لبت تا عراق شرم
برگونه‌های قرمز جیحون چکیدمت

یونان که حمله کرد به چشمان میشی‌ات
براسب زاگرس به سپاهان دویدمت

وقتی برید موی ترا خنجر عرب
در تار و پود قالی کاشان کشیدمت

باد افاغنه که شبی ریشه تو کند
همچون گیاه مهر به دندان جویدمت

قوم مغول که میل به چشمان گل کشید
در شیون تغزل حافظ خزیدمت

بانوی روز مادر و شب مهربان، وطن
در پرچمی سه رنگ به آتش کشیدمت

 

کورش کیانی

 


 
کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، محمد کاظم کاظمی

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها


شبهای بد بلندترند از همیشه‌ها


شبهای بد بلندترند از همیشه‌ها


تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها


امشب بدون جامه بخوابی بلندتر


بر روی روزنامه بخوابی بلندتر


دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر


خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر


وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر


خون شما به شیشه شود جانگدازتر


یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر


سیبی که می‌خورید درختی شود مگر


مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌


منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:


من آمدم ترانه بیارم برایتان‌


آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌


روزانتان همیشه به جوزا بدل شود


شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود


آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌


سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌


دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود


هر شب خوراک برّه نصیب تو می‌شود


تا هندوانه پوست شود صبر کن عزیز!


آن پوست سهم توست شود، صبر کن عزیز!


کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو


این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو


سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌


مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌


امسال اگر بریده نان می‌خوریم ما،


سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

محمدکاظم کاظمی


 
گناه اول ما، افتتاح پنجره بود/ قیصر امین پور
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است

ز باغ لاله خبرهای داغ بسیار است

در این کرانه که باران داغ می بارد

به چشم ما گل بی داغ کمتر از خار است

گناه اول ما، افتتاح پنجره بود

گناه دیگر ما، انهدام دیوار است

خوشا اشاعه خورشید در بسیط زمین

صدور نور به هرجا که آسمان تار است

مرا زمان ملاقات آفتاب رسید

مکان وعده ما زیر سایه دار است

قیصر امین پور / آیینه های ناگهان


 
نفرين به سفر
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی

 

 مهدی اخوان ثالث/ آخر شاهنامه

ماچون دو دريچه روبه‌روي‌هم
آگاه ز هر بگومگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آيينه‌ي بهشت اما، آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته است
زيرا يكي از دريچه‌ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد

 


 
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم.../ ناصر فیض
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، ناصر فیض

 باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم

 شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

 گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام

 آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

 در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم

 این بار شکل در زدنم را عوض کنم

 وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

 باید که قیچی چمنم را عوض کنم

 پیراهنی به غیر غزل نیست در برم

 گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

 دستی به جام باده و دستی به زلف یار

  پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم

 شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود

 باید تمام آن چه منم را عوض کنم

 دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست

 وقتی که شیوه ی سخنم را عوض کنم

 مرگا به من که با پر طاووس عالمی

 یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند

 باید چراغ مه شکنم را عوض کنم

 عمری به راه نوبت خودرو نشسته ام

 امروز می روم لگنم را عوض کنم

 تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد

 روزی هزار بار فنم را عوض کنم

 با من برادران زنم خوب نیستند

 باید برادران زنم را عوض کنم

 دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟

 یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

 ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

 مجبور می شوم کفنم را عوض کنم

 

ناصر فیض

 

 

 

علی داوودی:

هر شب میان مقبره ها راه می روم        شاید هوای زیستنم را عوض کنم

 


 
دیشب باران قرار با پنجره داشت/ قیصر امین پور
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، قیصر امین ‌پور

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک چک چک چکار با پنجره داشت؟

قیصر امین پور


 
به کجا چنین شتابان؟/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، محمدرضا شفیعی کدکنی

 به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟

 همه آرزویم اما

 چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

 برسان سلام ما را

محمدرضا شفیعی کدکنی


 
باید مدارا کنی، مرد!
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل
کمیل قاسمی
 کارِ جهانِ خراب از بادا ـ مبادا گذشته
آخر چگونه بگویم: آب از سرِ ما گذشته 
در انتظارِ رسول‌اند این قومِ در خود معطّل
غافل از این‌که پیمبر از نیل تنها گذشته 
این خطّ سرسبزی و این باغ و بهاران ـ ببینید!
یعنی که رودِ زلالی روزی از این‌جا گذشته 
در پای عهدی که بستیم ـ ای عشق! ـ ما با تو هستیم
یک‌شب غریبانه بگذر، بنگر چه بر ما گذشته
 آن خشک‌سالی تو را هم خوار و خسیسانه پرورد؟
!پنهان مکن گندمت را ... روز مبادا گذشته 
اُفتان و خیزان و سوزان بادی وزید از بیابان
می‌گفت مجنونِ خسته از خیرِ لیلا گذشته
 در نسخه‌ی آخرینم، دل‌خون طبیبم نوشته

باید مدارا کنی، مرد! کار از مداوا گذشته


 
خنجر می‌زنند/ سیّدحسن حسینی
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سیّدحسن حسینی

 سیّدحسن حسینی

 گرچه ناآگاه خنجر میزنند
دوستان هم گاه خنجر میزنند
 گاه بهر مال، اشباهالرّجال
گاه بهر جاه خنجر میزنند
 روز روشن خیل شاعر پیشگان
با هلال ماه خنجر میزنند
 بانوان دلنازک و بی‌طاقتند
با کمی اکراه خنجر میزنند
 پیروان حکمت «خیرالآمور...»
در میان راه خنجر میزنند 
دود مردان در تکاپوی علف
یا که مشتی کاه خنجر میزنند
 رستمانِ نئشه در خوان نخست
بیژنان در چاه خنجر میزنند
مؤمنان آیینهی یکدیگرند
لیک... امّا... آه... خنجر میزنند
 عارفان هم گاهگاه از پشت سر
فیسبیلالله خنجر میزنند 
عدّهای هقهقکنان و عدّهای
قاهاندرقاه خنجر میزنند 
ای برادر بد به دل وارد مکن
در زمان شاه خنجر میزنند!

 
آدم که نکشته بود عاشق شده بود/ عادل سالم
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، اشعار عاشقانه

دیدی غزلی سرود عاشق شده بود

انگار خودش نبود عاشق شده بود

افتاد شکست زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود عاشق شده بود

عادل سالم


 
آب بی تو ...
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: تک بیت

من آن نی ام که حلال از حرام نشناسم 
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام


 
سیب‌بودن مسیر خوبی نیست‌/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

سیب سرخی به روی سینی سبز، این‌چنین کرده‌اند میزانت

این‌چنین کرده‌اند میزانت‌، پیش روی هزار مهمانت

روزگاری به شاخسار بلند، آزمونگاه سنگها بودی

سنگهایی که زخمها به تو زد، زخمهایی که کرد ارزانت‌

یادِ روزی که عابران فقیر حسرت خوردن تو را خوردند

و به صد اضطراب و دلدله چید یک نفر از تبنگ‌ِ دکانت

اینک‌ ای سیب‌! شکل خورده‌شدن بسته به انتخاب مهمانهاست

تا چه‌سان می‌کنند تقسیمت‌، تا چه می‌آورند بر جانت

آن یکی پوست‌کنده می‌خواهد، آن یکی چارقاش می‌طلبد

آن یکی تیز می‌کند چنگال‌، آن یکی می‌کَنَد به دندانت‌ 

می‌خوری سنگ‌، می‌شوی کنده‌، می‌خوری کارد، می‌شوی رنده‌

سیب‌بودن مسیر خوبی نیست‌، می‌کند از خودت پشیمانت

سیب سرخی به روی سینی سبز، سرنوشتی سیاه در فرجام‌...

چندی ای سیب‌! سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت‌

محمد کاظم کاظمی


 
روی بام از بی کسی هم صحبت باد صباست/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

آن شنیدستی که روزی دختری با مادرش
گفت: این «عباس احمد ریزه» خیلی بی حیاست
می رود آهسته هر مهتاب شب بر پشت بام
چونکه آنجا کاملاً مشرف به بام خانه هاست
دفتری همراه دارد و اندر آن تا نیمه شب
می نویسد چیزهایی را که حتماً نارواست
واقف از این داستان تنها فقط من نیستم
دختر «کبری کچل» هم واقف از این ماجراست
شاید او بر گونة پرجوش من دل بسته است
کز پس صد من کرم هم باز آثارش بجاست
گر چنین باشد که من پنداشتم پس این پسر
واقعاً‌ بدجنس و بدکردار و رند و ناقلاست
چند شب زین پیشتر «بی‌بی‌نسا» با دخترش
گفته این عباس، خیلی پخمه و بی دست و پاست
گرچه «دانشجوی دانشگاه آزادست»، لیک
وضع دخلش صدبرابر کمتر از بابای ماست
اتفاقاً دختر «کلثوم جان» هم، پارسال
رد شد از کنکور و الان همسر «حاجی رضاست»
پول باید داشت مادر جان که هر کس علم‌جوست
و، بلا نسبت به «مولانا جلال الدین» گداست
بالاخص تحصیل در جایی که باید پول داد
تازه از اینها گذشته، مدرکش پا در هواست
گر ببینم بار دیگر روی بام عباس را
سنگ خواهم زد به او هر چند با ما آشناست
مادرش خندید و گفت: او را مزن کاین بینوا
خورده چندی چوب دانشگاه و عمرش برفناست
نیست این بیچاره در فکر تو و امثال تو
گر در این اندیشه‌ای پندارت ای دختر خطاست
خود نمی دانی مگر کاین خاک برسر، شاعر است
پس حسابش از حساب اکبر و اصغر سواست
صرفه جویی می کند در برق و هر مهتاب شب
روی بام از بی کسی هم صحبت باد صباست

ابوالفضل  زرویی  نصرآباد
 


 
دلای تک سرنشین/ ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد
   
   
     
   برگرفته از دو منظومه‌ی بلند با بیان عامیانه و محاوره‌ای
(قرائت شده در مراسم افطار شعرا با رهبر - نیمه رمضان ٨٣)


ای جماعت چطوره حالات‌تون
قربون اون فهم و کمالات‌تون
گردنتون پیش کسی خم نشه
از سر بنده سایه‌تون کم نشه
راز و نیاز و بندگی‌تون، درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست
باز یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسینی‌ش نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما دوستا
شاپرکا به نیش مجهز شدن
غریب‌گزا هم آشنا گز شدن
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دل‌شکسته بهش حرج نیست
شعر شکسته بسته بهش حرج نیست
تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری
کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل
یه دفعه هم‌کلاسیا پیر می‌شن
هم‌بازیا پیر و زمین‌گیر می‌شن
رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود
گذشت دوره‌ای که «ما» یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
تو کوچه‌های غربی ِ صناعت
عشق و گرفتن از شما، جماعت
درسته دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروان‌سرا نیست
یه چیزی می‌گم ایشالّا دلخور نشین
قربون اون دلای تک سرنشین
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هر چی مرده
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید
کیسه چپق‌ها به پر شال‌شون
لشکر بچه‌ها به دنبال‌شون
بیل و کلنگ‌شون همیشه براق
قلیون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتای رُستَمن به قدّ و قامت
هیکل‌شون توب، تن‌شون سلامت
نبوده غیر گرده‌ی گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون
کلام‌شون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق‌شون بی‌ریا
مردای نازدار اهل شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنه‌ی بی‌دلیل
مردای سرشکسته‌ی زن ذلیل
مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی ِ لوس ِ تنبل
لعنت و نفرین می‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری
توی رَگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جَستن از مظان شک‌ها
دایرةالمعارف کلک‌ها
بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلب‌شون یه دونه اون هم به زور
پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن
این‌جا فقط مهم مقام و پُسته
مردای شهری کارشون درسته
مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت
مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی
قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود
معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی
تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست
مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض میزه
چقدر میز و صندلی عزیزه
تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت
قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود
فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

 

شعر کاملترش:

ای جماعت، چطوره حالات تون
قربون اون فهم و کمالات تون

گردنتون پیش کسی خم نشه
از سَر بنده سایه تون کم نشه

راز و نیاز و بندگی تون، دُرست
حساب کتاب زندگی تون، درست

بنده می شم غلام دربست تون
پیش کسی دراز نشه دست تون

از لب خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه

باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسینی ش، نمی دونم چرا
بینی و بینی ش، نمی دونم چرا

خلافامون، از سر اختلاف نیست
خلاف، خلافه، توش خطا خلاف نیست

فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی دن مثل قدیما، دوستا

شاپرک ها، به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشنا گز شدن

تنگ غروب که شهر، پر شد از ((رپ))
ما موندیم و یه کوچه علی چپ

خورشیده می نشست که ما پا شدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم

رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم

آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره

شب تو بیابون خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز یه مشت گِل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست

این در و اون در زَدَناش، قشنگه
به سیم آخر زدناش، قشنگه

دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبی، به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح، گریه کردم

سِجل و مدرک نمی خواد که گریه
دستک و دنبک نمی خواد که گریه

ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور داداش، خدا کریمه

شعرم اگه سُست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دلشکسته، بِش حَرَج نیست
شعر شکسته ـ بسته، بش حرج نیست

جیک جیک مستونم که بود، برادر
فکر زمستونم نبود، برادر

تا که میفته دندونهای شیری
روی سرت می شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می شه تشکیل
دِرو می شن بزرگترای فامیل

از جمع بچه ها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت

یه دفعه، همکلاسیها پیر می شن
همبازیها، پیر و زمین گیر می شن

الک و دولک، الا کلنگ و تیشه
تو ذهن آدما عتیقه می شه

لی لی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچه ها، دریغا

رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود

((بی حرمتی)) با ((معرفت)) درافتاد
یه باره نسل لوطی ها ورافتاد

توی تنور خونه ها، کلوچه
بوی پیاز داغ توی کوچه
چطور شد؟ توم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت

سرزده آفتاب از پُشت بوم
ما موندیم و یه قصه نا تموم

بازم همون دوره بی سَواتی
قربون اون حرفای عشق ِ لاتی

قربون اون ((مخلصتم ، فداتم))
قربون اون ((من خاک زیر پاتم))

قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حُسن یوسف تو باغچه

قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن

قربون اون دورۀ تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه باغی

قربون دوره ای که خوش بینی بود
تار سبیلها، چک تضمینی بود

مردای ناب و اهل دل، نداره
شهری که بوی کاهگل نداره

بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک

بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند

بوی خیار تازه، توی ایوون
تو سفره ای پر از پنیر و ریحون

بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه

بوی خوش کتابهای کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی

قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوال تون؟
چی مونده از صفای پارسال تون؟

نگین فلانی از لطیفه خسته است
خدا گواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون می گیرم
برای تک تک شما می میرم

حتی اگه فقیر و بی پول باشید
دلم می خواد که شاد و شنگول باشید

خونه هاتون چرا خوش آب و رنگ نیست؟
چی شده؟ خندتون چرا قشنگ نیست؟

حرفهای گریه دار نمی پسندین؟
می خواین یه جوک بگم، کمی بخندین؟

خوشا به حال اون که تو محله ش
هوای عاشقی زده به کلّه ش

کسی که قلبش اتصالی داره
می دونه عاشقی چه حالی داره

با این که سخته، باز دلنشینه
((تپش، تپش، وای از تپش)) همینه

ردّ و بدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه، آه اول

دل میگه ـ هر چی بش بگی ـ فوتینا
خواب و خوراک و زندگی، فوتینا

عاشق شدن شیدایی داره والا
((خاطر خواهی رسوایی داره)) والا

وقتی طرف تو کوچه پیدا می شه
توی دلت یه باره غوغا می شه

آرزوهات خیلی دورَن انگاری
توی دلت، رخت می شورن انگاری

صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می شنوه و می خنده

دین و مَرام و اعتقادت می ره
اون که می خواستی بگی، یادت می ره

می خوای بگی: ((فدات بشم الهی))
می گی که: ((خیلی مونده تا سه راهی؟))

می خوای بگی: ((عاشقتم عزیزم))
می گی که: ((من عا عا عا عا، چی چیزم!))

می خوای بگی: ((بیام به خواستگاری؟))
می گی: ((هوای خوبی داره ساری))
کوزۀ ضربه دیده، بی تَرَک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست

می خواد بگه: ((برات می میرم اصغر!))
می گه: ((تمنا می کنم برادر!))

اول عشق و عاشقی نگاهه
نگاه، مثل آبِ زیر کاهه

بین شماها عشقو می شه فهمید
از تو نگاها، عشقو می شه فهمید

عشق، اخوی، آتیش زیر دیگه
نگاه آدم که دروغ نمی گه

نگاه می گه: ((عاشقتم به مولا
به قلب من خوش اومدی، بفرما))

حضور حضرت منیژه خاتون
چطوره حال بچه گربه هاتون؟

برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده ام دعاگو

زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم

خدا گواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی ره پایین

شَبا همه ش یاد شما می کنم
می رم به آسمون نیگا می کنم

شما رو مثل ((ماه)) می کِشَم هی
شبا همیشه آه می کشم هی

کسی خبر نداره از قضایا
نه جی جی و نه مامی و نه پاپا

به جای ((ماریا کَری)) و ((گوگوش))
نوار گریه دار می کنم گوش:

((قشنگترین پیرهن تو تنت کن
تاج سَر سروری تو سرت کن

چشما تو مست کن همه جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من ... ))

دلم می خواد که از سر محبّت
به عشق من بدین جواب مثبت
بگین ((بله)) و گرنه دلگیر می شم
تو زندگی دچار تأخیر می شم

اگر جواب ((نه)) بیاد تو نامه ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!

فدای اون که ((نه)) نمی گه می شم
عاشق یک دختر دیگه می شم

تو بی لیاقتی اگه بگی ((نه))
اِندِ حماقتی اگه بگی ((نه))

ببین تو آینه، آخه این چه ریخته؟
مثل تو صد تا توی کوچه ریخته!

تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا ...
حرف زیاد نزن، برو ببینم با ااا ...

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مَرد!
این مدلی، نمی شه عاشقی کرد

تو هر دلی، یه عشق موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره

... درسته، دیگه توی شهر ما، نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست

بازم همون دلای بچگی مون
دلای با صفای بچگی مون

یه چیز می گم، ایشالا دلخور نشین
قربونِ اون دلای تک سر نشین!

این روزا عُمر عاشقی دو روزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق های بنده، توشه

زری، پری، سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر
دو لیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه ای و پر کلاغی ...

هزار خانومند توی این لیست
با عده ای که اسم شون یادم نیست!

گذشت دوره ای که ((ما)) یکی بود
((خدا)) و ((عشق)) آدما، یکی بود

نامۀ مجنون به حضور لیلی
می رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می ره می شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست

تو کوچه، غوغا می کنند و دعوا
چهار تا یوسف، سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه، بی فروغه
اگه می گن ((عاشقتم)) دروغه

تو کوچه های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما، جماعت!

کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی، کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوبِ آب، گریه کردن؟

دلای بی افاده، یادش به خیر
دختر کای ساده، یادش به خیر

من از رکورد عشق در خروشم
اگه دروغ می گم، بزن تو گوشم

تو قلب هیشکی، عشق بی ریا نیست
حُجب و حیا تو چشم آدما نیست

کُشتۀ دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاطش

پرنده پَر، کلاغه پَر، صفا پَر
صداقت از وجود آدما، پَر

دلا، قسم بخورـ اگر که مردی ـ
که دیگه گِردِ عاشقی نگردی
ما توی صحبت رُک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش

حالِ کذایی به شما ارزونی
عشق ریایی به شما ارزونی

زدم تو خال تون دوباره، آخ جان!
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!

اینا که من می گم همه ش شعاره
عشق و محبّت، شاخ و دم نداره

مُهم، فقط نحوۀ ارتباطه
اینه که این قَدَر سرش بساطه

ناز و ادا، همیشه بوده جونم!
حُجب و حیا، همیشه بوده جونم!

آدمو تو فکر و خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن

وعدۀ این که: ((من زن تو می شم
وصلۀ چاک پیرهن تو می شم))

حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری

همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خُب، به قول شاعر:

با اون همه قد و بالا تو قُربون
((با اون همه قول و قرار و پیمون

که با من غمزه داشتی، رفتی))
تو کوچه تون باز منو کاشتی، رفتی!

چقدر مونده بی حساب و کتاب
نامۀ لاکتاب مون بی جواب

چقدر وعده های بی سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام

چقدر حرفای عاشقانه
چقدر آه و نالۀ شبانه

چقدر گریه های توی پستو
چقدر وصف خطّ و خال و ابرو

چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!
چقدر خوابهای خوب و شیرین
چقدر، بعد خواب، ناله ـ نفرین!

خلاصه، عشق و عاشقی همین هاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست

اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچی مرده

قربون اون مردای دل شکسته
قربون اون دستای پینه بسته

مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید

مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم نظیر و کمیاب

کیسه چپق ها به پر شال شون
لشکر بچه ها به دنبال شون

بیل و کلنگ شون همیشه براق
قلیون شون به راه، دماغ شون چاق

صبح سحر پا می شن از رختخواب
یک سره رو پان، تا غروب آفتاب

چار تای رستمند به قد و قامت
هیکلشون توپ، تن شون سلامت

نبوده غیر گرده گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلام شون دُعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق شون بی ریا

مردای ناز دار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنۀ بی دلیل
مردای سر شکستۀ زن ذلیل

مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه کاری!

انگار آتیش گرفته ترمه هاشون
همیشه تو همه سگرمه هاشون

به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره، چاپلوسی

برای جستن از مظان شکها
دایرة المعارف کلکها

بچه به دنیا میارن با نُذور
اغلب شون یه دونه اون هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می زنن
پشت سر امّا واسه هم می زنن

این جا مهم فقط مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته

 مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت
مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی
قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود
معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی
تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست
مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض میزه
چقدر میز و صندلی عزیزه
تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت
قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود
فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه


 
کفش هایم کو/ کیومرث صابری فومنی
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، شعر طنز ، کیومرث صابری فومنی

کیومرث صابری فومنی ( گل آقا)   
     
  ...کفش هایم کو؟!
دم در چیزی نیست.
لنگه ی کفش من این جاها بود!
زیر اندیشه ی این جا کفشی!
مادرم شاید این جا دیشب
کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جا اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان!
و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شصت پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شصت پایم به شکاف سر کفش، عادت داشت...!

نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود .....
جیب من از غم فقدان هزار و صدو هشتاد و سه چوق
که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد
«خواب در چشم ترش می شکند.»
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
«یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود»
دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید!
کفش من می فهمید که کجا باید رفت
که کجا باید خندید.
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من در کله ی صبح، پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
که به آن «نانوایی» می گویند!
شاید آن جا بتوان،‌نان صبحانه ی فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم....اما نه!
کفش هایم نیست! کفش هایم...کو؟!
 


 
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟/ محمد حسین بهجت تبریزی شهریار
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

شهریار   
     
  آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى کردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟
 


 
محبه کجا چنین شتابان؟/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، محمدرضا شفیعی کدکنی

      
  -"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
-"دل من گرفته زینجا,
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟"
-" همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم..."

-"‌به کجا چنین شتابان؟"
-"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..."

-"سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ,
به شکوفه ها, به باران,
برسان سلام ما را."
 

محمدرضا شفیعی کدکنی   


 
علی ای همای رحمت/ محمد حسین بهجت تبریزی شهریار
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

 
  علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا 
 
محمدحسین بهجت تبریزی شهریار


 
آی آدمها/ نیما یوشیج
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

       
  آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یکنفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-"آی آدمها"...


و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-"آی آدمها"...
 

نیما یوشیج  


 
زمستان/ مهدی اخوان ثالث
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

      
  سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک ولغزان است.
و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کزگرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست "آی".
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم .
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست،
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است

مهدی اخوان ثالث   
 


 
می‌تراود مهتاب/ نیما یوشیج
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

نیما یوشیج 

  
      
  می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب،

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می‌شکند .

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می‌شکند

دستها می‌سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می‌پایم

که به در کس آید

در ودیوار بهم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند.
 


 
عشقهایم اشتیاقی ساده بود/ قیصر امین ‌پور
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور اجاق ساده بود

شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود

قیصر امین ‌پور