آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

تو کجایی ... تو کجایی.../ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، بحر طویل ، سید حمیدرضا برقعی

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

 سیدحمیدرضا برقعی


 
و کسی گفت ، چنین گفت: سفر سنگین است/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: محمد کاظم کاظمی ، مثنوی ، شعر سیاسی اجتماعی

و کسی گفت ، چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیریست که سر سنگین است

گفت: با زخم جگرکاه قدم باید سود
بر نمک پوش ترین راه قدم باید سود

گفت: ره خون جگر می دهد امشب همه را
آب در کاسه ی سر می دهد امشب همه را

سایه ها گزمه ی مرگند ، زبان بر بندید
بار - دزدان به کمینند - سبک تر بندید

مقصد آهسته بپرسید ، کسان می شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می شنوند

گردباد است که پیچیده به خود می خیزد
از پس گردنه ی کوه احد می خیزد

نه تگرگ است؛ که آتش ز فلک می جوشد
و ز خشکای لب رود نمک می جوشد

زنده ها از لب تف سوز عطش، دود شده
مرده ها در نفس باد نمک سود شده

دشت سر تا قدم از خون کسان رنگی است
و کسی گفت ، چنین گفت: سفر سنگین است
 

 خسته ای گفت که زاریم ، ز ما در گذرید
هفت سر عائله داریم ، ز ما درگذرید

گفت: گفتند و شنیدم که گذر پر عسس است
تا نمک سود شدن فاصله یک جیغ رس است

چیست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟
سر بی دردسر خویش به درد آوردن

پای از این جاده بدزدید که مه در پیش است
فتنه ی مادر فولاد زره در پیش است

پای از این جاده بدزدید ، سلامت این است
نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟

 
و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید
نه دلیری ؛ که از این بادیه شیری غرید

گفت: فریاد رسی گر نبود ما هستیم
نه بترسید ، کسی گر نبود ما هستیم

گفت: ماییم ز سر تا به شکم محو هدف
خنجری داریم بی تیغه و بی دسته به کف

نصف شب خفتن ما پاس دهی های شما
بعد از آن پاس دهی های شما خفتن ما

الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار
خنجر از کف نگذاریم مگر  وقت فرار...

 
و کسی گفت: بخسپید ، فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گفت: ایام برات است ، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است ، مبادا بروید

گفت ما از حضراتیم ، به ما تکیه کنید
مستجاب الدعواتیم ، به ما تکیه کنید

گفت: جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید
ریگ در نعل فرو هشته ی ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

سفره باید کرد ... اما علم رفتن را
روضه باید خواند تا آب برد دشمن را

 
الغرض در همه ی قافله یک مرد نبود
یا اگر بود شایسته ی ناورد نبود

همه یخ های جهان را ، همه را سنجیدیم
مثل دل های فرو مرده ی ما سرد نبود

رنج اگر هست نه از جاده ، که از ماندن هاست
ورنه سر باخته را زحمت سر درد نبود

آه از آن شب - شب عصیان - که در این تنگ آباد
غیر آواز گره خورده ی شبگرد نبود

آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

یادگار - آن علم سوخته - را گم کردیم
آخرین آتش افروخته را گم کردیم


در هفتاد رقم بتکده وا شد از نو
چارده کنگره ی طاق بنا شد از نو

آن چه آن پیر فرو هشت ، جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید ، شبانان خوردند

بس که خمیازه گران گشت ، وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته ی ما منزل شد

 
باز ماییم و قدم سای به سر گشتن ها
مثل پژواک ، خجالت کش برگشتن ها

از خم محو ترین کوچه پدیدار شده 
« و به خال لبت ای دوست گرفتار شده »

 و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید
« مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید »

محمدکاظم کاظمی


 
تکلیف کودکان کربلا/ قیصر امین پور
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، قیصر امین ‌پور

راستی آیا
کودکان کربلا
تکلیفشان تنها
دائماً تکرار مشق ِ آب ! آب !
مشق ِ بابا آب بود ؟‌

قیصر امین پور

 


 
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت/ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر شیعی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، سید حمیدرضا برقعی

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 سیدحمیدرضا برقعی


 
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما.../سید حبیب نظاری
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، سید حبیب نظاری

علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم،  اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...

سید حبیب نظاری


 
زنجیر زن دسته ی ما باران است/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، جلیل صفربیگی

دریا به خروش آمده و توفان است
ابر و مه و خورشید و فلک گریان است
با سوز و گداز نوحه می خواند باد
زنجیر زن دسته ی ما باران است


در واقعه ای مخوف خون می ریزد
از زخم تن حروف خون می ریزد
تن پوش تمام کلماتش زخم است
از هر ورق "لهوف" خون می ریزد


انگار تمام شهر تسخیر شده
بنگاه فروش غل و زنجیر شده
از چار طرف حرمله ها آمده اند
بازار پر از نیزه و شمشیر شده


فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه

جلیل صفربیگی


 
لب تشنه ی عباس نشسته ست فرات/ مریم حقیقت
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، مریم حقیقت

یک سو تپش مرگ به رگهای حیات
یک سو نفس زخمی بودن،هیهات
شرمنده ی لبهای عطشناک حسین
لب تشنه ی عباس نشسته ست فرات

مریم حقیقت


 
نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود
شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ
که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود

مدینه نه که حتی مکه دیگر جای امنی نیست
تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود

فتاد از پا کنار رود در آن ظهر دردآلود
کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود

اگر در کربلا توفان نمی شد کس نمی فهمید
چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

علیرضا قزوه


 
از گلوی غزه پیدایی هنوز آه مولایم تو تنهایی هنوز/ مرتضی حیدری آل کثیر
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

زخم می کاود گلوی خویش را
لاله گم کرده ست بوی خویش را

بادهایی که لبم را برده اند
حرف هایم را به لب آورده اند

چشم های من!مرا جاری کنید
پیش آبم ،آبرو داری کنید

من سکوت زخم های تشنه ام
چارده قرن است ،زیر دشنه ام

نیزه ای در من ، سرم را برده است
آسمان خاکسترم را برده است

دور ماندم از پگاه از مشرقین
از صدای نور از نای حسین

چارده قرن است ،گل ها پرپرند
نیزه ها آیینه ها را می برند

زنده ای مولا وبر سر می زنیم
چارده قرن است که ما مرده ایم

از گلوی غزه پیدایی هنوز
آه مولایم تو تنهایی هنوز

از گلوی غزه می باری ولی
از درون ما خبر داری ولی

ما کجا و بانگ ـ هل من ناصرت
ما کجا و سایه ی انگشترت

زنده ای ،آهت می آید از نسیم
چارده قرن است که ما مرده ایم

مرتضی حیدری آل کثیر


 
باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت/ سید ضیاء الدین شفیعی
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

خونی چکید و حنجره ی خاک جان گرفت
بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت

آبی که دستبوس عطش بود شعله زد
آتش، سراغ خیمه ی رنگین کمان گرفت

ابری برای گریه نیامد ولی زسنگ
خون، غنچه غنچه خاک تو را در میان گرفت

" اسبی ز سمت علقمه آمد" دگر بس است
تیری امام آینه ها را نشان گرفت

مانده است در حکایت این سوگ، شعر من
چندان که جسم سوخت و آتش به جان گرفت

از آخرین شراره چنین می رسد به گوش:
باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت

سید ضیاء الدین شفیعی


 
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، علیرضا قزوه

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

علیرضا قزوه


 
این بغض، در گلوی ِ حقیقت شکستنی است/ سعید حیدری
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، سعید حیدری

شب میچکد...ونم نم ِ باران گرفته است
امشب دوباره حال خیابان گرفته است

حسی غریب در همه جا پرسه می زند
ودسته های ِ سینه زنی جان گرفته است

تصویرهای ِ محو وشلوغ ِ همیــــــــشگی
در کوچه های ِنم زده میدان گرفته است

تصویری از سری که سرافراز می شود
بالای نیزه مجلس قرآن گرفته است

طفلی که از گلوی خودش خون مکیده بود
یا خواهری که شام غریبان گرفته است

یا آستین خالی مردی که می رسد
و...مشک را به گوشه ی دندان گرفته است...

انگار خون به مغز  ِ یقینت نمی رسد
احساس می کنی رگ ایمان گرفته است

دست ردی است،این که توبر سینه میزنی
دستی که بوی دغدغه ی نان گرفته است

این چندقطره اشک...نه این آب،اشک نیست
روح تو را قساوت سیمان گرفته است

مجلس تمام می شود وفکر می کنی
بازار کار ِ حضرت ِ شیطان گرفته است

این بغض، در گلوی ِ حقیقت شکستنی است
تاریــــــخ ، اگرچه آن را... آسان گرفته است...

سعید حیدری


 
پرواز تو از غدیر تا عاشوراست/ مصطفی محدثی خراسانی
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، مصطفی محدثی خراسانی

هر چند که مضمون غریبت تنهاست
نام تو سرِود موج موج دریاست
بالی ز علی (ع) است با تو ، بالی زحسین (ع)
پرواز تو از غدیر تا عاشوراست

مصطفی محدثی خراسانی


 
یک عمر در هوای شما آتشم زدند/ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

این اشک ها به پای شما آتشم زدند
شکرخدا برای شما آتشم زدند

من جبرییل سوخته بالم ،نگاه کن!
معراج چشم های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم، ازاین طرف
با داغ کربلای شما  آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما  آتشم زدند

گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور
گفتند بوریای شما، آتشم زدند

سیدحمیدرضا برقعی


 
باید کـه ز خـون تـو بنوشنـد کویـران/ حسین منزوی
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، حسین منزوی

ای خون اصیلت به شتک‌ها ز غدیران
افشانده شرف‌ها به بلندای دلیران

جاری شده از کرب‌وبلا آمده و آنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران

تو اختر سرخی که به انگیزه‌ی تکثیر
ترکیـد بر آیینه‌ی خورشیدضمیران
 
ای جـوهـر سـرداری سـرهـای بـریـده
وی اصـل نمیـرنـدگـی نسـل نمیـران
 
خرگاه تو می‌سوخت در اندیشه‌ی تاریخ
هربار که آتش زده شد بیشه‌ی شیران
 
آن شب چه شبـی بود که دیدند کواکـب
نظـم تو پراکنـده و اردوی تـو ویران
 
وان روز که با بیرقی از یک تن بی‌سر
تا شـام شـدی قـافله‌سـالار اسیـران
 
تا بـاغ شـقایـق بشـونـد و بشکـوفـنـد
باید کـه ز خـون تـو بنوشنـد کویـران
 
تـا انـدکـی از حـقّ سخـن را بگـزارنـد
بایـد کـه ز خـونـت بنـگارنـد دبیـران
 
حدّ تو رثا نیست عزای تو حماسه‌است
ای کاسته شأن تو از این معرکه‌گیران 

حسین منزوی


 
باز این چه شورش است که در خلق عالم است/ محتشم کاشانی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ترکیب بند ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
ارند شرم  کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شدآشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین
تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه هاببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند
 
محتشم کاشانی


 
آزادگی ات را همه بر دار زدند/ زهرا دُرِّی
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، شعر شیعی ، شعر عاشورایی

ای مظهر آزادگی ٬ ای تنها مرد  !
ای آنکه برای عشق٬ رفتی به نبرد
صد حیف محرم تو در کشور ما
تعبیر شده : عدس پلو با شله زرد !


آنها که به نامت همه جا  جار زدند
لب تشنگی ات را همه دم  زار زدند
چون حاشیه را به جای اصل آوردند
آزادگی ات را همه بر دار زدند !
 

ای مظهر افکار عدالت خواهی
تاج سر زندگان و هم ارواحی
یک عده  پس از تو خوب بر هم زده اند
یک ثروت بی نظیر ٬ از مداحی !

زهرا دُرِّی


 
غزه ! تو صبور باش ما می آییم!
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر فلسطین

این قلعه ی بسته حیدری میخواهد
عباس صفت ، دلاوری میخواهد
امروز که غزه کربلایی دگر است
اسلام حسین دیگری می خواهد


با ترس سفر سینه زدن بیهوده است
آنسوی خطر سینه زدن بیهوده است
از سینه سپر کردن اگر میترسی
شب تا به سحر سینه زدن بیهوده است


صدها سر و دست و چشم و پایی دیگر
یک قتلگه خون و ندایی دیگر
پیچیده طنین درد ‹‹هل من ناصر››
در غزه میان کربلایی دیگر


بگذار بساط آه و واویلا را
خواهیم گرفت رخصت آقا را
آغشته به خون است محرم امسال
باید که به غزه برد هیئت ها را



آغشته به زخمهای سرگردانیم
از مصلحت سکوتتان حیرانیم
بر شانه علم شاخه زیتون داریم
امسال لهوف غزه را میخوانیم


برخیز که در عشق خطر باید کرد
در راه خدا سینه سپر باید کرد
از غزه صدای العطش می آید
یاران حسین(ع) را خبر باید کرد


وقتی که تمام شد عزا می آییم
با اسلحه ی اشک و دعا می آییم
فعلا سرمان به کار هیئت گرم است
غزه ! تو صبور باش ما می آییم!


 
در خاک، هزار لاله دارد غزه/ عارفه دهقانی
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر فلسطین

یک گوشه میان اشک‌ها، مادرها
یک گوشه، وداع دختران با سرها
ای غزه تکان مخور که در آغوشت
خواب‌اند تمامی علی اصغرها


هر چند به جای آب، آتش بدهید
هرگز نتوانید به بادش بدهید
در خاک، هزار لاله دارد غزه
چشمش نزنید! و ان یکادش بدهید

عارفه دهقانی


 
با نامتان حسینیه را کربلا کنیم/ یوسف رحیمی
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، یوسف رحیمی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

وقتش شده که هستی خود را فدا کنیم
تا اینکه نذر روضه خون خدا کنیم

وقتش شده که مثل حسینیه های اشک
دل را به رنگ پرچم ماه عزا کنیم

وقتش شده که در دلمان با محرمت
آقا دوباره هیئت گریه بنا کنیم

 چشمی بده که هر شب روضه به پایتان
در آن هزار خیمه ماتم به پا کنیم

اشکی بده که دیده خود را برایتان
تا روز حشر چشمه آب بقا کنیم

قسمت شده دوباره شب جمعه یا حسین
با نامتان حسینیه را کربلا کنیم

یک لحظه هم نمی شود آقا دخیل دل
از پرچم سیاه عزای تو وا کنیم

با یک سلام ، می شود از راه دور هم
دل را دوباره زائر قبر شما کنیم

یوسف رحیمی


 
ماه دیدست در آیینه او رویش را/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نغمه مستشار نظامی ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

آسمان خم شده تا بوسه زند مویش را
ماه دیدست در آیینه او رویش را

تشنه لب آمده آورده به قربانگاهت
گردن عاشق هفتاد و دو آهویش را

لاله با یاد تو از جام تهی می نوشد
چشم نرگس به تو مدیون شده سوسویش را

آسمان مشک به دندان مهی خواهد داد
که زمین پل زده بر دجله دو بازویش را

خنجر و حنجره سرخ تو...وا فریادا
آه ای خاک به ما هم برسان بویش را

ماه در کاسه خون...خون خدا در صحرا
آسمان آمده تا بوسه زند مویش را

نغمه مستشار نظامی


 
می خواهی از عطش بنویسی، وضو بگیر/ محمود حبیبی کسبی
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، محمود حبیبی کسبی

این سینه گرم داغ سکوت است، بشنوید
این شرح ماتم ملکوت است، بشنوید
 
روح القدس مدد کن و قفل زبان گشا
قفل زبان بسته ام از آسمان گشا

ماه محرم است فقط اشک، محرم است
با خیمه های تشنه فقط مشک، محرم است

هان ای قلم بشور و بشوران، سبو بگیر
می خواهی از عطش بنویسی، وضو بگیر

فکری به حال زار من تشنه کام کن
دست مرا بگیر و به ساقی سلام کن

ساقی سلام خرد و خرابیم... جرعه ای
ساقی سلام تشنه ء آبیم... جرعه ای

ساقی سلام بر تو و بر چشم مست تو
ساقی سلام بر تو و بر هر دو دست تو

ساقی سلام سرمه به چشم عطش بزن
ساقی سلام خنده به خشم عطش بزن

دستت اگر فتاد ولی جان گرفته ای
مشکی پر از فرات به دندان گرفته ای

آبی اگر نبود فدای سرت، سوار
آبی اگر نبود برایم عطش بیار

هشیار رفته بودی و بدمست آمدی
با مشک رفته بودی و بی دست آمدی

این دست ها پناه بنی هاشم است، وای
این دست های ماه بنی هاشم است، وای

این مشکِ خشک، مشکِ ابوالفضل حیدر است!
این قطره های اشکِ ابوالفضل حیدر است!

آه ای دریغ وای چه می گویم ای دریغ
از نای مشک تشنه چه می جویم ای دریغ

این شط فرات نیست در خیبر است این
این شیر حق، نگو که خودِ حیدر است این

صد چشم تشنه منتظر اوست در حرم
این هم امید اول و هم آخر است این

ام البنین، به زانوی غم سر گذاشته
گر چه دلاور است ولی مادر است این

جای دو دست در بدنش پر گذاشتند
آن گل شکفته بود ولی پرپر است این

بعد از تو در حرم عطش و آتش است و خون
آتش گرفت خیمه و خاکستر است این

سُرخاب نیست بر رخِ دختِ برادرت
آن زخم تازیانه و این خنجر است این

قرآن و عترت است که بر نیزه کرده اند
این امت و امانت پیغمبر است این

رفتی و با تو رفت دل و طاقت حسین
یعنی رسیده بود دگر نوبت حسین

نام حسین آمد و از خود به در شدم
گویی از این جهان به جهان دگر شدم

نام حسین آمد و چشمم وضو گرفت
آب از سرم گذشت و دلم آبرو گرفت

نام حسین آمد و طوفان گرفته است
بغض ستاره وا شد و باران گرفته است

این کیست این که تشنه به پیکار می رود؟
یک سر شکایت است و به نیزار می رود؟

این کیست این که خسته چو جان می رود ز تن؟
با این که پشت سر نگران می رود ز تن؟

این کیست این که می رود و گو نمی رود؟
هر کس که رفت، رفته ولی او نمی رود

این کیست این که رفته و مانده به راه، چشم
در جستجوی او یله شد در نگاه، چشم

افسوس هر چه بود حدیث غبار بود
هر اسب می رسید، خدا... بی سوار بود

ای باغ بی خزان حسین آن بهار کو؟
ای ذوالجناح آه بگو پس سوار کو؟

پای غبار خسته شد از آسمان نشست
دیدم سر حسین کنار سنان نشست

سردار سر به نیزه کمی از سنان بگو
وقت نماز نیست ولیکن اذان بگو

در رقص عاشقان می و میدان بهانه است
حاجت شکایت است نیستان بهانه است

شمس از مشارق افق نی طلوع کرد
پشت قمر کمان شد و عزم رکوع کرد

لب های نیزه جای اذان ستاره نیست
این نیزه است نیزه خدایا مناره نیست

 این چیست این که ملعبه ی سمِّ اسب هاست
این صورت است سنگدلان سنگ خاره نیست

هر تکه اش به گوشه ای از دشتِ کربلاست
همچون تن حسین تنی پاره پاره نیست

قرآن به دست باد ورق خورد روی نی
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

آن سوی زلف سرکش بر باد رفته ای
این سوی پیکری است که تیرش شماره نیست

راس الحسین را به کجا می برند... آه
سردار حسن را سرِ دارالعماره نیست

آن روز فرق حیدر و اینک سر حسین
بحریست کفر کوفه که هیچش کناره نیست

سرها چنان نگین سلیمان تر آمدند
انگشت ها به غارت انگشتر آمدند

سرهای سبز بر بدن باد بوسه زن
زنجیرها به گردن سجاد بوسه زن

فریاد یا اخی است که پیچیده در عطش
هرگز کسی چشیده از این بیشتر عطش؟

گلهای تازیانه بسی بی امان شکفت
در دشت کربلا گل زخم زبان شکفت

وقتی که شمس بر افق نی عمود شد
گلگونه های دختر مولا کبود شد

از ظهر کربلا به شب شام می رویم
آهوی سرکشیم که در دام می رویم

ای کاروان وحشی ازین رام تر کمی
سر می بری مگر!؟ کمی آرام تر کمی

 سر می بری که حوصلهء اشک سر رود
هر کس که تشنه آمده با چشم تر رود

یک زن که مانده بی کس و تنها کنار خویش
هم سوگوار قافله هم سوگوار خویش

لب باز کرد و شهد لبالب شروع شد
فصل خطابه خوانی زینب شروع شد

از ضهر کربلا به شب شامیان بگو
از این شهید بی کفن و بی نشان بگو

وهم زمین به درک حقیقت نمی رسد
از آسمان گم شده با آسمان بگو

هرگز نمی رسد خبر دین به گوششان
بیهوده است خواندن یاسین به گوششان

با خود نشین و قافلهء خویش را ببین
وان میوه های سوختهء خویش را بچین

این سر، سر بریدهء سالار زینب است
این سربدار سرزده سردار زینب است

می لرزد از سرش تبر شامیان هنوز
این سرو سر بلند علمدار زینب است

سجاد اگرچه مانده و بیمار کربلاست
ما به چشم خویش پرستار زینب است

این گونه باوقار کسی در زمین نزیست
عالم به دار رفتهء رفتار زینب است

آزادگی رها شدن از قید و بند نیست
آزاده آن کسی که گرفتار زینب است

زهرای ثانی است و به حیدر کشیده است
دستاس و چاه محرم اسرار زینب است

سرها دگر به منزل آخر رسیده اند
شام است شام، نوبت پیکار زینب است

 منزل به منزل از طلب دل گذشته ام
آبم که دیگر از سر ساحل گذشته ام

چون نیزه خون گریسته ام از جفای خویش
چون دود از میان مقاتل گذشته ام

مرداب بودم و سر دریا نداشتم
راهی به سوی بستر دریا نداشتم

دریا بهانه ایست که از خود روان شوم
بر خوان بی کرانهء تو میهمان شوم

هرچند از تحیّر اشراق، تر شدم
مشتاق تر شدم به تو مشتاق تر شدم

مشتاقیم علاج ندارد به غیر تو
عاشق که احتیاج ندارد به غیر تو

دیگر مگر که مرگ علاج عطش شود
تا جان من به جان جهان پیشکش شود

این چامه گفته ام که مگر ساقی ام شوی
بر سنگ قبر بلکه هوالباقی ام شوی

ما می رویم اوست هوالباقی السلام
دنیا به نام آل حسین است ... والسلام

محمود حبیبی کسبی


 
بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است/ علیرضا بدیع
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر شیعی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، علیرضا بدیع

یا حضرت عبّاس! بگو محتشم‌ات را،
از جوهره علقمه پر کن قلم‌ات را

جاری شود از دامنه‌اش چشمه‌ای از خون
بر دوش بگیرد اگر الوند غم‌ات را

یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب
دندان به جگر گیر و به پا کن علم‌ات را

آن جا که علی اصغر شش ماهه شهید است
شاعر یله کن قافیه درد و غم‌ات را

 

 

بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
چون باد برآشوب که دشمن همه بید است

بگذار گشایش گر این واقعه باشی
بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است

ابروی ترک خورده عبّاس ... خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخ‌ترین سوره قرآن مجید است؟

روزی که سر از ساقه هر نیزه بروید
در عالم عشّاق عزایی‌ست که عید است

 بایست قلم گردد اگر از تو نگوید
دستی که نویسنده این شعر سپید است

شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را
چون قافیه باخته شعر یزید است

چون قافیه باخته شعر یزید است
شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را

یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام
بگذار به چشمان ملائک قدم‌ات را ...

12/12/85


 
دریدند قابیل‌ها نعش ‌هابیل‌ها را/ محمدمهدی سیار
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر فلسطین ، شعر مقاومت اسلامی ، محمد مهدی سیار

نهادند «زین» لشکر ابرهه فیل‌ها را
ولی سر بریدند اول ابابیل‌ها را

به قرآن سر صلح دارند اینان، ببینید
سر نیزه تورات‌ها را و انجیل‌ها را

ببندید دستان بی تابتان را ببندید
فلاخن میارید از امروز سجیل‌ها را

دریغا به این قصه هرگز کلاغی نیامد
دریدند قابیل‌ها نعش ‌هابیل‌ها را

به دنبال «نیل و فرات» است و پر کرده فرعون
یزیدانه از خون نوزادگان نیل‌ها را

محمدمهدی سیار


 
خدا هم هیچ کاری نمی کرد/ مجید اسماعیل زاده
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سپید، شعر آزاد ، شعر فلسطین ، شعر شیعی

من می دانم
اگر تمام مدینه
و مکه
و کوفه
و همه مردم همه شهرها
یزید را محکوم می کردند
یا طومار امضا می کردند
یا در اعتراض به کشتار فرزندان رسول خدا(ص)
یک دقیقه سکوت می کردند...
آب از آب تکان نمی خورد...
خدا هم هیچ کاری نمی کرد
باز هم همین می شد که شد...

مجید اسماعیل زاده


 
جز جاده غزه-کربلا راهی نیست/ مجید اسماعیل زاده
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر فلسطین

جز ماه حسین در جهان ماهی نیست
در سینه به جز خروشی و آهی نیست
دنبال حسین خود اگر آمده ای
جز جاده غزه-کربلا راهی نیست

ای تشنه کربلا بیا تا برویم
ای عاشق نینوا بیا تا برویم
امروز فرات خون به پا شد برخیز
تا غزه بیا ... بیا ... بیا تا برویم

مجید اسماعیل زاده


 
شعر قدسی
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر فلسطین

سپید ترین شعرهایم را
برای سیاهترین روزهای عمر فلسطین سروده ام؛
در این زمانه که عاطفه وزنی ندارد
چگونه قافیه ها را ردیف کنم؟!

سپیدترین شعرهایم
سنگین ترین آنهاست؛
که برای انتفاضه سروده ام
سپیدترین شعرهایم
سبک ترین آنهاست؛
زیرا برای فلسطین سروده ام

اگرچه شاعر نیستم
هرگاه از فلسطین صحبت کرده ام
شعر قدسی سروده ام

سپید گفته ام چون خوب می دانم
در کنج راحت نشستن و از حماسه سرودن
نه وزنی دارد
و نه رنگی
و نه حتی ارزش کوچکترین سنگی

اگرچه روسیاه تر از سنگم
شعرم برای شما
همیشه سپید می ماند
چرا که من هم مانند شما

به تحقق وعده الهی یقین دارم:

" و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض ونجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین"

احسان


 
حالی تو غیرتی کن، معشوق من، تفنگ!/ امید مهدی نژاد
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر فلسطین ، امید مهدی ‌نژاد

شعر قدیمی است.

درد هم قدیمی است.

هنوز همان و باز هم همان.

این چار کلام نذر خون پاک شهدای این‌روزهای غزه.

 

 

پیغمبرانِ فصِّ سلیمانیِ فرنگ!
آموزۀ هزارۀ­­تان جنگ بود و جنگ

انجیلیانِ رومیِ تلمود در بغل!
بر خوانِ شامِ آخرتان خمر و خون و بنگ!

از وادیِ کدام شبِ کفر می­رسید؟
با صد کرور لوحۀ مغلوط­تان به چنگ

از دورِ بعد رستمِ ما نیز می­رسد
هرکول­های کوکی! هان، اندکی درنگ

نخجیرگاهِ شرقیِ­تان گور می­شود
فرعون­های فربه! تیمورهای لنگ!

این دیو را به کشتنِ ما گرم کرده ­اند
ما بندگانِ منگِ خدایانِ هفت ­رنگ

خوابیم و پنجه بر رخِ مهتاب می­کشد
گیرم عبث ـ به ناخنِ پولاد این پلنگ

پیران­مان نشسته به امید و کودکان
در جنگِ نابرابر آیینه ­اند و سنگ

کو کاوه­ای که بیرقِ توفان عَلَم کند
اسکندرانه در شبِ ضحّاکیِ فرنگ؟

شاعر لمیده است و غزل ساز می­کند
در وصف خطّ و ­خالِ ظریفانِ شوخ و شنگ

کار از قلم نمی­رود آری، نمی­رود
حالی تو غیرتی کن، معشوق من، تفنگ!

 امید مهدی نژاد


 
طعم زیتون می ده خونی که تو رگهای منه/ عبدالجبار کاکایی
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر فلسطین

به کسی که پرچم کشورش را در چمدانش گذاشته و از فرودگاهی به فرود گاهی آواره است به کسی که در کتابخانه های عمومی اروپا خوابیده است بر روی نقشه جهان در حالی که اشکهایش از قاره ای به قاره ای سفر می کند به مردمی که پایمالشان می کنند اما نمی توانند انکارشان کنند . به دخترکان آوار و مشق های نا تمام .

بغضُ باور میکنم، وقتی که خنده زخمیه
جنگُ باور می کنم ، وقتی پرنده زخمیه

بوی باروت ، بوی سیب ، طعم شکستن صدا
رنگ ِخاکستری ِمرگ ِتموم ِآدما

اگه تلخه اگه شیرین ، دیگه دور آخره
یه نبرد بی امون ، یه جنگ نا برابره

آخرین سنگُ به شیشه های دنیا می زنیم
می میریم، آتیش به چشمای تماشا می زنیم

گریه می کنیم که روشن شه چراغ خنده ها
دیگه دلواپس دنیا نباشن پرنده ها

نازنین گریه نکن ، فردا که آفتاب بزنه
طعم زیتون می ده خونی که تو رگهای منه

عبدالجبار کاکایی


 
پرزیدنتی که سوسک شد/ علی رضا قزوه
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سپید، شعر آزاد ، شعر سیاسی ، علیرضا قزوه

کفشی به او نخورد

ولی مُرد

و پیش از آن که بمیرد

در نطق بچگانه خود گفت

که نمره ات 10 بود

اما تو 20 گرفتی المنتظر!

حالا باران کفش می بارد در واشنگتن و بغداد

المپیک کفش راه افتاده است در خیابان های دنیا

و در منا

شیطان عقبی را

هر ساله بعد از این

با کفش های سنگی

خواهند زد

کوتاه نیا المنتظر!

سیاستمداران تنها می توانند جا خالی بدهند

و کفش های گران و برّاق بپوشند

و حرف مفت بزنند

کوتاه نیا در برابر کوتوله ها

که کفش تو فصیح تر است و

یک لنگه کفش تو

از قیمت تمام کفش های دیکتاتورها

بالاتر است

مزایده کفش!

حراج فراگ های کابوی!

سقوط قیمت گاومیش!

سرگیجه فراکسیون دلار!

محاصره غزه!

موشک در برابر غذا

کفش در برابر دلار

دلار می شکند

و کفش های منتظر

پیروز می شود

و بعد از این

در قصّه های شب یلدا

مادربزرگ ها حکایت می کنند:

یکی نبود و یکی بود

کفشی بود و

پرزیدنتی که سوسک شد!

 جمعه ۲۹ آذر ۱۳۸۷- علی رضا قزوه


 
زرومشورت هم قواعدی دارد/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ای لبت مثل خنده ات نمکین
جان شیرین من، حسام الدین

هر مقامی فوائدی دارد
مشورت هم قواعدی دارد

خاصه چون گاه گاه و دیر به دیر
مشورت خواهد از تو شخص مدیر

یعنی آن وقتها که سفت و قشنگ
سر شخص رئیس، خورده به سنگ

در سئوالات چندمجهولی
مانده در گل، چهارچنگولی

(مشکلی گر از این قبیل نداشت
مشورت خواستن دلیل نداشت)

سرزنش کردنش کرامت نیست
وقت سرکوفت یا ملامت نیست

گر کنی در مصیبتش تشریک
می شوی بیشتر به او نزدیک

ابتدا صحبت از اداره بکن
محض یادآوری، اشاره بکن

که شما ناخدای توفانید
اوستاد مهار بحرانید

فتنه ها دیده اید از این بدتر
چه کسی از شما سرآمدتر؟

بگذارش چنین به مکر و دغل
چند تا هندوانه زیر بغل

هرچه خواهی به هم بدوز و ببر
باورش می شود، تو غصه نخور

بعد از آن هم به او بگو: «فعلاً
فرصتی مرحمت کنید که من

روی موضوع، خوب فکر کنم
آنچه دیدم صلاح، ذکر کنم»

ابوالفضل زرویی نصرآباد