آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

سیب‌ خداحافظی‌/ ‌زهرا بیدکی‌ فیلیان‌
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

 رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌
آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌
افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:
ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،
امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار
آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟
امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌
سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌
کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌
با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌
چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار
همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌
امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌
آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

• ‌زهرا بیدکی‌ فیلیان‌


 
اشتباه‌ قشنگ‌/ ‌لیلا کردبچه‌
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل


• ‌لیلا کردبچه‌

شبی‌ که‌ چشم‌ ترا رنگ‌ و آب‌ داد خدا
مرا میانِ دو مصرع‌ عذاب‌ داد خدا
چگونه‌ می‌شود از چشمهای‌ تو نسرود
چگونه‌ بر شبِ چشمِ تو خواب‌ داد خدا
چه‌ اشتباهِ قشنگی‌ است‌ عاشقِ تو شدن‌
که‌ با تو پرسشِ من‌ را جواب‌ داد خدا
چه‌ زود پیر شدم‌ پیش‌ از آنکه‌ برگردی‌
به‌ لحظه‌ لحظهِ‌ عمرم‌ شتاب‌ داد خدا

به‌ شاخه‌هایِ درخت‌ دلم‌ طنابی‌ بست‌
مرا سوارِ غزل‌ کرد و تاب‌ داد خدا
و مَست‌ سویِ لبش‌ برد و سر کشید ترا
شبی‌ که‌ چشم‌ ترا رنگ‌ و آب‌ داد خدا


 
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد
تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد
در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌
مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب می‌سازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد
مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد
تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانة یعقوب می‌سازد
مرا سر می‌دهد تا دشتهای آتش و آهن‌
و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد


محمدکاظم کاظمی


 
قایقی خواهم ساخت/ سهراب سپهری
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

سهراب سپهری


 
وفا نکردی و کردم/ مهرداد اوستا
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

 

مهرداد اوستا


 
می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را/ قیصر امین ‌پور
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور
می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان‌که لب تشنه آب را

محو توام چنان‌که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آن‌چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره، خواب را

بایسته‌ای چنان‌که تپیدن برای دل
یا آن‌چنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
 
آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست/ قیصر امین ‌پور
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور


آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست


 
ای ناگهان تر از همه اتفاق ها/ مهدی عابدی
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی عابدی

ای ناگهان تر از همه اتفاقها

پایان خوب قصه تلخ فراقها

یکجا زشوق آمدنت باز می شوند

درهای نیمه باز تمام اتاقها

یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق

سر باز می کنند ترکها به طاقها

بی دستگیری ات به کجا راه می بریم؟

در این مسیر پر شده از باتلاقها

باز آ، بهار من ! که به نوبت نشسته اند

 در انتظار مرگ درختان اجاقها

ای وارث شکوه اساطیر ! جلوه کن

 تا گم شود ابهت پر طمطراقها

 مهدی عابدی  


 
طلب جان
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: تک بیت

کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد

تا که هر بی سر و پا نام خود عاشق ننهد


 
محمدرضا آقاسی
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران

مرحوم محمدرضا آقاسی، 24 فروردین ماه سال 1338 در تهران در خانواده‌ای مذهبی و شاعر متولد شد. وی به علت اختلاف نظر با مسوولان هنرستان تجسمی به تحصیل ادامه نداد و به مدرک سیکل اکتفا کرد. آقاسی قبل از انقلاب، در سال‌های 1355 و 1356 به عضویت انجمن‌های ادبی آن زمان درآمد و بعد از انقلاب نیز از محضر اساتیدی چون مهرداد اوستا استفاده نمود. عمده اشعار او متعلق به سال‌های بعد از 1368 است.
آقاسی مدتی نیز در جبهه‌های جنگ در مناطق شوش، دانیال، جزیره‌ی مجنون، سه راه جفیر و شلمچه حضور داشت. از وی که با مثنوی بلند شیعه در جامعه شناخته شد، اشعار زیادی در خصوص جبهه و اهل بیت عصمت و طهارت بر جای مانده است.
محمد‌رضا ‌آقاسی‌، شاعر و مثنوی‌سرای اهل بیت،  بامداد روز سه شنبه سوم خرداد ماه ٨۴ در سن ‌‌۴۶  ‌سالگی‌ به علت عارضه‌ی قلبی در مرکز تخصصی قلب تهران دار فانی را وداع گفت. ‌پیکر وی در قطعه‌ی چهل و چهار شهیدان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.


 
پیاده آمده‌بودم، پیاده خواهم‌رفت/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، محمد کاظم کاظمی

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد‌شد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد‌شد
و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

***
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

***
چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌ منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌
اقامه بود و اذان بود آن‌چه اینجا بود
قیام‌بستن و الله‌اکبرم آنجاست‌
شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

***
شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌
تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بوته‌ی مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌
اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد
و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد
اگرچه متّهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا
تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

 


 
محمدکاظم کاظمی
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، محمد کاظم کاظمی

شاعر، نویسنده و محقق.

 وی متولد ١٣۴۶ در شهر هرات افغانستان است. در سال ١٣۵۴ به کابل کوچید و تا مقطع دیپلم در آنجا درس خواند. سپس در ١٣۶٣ راهی ایران شد و تحصیلاتش را در رشته‌ی مهندسی ساختمان در دانشگاه مشهد به پایان برد. از ١٣۶۵ بیش از پیش مشغول فعالیت‌های ادبی شد و این فعالیت‌ها در طول دهه‌ی هفتاد ادامه یافت. فعلا عضو موسسه‌ی فرهنگی «درّ دری» است و به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی اشتغال دارد.
محمد کاظم کاظمی با سرودن مثنوی «بازگشت» در فروردین ٧٠ نگاه‌ها را به شعر افغان خیره ساخت و بخشی از غرور به تاراج رفته‌ی ملت افغان را بازگرداند. پس از آن به جد به نقد ادبی روی آورد و به تربیت نسل تازه‌ای از شاعران جوان افغان همت گماشت.
از آثار اوست:
قصه‌سنگ و خشت: گزیده‌ی شعرها
شعر پارسی: گزیده و سرگذشت شعر پارسی از آغاز تاکنون
دیوان خلیل‌الله خلیلی
روزنه: مجموعه‌ی آموزشی شعر
گزیده‌ی غزلیات بیدل دهلوی
افغانستان در پنج قرن اخیر
سرگذشت یتیم جاوید
و هم‌زبانی و بی‌زبانی:مباحثی درباره‌ی زبان فارسی به ویژه فارسی افغانستان

 خدایش زنده نگهدارد.


 
باران که بیاید همه عاشق هستند/ ایرج زبردست
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، ایرج زبردست

متولد 1353 است. به او لقب «خیامی دیگر» داده‌اند. سیمین دانشور درباره‌ی او گفته‌است:«... جوانی و طراوت از رباعیاتش می‌تراود. من از خواندن رباعیات زیبای ایرج زبردست همیشه لذت می‌برم.»  
منوچهر آتشی در مقدمه‌ای بر کتاب «حیات دوباره‌ی دیروز» او نوشته است: «رباعیات ایرج زبردست با شگردهای تازه که در پایان‌بندی‌های زیرکانه‌ای که به آن‌ها می‌دهد و گاه عمیقاً ما را غافلگیر می‌کند به تعبیری، نوعی دیگر از شعر نو، می‌توان نامیدشان که نکته‌سنجی‌ها و انفجار حس و زیبایی، بهترین آرایه و تاییدکننده‌ی آن‌هاست».
با هم چند رباعی منتخب از کتابهای او را - «حیات دوباره‌ی دیروز» و «باران که بیاید همه عاشق هستند»- می‌خوانیم:


با جمله‌ی رندان جهان هم‌کیشم
خیام ترانه‌های پر تشویشم
انگار شراب از آسمان می‌بارد
وقتی که به چشمان تو می‌اندیشم

***
تا بال و پر عمر به رنگ هوس است
از اوج سرازیر شدن یک نفس است
آن لحظه که بال زندگی می‌شکند
در چشم پرنده ، آسمان هم قفس است

***
باران: تب هر طرف ببارم دارم
دهقان: غم تا به کی بکارم دارم
درویش نگاهی به خود انداخت و گفت:
من هرچه که دارم از ندارم دارم

***
زد بانگ کسی که جاده‌ها را می‌زیست:
ای بی‌خبر از عاقبت راه نایست!
آن سوی قدم‌ها که نمی‌دانم کیست
پیوسته کسی هست که می‌گوید: نیست

***
ای صبح نه آبی نه سپیدیم هنوز
در شهر امید ناامیدیم هنوز
دیدی که چه کرد دست شب با من و تو؟
در باز و به دنبال کلیدیم هنوز

***
تا گریه طلسم درد را می‌شکند
دل، حرمت آه سرد را می‌شکند
دریای هزار موج طوفان‌خیز است
اشکی که غرور مرد را می‌شکند

***
او، من، تو... چقدر در تلاشند همه
از حادثه، سنگ می‌تراشند همه
من از تن او گذشت، من او شد و گفت:
ای کاش تو باشی و نباشند همه

***
ای مثل غرور ساده‌ی آینه، فاش
کاری نکنی شکستگی آید و کاش
دیدار تو با آینه حرفی دارد
هم با همه باش و هم جدا از همه باش

***
شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او
شد با شب و گریه روبرو  عاشق او
پایان حکایتم شنیدن دارد:
من عاشق او بودم و او عاشق او ...

***
تا عشق تو داغ بر جبین می‌ریزد
چشمم همه اشک آتشین می‌ریزد
هجران تو را اگر شبی آه کشم
خاکستر ماه بر زمیـــن می‌ریزد

***
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی
با اشک به دیده طرح دریا بکشی
تا خلوت من هزار غربت باقی‌ست
تنها نشدی که درد تنها بکشی

***
 روح سحری، ناز دمیدن داری
مثل غزلی تازه شنیدن داری
ای قصه‌ی روزهای «من بودم و تو»
آن قدر ندیدمت که دیدن داری

***
ما خلوت رخوت زده‌ی مردابیم
تصویر سراب تشنگی در آبیم
عالم کفنی به وسعت بی‌خبری‌ست
ای خواب تو بیداری و ما در خوابیم

***
امشب دلم از آمدنت سرشار است
فانوس به دست کوچه‌ی دیدار است
آن‌گونه تو را در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد آن یکی بیدار است

***
دیری‌ست که آتش از تنم می‌ریزد
صد حنجره خون از سخنم می‌ریزد
با بار غمی که روی دوشم مانده‌ست
بر کوه اگر تکیه کنم می‌ریزد

***
پیراهن خیس ابر تن‌پوش من است
صد باغ تبرخورده در آغوش من است
این زندگی کبود – این تلخ بنفش
زخمی‌ست که سال‌هاست بر دوش من است

***
در حنجره‌ام شور صدا نیست رفیق
یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق
بگذار که قصه را به پایان ببرم
آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق

***
من: دهکده‌ها نبض حقایق هستند
او: مردم ده با تو موافق هستند
ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:
باران که بیاید همه عاشق هستند

 

ایرج زبردست


 
نه با دنیا که دنیا را .../ قیصر امین ‌پور
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند : باید سوخت
گفتند : باید ساخت
گفتیم : باید سوخت،
اما نه با دنیا
          که دنیا را !
گفتیم : باید ساخت
اما نه با دنیا
          که دنیا را !

 قیصر امین ‌پور


 
ناگهان چقدر زود دیر می‌شود.../ قیصر امین ‌پور
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
         چقدر زود
                     دیر می‌شود!

قیصر امین ‌پور


 
راز زندگی.../ قیصر امین ‌پور
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی؟
کدام یک درست گفته‌اند
من که فکر می‌کنم

 گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن

 بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است!

قیصر امین ‌پور


 
در سوگ قیصر امین پور
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اشعار موضوعی ، قیصر امین ‌پور

گرچه من می شکنم در خود یکسر، قیصر!

مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!

 

مرگ، پایان کبوتر نیست، وقتی بی بال

تا خدا پل زده ای مثل کبوتر، قیصر!

 

نام تو شهره تر از قاف شده ست ای سیمرغ

باز هم پر بگشا در خود بی پر، قیصر!

 

مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است

داغ ، داغ است ولی داغ برادر... قیصر!

 

راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا می بینی؟

 چه خبرداری از عالم دیگر، قیصر!؟

 

نقدهایت همه غوغا بود غوغا، "سید"!

شعرهایت همه محشر بود ، محشر، قیصر!

 

جامة خاک به تن کردی و یادم آمد

از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قیصر!

 

شعرهای تو همه معنی قرآن بودند

"آیه" ای داری چون سورة کوثر، قیصر!

 

تیغ می چرخد و من سینه زنان می گریم

در دلم هلهلة حیدر حیدر، ‌قیصر!

 

پیش تر از من دلتنگ گذشتی ، بگذر

ما همه می گذریم آخر از این در، قیصر!

       این غزل همزمان با مراسم دفن قیصر در گتوند و با یادش در دهلی نو سروده شد.

( از علیرضا قزوه)
***
در برگ‌ریز درد لگدکوب می‌شوی
سروی، ولی تکیده‌تر از چوب می‌شوی

با گیسوان سربی و آن چهره‌ی صبور
داری شبیه حضرت ایوب می‌شوی

قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یک‌سره مصلوب می‌شوی؟!

لبخند بر لبان تو پرپر نمی‌شود
از موج درد، گرچه  پر آشوب می‌شوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه‌ی محبوب می‌شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده‌ام... به خدا خوب می‌شوی!
( از دکتر محمدرضا ترکی، در زمان اوج‌گیری بیماری دکتر قیصر امین‌پور)

***


امشب دگر چشمان سرخش تر نخواهد شد
همصحبت تنهایی‌اش دفتر نخواهد شد

بر پشت جلد چشم خود امضا زد و خوابید
پرواز یک شاعر از این بهتر نخواهد شد

بالت چطورست ای کبوتر؟ هیچ می‌دانی
دیگر کلاغ غصه و غم پَر نخواهد شد؟

یادش به خیر آن روزها آن روزهای ناب
این بازی پر ماجرا از سر نخواهد شد

تو شعر می‌خواندی و ما گردت سراپا گوش
این حلقه دیگر بی‌تو انگشتر نخواهد شد

مرگ ستاره کذب محض است ای پیامک‌ها!
این بار دیگر حرفتان باور نخواهد شد

روبان مشکی گوشه‌ی سمت چپ عکست
مشکی‌تر از رخت غزل دیگر نخواهد شد

قیصر به سختی زاده شد تاریخ می‌گوید
گیتی دگر بر چون تویی مادر نخواهد شد

تا روح تو آزاد شد، روم غزل لرزید
دیگر برای ما کسی «قیصر» نخواهد شد
(از محسن رضوانی)

***
مهیب بود خبر: پر کشید قیصر هم
شکست قلب گل و قامت صنوبر هم

از آن همه نشکستم چنین که سخت این‌بار
ـ رسیده‌بود خبرهای تلخ دیگر هم ـ

به تابناکی یک قطره اشک او نرسد
هزار آینه در آینه برابر هم

ز یاد ناب شهیدان غزل غزل نوشید
ز نوش باده‌ی او بی‌قرار ساغر هم

زبان دل که به دستور عشق گفت و نوشت
چه عاشقانه سروده‌است بیت آخر هم

کجا ز خاطر اروند می‌رود یادش
و نامش از قلم نخل‌های بی‌سر هم؟

چنان وجود لطیفش ز درد صیقل دید
که روح‌های مجرّد ندید و گوهر هم

به سوی سیّد و سلمان سحر گشود آغوش
مبارک است سفر... رفت این برادر هم
(از الف.ژرفا)

***

زمین را هم نمی‌خواهی، زمان را هم نمی‌خواهی
چه کردی با خودت جانا، که جان را هم نمی‌خواهی

مرا یوسف لقب دادند و یعقوبم تویی ای دوست
همین پیراهن از من مانده آن را هم نمی‌خواهی

عقابی چون تو باید بر فراز ابرها باشد
قفس با تو چه کرده کآسمان را هم نمی‌خواهی؟

به دست باد دادی عاقبت زلف پریشان را
عجب جمعیت شوریدگان را هم نمی‌خواهی

جفای دشمنان دشوار، اما کاش می‌ماندی
که تو حتی وفای دوستان را هم نمی‌خواهی
(از سید محسن خاتمی)

***

او بار بسته ، سوی رهایی روانه بود

تردید نیست ! ایست قلبی بهانه بود

مرغ دلش هوایی جایی قشنگ بود

مرغی که خالی از هوس دام و دانه بود

 

«وقتی تو نیستی...» چه بگویم ؟ دلم گرفت !

در این جهان به وسعت درد تو جا نبود !

 

قیصر نبود آنکه گرفتیم روی دوش

«لبخند های لاغر»ما روی شانه بود

با آن صدای خسته «دلی سر بلند» داشت

قیصر بیان شاعری ِعاشقانه بود

او بی دریغ از همه آئینه ها سرود

آئینه ای که همدم سنگ زمانه بود
(از مسعود اردکانی مقدم)
***
دریا دریا گهر به ساحل داری
صد دفتر ناسروده در دل داری

تو اهل دیار روشنایی‌هایی
در کوچه‌ی آفتاب منزل داری


خورشید دمد هر نفس از لب‌هایت
دور است شرار هوس از لب‌هایت

پیغمبرِ روشنی! شنیدن دارد
والصبح اذا تنفس از لب‌هایت

 

اشعارم بیرق عزایت شده اند

خرماگردان ختم هایت شده اند

مشقی از روی دست خط ات بودند

اشکی بر روی رد پایت شده اند

(از مهدی سیار)
***

تو قیصری و این همه مردانِ تواند
شاعرترها آینه گردانِ تواند

تا آیه‌ی نور از لبت می‌جوشد
گل‌ها همه آفتابگردانِ تواند

 

باور نکنید بعد از این باور را

بر باد دهید باقی دفتر را

در عقده ی دستمال بعد از گریه

آتش بزنید شهر بی قیصر را

(از امید مهدی نژاد) 

***

اسرار نهان عشق را می‌فهمید
چون روح و روان عشق را می‌فهمید

همسایه‌ی ابرهای باران زا بود
دستور زبان عشق را می‌فهمید
(از عبدالرضا مفتوحی)

***

یک عمر به جرم عاشقی پرپر زد
مردی که سبک‌تر از کبوتر پر زد

امروز ز سمت آسمان از دریا
ناگاه خبر رسید قیصر پر زد...
(از ابراهیم سنایی)

***

کاووس حسن لی ز جنون دورم کن
خورشید به خورشید پر از نورم کن

آن خواهش کوچکی که دارم این است
هم‌صحبت قیصر امین‌پورم کن
(ایرج زبردست)

***

غم نان و غم انسان دروغ است

شروع قصه و پایان دروغ است

نه قیصر جان ، نمی میری تو هرگز

سه شنبه، هشتم آبان دروغ است

(مرتضی حنیفی)

***

درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد

آه، آه، آه، آه
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبح‌گاه:
- ای دریغ آن‌که رفت ...
- ای دریغ ما، دریغ مهر و ماه
دوستان نیمه راه

رود، رود، رود، رود
رود گریه جماعت کبود
در فراق آن‌که رفت
در عزای آن‌که بود
«دیر مانده‌ام در این سرا... »  ولی شما، عزیز
«ناگهان چه قدر زود...»
(ابوالفضل زرویی نصر آباد)

***

به یاد آخرین امیدمان
قیصر امین پور
که زنده خواهد ماند...


یا آخرین امید شد از دست
یا آخرین ستاره فروخفت
آن دم که آسمان
چندین ستاره بود به دستش
تا راه­های تازه­ی ناآزموده را
روشن کنند

غافل شدیم از آخرِ این قصّه
غافل شدیم و 
              راه نیفتادیم...

حالا شب است و ما،
و آن ستاره­های سرِ شب
یا خفته اند و یا
با چشم­های بسته به شب فکر می­کنند
بی­هیچ آرزوی جدیدی
یا انتظار صبحِ سپیدی

مردم هم از قضا

بی حرف پیش شب همه شب خوابند

هم آخرین امید شد از دست
هم آخرین ستاره فروخفت. 
(از امید مهدی نژاد) 

 ***

قیصر هم رفت
 تیرداد نصری هم
این یکی در تهران
 آن یکی در لندن...
هر دو بامداد سه شنبه...
                                تسلیت به جنوب و شمال !
(از علی هوشمند)

***

خسته بود از آرزو های شعاری ، بال های استعاری
صندلی های خمیده ، گریه های اختیاری
زود رفت آن« قیصر» شعر و شعور ودرک و احساس
آن« امین » سال ها ی بی قراری خالی از فکر شعاری
خسته بود از چشم های پینه بسته ، خسته از درهای بسته
خواست چون دزفول باشد در کمال بردباری
سال ها رُفت از دل مردم غبار غصه و غم
حال بر میزش نشسته در نبود او غباری
خورد شلاق خزان بر قامتش انداخت اورا
حیف شد دیگر نمی بیند زمستان و بهاری
عاقبت آمد همان روزی که خود گفت:
« در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری»

(از محمد جاوید)

***

شاعر واژه ها را برد !

مثل یک فتوای فراگیر

دست به دست می گردد

مردی که از قلم افتاد

زیر خاک ...خاک می خورد

و من تمام گریه های لاغرم را یکباره می بارم

"قطار می رود

تو می روی "1

و من جا می زنم

تمام جاده هایی را که

بی تو تکرار می شود

و آخر عشق

آنجا که نام کوچک تو آغاز شد

و اول مرگ

که تو را مختوم ...مرحوم

نه

کسی که رفت

بر نـَ/می گردد! .

. و من نذر کرده ام

اگر بال هایت برای پریدن جفت نشد

هفت آدم هفت خطه را ببخشم !

اما تو "بی بال پریدن " را بلدتری .

شاعر

اما

در آخرین شعار

"کاش اجل معنی عاطفه را می فهمید "

باید فکر کنم

"خودت را زده ای به مردن "1

و دست از سر

ٍ فرشته های خدا بردارم !

کاش شب می شد

"بگذار دست کم گاهی تو را در خواب ببینم "

(از لیلا حکمت نیا)


 
چند رباعی/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، رباعی ، جلیل صفربیگی

چندیست دلم به کوچه‌ی عقل زده‌ست
-دیوانه چه داند که چه خوب و چه بد است؟-

عشق تو به غیر درد سر نیست ولی
قربان سری که درد کردن بلد است

***
راهم راهم راهم راهم راهم
گم گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی‌ا‌ت را بردم
خیام! من از تو معذرت می‌خواهم!

***
گیسوی تو قصه‌ای پر از تعلیق است
جمعی‌ست که حاصلش فقط تفریق است

موهات چلیپایی و ابرو کوفی
خط لب تو چقدر نستعلیق است

***
باد آمد و رخنه کرد در باورها
پاییز وزید در رگ دفترها

بر روی ترانه‌های من بسته شدند
درها درها درها درها درها

***
در دفتر شعر من صدا پنهان است
یک رود پر از ستاره در جریان است

من در سر خود ابر زیادی دارم
جیب کلمات من پر از باران است

***
دل-بی تو- درون سینه‌ام می‌گندد
غم از همه سو راه مرا می‌بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می‌خندد

***
کم نامه‌ی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می‌شوم در این تنهایی
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست

***
هرچند که خشک‌چوب این جالیزم
از جای خودم درخت بر‌می‌خیزم

از زندگی مترسکی خسته شدم
دارم به خودم کلاغ می‌آویزم

***
ما با تو که روبه‌رو شدیم آقاجان!
پیش تو بی‌آبرو شدیم  آقاجان!

خواندیم تو را و خودمان خوابیدیم
چوپان  دروغگو  شدیم  آقاجان!

***
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید

باید بروم گور خودم را بکنم
لطفاً دو سه سطر مرگ را کش بدهید

 جلیل صفربیگی


 
روحم و روی ابر می خوابم/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، محمد کاظم کاظمی

روحم و روی ابر می خوابم
خسته‌ام ، توی قبر می‌خوابم!

بوسه‌ات مانده روی بازویم
مادرم گریه می‌کند رویم

توی یک قبر تنگ و بن‌بستم
مثل یک مرده در خودم هستم!

روح من داغ و نیمه‌جان مانده
چشم‌هایم به آسمان مانده

حالت گیجی بدی دارم
استخوان‌درد ممتدی دارم

بوی باران گرفته پیرهنم
مزه‌ی سنگ می‌دهد دهنم!

زنگ تو از صدام افتاده
روحم از پشت بام افتاده

خاک می‌ریزد از نفس‌هایم
دو ٬ سه ساعت شده که اینجایم

نور افتاده بر سر و رویم
یک فرشته نشسته پهلویم

عطر بالش یواش می‌آید
بوی سیب از صداش می‌آید

نفسش توی قبر ، پخش و پلاست
شکل رویای مادرم، حوّاست!

شکل یک سیب سرخ، در سبد است
اسم و فامیل مرده را بلد است

ساکن برج سوم ماه است
بال‌هایش بلند و کوتاه است

مثل یک ماه ، توی بافه‌ی نور
مایه‌ی دلخوشی اهل قبور!

رو به رویم نشسته با خنده
«قطعه تون و  ردیفتون، چنده؟» 

*

-قبر من یک چراغ کم دارد
قبر پایین، کرایه هم دارد؟

من کمی آفتاب می‌خواهم
هفته‌ای یک کتاب می‌خواهم

نه! نریزید! آب لازم نیست
سنگ قبر و گلاب لازم نیست

یک فضای سپید می‌خواهم
سیم کارت جدید می‌خواهم

کنج این قبر شکل کافه شود
«حافظ سایه» هم اضافه شود!

اولین پنجشنبه‌ی هر ماه
مثنوی‌خوانی است با ارواح!

حق تفسیر مال مولاناست
روح او پنجشنبه‌ها اینجاست!

شمس یک گوشه تلخ می‌خندد
مثنوی را نخوانده، می‌بندد

آشناها کنار هم هستند
این طرف بچه‌های بم هستند

چه بهشت و جهنمی داریم
روزها توی قبر بی‌کاریم!

این طرف‌ها غریبی و غم نیست
دور و بر روح آشنا کم نیست

می‌رسد حافظ از سرازیری
با سیه چشم ناز کشمیری

*
حیف شد! زنده‌ای و من تنهام
سال‌هایی که بعد تو اینجام

لطفاً این روزها به لطف خدا
یک تصادف بکن! بمیر و بیا!

محمدکاظم کاظمی

 


 
بهار ...
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اشعار موضوعی

آواز خوش هَزار تقدیم تو باد
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
وحید امیری


هرچند که سوگوار بر می گردد
آشفته و بی قرار بر می گردد
از دشت شکوفه های رقصان در باد
این قافله از بهار بر می گردد
مصطفی محدثی


دل-بی تو- درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد

امسال بهار بی تو آغاز نشد
یک سال گذشت و باز اعجاز نشد
کی سین سلام بر لبت می شکفد؟
عید آمد و سفره ی دلم باز نشد

بر دشت که جویبار را می دوزی
بر کوه که آبشار را می دوزی
باران نخ و سوزنی است در دستانت
بر روی زمین بهار را می دوزی
جلیل صفربیگی


با شبنم مهر برگ و بارم تر کن
 بنشین به کنار من مرا باور کن
 در من بنگر بهار در من رویا است
 می بوی مرا پس آن گهم پر پر کن
سیاوش کسرایی


افتاد زمستان به تنوری روشن
سرسبز شدیم از حضوری روشن
خوش آمده ای بهار خوش آمده ای
چشمان چهارشنبه سوری روشن!
حمیدرضا امینی


چشم تو که انتظار می ریزد از آن
دریا دریا وقار می ریزد از آن 
در باد کمی پیرهنت را بتکان!
من مطمئنم بهار می ریزد از آن!
هادی محمدزاده



یک دفتر خالی از غزل بود بهار
می آمد و شیشه در بغل بود بهار
بانگی زد و خواب نازمان را آشفت
امسال خروس بی محل بود بهار!

یک توسن بی سوار باید باشد
سر گشته و بیقرار باید باشد
اینگونه که آسمان تعجب کرده است
از تاختنش... بهار باید باشد
سعید بیابانکی



در وصف بهار هر چه گفتند تویی
آن صبح سپید بی همانند تویی
هر چند که بی سایه ترینی اما
پیداست که سایه خداوند تویی
عبدالرحیم سعیدی راد


آیینه ی روزگار لبخند خداست
آرامش سبزه زار لبخند خداست
از عطر نگاه باغها دانستم
نام دگر بهار لبخند خداست

لبهای تو سوره سوره تفسیر خداست
چشمان تو بی ریاتر از آینه هاست
ای سبزترین سبزترین سبزترین
سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست
ایرج زبردست


امسال بهار٬ با تو رنگی شده است
سرسبزی آن به این قشنگی شده است
ای کاش بهار سبز من می دیدی
بین من و تقویم چه جنگی شده است!
پوریا عسگری



گفتم کمی از بهار خون حرف بزن
از غیرت شهر واژگون حرف بزن
وقتی پدرم شهید شد مجنون بود
آقای معلم از جنون حرف بزن!

تا باطن شهر، میزبان خطر است
دستان بهار نیز بی برگ و بر است
لعنت به دروغ زندگی وقتی که
همسایه ز همسایه ی خود بی‌خبر است
میلاد عرفان پور


یک چفیه پراز بهار باور کردم
موسیقی انتظار ... باور کردم
من عشق تو و قساوت مینها را
در لحظه ی انفجار باور کردم
کیوان براهنگ


تا چشم به هم زدیم یک سال گذشت
مانند کبوتری سبک بال گذشت
یک سیصد و شصت و اند روزی دیگر
هرچند که بد ولی به هر حال گذشت
حسن باقری


نام تو در اول کلامم گل کرد
لبخند تو در گل سلامم گل کرد
از چشم تو یک بهار باران بارید
تا نم نم عشق در مرامم گل کرد
علی دلفاردی


 
منی که...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: تک بیت

منی که لفظ شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد


 
زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل


محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
 من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام

 در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
 زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام

کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام

 در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام

 به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
 من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام

 همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام

به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
 من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام

 گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام

همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
 از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام

 


 
سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها/ پانته‌آ صفایی بروجنی
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پانته‌آ صفایی بروجنی

سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها!
خدای بیت غزل‌های آسمانی‌ها

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند
در آستانهٔ مرگ‌اند نوجوانی‌ها

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: «دیوانه‌ها! روانی‌ها!

کسی برای نجات شما نمی‌آید
کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها»

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!
تو ـ هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

و زرد می‌شوند و دانه‌دانه می‌افتند
کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها

پانته‌آ صفایی بروجنی


 
شهریار
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

شهریار

نام: محمد حسین

نام خانوادگی: بهجت تبریزی (شهریار)

تاریخ تولد: 1286

درگذشت: 27/ شهریور/ 1367

محل تولد: چای کنار


عاشیق دئیه ر : بیـر نـازلـی یـار واریمیش

عشقینـدن  اودلانیـب  یــانــار واریمیـش

بیر سازلی - سوزلی  «شهریـار»  واریمیش

اودلار ،‌ سونوب  ، اونون چرخی چؤنمیوب

 


تولد و دوران کودکی شهریار :

 

          سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1258 « هـ. ش» در شهر تبریز دیده به جهان گشود ، پدر وی حاج سید میرآقا خشگنابی در آن زمان از وکلای درجه یک تبریز و مردی نسبتاً متمول بود که گرسنگان بی شماری از خوان کرم او سیر می شدند مادر وی کوکب خانم از خویشاوندان حاج میرآقا بود. تولد سید محمد حسین مصادف با حوادث انقلاب مشروطیت است.

          در چنین اوضاع آشفته ای بود که میرآقا خشگنابی ، پدر محمد حسین ، صلاح را در این دید که خانواده و فرزندان خود را از چنین محیط آشوب زده ای دور سازد ؛ از ایـن  رو  عائله  خـود را بـه  زادگاه آبـا و اجدادیشان ،‌ یعنی خشگناب از توابع بخش «قره چمن» تبریز منتقل کرد.

          بدین سان دوران کودکی ، رشد و شکوفایی سید محمد حسین در این دیار سبز وخرم و دو روستای بازهم آباد و بزرگ و زیبا ؛ یعنی قیش قَرَشاق ( قه ییش قورشاق) و شنگول آباد ( شنگول آوا) سپری شد. هر سه این روستاها در دامنه کوهی که بعدها شهریار نام او را عالم گیر کرد واقع شده اند. خود وی در باره این دوران از زندگیش می گوید: « زیباترین دوران زندگانیم را در دامنه های این کوه گذرانیدم ... »

بهترین دوران زندگی محمد حسین در چنین محیط باصفا و نشاط انگیزی سپری شد و چنین محیطی بود که زمینه ساز آفرینش شاهکار ادبی – اجتماعی شهریار ، «حیدربابا یا سلام» و مایه شهرت و آوازه وی گردید.

 

عزیمت به تهران:

هنگامی که محمد حسین 15 ساله شد پدرش او را همراه قافله کوچکی روانه تهران می کند تا ادامه تحصیلات و مدارج کمال را در آنجا پی بگیرد او هنگام عزیمت به تهران در اولین منزل بین راه « قریه باسمنج» به هنگام استراحت در خواب می بیند که بر  روی  قلل  کـوه  طبل  بزرگی را می کوبد و صدای آن طبل در اطراف و جوانب می پیچید و به قدری صدای آن رعد آساست که خودش نیز وحشت می کند ، تعبیر این خواب او  چیزی جز شهرت و آوازه ای که بعدها به دست آورد نمی توانست باشد.

شهریار دنباله تحصیلات متوسطه خود را در « دارلفنون» پی گرفت و به زودی دوستان صمیمی و خوبی برای خود در تهران پیدا کرد از جمله آقای اسدالله زاهدی ، ‌لطف الله زاهدی و ابوالقاسم شهیار.

 

تخلص شهریار:

          شهریار که از مدتها پیش شعر می سرود در آن سالها بیشتر به شعر و شاعری روی آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص می کرد ولی در سال 1300 برای یافتن تخلصی جدید از فال حافظ تخلص خواست که بیت زیر شاهد از دیوان حافظ آمد:

« غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم»

          شهریار وقتی این بیت را دید در آغاز آن را نپذیرفت و خود را لایق عنوان «شهریار» ندانست و به قول خود چنین گفت که حافظ جان ، ما از تو یک نام درویشی خواستیم تو به ما چنین نامی پیشنهاد می کنی؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بیت آمد و این چنین آن را به فال نیک گرفت و از آن پس تخلص « شهریار» را برای خود برگزید و بدان مشهور شد.

          شهریار در سال 1303 دوره متوسطه را در دارالفنون به پایان برد و به اسرار پدر وارد مدرسه طب شد.

 

آغاز قصه جدایی:

          در همان اثنا که شهریار مست از شور و نشاط جوانی و فارغ از خود و دنیا روزگار می گذراند . دست تقدیر حال وی را دگرگون کرد و سرگذشتی دیگر را برای وی رقم زد شاید خواست خدا چنین بود تا از شهریار ، شهریار بسازد.

          در اواسط دانشکده طب که جوانی 19 ساله و با نشاط بود (1304) شبی در خواب دید که در استخر بهجت آباد با معشوقه خود پری مشغول شنا است و غفلتاً پری را می بیند که به زیر آب می رود و خود نیز به دنبال او به زیر آب رفته ، هر چه جستجو می کند اثری از معشوقه نمی یابد ولی در قعر استخر سنگی گران قیمت به دست می آورد که چون روی آب می آید ملاحظه می کند که آن سنگ ، گوهر درخشانی است که دنیا را چون آفتاب روشن می کند و می شنود از هر طرف می گویند : گوهر شبچراغ را یافته است.

          این خواب سرآغاز قصه تلخ جدایی شهریار از پری بود و خبر از روزهای سخت و غم انگیزی برای شهریار بود ولی از طرفی نوید دهنده گوهری ارزشمندتر برای او یعنی همان عشق و معرفت حقیقی است.

          در منزلی که شهریار کرایه کرده ،‌دختری بسیار مهربان ، با ذوق و با عاطفه ،‌به نام «لاله» بود که قسمتی از کارهای منزل او را بدون توقع مزد و منتی انجام می داد و همچون خواهری مهربان برای شهریار بود. این همان لاله بود که شهریار چند سال بعد که از سفر خراسان بازگشت او را مرده یافت و بر سر خاک او غزل بسیار لطیفی با این مطلع ساخت:

بیداد رفت ،‌لاله بر باد رفته را

 یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

          اواخر دانشکده طب است ؛ این روزها نامزد شهریار خواسته یا ناخواسته کمتر به دیدار شهریار می آید گویی دستانی در کارند تا این وصل را به هجران بدل کنند ،‌ ظاهراً پدر پری دیگر با این وصلت موافق نبود و شهریار بی چیز و فقیر را لایق پری ، دختر خود نمی پنداشت و از این رو مانع از آن می شد که دخترش به دیدار شهریار برود:

... پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پـدر  عشـق  بسـوزد  که  در  آمد  پـدرم

عشـق  و  آزادگی  و حسن  و جوانی و هنـر

عجبـا  هیـچ نیرزید  کـه  بی سیـم  و  زرم

ولی شهریار پری را نیز بی تقصیر نمی داند و دوری او را ناشی از بی مهری و بی وفایی او می داند اما هنوز شیفته و دلداده او است و از فراق او می سوزد.

 

دخالت تیمور تاش:

          آری این چنین بود که عزیزترین کس شهریار از دستش به در می رفت ولی هنوز امید برای وصل و دیدار باقی بود که دخالت تیمور تاش ، وزیر در بار مستبد رضاخان آخرین رشته امید را نیز قطع کرد و شهریار را ناکام گذاشت.

          در سال آخر مدرسه عالی طب ( دانشکده پزشکی) که به امتحان آخر سال و دکتر شدن شهریار بیش از چند ماه نماند بود ، در بیمارستان شماره یک ارتش انترن و مشغول کار بود. روزی رئیس بیمارستان او را به اطاق خود خواست . شهریار به اطاق رئیس رفت ؛ دید سرگردی آن جا نشسته است رئیس بیمارستان با قیافه ای ناراحت و حالی پریشان که می کوشید پنهان کند به شهریار گفت : جناب سرگرد با شما کاری دارند با ایشان بروید و ببیند چه کار دارند . سرگرد شهریار را یک راست به زندان دژبانی تهران برد و زندانی کرد. تیمور تاش دستور داده بود که او را آنجا زندانی کنند یا بکشند.

          مادر ثریا وقتی که از ماجرا با خبر می شود بر سر و روی خود می زند ،‌شیون کرده می گوید: این سید بیچاره چه گناهی کرده ؟! نفرین او ما و شما را زیر و رو می کند این چه کاریست می کنید؟ مبادا دستتان را به خون آلوده کنید.

          تیمور تاش به این شرط حاضر بود از کشتن شهریار منصرف شود که از تهران برود و بدین ترتیب او را از زندان آزاد کردند که به زودی تهران را ترک کند.

شهریار به علت فوت لاله ، خواهرش حالی افسرده و نگران داشت و سر و صورتی همچون دراویش ژولیده و پریشان پیدا کرده بود. دوستانش برای معالجه و مداوایش او را به بیمارستان بردند و بستری نمودند. پری وقتی خبر بازگشت و بستری شدن او را شنید برای دیدار وی به بیمارستان رفت. شهریار که ازخود قطع امید کرده بود و امیدی به زندگی نداشت با دیدن پری خاطرات دوران گذشته در یادش جان گرفتند و بارقه امید و زندگی در او درخشیدن گرفت.

پری را در آغوش گرفت ؛‌به همراه او اشک می ریخت و چنین می گفت:

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

 

یک خاطره تلخ :

یکی از تلخ ترین خاطرات شهریار در سال 1331 به وقوع پیوست و آن مرگ ماردش بود . مادرش ،‌کوکب خانم ،‌ در 31 تیرماه در بیمارستان هزار تختخوابی تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد . شهریار به همراه دوستان پیکر مادرش را از بیمارستان به قم منتقل نمود و در آنجا به خاک سپرد. او از مرگ مادر بسیار رنجیده و غمگین شد در این مورد منظومه ای به نام «ای وای مادرم» دارد که حالات خود را هنگام مرگ مادر به خوبی بیان می کند و شعری بسیار لطیف و پر احساس است.

 

عزیمت به تبریز و ازدواج:

          شهریار پس از مرگ مادر آن هنگام که دیگر بچه های برادرش تا حدودی بزرگ شده بودند و می توانستند روی پای خود بایستند ،‌ تنها خانه ای را که در تهران داشت با وسایلش به بچه های برادر بخشید و تنها با یک جامه دان لباسهایش به تبریز رفت . او پس از بازگشت به تبریز یعنی در سال1332 در 48 سالگی با نوه عمه خود، ‌عزیزه عبدالخالقی ،‌که آموزگار دبستان ازدواج کرد. عزیزه دختری بیست و چند ساله بود و با شهریار اختلاف سنی زیادی داشت.

 

یاد یار:

          شهریار هنوز پری را فراموش نکرده بود با یاد او شعر می گفت و به گذشته ها فکر  می کرد چرا که پری خاطره ای ماندگار در یاد او بود و هیچگاه از ذهنش پاک نمی شد. در سفری هم که از تبریز به تهران نمود به پارک بهجت آباد می رفت که برای او بهترین و زیباترین جای تهران بود پس از گذشت بیش از چهل و پنج سال از آن ایام و روزهای سرشار از عشق و محبت و جوانی ،‌هنوز در و دیوار کوی دوست گویای عشق آتشین او بود و به خاک کوی دوست بوسه ها نثار می کرد.

          پری هم گه گاه برای او نامه می نوشت و شهریار را فراموش نکرده بود.

 

داغ همسر:

          شهریار در سال 1352 به همراه خانواده به تهران رفت و تا سال 1356 ساکن تهران بود پس از اقامت در تهران شهریار دوران آرام و خوشی داشت که ناگهان مرگ نا به هنگام عزیزه همسر شهریار در اثر سکته این خوشی و آرامش را بر هم زد و به عزا تبدیل کرد.

          عزیزه در حالی که کمتر از چهل سال داشت ، به دست خزان اجل در بهار زندگانی  پرپر شد و شهریار وسه فرزندش را گریان رها کرد. شهریار با دلی خونین یار و یاور خود را در قم به خاک سپرد.

          این واقعه برای شهریار یادآور خاطره تلخ جدایی او از پری بود شهریار اشعاری در رثای عزیزه دارد که از جمله آنها شعری است ترکی به نام «عزیزه» و شعر دیگری به زبان فارسی به نام « عزیزه جان». شهریار پس از مرگ عزیزش دیگر نتوانست در تهران دوام بیاورد و دست فرزندان خود را گرفت و در سال 1356 دوباره راهی موطن خویش تبریز شد.

 

بیماری و فوت شهریار:

          شهریار در 20 آذر 1366 در تبریز بیمار شد و فزندش هادی او را با اورژانس به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل کرد و در آن جا بستری شد . حدود 4 ماه در بیمارستان بستری بود و بعد با شدت یافتن بیماری او به دستور آقای خامنه ای ( که در زمان رئیس جمهور بودند) او را با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان مهر بستری گردید.

          یک روز بعد از ظهر آقای خامنه ای برای عیادت شهریار به بیمارستان رفت و ایشان که خود نیز به زبان آذری آشنایی دارند علاقه خاصی به شهریار داشتند و چه قبل از مرگ شهریار و چه بعد از مرگ او در بزرگداشت وی تاکید می کرد و او را جزو شاعران بزرگ می دانست.

          سرانجام شهریار در 26 شهریور 1367 ساعت 45/6 روز شنبه مطابق با 17 سپتامبر 1988 میلادی جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد از یک عمر زندگی پر افتخار  ،‌عشق به انسان و انسانیت و عشق به خالق ،‌دار فانی را وداع گفت.

          پیکر او را در 27 شهریور از طریق فرودگاه مهرآباد به تبریز منتقل کردند و روز سه شنبه 29 شهریور 1367 در ساعت 5/8 صبح مراسم تشییع بی مثل و مانند و با شکوهی برای او برگزار شد و مردم قدردان تبریز قدرشناسی خود را به استاد خویش نشان دادند.

          پیکر شهریار در ساعت 10 در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد و شهر تبریز در کنار سایر شعرای نامی خود فرزند شاعر خود ،‌ شهریار را نیز در آغوش کشید.                     

روحش شاد و یادش جاوید باد!

 

حالا چرا؟

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه   که   با    این  عمر های   کـوتـه    بی اعتبار

این   همه   غافل شدن از چون منی شیدا  چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده   بود

ای لب    شیرین !   جواب  تلخ    سر بالا   چـرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر  با بخت  خواب   آلود    من    لالا   چـرا؟

آسمان   چون   جمع   مشتاقان  پریشان  می کند

در   شگفتم   من   نمی باشد   ز  هم   دنیا  چـرا؟

در   خــزان  هجــر  گل  ای  بلبل  طبع حـزیـن

خامشی   شـرط   وفـاداری   بــود  غوغا  چـرا؟

شهریارا    بی حبیب    خــود    نمی کردی   سفر

این سفـر    راه   قیامت     می روی    تنها   چـرا؟

 

منابع و ماخذ:

آخرین سلطان عشق : داستان زندگانی و شرح دلدادگی ها و ناکامی های شهـریـار به انضمام

« سلام بر حیدربابا» به اهتمام ناصر پیر محمدی ، انتشارات دارالنشر اسلام ،‌ چاپ اول ،‌پائیز 77 

آثار: ر

وح پروانه/ مثنوی (1308)، دیوان شهریار (1310)، صدای خدا/ مثنوی (1321)، قهرمانان استالینگراد (1325)، حالا چرا (1328)، مجموعه اشعار (1329)، حیدر بابا (1332)، منتخب دیوان (1333)، حیدر بابا سلام (1346)، نغمه های خون (1363).

درباره او بخوانید: انقلاب در شعر شهریار (1361)، شهریار و انقلاب اسلامی/ اصغر فردی (1372)، این ترک پارسی‌گوی/ حسین منزوی (1372)، زندگانی ادبی و اجتماعی شهریار/ احمد کاویان پور (1375)، به همین سادگی و زیبایی (1376)، آخرین سلطان عشق/ ناصر پیرمحمدی (1377)، قلم نوشت جدایی/ باقر رشادتی (1378),مرغ بهشتی/ مریم مشرف(


 
شهریار
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

شهریار

نام: محمد حسین

نام خانوادگی: بهجت تبریزی (شهریار)

تاریخ تولد: 1286

درگذشت: 27/ شهریور/ 1367

محل تولد: چای کنار


عاشیق دئیه ر : بیـر نـازلـی یـار واریمیش

عشقینـدن  اودلانیـب  یــانــار واریمیـش

بیر سازلی - سوزلی  «شهریـار»  واریمیش

اودلار ،‌ سونوب  ، اونون چرخی چؤنمیوب

 


تولد و دوران کودکی شهریار :

 

          سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1258 « هـ. ش» در شهر تبریز دیده به جهان گشود ، پدر وی حاج سید میرآقا خشگنابی در آن زمان از وکلای درجه یک تبریز و مردی نسبتاً متمول بود که گرسنگان بی شماری از خوان کرم او سیر می شدند مادر وی کوکب خانم از خویشاوندان حاج میرآقا بود. تولد سید محمد حسین مصادف با حوادث انقلاب مشروطیت است.

          در چنین اوضاع آشفته ای بود که میرآقا خشگنابی ، پدر محمد حسین ، صلاح را در این دید که خانواده و فرزندان خود را از چنین محیط آشوب زده ای دور سازد ؛ از ایـن  رو  عائله  خـود را بـه  زادگاه آبـا و اجدادیشان ،‌ یعنی خشگناب از توابع بخش «قره چمن» تبریز منتقل کرد.

          بدین سان دوران کودکی ، رشد و شکوفایی سید محمد حسین در این دیار سبز وخرم و دو روستای بازهم آباد و بزرگ و زیبا ؛ یعنی قیش قَرَشاق ( قه ییش قورشاق) و شنگول آباد ( شنگول آوا) سپری شد. هر سه این روستاها در دامنه کوهی که بعدها شهریار نام او را عالم گیر کرد واقع شده اند. خود وی در باره این دوران از زندگیش می گوید: « زیباترین دوران زندگانیم را در دامنه های این کوه گذرانیدم ... »

بهترین دوران زندگی محمد حسین در چنین محیط باصفا و نشاط انگیزی سپری شد و چنین محیطی بود که زمینه ساز آفرینش شاهکار ادبی – اجتماعی شهریار ، «حیدربابا یا سلام» و مایه شهرت و آوازه وی گردید.

 

عزیمت به تهران:

هنگامی که محمد حسین 15 ساله شد پدرش او را همراه قافله کوچکی روانه تهران می کند تا ادامه تحصیلات و مدارج کمال را در آنجا پی بگیرد او هنگام عزیمت به تهران در اولین منزل بین راه « قریه باسمنج» به هنگام استراحت در خواب می بیند که بر  روی  قلل  کـوه  طبل  بزرگی را می کوبد و صدای آن طبل در اطراف و جوانب می پیچید و به قدری صدای آن رعد آساست که خودش نیز وحشت می کند ، تعبیر این خواب او  چیزی جز شهرت و آوازه ای که بعدها به دست آورد نمی توانست باشد.

شهریار دنباله تحصیلات متوسطه خود را در « دارلفنون» پی گرفت و به زودی دوستان صمیمی و خوبی برای خود در تهران پیدا کرد از جمله آقای اسدالله زاهدی ، ‌لطف الله زاهدی و ابوالقاسم شهیار.

 

تخلص شهریار:

          شهریار که از مدتها پیش شعر می سرود در آن سالها بیشتر به شعر و شاعری روی آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص می کرد ولی در سال 1300 برای یافتن تخلصی جدید از فال حافظ تخلص خواست که بیت زیر شاهد از دیوان حافظ آمد:

« غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم»

          شهریار وقتی این بیت را دید در آغاز آن را نپذیرفت و خود را لایق عنوان «شهریار» ندانست و به قول خود چنین گفت که حافظ جان ، ما از تو یک نام درویشی خواستیم تو به ما چنین نامی پیشنهاد می کنی؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بیت آمد و این چنین آن را به فال نیک گرفت و از آن پس تخلص « شهریار» را برای خود برگزید و بدان مشهور شد.

          شهریار در سال 1303 دوره متوسطه را در دارالفنون به پایان برد و به اسرار پدر وارد مدرسه طب شد.

 

آغاز قصه جدایی:

          در همان اثنا که شهریار مست از شور و نشاط جوانی و فارغ از خود و دنیا روزگار می گذراند . دست تقدیر حال وی را دگرگون کرد و سرگذشتی دیگر را برای وی رقم زد شاید خواست خدا چنین بود تا از شهریار ، شهریار بسازد.

          در اواسط دانشکده طب که جوانی 19 ساله و با نشاط بود (1304) شبی در خواب دید که در استخر بهجت آباد با معشوقه خود پری مشغول شنا است و غفلتاً پری را می بیند که به زیر آب می رود و خود نیز به دنبال او به زیر آب رفته ، هر چه جستجو می کند اثری از معشوقه نمی یابد ولی در قعر استخر سنگی گران قیمت به دست می آورد که چون روی آب می آید ملاحظه می کند که آن سنگ ، گوهر درخشانی است که دنیا را چون آفتاب روشن می کند و می شنود از هر طرف می گویند : گوهر شبچراغ را یافته است.

          این خواب سرآغاز قصه تلخ جدایی شهریار از پری بود و خبر از روزهای سخت و غم انگیزی برای شهریار بود ولی از طرفی نوید دهنده گوهری ارزشمندتر برای او یعنی همان عشق و معرفت حقیقی است.

          در منزلی که شهریار کرایه کرده ،‌دختری بسیار مهربان ، با ذوق و با عاطفه ،‌به نام «لاله» بود که قسمتی از کارهای منزل او را بدون توقع مزد و منتی انجام می داد و همچون خواهری مهربان برای شهریار بود. این همان لاله بود که شهریار چند سال بعد که از سفر خراسان بازگشت او را مرده یافت و بر سر خاک او غزل بسیار لطیفی با این مطلع ساخت:

بیداد رفت ،‌لاله بر باد رفته را

 یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

          اواخر دانشکده طب است ؛ این روزها نامزد شهریار خواسته یا ناخواسته کمتر به دیدار شهریار می آید گویی دستانی در کارند تا این وصل را به هجران بدل کنند ،‌ ظاهراً پدر پری دیگر با این وصلت موافق نبود و شهریار بی چیز و فقیر را لایق پری ، دختر خود نمی پنداشت و از این رو مانع از آن می شد که دخترش به دیدار شهریار برود:

... پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پـدر  عشـق  بسـوزد  که  در  آمد  پـدرم

عشـق  و  آزادگی  و حسن  و جوانی و هنـر

عجبـا  هیـچ نیرزید  کـه  بی سیـم  و  زرم

ولی شهریار پری را نیز بی تقصیر نمی داند و دوری او را ناشی از بی مهری و بی وفایی او می داند اما هنوز شیفته و دلداده او است و از فراق او می سوزد.

 

دخالت تیمور تاش:

          آری این چنین بود که عزیزترین کس شهریار از دستش به در می رفت ولی هنوز امید برای وصل و دیدار باقی بود که دخالت تیمور تاش ، وزیر در بار مستبد رضاخان آخرین رشته امید را نیز قطع کرد و شهریار را ناکام گذاشت.

          در سال آخر مدرسه عالی طب ( دانشکده پزشکی) که به امتحان آخر سال و دکتر شدن شهریار بیش از چند ماه نماند بود ، در بیمارستان شماره یک ارتش انترن و مشغول کار بود. روزی رئیس بیمارستان او را به اطاق خود خواست . شهریار به اطاق رئیس رفت ؛ دید سرگردی آن جا نشسته است رئیس بیمارستان با قیافه ای ناراحت و حالی پریشان که می کوشید پنهان کند به شهریار گفت : جناب سرگرد با شما کاری دارند با ایشان بروید و ببیند چه کار دارند . سرگرد شهریار را یک راست به زندان دژبانی تهران برد و زندانی کرد. تیمور تاش دستور داده بود که او را آنجا زندانی کنند یا بکشند.

          مادر ثریا وقتی که از ماجرا با خبر می شود بر سر و روی خود می زند ،‌شیون کرده می گوید: این سید بیچاره چه گناهی کرده ؟! نفرین او ما و شما را زیر و رو می کند این چه کاریست می کنید؟ مبادا دستتان را به خون آلوده کنید.

          تیمور تاش به این شرط حاضر بود از کشتن شهریار منصرف شود که از تهران برود و بدین ترتیب او را از زندان آزاد کردند که به زودی تهران را ترک کند.

شهریار به علت فوت لاله ، خواهرش حالی افسرده و نگران داشت و سر و صورتی همچون دراویش ژولیده و پریشان پیدا کرده بود. دوستانش برای معالجه و مداوایش او را به بیمارستان بردند و بستری نمودند. پری وقتی خبر بازگشت و بستری شدن او را شنید برای دیدار وی به بیمارستان رفت. شهریار که ازخود قطع امید کرده بود و امیدی به زندگی نداشت با دیدن پری خاطرات دوران گذشته در یادش جان گرفتند و بارقه امید و زندگی در او درخشیدن گرفت.

پری را در آغوش گرفت ؛‌به همراه او اشک می ریخت و چنین می گفت:

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

 

یک خاطره تلخ :

یکی از تلخ ترین خاطرات شهریار در سال 1331 به وقوع پیوست و آن مرگ ماردش بود . مادرش ،‌کوکب خانم ،‌ در 31 تیرماه در بیمارستان هزار تختخوابی تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد . شهریار به همراه دوستان پیکر مادرش را از بیمارستان به قم منتقل نمود و در آنجا به خاک سپرد. او از مرگ مادر بسیار رنجیده و غمگین شد در این مورد منظومه ای به نام «ای وای مادرم» دارد که حالات خود را هنگام مرگ مادر به خوبی بیان می کند و شعری بسیار لطیف و پر احساس است.

 

عزیمت به تبریز و ازدواج:

          شهریار پس از مرگ مادر آن هنگام که دیگر بچه های برادرش تا حدودی بزرگ شده بودند و می توانستند روی پای خود بایستند ،‌ تنها خانه ای را که در تهران داشت با وسایلش به بچه های برادر بخشید و تنها با یک جامه دان لباسهایش به تبریز رفت . او پس از بازگشت به تبریز یعنی در سال1332 در 48 سالگی با نوه عمه خود، ‌عزیزه عبدالخالقی ،‌که آموزگار دبستان ازدواج کرد. عزیزه دختری بیست و چند ساله بود و با شهریار اختلاف سنی زیادی داشت.

 

یاد یار:

          شهریار هنوز پری را فراموش نکرده بود با یاد او شعر می گفت و به گذشته ها فکر  می کرد چرا که پری خاطره ای ماندگار در یاد او بود و هیچگاه از ذهنش پاک نمی شد. در سفری هم که از تبریز به تهران نمود به پارک بهجت آباد می رفت که برای او بهترین و زیباترین جای تهران بود پس از گذشت بیش از چهل و پنج سال از آن ایام و روزهای سرشار از عشق و محبت و جوانی ،‌هنوز در و دیوار کوی دوست گویای عشق آتشین او بود و به خاک کوی دوست بوسه ها نثار می کرد.

          پری هم گه گاه برای او نامه می نوشت و شهریار را فراموش نکرده بود.

 

داغ همسر:

          شهریار در سال 1352 به همراه خانواده به تهران رفت و تا سال 1356 ساکن تهران بود پس از اقامت در تهران شهریار دوران آرام و خوشی داشت که ناگهان مرگ نا به هنگام عزیزه همسر شهریار در اثر سکته این خوشی و آرامش را بر هم زد و به عزا تبدیل کرد.

          عزیزه در حالی که کمتر از چهل سال داشت ، به دست خزان اجل در بهار زندگانی  پرپر شد و شهریار وسه فرزندش را گریان رها کرد. شهریار با دلی خونین یار و یاور خود را در قم به خاک سپرد.

          این واقعه برای شهریار یادآور خاطره تلخ جدایی او از پری بود شهریار اشعاری در رثای عزیزه دارد که از جمله آنها شعری است ترکی به نام «عزیزه» و شعر دیگری به زبان فارسی به نام « عزیزه جان». شهریار پس از مرگ عزیزش دیگر نتوانست در تهران دوام بیاورد و دست فرزندان خود را گرفت و در سال 1356 دوباره راهی موطن خویش تبریز شد.

 

بیماری و فوت شهریار:

          شهریار در 20 آذر 1366 در تبریز بیمار شد و فزندش هادی او را با اورژانس به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل کرد و در آن جا بستری شد . حدود 4 ماه در بیمارستان بستری بود و بعد با شدت یافتن بیماری او به دستور آقای خامنه ای ( که در زمان رئیس جمهور بودند) او را با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان مهر بستری گردید.

          یک روز بعد از ظهر آقای خامنه ای برای عیادت شهریار به بیمارستان رفت و ایشان که خود نیز به زبان آذری آشنایی دارند علاقه خاصی به شهریار داشتند و چه قبل از مرگ شهریار و چه بعد از مرگ او در بزرگداشت وی تاکید می کرد و او را جزو شاعران بزرگ می دانست.

          سرانجام شهریار در 26 شهریور 1367 ساعت 45/6 روز شنبه مطابق با 17 سپتامبر 1988 میلادی جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد از یک عمر زندگی پر افتخار  ،‌عشق به انسان و انسانیت و عشق به خالق ،‌دار فانی را وداع گفت.

          پیکر او را در 27 شهریور از طریق فرودگاه مهرآباد به تبریز منتقل کردند و روز سه شنبه 29 شهریور 1367 در ساعت 5/8 صبح مراسم تشییع بی مثل و مانند و با شکوهی برای او برگزار شد و مردم قدردان تبریز قدرشناسی خود را به استاد خویش نشان دادند.

          پیکر شهریار در ساعت 10 در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد و شهر تبریز در کنار سایر شعرای نامی خود فرزند شاعر خود ،‌ شهریار را نیز در آغوش کشید.                     

روحش شاد و یادش جاوید باد!

 

حالا چرا؟

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه   که   با    این  عمر های   کـوتـه    بی اعتبار

این   همه   غافل شدن از چون منی شیدا  چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده   بود

ای لب    شیرین !   جواب  تلخ    سر بالا   چـرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر  با بخت  خواب   آلود    من    لالا   چـرا؟

آسمان   چون   جمع   مشتاقان  پریشان  می کند

در   شگفتم   من   نمی باشد   ز  هم   دنیا  چـرا؟

در   خــزان  هجــر  گل  ای  بلبل  طبع حـزیـن

خامشی   شـرط   وفـاداری   بــود  غوغا  چـرا؟

شهریارا    بی حبیب    خــود    نمی کردی   سفر

این سفـر    راه   قیامت     می روی    تنها   چـرا؟

 

منابع و ماخذ:

آخرین سلطان عشق : داستان زندگانی و شرح دلدادگی ها و ناکامی های شهـریـار به انضمام

« سلام بر حیدربابا» به اهتمام ناصر پیر محمدی ، انتشارات دارالنشر اسلام ،‌ چاپ اول ،‌پائیز 77 

آثار: ر

وح پروانه/ مثنوی (1308)، دیوان شهریار (1310)، صدای خدا/ مثنوی (1321)، قهرمانان استالینگراد (1325)، حالا چرا (1328)، مجموعه اشعار (1329)، حیدر بابا (1332)، منتخب دیوان (1333)، حیدر بابا سلام (1346)، نغمه های خون (1363).

درباره او بخوانید: انقلاب در شعر شهریار (1361)، شهریار و انقلاب اسلامی/ اصغر فردی (1372)، این ترک پارسی‌گوی/ حسین منزوی (1372)، زندگانی ادبی و اجتماعی شهریار/ احمد کاویان پور (1375)، به همین سادگی و زیبایی (1376)، آخرین سلطان عشق/ ناصر پیرمحمدی (1377)، قلم نوشت جدایی/ باقر رشادتی (1378),مرغ بهشتی/ مریم مشرف(


 
نگاهی به زندگی قیصر امین ‌پور
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، قیصر امین ‌پور

نگاهی به زندگی قیصر امین‌پور، 
 
قیصر امین‌پور هرچند همیشه از مصاحبه گریزان بود؛ اما رسانه‌ها هیچ‌گاه از نامش نمی‌گذشتند. امروز هم خبرها با او شروع شد؛ اما این‌بار خبر، خبر رفتن بود...

به گزارش ایسنا، قیصر امین‌پور «دستور زبان عشق» را سرود و از دنیا رفت.

او آخرین مجموعه‌ی شعرش را مردادماه به‌دست علاقه‌مندان رساند. این آخری‌ها کارهای چاپ‌نشده‌ی سیدحسن حسینی را به سرانجام رساند و هنوز قرار بود کلیات حسینی فقید زیر نظر او منتشر شود؛ اما...

این شاعر و استاد دانشگاه حدود ساعت 3 بامداد امروز سه‌شنبه هشتم آبان‌ماه در حالی‌که چندماهی بود 48ساله شده بود، پس از تحمل سال‌ها درد و بیماری بر اثر ایست قلبی درگذشت.

امین‌پور چند سال پیش عمل پیوند کلیه انجام داده بود و چندی قبل نیز یک جراحی قلب را پشت سر گذاشت.

عضو پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی شامگاه گذشته در پی احساس درد به بیمارستان دی تهران مراجعه کرد؛ اما دیگر بیماری را تاب نیاورد و همان‌جا چشم از دنیا فروبست.

آثار قیصر امین‌پور

«دستور زبان عشق» (1386)، «تنفس صبح» و «در کوچه‌ی آفتاب» (1363)، «آینه‌های ناگهان» (1372) و «گل‌ها همه آفتابگردانند» (1380) از مجموعه‌های شعر این شاعر برای بزرگسالان هستند. «گزینه‌ی اشعار» او هم در سال 1378 منتشر شد.

همچنین «توفان در پرانتز» (نثر ادبی) و «منظومه‌ی ظهر روز دهم» (برای نوجوانان) (1365)، «مثل چشمه، مثل رود» (برای نوجوانان) (1368)، «بی‌بال پریدن» (نثر ادبی برای نوجوانان) و «گفت‌وگوهای بی‌گفت‌وگو» (1370)، «به‌قول پرستو» (برای نوجوانان) (1375)، و «سنت و نوآوری در شعر معاصر» (1383) از دیگر آثار امین‌پور هستند.

نگاهی به زندگی قیصر امین‌پور

به گزارش ایسنا، قیصر امین‌پور دوم اردیبهشت‌ماه سال 1338 در گتوند خوزستان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در زداگاهش گذراند و دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان را در دزفول سپری کرد. سال 1357 در رشته‌ی دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد؛ ‌اما یک سال بعد، از این رشته انصراف داد و به دانشکده‌ی علوم اجتماعی همین دانشگاه رفت.

در همان سال در شکل‌گیری حلقه‌ی هنر و اندیشه‌ی اسلامی با افرادی چون سیدحسن ‌حسینی، سلمان هراتی، محسن مخملباف، حسام‌الدین سراج، محمدعلی محمدی، یوسفعلی میرشکاک، حسین خسروجردی و... همکاری داشت (گروهی که بنیانگذاران جوان حوزه‌ی هنری نام گرفتند و بعدترها چهره‌هایی چون سهیل محمودی، ساعد باقری، محمدرضا عبدالملکیان، عبدالجبار کاکایی، فاطمه راکعی و علیرضا قزوه نیز به آنان پیوستند). البته هشت سال بعد یعنی در سال 1366، به‌همراه بسیاری از هم‌دوره‌یی‌هایش، از حوزه‌ی هنری خارج شد. از دیگر نهادهایی که قیصر امین‌پور در شکل‌گیری آن‌ها نقش داشت، به تشکیل دفتر شعر جوان در سال 1368 می‌توان اشاره کرد.

او در سال 1363 مجددا رشته‌ی تحصیلی خود را تغییر داد و در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد؛ تا این‌که در سال 1369 تحصیل در دوره‌ی دکتری این رشته را آغاز کرد و دفاع از رساله‌ی پایان‌نامه‌اش ـ با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و همکاری دکتر اسماعیل حاکمی و دکتر تقی پورنامداریان ـ با عنوان "سنت‌ و نوآوری در شعر معاصر" در سال 1376 انجام شد.

دکتر امین‌پور که تجربه‌ی تدریس در مقطع راهنمایی را در فاصله‌ی سال‌های 1360 تا 1362 در کارنامه‌ی خود داشت، از سال 1367 نیز به تدریس در دانشگاه الزهرا (س) پرداخت. اما شروع تدریس او در دانشگاه تهران به سال 1370 برمی‌گردد.

امین‌پور مدتی نیز به فعالیت‌های مطبوعاتی اشتغال داشت.
 

یک رباعی

1)

  ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟
هر دم به هوای دل ما می آیی

 

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا می آیی!

2)

لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

 

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

3)

ای از بهشت باز دری پیش چشم تو
افسانه ای است حور و پری پیش چشم تو

 

  صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو

 

  باید به جای نرگش و مستی بیاوریم
تصویرهای تازه تری پیش چشم تو

 

  "زاین آتش نهفته که در سینه ی من است " 1
­خورشید شعله ... نه، شرری پیش چشم تو

 

  هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟

 

  چیزی نداشتم که کنم پیشکش ، به جز
دیوان مختصری پیش چشم تو

 

 

 

 

4)


ای فرصت نسیم برای وزندگی 
پروانه ی پرنده برای پرندگی

 

  ای اهتزاز روح به بوی نسیم دوست

امکانِ دل برای تکان و تپندگی

 

 

  لیلایی تو را همه مجنون کوه و دشت:

بادِ دوندگی و غزالِ رمندگی

 

  در بند خویش بودن معنای عشق نیست

چونانکه زنده بودن ، معنای زندگی  

 

غرقِ عرق ز دست دلِ سرکش خودم

شرمندگی است پیش تو اظهار بندگی

 

5)

 

 
مبادا آسمان بی‌بال و پر بار
مبادا در زمین دیوار بی‌در

مبادا هیچ سقفی بی‌پرستو
مبادا هیچ بامی بی‌کبوتر
 

 

6)

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست

مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست

 

7)

 

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچکی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

8)

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناکام ِ رسیدن

کی می‌شود روشن به رویت چشم من، کی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟


دل در خیال رفتن و من فکر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن کبوترهای بی‌پروا که رفتند
یک مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن


ای کالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

9)

طرحی برای صلح
 
طرحی برای صلح (1)

کودک

با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌کند

مادر، کنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می‌پیچد

صدای در!

ـ «شاید پدر!»


طرحی برای صلح (2)


شهیدی که بر خاک می‌خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست؟»

طرحی برای صلح (3)

شهیدی که بر خاک می‌خفت

سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

که بر جنگ!»
 

10)

دستور زبان عشق
 
دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد
 

 11)

از این
 
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم


بگذار بگویمت

این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد

بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد


ای عشق

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی
 

12)

اگر دل دلیل است
 
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
 

13)

نان ماشینی
 
آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

گتوند-تابستان57

 

14)

روز مبادا!
 
وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!
 

15)

غزل دلتنگی
 
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم 
  
 
قیصر امین پور
 


 
کاش می شد دفتری نو باز کرد...
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

کاش می شد دفتری نو باز کرد

حرف دل را باید از اول نوشت

کاشکی می شد تمام درد را

در سکوتی ساده و مجمل نوشت...