آیات غمزه

<b>دفتر شعر مجازی من </b> <br> بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر <br>... چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

قطار منتظر هیچ کس نمی ماند/ فاضل نظری

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

فاضل نظری


ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، عشق
 
وقتی تمام مرثیه ها کـــــم می آورند/ علی ‌محمد مودب

بر سفره تو هرچه که ماتـــم می آورند
در هفت خوان صابری ات کـم می آورند

دل داده ای به منطق نازک تــرین خیال
هر قــــــدر هم دلایل محکم می آورند

پرونده شکفته زخـــــــــــــم مدینه را
لب هات در دو صفحه فراهم می آورند

تو خیمه گاه ســـــــوخته قلب زینبی
انفاس تو هوای محـــــــــرم می آورند

رزمنده ای و تا خود معـــــــراج زخمها
یک ریــــــز در مصاف تو آدم می آورند

بر دوش چشمهای تو حتی هنوز هـم
مجروح از خطوط مقـــــــدم می آورند

حالا فرشته ها به حسینیه دلـــــــم
از زینبیه روزه مریــــــم می آورنــــــد

تا در سکوت روضه چشمت به پا شود
وقتی تمام مرثیه ها کـــــم می آورند

 علی ‌محمد مودب


ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب ، شعر عاشورایی
 
از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک/ سید محمد مهدی شفیعی

سهم تو از بهار اگر غم شود چه باک؟!
چشمت اگر که چشمه ی شبنم شود چه باک؟!

ای خاک! ریشه های تو با خون عجین شده ست
سهم ات اگر که خون دمادم شود چه باک؟!

از تو هزار سیل خروشان گذشته است
حالا اگر که بارش نم نم شود چه باک؟!

دست تبر رسید و درختی بریده شد
از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟!

با مستی شراب نه، با تلخی اش خوشیم
پیمانه ها تمام اگر سم شود چه باک؟!

شهری که گوشه گوشه ی آن مجلس عزاست
یکسر اگر که خیمه ی ماتم شود چه باک؟!

تقویم عشق، دم به دم اش وقت روضه است
هر روز اگر که وقف محرم شود چه باک؟!

سید محمد مهدی شفیعی


ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید محمد مهدی شفیعی ، غزل ، شعر انقلاب اسلامی
 
ما را چه به غیر ها، پس از دیدن تو/ زهرا بشری موحد

کامل شده سیرها، پس از دیدن تو
ما را چه به غیر ها، پس از دیدن تو
 آیینه ای از ضریح شش گوشه شدند
چشمان زهیرها، پس از دیدن تو ...

زهرا بشری موحد

 

 


ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: زهرا بشری موحد ، رباعی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی
 
مردم شهر همه منتظر یک نفرند/ محسن جلالى فراهانى

کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند


در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند

برگ ها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند

 محسن جلالى فراهانى


ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محسن جلالى فراهانى
 
از آمدنت ثواب تر شاید نیست/ مهدی نجفی

از حال دلم خراب تر شاید نیست
از این گله بی جواب تر شاید نیست:
یلدای سیاه سرد سنگین سکوت،
از آمدنت ثواب تر شاید نیست

مهدی نجفی


ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: رباعی ، مهدی نجفی
 
هرکسی را خوب می دیدم گدای شعر بود/ محسن جلالی فراهانی

هرچه می دیدم، نمی دیدم، برای شعر بود
ارتباطی خالصانه با خدای شعر بود

سرپناهم بعد هرروز پر از آشفتگی
کلبه ای در کوچه و پس کوچه های شعر بود

چشم هایم را که از نو می گشودم روی شهر
هرکسی را خوب می دیدم گدای شعر بود

اتفاق دیگر آن روزها این بود که:
آرزوهایم بکلی لابلای شعر بود

مرهم زخم تنم در آنهمه بیچارگی
شهد شیرین شفابخش ندای شعر بود

هیچ چیزی از خودم در این خراب آباد نیست
آنچه را هم که خدا داد از دعای شعر بود

خواستم خالی شوم فریاد گرمی گفت: نه
آشنا بود آن صدا، آری صدای شعر بود

محسن جلالی فراهانی


ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، محسن جلالی فراهانی
 
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را.../ حسن بیاتانی

نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را
 

نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی
نگاه کن!
حرم سرور شهیدان را...

 

 


ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، حسن بیاتانی
 
خدا قسمت کند بر شانه‌ی من .../ سیدحبیب نظاری

سرودم از غم دستی که هرگز...
شکوه ماتم دستی که هرگز...
خدا قسمت کند بر شانه‌ی من
بماند پرچم دستی که هرگز

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری ، اشعار عاشقانه
 
بگیرد دست بابا را چه دستی؟/ سیدحبیب نظاری

رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دست‌هایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری
 
بدون دست‌های مهربانت/ سیدحبیب نظاری

من و یک درد، یک اندوه رایج
و بیم روز اعلام نتایج
بدون دست‌های مهربانت
چه خواهم کرد، یا باب‌الحوائج؟

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دوبیتی ، شعر عاشورایی ، سید حبیب نظاری
 
به روی شانه پرچم داشت باران/ سیدحبیب نظاری

به دل شور محرم داشت باران
هزاران قطره ماتم داشت باران
خودم دیدم، میان دسته آن شب
به روی شانه پرچم داشت باران

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری
 
دل باران اگر می‌سوخت می‌شد.../ سیدحبیب نظاری

اگر هر چشم تر می‌سوخت
می‌شد...

دل از این بیشتر می‌سوخت
می‌شد...

به حال غنچه‌های تشنه‌ی باغ


دل باران اگر می‌سوخت
می‌شد...


"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری
 
یکی از سینه‌زن‌ها بود باران/ سیدحبیب نظاری

هزاران چشم اشک آلود، باران
دوتا دست و تن یک رود، باران
همین دیشب میان هیئت ما
یکی از سینه‌زن‌ها بود باران

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری
 
دو قطره اشک زینب بود باران/ سیدحبیب نظاری

چه یکدست و مرتب بود باران
دلی از غم لبالب بود باران
رها، یکریز، با احساس، انگار
دو قطره اشک زینب بود باران

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دوبیتی ، شعر عاشورایی ، سید حبیب نظاری
 
خود را برسانید که داغ است خبرها/ حسن بیاتانی

از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها

از مکه خبر آمده از رکن یمانی
نزدیک اذان ناله بلند است سحرها

داغ است خبرها نکند باد مخالف
در شهر بپیچد بزند شعله به درها

نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا
ماندیم دوباره من و اما و اگرها

باید بروم زود خودم را برسانم
حتی شده حتی شده از کوه و کمرها

از مکه خبر رفته رسیده ست به کوفه
حالا همه با خیره سری، خیره، به سرها

بر خاک، عزیزی ست... ولی پیرهنش را...
سربسته بگویند پسرها به پدرها

برخاک، عزیزی ست و در راه، عزیزی ست
خود را برسانید که داغ است خبرها

حسن بیاتانی


ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر عاشورایی ، حسن بیاتانی
 
ما پای این گهواره عمری گریه کردیم/ حسن بیاتانی

هر روز می سوزی و خاکستر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی
دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری

برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد
برگشته ای؛ این را خودت باور نداری

می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی
از لایی لایی واژه ای بهتر نداری

هر بار یاد غربت مولا می افتی
می سوزی از این که علی اصغر نداری

این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست
«سخت است آری سخت تر از هر نداری»*

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم
یک وقت دست از لای لایی برنداری


* مصرع داخل گیومه، وامی ست از برادرم سید محمد جواد شرافت


حسن بیاتانی


ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، حسن بیاتانی
 
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست/ حسن بیاتانی

گرفته مه همه ی جاده را
 ـ مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟
ـ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
نمی شود که ببارم... چرا؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی
صحیح می رسی آیا ؟ و یا ... مشخص نیست

... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

صدای روشن او از ورای مه پیداست:
نگاه کن به افق! راه نامشخص نیست

 ...

تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست

حسن بیاتانی


ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، حسن بیاتانی
 
این خبر را برسانید به کنعانی ها/ مهدی جهاندار

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها

مهدی جهاندار


ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مهدی جهاندار ، غزل ، شعر انتظار
 
شاعر بدون عشق، مگر نیز می شود/ سید محمد مجید موسوی گرمارودی

از غم که چشم های تو لبریز می شود
انگار فصل ها همه پاییز می شود

وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی
پاییز چون بهار دل انگیز می شود

تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو
چون با غرور و عشق گلاویز می شود

 جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق
آن نیز با غروب تو نا چیز می شود

با عطر گیسوان تو در باد مثل گل
صد پاره باز جامه ی پرهیز می شود

وانگاه روح عاشق من مثل قاصدک
در جستجوی دوست سبک خیز می شود

با من بمان که بودن من با تو ممکن است
شاعر بدون عشق، مگر نیز می شود؟

سید محمد مجید موسوی گرمارودی


ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید محمد مجید موسوی گرمارودی ، عشق ، غزل
 
← صفحه بعد